یک روز با «چندمترمکعب‌عشق»

خبرگزاری تسنیم: چند هفته پیش یک اکران ویژه برای فیلم «چند متر مکعب عشق» با حضور مهاجرین افغانستانی در مشهد برگزار شد. غفار یعقوبی یکی از مسئولین برگزاری این مراسم، حاشیه‌های جالبی از این اتفاق فرهنگی خاص نوشته است.

خبرگزاری تسنیم: - غفار یعقوبی

فیلم «چندمترمکعب‌عشق» در جشنوارهٔ فیلم فجر سال گذشته تحسین و استقبال منتقدان و تماشاچیان را بر انگیخت و موفق به دریافت چند جایزه شد. بعد از آن‌هم چندین جایزهٔ بین المللی را از آن خود کرد و برای نویسنده و کارگردان فیلم که اولین کار بلند سینمایی خود را ساخته بودند افتخار آفرین‌شد. آقای نادر طالب زاده که هم سینماگر و منتقد صاحب نامی‌است وهم چهرهٔ مشهور تلویزیونی است در برنامهٔ راز شبکهٔ چهارسیما سنگ تمام گذشت و با دعوت از نوید محمودی (تهیه کنندهٔ فیلم) محمدکاظم کاظمی (نویسنده و شاعر مشهور افغانستانی) مهدی طوسی (مدیر گروه فرهنگی خبرگزاری تسنیم ) برنامه‌ای را روی آنتن برد که بی شک در سی و چند سال مهاجرت افغان ها به ایران سابقه نداشت. برنامه به بهانهٔ معرفی فیلم، سراسر تبدیل شد به بیان مشکلات و سختی های مهاجران افغان درایران. وقتی کاظمی بخشی ازمشکلات مهاجرین را بیان کرد، در چهرهٔ طالب زاده و طوسی اندوه و خشمی انقلابی نمایان شد. طوسی شجاعانه و بی پروا به انتقادی شدید از عملکرد برخی مسئولین در قبال مهاجرین پرداخت و بد رفتاری با مهاجرین را برخلاف آرمان‌های انقلاب  و رویکردها وخواسته های رهبر معظم انقلاب دانست. اقای طالب زاده هم که پای آبرو و حیثیت نظام به میان آمده بود خیلی جدی بحث را اداره می کرد وکوتاه نمی‌آمد. آن شب برای مهاجرین و دلسوزان انقلاب، تبدیل به شبی شیرین و بیاد ماندنی شد.

فیلم در مشهد که اکران شد با پیش زمینه ای که از برنامهٔ راز داشتم معطل نکردم و بعد سالها فیلمی را در تاریکی سینما دیدم. در سینما با دیدن صدها مهاجرکه برای تماشای فیلم آمده بودند متوجه شدم که تنها من نیستم که برای دیدن «چندمترمکعب‌عشق» لحظه شماری می‌کردم. مدیر سینما ناچار شده بود نمایش فیلم را با توجه به استقبال زیاد مردم، از سالن صدنفری به سالن پانصد نفری انتقال دهد. فیلمی خوش ساخت وپخته با روایتی عاشقانه، بازی‌هایی زیبا و فیلمبرداری ونورپردازی عالی. کارگردان همراه با روایت عشق دختر و پسری همدل و همزبانٰ از دو کشور ایران و افغانستان، هوشمندانه به بیان صمیمانه و صادقانهٔ مشکلات و مصائب مهاجران افغان در ایران می‌پردازد. کارگردان این توفیق را هم پیدا کرده که با تصویر کشیدن مشکلات میزبان، نوعی حس همدلی وهمدردی را میان میهمان و میزبان به وجودآورد. فیلم دارای چند صحنه و دیالوگ طلایی است که جدای ازبازی‌های تاثیرگذار، پرداخت خوب و فیلمبرداری و نور عالی، اگرازآن‌ها برداشتی سمبولیک و نمادین داشته باشیم لذت از تماشای فیلم چندبرابر می‌شود. صحنهٔ فرار افغان ها از دست مامورین نیروی انتظامی و پناه آوردن به مکانی تاریک ولجن‌مال و آلوده می‌تواند هشدار فیلمسازازگریختن و بریدن مهاجرین از کشوری اسلامی باشد که معلوم نیست از سر ناچاری به کجا پناه آورد؟

صحنهٔ کشیدن ماشین در ِگل مانده توسط کارگران مهاجرزیر باران با آن نمای سیاه ودلگیر.

صحنه ای که دختر وپسر برای دیدن پنهانی هم به درون کانتینری در بسته می‌روند اما زمانی که پسر می خواهد دست دختر را برای کشیدن نقاشی در دست بگیرد دختر هراسان دستش را بیرون می‌کشد.

صحنه ای که مهاجران روز را در تعقیب و گریز با مامورین انتظامی گذرانده‌اند ولی شب را با مجلس جشن و شادی می‌گذرانند. گویی به همین روال عادت کرده‌اند.
و...........

دیالوگی که بین پدر دخترو صاحبکار ایرانی اش رد وبدل می‌شود. زمانی که صاحبکار از عبدالسلام (کارگرمهاجر) سوال می‌کند که در این مدت چه تفاوتی بین افغان ها و همشهری های خودش قائل شده است؟ عبدالسلام می گوید: « برای خواستگاری دخترم مرا لایق ندانستی درب همین خانه بیایی و مرا در دفترت خواستی و خواستگاری کردی!» وکنایه به این که برخی هرچقدرهم بین خود و مهاجر تفاوتی قائل نباشند اما باز هم سایهٔ برتری خواهی بر سرشان است.

هرچند ممکن است این انتقاد به کارگردان وارد باشد که اوج رنج مهاجر و بدرفتاری با او را به تصویر نکشیده و برخی صحنه ها را آرمانی و ایده آلیستی ساخته اما زمانی که کارگردان قصد ایجاد همدلی وحس مشترک را جستجو می‌کند اندکی به او حق می‌دهیم.

ازهمه این ها که بگذریم «چندمترمکعب‌عشق» تاثیرگذار ترین و رسانه ای ترین فیلمی است که تا به حال درباره مهاجران افغان در ایران ساخته شده است.

آقای کاظمی که قبلآ فیلم را دیده بود. باموجی که در مشهد راه افتاد به فکر افتادیم نمایش ویژه ای داشته باشیم همراه با عوامل سازندهٔ فیلم و چند کارشناس سینما و افغانستان تا فیلم درمشهد، هم رسانه ای شود و هم اکران مخصوص برای مسئولین استان و فرهنگیان مهاجر، بیشتر باب گفتگو و همکاری را باز کند.فکر فکر خوبی بود. اما از کجا شروع کنیم و چه کسانی همکاری می‌کنند؟

«شورای فرهنگی افغانستانی های مقیم ایران» اولین جایی بود که به اعتبار آقای کاظمی از این طرح استقبال کرد وبرای همکاری اعلام آمادگی کرد. باخبر شدیم که دفترمنطفه ای خبرگزاری فارس هم چنین طرحی دارد و فقط ما از فکر همدیگر بی خبر بودیم. آقای رفاهی رییس حوزه هنری مشهد را هم خدا رساند که سینما هویزه، یکی از بهترین و مجهزترین سینماهای کشور وابسته به حوزه هنری بود. دیگر از این بهتر نمی‌شد. جلسات هماهنگی شروع شد. اول از میهمانان تهران شروع کردیم. روی آقای نادر طالب زاده با توجه به نظر خاصی که روی افغانستان، مهاجرین و فیلم داشتند همه اتفاق نظر داشتیم. محمد حسین جعفریان «شاعر ومستندساز» که دربارهٔ افغانستان خیلی کار کرده بود و یک پایش را در همین کشور از دست داده بود گزینهٔ بعدی بود. سومین گزینه را من پیشنهاد دادم که همه قبول کردند؛ آقای بهروز افخمی کارگردان صاحب‌نام ومعروف کشور که فیلم چندمترمکعب عشق را« فیلم غافلگیرکنندۀ جشنواره فجر» خوانده بود و در زمانی که نمایندهٔ مجلس شورای اسلامی بوده سفری هم باجعفریان به افغانستان داشته و با این کشور و مردمش تا حدودی آشنا بود.

جلسات مشترک که تمام شد و تقسیم وظایف شد، کار آسانی برعهدهٔ من گذاشته شد؛ هماهنگی و دعوت عوامل فیلم ومیهمانان سرشناس سینمایی!

به جز نوید محمودی تهیه کننده وبرادرکارگردان جمشید محمودی، هیچ دسترسی یا حتی شماره تلفنی از هیچ کدام دیگر از میهمانان نداشتیم. مُعرف یا آشنا هم که خدا بدهد. دو بزرگوار میهمان که گاهی برای صدا و سیما هم کیمیا می‌شوند. شلوغی جشنواره هم بیداد می‌کرد.. اول رو آوردم به محمد حسین جعفریان که خدای مسائل افغانستان است نه این‌که او خیلی آدم دم دستی است، ارادت و رفاقت بیست و چندساله او را به رودر واسی می‌اندازد و اغلب تلفن های مرا جواب می‌دهد. جعفریان عزیز همان اول کار آب پاکی روی دستانم ریخت که اولاً خودش در این تاریخ مشهد نیست و نمی‌تواند در برنامه حضور داشته باشد. دوم این که جمع کردن این حضرات در یک تاریخ ومکان مشخص کار حضرت مولا است و سرزنش که چرا چنین کاری را قبول کردم؟ گفتم : «حالا دیگر درجا زدن تاوان ساده ای ندارد. یک طرف محمد کاظم کاظمی است که باهم به جلسات مشترک دفترخبرگزاری فارس و حوزه هنری و مدیر سینما هویزه وشورای فرهنگی افغانستانی‌های مقیم ایران ‌رفتیم و کاظمی مرا در صدر مجلس می‌نشاند و بعد کلی از توانائیهای! من در این امور تعریف می‌کرد و یک طرف دیگر همان بزرگان که کاظمی از طرف من قول موفقیت مرا می داد.» به هر روی جعفریان قول هرکاری که از دستش برآید داد و خداحافظی کردیم. حیفم آمد جعفریان در این برنامه نباشد. هرجا بحثی دربارهٔ افغانستان باشد و او نباشد برنامه چیزی کم دارد. چاره ای نبود.از تهیه کننده و کارگردان فیلم (نوید وجمشیدمحمودی) شروع کردم.

نوید خیلی استقبال کرد و شمارهٔ نادر فلاح و ساعدسهیلی (دو هنرپیشهٔ اصلی فیلم) را به من داد ودر بارهٔ حسیبا ابراهیمی (بازیگر نقش مرونا) گفت او به کابل رفته و خیال آمدن ندارد. لطف کرد و شماره آقای افخمی را هم داد.شماره را که گرفتم خیالم راحت شد که هماهنگی با آقای افخمی هم در راه است غافل از این که این تازه اول عاشقی است. از من زنگ زدن از آقای افخمی جواب ندادن. نه یک روز و دو روز، حدود یک هفته کارم همین شده بود.در جلسهٔ مشترک هم که از پیشرفت کار سئوال می‌کردند می‌گفتم خوب است میهمانان آماده اند. خداییش که کسی با میهمانان ارتباطی نداشت یا پیگیر نشد وگرنه همان روزها آقای طالب زاده که اصلآ ایران نبود وآقای افخمی سخت درگیر رساندن فیلم «روباه»‌ ش به جشنواره. کاظمی برای ارتباط با طالب زاده یکی از همکاران اورا معرفی کرد؛ آقای یاسر قدسی. که سخت انسان نازنینی از کار درآمد. نوید محمودی هم شمارهٔ مرا به افخمی داده بود اما همان آش بود وهمان کاسهٔ جواب ندادن. من هم لج کرده بودم. حسابی داشت دیر می‌شد. از جعفریان شنیده بودم که این بزرگواران از ماه‌ها قبل وقتشان پر است وهمین مراحسابی می ترساند. خودم به کنار، کاظمی جلو آن همه آدم و نهاد و خبرگزاری چه جواب دهد؟ از همه مشکل‌تر و مهم تر آقای طالب زاده بود که سفرخارج از کشور رفته بود و آقای قدسی هر روز یک خبری از او می‌داد ولی در عین حال مرا امیدوار نگه می‌داشت. افخمی هم همچنان جواب نمی‌داد. آمدن این عزیران به مشهد برایم یک مسئلهٔ حیثیتی شده بود.

همه به من دلخوش بودند که میهمانان تهرانی را هماهنگ کرده ام. عوامل فیلم که مشکلی نداشتند. برادران محمودی که مجلس از خودشان بود. ساعد سهیلی شب‌ها فیلمبردای داشت و روزها خواب بود ولی چون بچهٔ مشهد بود به هر کلکی بود هماهنگ شد. نادر فلاح بازیگر نقش پدر دختردر کیش فیلمبرداری داشت ولی خیلی زود هماهنگ شد اگرچه اول بلیت برگشت را اوپن خواست ولی زود خواست که با بقیه همان روز برگردد. باز میهمانان ویژه ماندند. خیلی ها که از گرفتاری های فراوان این بزرگان اطلاع داشتند توصیه کردند از خیریکی از این میهمانان غیرقابل دسترس بگذرم و با یکی دیگر مراسم را اجرا کنیم. ولی من نمی فهمیدم چرا می‌خواستم همین اسامی که مصوب شده به هر قیمتی حضور داشته باشند. کمال طلبی این‌جا کار دستم داده بود. یکشب که ساعت از ده گذشته بود و ناامید به مشکلات این کار فکر می‌کردم ناگهان آقای افخمی زنگ زد و بعد از عذرخواهی بابت این همه جواب ندادن گفت: «برنامه هایم دست خانمم (خانم مرجان شیرمحمدی بازیگر سینما وطراح صحنه ولباس) است هرچه او بگوید درست است اما فکر نکنم موافقت کند چون ما در همین تاریخ اسباب کشی داریم».. زدم به پر رویی و گفتم: «شما لطف کنید شمارهٔ خانم شیرمحمدی را بدهید، شمارهٔ من را هم به ایشان بدهید کاری تان نباشد!» لطف کرد وشمارهٔ خانم شیرمحمدی را داد. معطل نکردم. راستش تا به حال با یک هنرمند سینما آن هم از نوع خانم سر وکار پیدا نکرده بودم چه برسد به این که چک و چانه بزنم یک روز وسط اسباب کشی اش مشهد بیاید. شمارهٔ خانم شیرمحمدی را گرفتم. قبلآ آقای افخمی هماهنگی های لازم را کرده بود. همسرشان علیرغم همهٔ گرفتاری ها و اسباب کشی و غیره چون فیلم را دوست داشت قبول کرد ولی محترمانه سوال کرد در این یک روز وقتی هم گذاشته اید برای زیارت ونماز در حرم امام رضا؟ گفتم: «اصل همان زیارت است در کنارش برنامه ای داریم که بعد از ظهر شروع می‌شود و شب تمام می‌شود. بعد می‌توانید به فرودگاه رفته و به تهران برگردید» بنده خدا مرا خاطر جمع کرد و خداحافظی کردیم. فهمیدم حرم امام رضا برای خیلی ها مهم است و باید از همین امتیاز تا آخراستفاده کنیم. خانمم ‌هم که از نزدیک شاهد این گرفتاری‌هایم بود، هم برایش جالب شده بود و هم غصهٔ مرا می‌خورد. ساعد سهیلی و همسرش چند روز زود تر مشهد آمده بودند. مانده بود استاد نادر طالب زاده که هیچ نشانی از ایشان نداشیتیم جزهمان آقای قدسی بزرگوار که حالا جدی وارد میدان شده بود و به من امید می داد: «با توجه به علاقه ای که آقای طالب زاده به فیلم «چندمترمکعب عشق» و مسائل افغانستان دارند، حتمآ ایشان را ترغیب می کنم در برنامۀ شما حضور داشته باشند شما خاطر جمع باشید من سعی خودم را می‌کنم».

دو روز مانده به اجرای مراسم آقای قدسی خبر داد که آقای طالب زاده در برنامه شرکت می‌کنند اما....

دیگر امایش برایم مهم نبود. آقای طالب زاده با همسرشان می‌آمدند. مانده بود این که چگونه با همان پرواز برای همسرآقای طالب زاده هم بلیت بگیریم که میسر نشد. دست آخر برای هر دو نفر بلیتی صادر شد حدود یک ساعت زودتر از دیگران. یعنی40/6 صبح. بازهم خوب بود. نهایت صبح یکساعت زودتر باید فرودگاه می‌رفتم.

اگر چه دوستان خبرگزاری فارس و حوزه هنری پا به پا تلاش و همکاری می کردند مخصوصآ جاوید حسینی از خبرگزاری فارس، اما حجم کار آن قدر زیاد بود که علاوه بر هماهنگی میهمانان تهرانیٰ، اتوماتیک وظایف دیگری هم ناگزیربردوشم افتاده بود. یکی اش تهیهٔ لیست میهمانان اعم از مقامات استانی و فرهنگی های افغانستانی مقیم مشهد. فقط این وسط آقای کاظمی همراه و همدل و سنگ صبورم بود. گاهی اوقات هم او ناامید وناراحت می‌شد اما من محکم می‌گفتم: «استاد، کارمشکلی نیست مراسم حتما باب دل شما برگزار می‌شود.» (ودر دلم خداخدا می‌کردم چنین شود) کاظمی می‌دانست در این گونه مراسم همه را هم دعوت کنی باز یک همهٔ دیگری برای ایراد گیری پیدا می‌شوند. مابقی مشکلات بماند که اهل فن خودشان می‌دانند چیست.

کارها ظاهرآ خوب پیش رفته بود وتنها یک روز به برگزاری مراسم (28بهمن) مانده بود. مرتب با نوید محمودی در ارتباط بودم وهمه چیزرا باهم هماهنگ می‌کردیم. وچقدر زود با هم صمیمی شده بودیم که اگر همین صمیمیت و ورفاقت‌ با نوید نبود وبا او گرفتار تعارف و رودرواسی بودم عملآ یکی دو مورد مهم ازاجرای مراسم با مشکل جدی مواجه می‌شد. جدای از دیگر گرفتاری‌ها وظیفهٔ اصلی من استقبال وهمراهی با میهمانان تهران بود که باید فردا صبح به فرودگاه به استقبالشان رفته و تقریبآ تا موقع برگشت به تهران با آن‌ها می‌بودم. سر شب بود و داشتم فکر می‌کردم چقدر خوب شد همه چیز به خوبی پیش رفت و میهمانان عزیز همه آمدنی شدند. راست می‌گفت جعفریان عزیز که این کار خیلی مشکل است ولی خدا خواست وبه برکت زیارت امام‌رضا (ع) مشکل حل شد.

در این افکارعرفانی بودم که آقای قدسی همکار آقای طالب زاده زنگ زد و سلام و احوالپرسی نرم و مهربانی کرد . از آن احوالپرسی هایی که بعدش خبر بدی به آدم می‌دهند. بعله. درست حدس زده بودم. آقای طالب زاده حالشان خوب نبوده وبا تاسف و عذر خواهی فراوان از حضور در برنامهٔ فردا عذر خواسته بودند. و خودشان هم چون به همسرشان قول زیارت داده بودند ناراحت بودند. این یکی را به قول آقای قدسی کاریش نمی‌شد کرد. بحث سلامتی و جان یک انسان در میان بود و نمی‌شد پا را در یک کفش کرد که الا و بلا تورو خدا بیایید که من بدقول نشوم. به آقای قدسی گفتم: «صد تا از این برنامه ها فدای سلامتی استاد طالب زاده. من نگران سلا‌متی ایشان شدم. اگر بهتر شدند حتمآ اطلاع دهید.» بنده خدا آقای قدسی این وسط غصهٔ ما را می‌خورد. یاد حرف‌های جعفریان افتادم و یاد اندرز بزرگان که هرچه تو خواهی آن نشود. بسیار خب. خدا به آقای طالب زاده سلامتی بدهد با آقای افخمی که او هم کم آدمی نیست برنامه را اجرا می‌کنیم.

ساعت از ده شب گدشته بود که آقای قدسی دوباره زنگ زد. باخودم گفتم انشاءالله خبر سلامتی طالب زاده است. چیزی فراتر بود؛ آقای طالب زاده حالشان بهتر شده وفردا خدمت امام رضا می‌رسند. خوشحال شدم. هم از سلامتی طالب زاده و هم از آمدنش. ولی چه حکمتی بود که باید این‌قدر جان به لب شوم؟ خوابیدم که صبح زود فرودگاه بروم.
چون خانم‌ها هم جزو میهمانان بودند وخانمم هم از قبل با خانم مرجان شیرمحمدی (همسر بهروز افخمی) آشنایی بهم زده بود و قرار ومدار با هم گذاشته بودند با اوبه فرودگاه رفتم.

ساعت7 فرودگاه بودیم و منتطر. اول بنا بود جناب طالب زاده و همسرشان که بلیت 40/6 صبح داشتند بیایند. اما پروازشان تاخیر داشت و حدود ساعت 9 صبح می‌رسیدند. از این تاخیر خوشحال شدم چون آقای طالب زاده زیاد معطل بقیه میهمانان نمی ماندند. در این حین تلفن‌همرا‌هم  را از جیب در آوردم. چند پیامک و تماس بی پاسخ از خانم شیرمحمدی. یعنی چه کار داشته؟ بعله ایشان وهمسرشان آقای افخمی از پرواز جامانده بودند و با من تماس گرفته بودند که خبرش را بدهند. با خانم شیر محمدی تماس گرفتم. گفت: «از پرواز جا ماندیم خیلی سعی کردیم با پرواز دیگری بیاییم ولی قسمت نبود. شما ببخشید من هم ناراحتم که زیارت نصیبم نشد.»

خیلی ناراحت و دلگیر بودم و حرفهای جعفریان در گوشم بود. خدایا! هرکار می‌کنی یک گوشهٔ این کار می‌لنگد. چه گناهی کردم من که باید شرمندهٔ همه شوم؟ خانم شیر محمدی که به توصیهٔ مادرش هم زمان با اسباب کشی می‌خواست امام رضا را  زیارت کند چرا باید از پرواز جا بماند؟

آه بلندی کشیدم و خدا را شکر کردم که حداقل آقای طالب زاده دیشب در آخر وقت حالش خوب شد و آمدنی. وقت زیاد بود و من میان سالن فرودگاه برای خودم قدم می‌زدم و فکر می کردم. خانمم را با آژانس فرستادم که مثل من معطل نشود. ساعت از 8 گذشته بود. پروازآقای طالب زاده نشسته بود. قدسی زنگ زد: «شمارهٔ شما را به طالب زاده دادم منتظر باشید»

به آقای طالب زاده زنگ زدم. در فرودگاه بود. سریع خودم را رساندم .همان طور با وقا و متین روی صندلی نشسته بود عین برنامه های تلویزیون.. از رو برو رفتم وسلام کردم. خودش و خانمش بلند شدند. احوالپرسی گر‌می کردیم. گفتم: «اگر زحمتی نیست صبر می‌کنیم تا بقیه بیایند.» آقای طالب زاده گفتند: «اصلا عیبی ندارد صبر می‌کنیم کو آقای افخمی؟» گفتم «ازپرواز جا ماندند.» آقای طالب زاده متاثر شد وگفت: «حیف شد آقای افخمی نیست.»

حالا منتطر نوید و جمشید محمودی و نادر فلاح بودم. آنهاهم رسیدند. همدیگررا تلفنی از قبل می‌شناختیم. آن‌ها بعد احوالپرسی کنار آقای طالب زاده نشستند. اما من دلم پیش میهمان جامانده، بود. بهروز افخمی. مخصوصآ این که آقای طالب زاده هم دنبال آقای افخمی را می‌گرفت. دیگر خودم هم نمی‌دانستم این افخمی کی است که همه دنبالش هستند؟ فعلا که از دست ما رفته بود! با خودم گفتم آقای طالب زاده را فکر نمی‌کردیم بیاید، آقای افخمی نیامد! اگر آن بزرگوار هم می‌آمد برنامه کامل کامل می‌شد. با آن که خیلی‌ها می‌گفتند دراین گونه مراسم‌ها حتما یکی‌دو مورد از میهمانان نمی‌آیند اما من به این قواعد و قوانین اعتقادی نداشتم. دوباره لج‌بازی ام فوران کرد. میهمانها را گرم گفتگو با هم دیدم. از فرصت استفاده کردم و درمیان دفاتر هواپیمایی داخل فرودگاه شروع به جستجو برای پروازهای تهران مشهد در همان روز کردم. حداقل تا قبل از ساعت30/17 که برنامه شروع می‌شد برسند خوب است. زیارت حرم برای خانم شیرمحمدی را هم وسط برنامه یک کاریش می‌کردم چون برای40/22 همان شب بلیت برگشت داشتند. یکی از مشکلات پیدا کردن بلیت هم این بود که خانم شیرمحمدی از پرواز با هواپیمایی ها‌ی متفرقه اِبا داشت و تنها با دو شرکت هواپیمایی حاضر به پرواز بود. بلیت پیدا شد. برای ساعت10/13 دقیقه. از این بهتر نمی‌شد. زنگ زدم به خانم شیرمحمدی. آقای افخمی‌ گوشی را برداشت. گفتم: « برای ساعت یک خوب است بلیت بگیرم؟» آقای افخمی با خانمش مشورتی کرد وگفت: «بله می‌آییم.» بلیت ها سریع صادر شد. خدایا از دیشب چقدر من هی اذیت شدم و هی خوشحال شدم؟ دلیل اصرارم برای کامل بودن و بی نقص بودن برنامه چیست؟ راستش مهم‌ترین دلیلم این بود که این اولین مراسم سینمایی بود درمشهد با این حجم و میهمانانی در این سطح که مجری آن افغانستانی‌‌ها بودند. نمی خواستم نزد دیگران و به خصوص میهمانان ناتوان و بی نظم و برنامه نمایان شویم.

از بابت آقای افخمی که خیالم راحت شد رفتم پیش میهمانان وعذرخواهی کردم. اما دستاوردم برای همه خوشحال کننده بود. آقای طالب زاده سوال کرد: «برنامه چیه اول کجا باید برویم؟» جواب دادم: «اول سر راهمان می‌رویم شورای فرهنگی افغانستانی‌های مقیم ایران. آنجا معارفه ای می‌شویم و آقای کاظمی برنامه های بعد از ظهر را با شما هماهنگ می‌کند.» اسم کاظمی را که بردم ُگل از ُگل آقای طالب زاده و بقیه شکفت. خیالشان راحت شد که طرف حسابشان نا‌آشنا نیست و زود همه چیز هماهنگ می‌شود. سوار ماشین «َون»  شیکی که خبرگزاری فارس برای میهمانان زحمتش را کشیده بود شدیم و به طرف دفتر شورا راه افتادیم.

ادامه دارد...

انتهای پیام/