مجاهد هنرمند دهه شصتی؛ شجاع و قاطع مقابل دشمن و صبور و مهربان در کنار دوستان

محمدهادی ذوالفقاری جوان دهه شصتی از محله‌ی میدان خراسان است. محله ای در جنوب تهران که روزی شاهد جدایی مادران از فرزندان‌شان در دوران دفاع مقدس بود و یک روز هم بوسه های مادر را بر صورت شهید ذوالفقاری نظاره می کرد.

به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم، محله شان نزدیک میدان خراسان بود. همان جایی که خداحافظی جوانان با مادران را زیاد به خود دیده است. از میدان شهدا که به سمت میدان خراسان که میروم، قدم به قدم نشانه‌هایی از اعیاد شعبانیه؛ ولادت امام حسین(ع)، حضرت ابوالفضل(ع) و امام سجاد (ع) رنگ و بوی دیگری را به این محله‌ی با صفا داده است و حالا هم ولادت حضرت علی اکبر(ع). به یک کوچه بن بست می رسیم که از نامش می توان به راحتی فهمید که درست آمده‌ایم.
کوچه شهید ذوالفقاری. او یکسال قبل از پایان دفاع مقدس به دنیا آمد. خداحافظی مادران و فرزندان را در آن سال‌ها ندید اما خودش چند سال بعد چنین صحنه‌ای را در میدان خراسان رقم زد. فرزند سوم خانواده ذوالفقاری در 13 بهمن 67 متولد شد و در 19 بهمن 93 به شهادت رسید.
روز ولادتش او مصادف شده بوده با شهادت امام هادی علیه السلام که نام خودش را هم با خود آورده بود. عاشق و دلداده امام هادی (علیه السلام) شد و در این راه و در شهر امام هادی (علیه السلام) یعنی سامراء در دفاع از حریم و حرم امامین عسکریین به شهادت رسید.
 از دوران تحصیل و جوانی شهید شروع کنیم؛ دوران تحصیل او چگونه طی شد؟

به گفته دوستانش در نجف، صبح بعد از نماز صبح، بر سر مزاری در وادی السلام که برای خودش خریده بود می رفت و در آنجا قرآن و دعا می خواند و آن ها را برای شب اول قبر که می خواهند او را در قبر بگذارند، امانت می گذاشت.

مادر شهید:محمدهادی در دبیرستان شهدا درس می خواند. درسش خوب بود. تا دیپلم آن جا درس خواند و بعد تصمیم گرفت که به حوزه حاج ابوالفتح برود. مدتی را در حوزه تهران درس خواند. بعد از سفر کربلا، گفت که می خواهد به نجف برود که هم فرصت بیشتری برای زیارت رفتن اهل بیت داشته باشد و هم ادامه تحصیل دهد و در حوزه های آن جا در جوار علی بن ابیطالب درس بخواند.

خواهر شهید:محمد هادی بار علمی حوزه‌های نجف را بهتر و بالاتر می دانست و می گفت: در نجف افراد خیلی یکدست هستند. از نظر حجاب شرایط بهتری دارند و چشمم آلوده به نگاه بدحجاب و نامحرم نمی‌شود.
وقتی می خواست برای ادامه تحصیل به نجف برود، از آن جایی که ما خیلی همدیگر را دوست داشتیم و رابطه عاطفی مان زیاد بود به ما گفت که به فرودگاه نیایید، چون من وقتی شما را آن جا ببینم برای رفتن سست می شوم و نمی توانم بروم. برای همین در فرودگاه لحظه ی آخری که می خواست پروازش حرکت کند برای ما پیام فرستاد و خداحافظی کرد و برایمان نوشت که خیلی دوستتان دارم.


 چه طور شد که با حشد‌الشعبی عراق همراه شد؟ آیا حضورش در حوزه نجف باعث این آشنایی شده بود؟
خواهر شهید:هادی خیلی فعال بود. کارهای فرهنگی زیادی انجام می داد؛ از گرفتن عکس و ساختن کلیپ تا رفتن به سفرهای جهادی. خیلی کم در خانه پیدایش می‌شد. بیشتر اوقات در هیئت و بسیج و مسجد بود. بعضی شب‌ ها در پایگاه می‌خوابید. ما هم چون می‌دانستیم جای بدی نمی‌ رود خیالمان راحت بود.
محمدهادی از همان بدو ورودش به نجف کارهای فرهنگی که در تهران انجام می‌داد را آنجا هم دنبال می‌کرد. برای بسیج مردمی عراق که همان حشدالشعبی باشد کارهای فرهنگی انجام می‌داد.تابستانی که ماه رمضانش به تهران آمد بعد از چند روز به یزد رفت تا پارچه بخرد و سربند درست کند تا با خودش به نجف ببرد.
دوربینش همراهش بود و از همان حال و هوای جنگ و دفاع از حرم اهل بیت عکس و فیلم می‌گرفت. فرمانده‌اش برایمان تعریف می‌کرد که با اصرار خیلی زیادی خودش را وارد بسیج مردمی عراق کرد. به مناطق جنگی می‌رفت و عکس و فیلم می‌گرفت. خودش علاقه زیادی به کارهای داوطلبانه داشت.

اینکه شهید اهل کار فرهنگی بود شاید تا حدی از نگرانی شما نسبت به مخاطرات جنگ با داعش کم می کرد؛ آیا اصلا حرفی از رفتن به سوریه و مدافع حرم شدن چیزی گفته بود؟
مادر شهید:محمدهادی از زمانی که بحث داعش و جنگ در سوریه پیش آمده بود، تمام فکر و ذهنش رفتن به سوریه بود. می گفت باید به سوریه بروم و از حرم اهل بیت رسول خدا دفاع کنم. چند بار هم برای رفتن اقدام کرده بود ولی به نتیجه نرسیده بود. چون نتوانست به سوریه برود، در همان نجف مشغول دفاع از حرم ائمه شد.
در عراق وقتی از او پرسیده بودند که هدفش از شرکت در جنگ های عراق چیست، پاسخ داده بود؛ برای انتقام از سیلی حضرت زهرا!
محمدهادی علاقه ی خاصی به حضرت زهرا (سلام الله علیها)، امام حسین و امام علی (علیهماالسلام) داشت که بعد از سفر کربلا علاقه و وابستگی اش چندین برابر شد، به طوری که می گفت: نجف با داشتن مولا علی علیه السلام تصفیه کننده روح است، گناهان را پاک می کند.
وقتی که به عراق رفت، مرتب با هم از طریق تلفن در ارتباط بودیم. هر شب جمعه که با هم صحبت می کردیم، راهی کربلا بود.
وصیت کرده بود که روی سنگ لحدم اسم یا زهرا (سلام الله علیها) حک شود که وقتی مرا در قبر می گذارند و سرم را بلند می کنم به جای "آخ" بگویم یا زهرا!
خواهر شهید:واقعا همین است؛ ارتباطش با حضرت زهرا (سلام الله علیها) نسبت به دیگر اهل بیت متفاوت بود، به طوری که حتی نام حضرت هم می برد یا می شنید اشک در چشمانش حلقه می زد و گریه می کرد.
در بین فعالیت‌های فرهنگی‌اش کارهای نظامی هم انجام می‌داد. خیلی در پاسگاه بسیج مردمی عراق فعال بود. همزمان با درسش در کارهای زیادی شرکت می‌کرد.
 

مادر شهید ذوالفقاری، توجه ویژه او به حق الناس و ارتباط عمیقش با اهل بیت علیهم السلام، انفاق ها خالصانه ی محمد هادی را رمز سعادتمندی او می داند و می گوید: محمد هادی انفاق های پنهانی داشت که تا قبل از شهادتش کسی از آن ها خبر نداشت.


 گاهی شاهدیم که نسل جدید در انتخاب الگوها دچار ضعف هستند؛ اینکه یک جوان دهه شصتی همچون شهید ذوالفقاری پا در چنین مسیری می‌گذارد نتیجه انتخاب درست الگوست. ارتباط محمدهادی ذوالفقاری با شهدا چگونه بود؟

 

خواهر شهید: هادی از همان اول هم خیلی شهدا را دوست داشت؛ حتی خیلی‌ جاها با کامپیوتر عکس خودش را کنار شهدایی مثل همت و ابراهیم هادی می‌گذاشت. چون به شهدا خیلی علاقه داشت در مسیرشان حرکت کرد. پوستر شهدا را درست می‌کرد و بر سر مزارشان می‌برد و همه زندگی‌اش شهدا شده بود.

از بین شهدا با شهید ابراهیم هادی ارتباط خاصی برقرار کرده بود. مرتب به بهشت زهرا می رفت و به نیت او ایستگاه های صلواتی راه می انداخت.
در نوشتن کتاب شهید ابراهیم هادی خیلی همکاری کرد تا جایی که خواهر شهید ابراهیم هادی می گفت: آقا محمدهادی برای برادرم خیلی زحمت کشیده است.


 بارزترین ویژگی شخصیتی آقا محمدهادی چه بود؟
مادر شهید:خصلت خیلی بارز محمدهادی شجاعتش بود. در فتنه سال 88 او شجاعتش را ثابت کرد. دوستانش می‌گفتند آن سال‌ها که با هادی بودیم ناگهان موتورش را بغل می‌زد و در دل اغتشاشگران می‌رفت. در شلوغی‌های سال 88 هم کسی پاره آجر به سمتش پرتاب می‌کند که به گونه سمت چپش می‌خورد که بعد از نیم ساعت بیهوش می‌شود. دوستانش هادی را به بیمارستان می‌برند تا صورتش را پانسمان کند. بعد از آن هر زمان هادی می‌خندید گونه سمت چپش فرورفتگی داشت. او در دفاع از حق و گفتن آن از هیچ کسی نمی ترسید و شجاعانه حق را می گفت.
بسیار خوش اخلاق و خنده رو، صبور و مهربان بود. در زندگی اش نظم و برنامه ریزی داشت. دفترچه ای داشت و کارهای هر روزش از وقتی که چشم باز می کرد تا لحظه ای که شب بخواهد بخوابد برنامه هایش را در آن با برنامه ریزی دقیق و ساعت گذاری می نوشت.
* و این ارتباط با اعضای خانواده هم حفظ می شد؟
مادر شهید:حرف من را بر هر کاری ترجیح می داد و خواسته هایم را سریع اجابت می کرد. با خانواده بسیار مهربان و دلسوز بود.
خواهر شهید:محمدهادی یک ماه در سال، ماه مبارک رمضان را در تهران می ماند و هر شب برای ما خواهرها وقت می گذاشت و با هم به مسجد ارک می رفتیم. ما را هیچ وقت تنها نمی گذاشت و همیشه در مشکلات و پیشامدها برایمان مشکل گشا بود.
 

جهان در حال تحول است، دنیا دیگر طبیعی نیست، الان دو جهاد در پیش داریم، اول جهاد نفس که واجب‌تر است زیرا همه چیز لحظه آخر معلوم می‌شود که اهل جهنم هستیم یا بهشت. حتی در جهاد با دشمن‌ها احتمال می‌رود که طرف کشته شود ولی شهید به حساب نیاید چون برای هوای نفس رفته جبهه و اگر برای هوای نفس رفته باشد یعنی برای شیطان رفته و در این حال چه فرقی است بین ما و دشمن! آن‌ها اهل شیطان هستند و ما هم شیطانی.

 "تربیت صحیح" مفهومی است که بسیاری از اوقات مادران برای رسیدن به آن با مشکل رو به رو هستند و دغدغه آن را دارند. شما به عنوان مادر شهید، چه سبک و برنامه ای برای تربیت فرزندانتان اتخاذ کرده اید؟
من همان چیزهایی که از مادرم یاد گرفته بودم را در زندگی و تربیت فرزندانم اجرا کردم. به لقمه و حلال و حرام بودن آن بسیار دقت می کردم. در دوران بارداری ام هر چیزی را از هر کجایی نمی خوردم. اکثر مواقع با وضو بودم. با وضو به فرزندانم شیر می دادم. به نماز اول وقت اهمیت می دادم.
خدا را شکر 5 فرزند خوب دارم و به گفته ی دیگران بسیار سالم، آرام و آبرومند هستند و خدا را از این بابت شکرگزارم.

در زندگی سعی کردم همیشه از خدا بترسم و خدا ترس بودن را هم خودم رعایت کنم و هم آن را به فرزندانم یاد دهم.
اگر خدا قبول کند در حد توانم با قرآن مأنوس بوده و هستم. مرتب قرآن را با معانی اش می خوانم تا ببینم خداوند از ما چه خواسته تا اجرایش کنیم، چرا که قرآن و اسلام قانون خداوند است، و باید اجرا شوند.

 شما به عنوان مادر شهید، برای فرزندتان چه آرزویی داشتید؟
من خودم با اینکه در روستا زندگی می کردم و در زمان طاغوت هم بودیم، ولی با این حال تا کلاس پنجم درس خواندم. خانواده و مخصوصاً پدرم به درس خواندن ما بچه ها خیلی اهمیت می داد. از همین رو این توجه به درس برای منم خیلی مهم بود. همیشه برای محمدهادی دعا می کردم که ان شاء الله معلم جهانی شود. یعنی آنقدر مراحل علم را طی کند که برای جهان یک نمونه و اسوه باشد.
خیلی ها به من الان می گویند که دعای شما که مادرش بودی به استجابت رسیده و محمدهادی در مقام یکی از بالاترین معلم های جهانی قرار گرفت. می گویند: او در اخلاق، ولایتمداری، انفاق، اخلاص یکی از بهترین نمونه های معلمی برای جهان شده است.

* همین عوامل هم باعث عاقبت بخیری او شد...
مادر شهید:توجه ویژه او به حق الناس و ارتباط عمیقش با اهل بیت (علیهم السلام)، انفاق های خالصانه ی محمدهادی دست او را گرفت و عاقبت به خیرش کرد. محمدهادی انفاق های پنهانی داشت که تا قبل از شهادتش کسی از آن ها خبر نداشت.

خواهر شهید:عامل پیروزی و سعادت محمدهادی؛ در تربیت خانوادگی و نقش تربیتی مادر و همچنین وابستگی ها و کارهایی که او در اوقات فراغتش انجام می داد بود.
هیچ وقت کارهایش را بر دوش دیگران نمی انداخت و همه کارهایش را خودش انجام می داد.حتی لباس هایش را نمی گذاشت که مادر بشوید و خودش می شست.


 الان که دیگر محمدهادی در کنار شما نیست، حضورش را در زندگیتان احساس می کنید؟
مادر شهید:خود خداوند در قرآن می فرماید: «وَلاَتَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَ َتَا بَلْ أَحْیَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُون»؛ زنده بودنش را طبق این آیه قرآن در تمام لحظات زندگی حس کرده ام. گویا در همه موقعیت ها و اتفاقات زندگی با ما همراه است، با ما زندگی می کند، بیدار می شود غذا می خورد و خلاصه لحظه ای از ما جدا نمی شود. به قدری بودنش را در کنارم احساس می کنم که گاهی فراموش می کنم که شهید شده و شروع می کنم به حرف زدن با او، بعد از مدتی یادم می افتد که شهید شده است.


 اگر الان مشخص شود که قاتل پسر شما چه کسی است و آن را به شما معرفی کنند، شما او را می بخشید؟
اگر فقط پسر من بود و فقط او را از من گرفته بود، چون به خط و حرکت پسرم ایمان دارم بله او را می بخشیدم؛ اما فقط پسر من نبوده؛ او جنایت های بزرگی را به خیلی خانواده ها کرده است. تنها پسر من را از من نگرفته، خانواده های زیادی را عزادار کرده، به ناموس کشورها دست درازی کرده است.

 به نظر شما اگر آقا محمدهادی می ماند و در حوزه به درسش ادامه می داد و روحانی مفیدی می شد و از دین مردم محافظت می کرد بهتر و تأثیرگذارتر می بود یا اینکه راه دفاع از حریم اهل بیت را انتخاب کرد و رفت و شهید شد؟
مادر شهید:شاید خیلی از انسان ها و طلبه ها بتوانند درس بخوانند و در دنیا از دین مردم محافظت کنند اما هر کسی از جان خودش برای دفاع از کشور و ناموسش به این راحتی و با این شور و علاقه نمی گذرد. به نظر من برای محمدهادی حتماً دفاع از حرم بهتر بوده که رفته و به واقع امثال محمدهادی کم کاری انجام ندادند.

 بزرگترین آرزوی آقا محمدهادی چه بود؟
خواهر شهید:بزرگترین آرزویش شهادت بود. هر کاری می کرد و یا هر نوشته ای که از او به جا مانده آخرش این عبارت بود: با آرزوی شهادت .
مادر شهید: همیشه می گفت که می خواهم به سوریه بروم تا انتقام سیلی حضرت زهرا (سلام الله علیها) را از این دشمنان که از نسل همان دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) هستند بگیرم.

 چگونه از شهادت آقا محمدهادی با خبر شدید؟
مادر شهید:سه‌شنبه بود. من به جلسه قرآن رفته بودم. در جلسه قرآن بودم که به من زنگ زدند. پرسیدند از هادی چه خبر؟ گفتم خبری ندارم. مگر برای هادی اتفاقی افتاده؟ چرا از حال هادی می پرسید؟
گفتند نه چیزی نیست اما نگفتند چه کاری دارند. بعد پرسیدند که خانه هستید؟ گفتم نه. گفتند که به خانه بروید کارتان داریم.
من سریع برگشتم. چند نفر از بچه های مسجد آمدند و گفتند هادی مجروح شده است.
من اول حرفشان را باور کردم؛ گفتم حضرت ابوالفضل(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) کمک می‌کنند، عیبی ندارد. اما رفته رفته حرف عوض شد. بعد از دو سه ساعت، همسایه‌ها آمدند و وقتی گفتند که شهادت محمدهادی مبارک، من آن جا متوجه شدم که هادی شهید شده است.

روز قبل از شهادتش هم با ما تماس گرفت و خواست که منزل یکی از دوستانش برویم که با ما تماس تصویری داشته باشد و همدیگر را ببینیم اما نمی دانم چه سرّی بود که وقتی به آن جا رفتیم هر کاری کردیم تماس تصویری برقرار نشد و نتوانستیم همدیگر را ببینیم و تنها توانستم صدایش را بشنوم.


 ماجرای دفن شدن آقا محمدهادی در وادی السلام نجف چه بوده است؟
مادر شهید:محمدهادی وقتی در نجف بود، برای خودش در وادی السلام قبری نزدیک حرم امام علی (علیه السلام)، تقریبا روبروی قبر آقای قاضی می خرد و هر روز بعد از نماز صبح سر آن قبر می رفته و برای شب اول قبرش نماز و قرآن و زیارت عاشورا می خواند.
وصیت هم کرده بود که اگر شد مرا به مشهد ببرند و طواف دهند و نیز در نجف و سامرا و کربلا و کاظمین طواف بدهند و در وادی‌السلام دفن کنند.

گفته بود دوست دارم نزدیک امام باشد و تمام مستحبات انجام شود. در داخل و دور قبر من سیاهی بزنند و دستمال گریه مشکی و غیره مثل تربت بگذارند.
داخل قبر من مثل حسینیه شود و اگر شد جایی که سرم می‌خورد به سنگ لحد، یک اسم حضرت زهرا(سلام الله علیها) بگذارند که اگر سرم خورد به آن سنگ آخ نگویم و بگویم یا زهرا(سلام الله علیها).
بالای سر من روضه و سینه‌زنی بگیرند و موقع دفن من پرچم بالای قبرم قرار بگیرد و در زیر پرچم من را دفن کنید.
زیاد یا حسین(علیه السلام) بگویید و برای من مجلس عزا نگیرید، چون من به چیزی که می‌خواستم رسیدم. برای امام حسین(علیه السلام) و حضرت زهرا(سلام الله علیها) مجلس بگیرید و گریه کنید.
(من را) رو به قبله صحیح دفن کنید، چون قبله در نجف اختلاف دارد. روی سنگ قبرم اسم من را نزنید و بنویسید که اینجا قبر یک آدم گناه کار است. یعنی العبد الحقیر المذنب و یا مثل این. پیراهن مشکی هم بگذارید داخل قبر.
تمام خواسته هایش که در ابتدا شاید سخت به نظر می رسیدند ولی جور شد.

 و در آخر آن وصیتنامه پربارش؛ در وصیت نامه اش گفته بود؟

وصیت من به طلاب این است که اگر برای رضای خدا درس می‌خوانند و هدف دارند، بخوانند. اگر اینطور نیست نخوانند. چون می‌شود کار شیطانی. بعد شهریه امام را هم می‌گیرند؛ دیگر حرام درحرام می‌شود و مسئولیت دارد.اگر می‌توانند درس بخوانند( وادامه بدهند) البته همه‌اش درس نیست، عبودیت هم هست باید مقداری از وقت خود را صرف عبادت کنند چون طلبه‌ای باتقوا کم داریم اول تزکیه نفس بعد درس.

برای مردم ایران و عراق هم وصیت داشت. گفته بود:
وصیتم به مردم ایران و در بعضی از قسمت‌ها برای مردم عراق این است که
من الان حدود سه سال است که خارج از کشور زندگی‌ می‌کنم، مشکلات خارج کشور بیشتر از داخل کشور است، قدر کشورمان را بدانند و پشت سر ولی فقیه باشند.
با بصیرت باشند چون همین ولی فقیه است که باعث شده ایران از مشکلات بیرون بیاید. از خواهران می‌خواهم که حجابشان را مثل حجاب حضرت زهرا(سلام الله علیها) رعایت بکنند، نه مثل حجاب‌های امروز، چون این حجاب‌ها بوی حضرت زهرا(سلام الله علیها) نمی‌دهد. غیر حرف امام خامنه ای حرف کس دیگری را گوش ندهند.
جهان در حال تحول است، دنیا دیگر طبیعی نیست، الان دو جهاد در پیش داریم، اول جهاد نفس که واجب‌تر است زیرا همه چیز لحظه آخر معلوم می‌شود که اهل جهنم هستیم یا بهشت.
حتی در جهاد با دشمنان احتمال می‌رود که طرف کشته شود ولی شهید به حساب نیاید چون برای هوای نفس رفته جبهه و اگر برای هوای نفس رفته باشد یعنی برای شیطان رفته و در این حال چه فرقی است بین ما و دشمن! آن‌ها اهل شیطان هستند و ما هم شیطانی.

می‌خواهم که مردم عراق از ناموس و وطن خودشان و مخصوصاً حرم‌ها دفاع کنند و اجازه به این ظالمان ندهند و مردم عراق مخصوصاً طلّاب نجف در این جهاد شرکت کنند، چون دیدم که مدافع هست لکن کم است، باید زیاد شود.

برای طلبه ها هم وصیت نوشته بود:
وصیت من به طلاب این است که اگر برای رضای خدا درس می‌خوانند و هدف دارند، بخوانند. اگر اینطور نیست نخوانند. چون می‌شود کار شیطانی. بعد شهریه امام را هم می‌گیرند؛ دیگر حرام در حرام می‌شود و مسئولیت دارد.
مادر شهید: خودش هم از حوزه هیچ شهریه ای دریافت نمی کرد.

ادامه وصیت شهید:اگر می‌توانند درس بخوانند(و ادامه بدهند) البته همه‌اش درس نیست، عبودیت هم هست باید مقداری از وقت خود را صرف عبادت کنند چون طلبه‌ای باتقوا کم داریم اول تزکیه نفس، بعد درس.
ای داد از عَلَم شیطانی. دنیا رنگ گناه دارد، دیگر نمی‌توانم زنده بمانم. ان شاءالله امام حسین(علیه السلام) و حضرت زهرا(سلام الله علیها) و امام رضا(علیه السلام) در قبرم می‌آیند... والسلام
العبد الحقیر و المذنب الضعیف محمدهادی ذوالفقاری ...
1393/11/19

منبع:تبیان

انتهای پیام/

بازگشت به صفحه رسانه‌ها