ویژه نامه میلاد خاتم انبیای الهی و برترین خلقت خدا

خبرگزاری تسنیم: خداى سبحان در قرآن کریم پیامبر اکرم(ص) را با ویژگى هایى معرفى کرده و فرموده است: اى پیامبر، تو را فرستاده‏ایم که گواه و نوید دهنده و هشدار دهنده و باذن پروردگار دعوت کننده مردم به سوى خدا و چراغ نوربخش براى امت باشى.

ویژه نامه میلاد خاتم انبیای الهی و برترین خلقت خدا

به گزارش خبرگزاری تسنیم، ابتدا عناوین ویژه نامه خاتم انبیای الهی و سپس متن مقالات و یادداشت ها را در ذیل می خوانید:

زندگینامه رسول اکرم (صلی الله علیه واله)

سیره رسول نور ازمنظر آیت اللّه جوادى آملى
سرّ دلبر در حدیث دیگران
فلسفه وجودی پیامبر (ص) و عصر جاهلیت
تاریخ تحلیلی زندگی پیامبر اسلام
ابعاد معنوی شخصیت پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم)
محمد (ص)؛ اسوه حسنه از نگاه اهل بیت (ع)
پیامبر رحمت
سیره نظامی پیامبر اکرم (ص)
شیوه‌های نظامی پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله وسلم).
نمونه‏هایی از مشورت‌های نبی اکرم (ص)
رفتار پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با پیروان دیگر ادیان
معجزات نبی اکرم صلوات الله علیه و آله و سلم
پیامبر اسلام، پیام آور بشارت و رحمت
قوانین و مقررات بشر دوستانه در سیره پیامبر اسلام (ص)

زندگینامه رسول اکرم (صلی الله علیه واله)
آیین مردم قبل از بعثت
بحث آیین نیاکان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) ما را به وضع بیت هاشمى و ایمان اصیل سران و بزرگان آن هدایت مى‏کند و این جریان مى‏تواند روشنگر ایمان خود پیامبر پیش از بعثت باشد، زیرا خانواده‏اى که در آن درخت توحید بارور گردد، و بزرگان آن از آئین فطرت، و توحید ابراهیمى پیروى کنند، طبعاً مفخره آل نیز ازنخستین روزها بر همین مسیر خواهد بود البته این یک استنباط شخصى است و دلائل محکم و استوار تاریخى آن را به روشنى تأیید مى‏کند اینک دلائل ایمان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از بعثت.
1- پیامبر گرامى پنج سال از دوران کودکى خود را، در صحرا در میان قبیله «بنى سعد» گذراند، دایه او حلیمه مى‏گوید: محمد سه ساله بود که به من گفت چرا برادران خود را در روز نمى‏بینم؟ گفتم: آنهاروزها گوسفندان را براى چرا به خارج از آبادى مى‏برند، گفت: من نیز با آنان بیرون مى‏روم گفتم. دوست دارى بیرون بروى؟گفت آرى، فرداى آن روز به هنگام خروج فرزندانم، سرمه در چشمان «محمد» کشیدم، مقدارى روغن بر موى او مالیدم و براى حفظ از گزند در گردن او نخى انداختم که در آن مهره یمانى بود، او وقتى به اینکار متوجه شد، فوراً به من گفت نه مادر، آرام باش با من کسى هست که مرا از گزند حفظ مى‏کند. 1
یک چنین سخنى بزرگ از کودکى که سه سال از عمر او نگذشت است نشانه آنست که او مربى غیبى دارد که پیوسته او را با معارف الهى و مکارم اخلاق آشنا مى‏سازد او سخنى را گفت که بزرگان آن روز از درک آن عاجز بوده و پیوسته در پناه سنگ و گل زندگى مى‏کردند.
2- ابن سعد در طبقات خود نقل مى‏کند در سفرى که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه عموى خود به شام رفت، در نیمه راه راهبى به نام «بحیرا» او را دید و علائم نبوت را در او دریافت، سپس رو به او کرده گفت: تو را به تنهائى به نام «لات و عزى» سوگند مى‏دهم آنچه از تو مى‏پرسم پاسخ بگو، پیامبر پیش از پرسش او به وى گفت: منفورترین چیزها نزد من همین دو بت است که تو به آن سوگند یاد کردى، در این موقع «راهب» شیوه سوگند را دگرگون کرد و گفت ترا به خدا سوگند مى‏دهم، از آنچه مى‏پرسم پاسخ بده پیامبر فرمود: هر چه که مى‏خواهى بپرس. 2
3- باز ابن سعد در طبقات خود مى‏نویسد: روزگارى که محمد، اداره امور بازرگانى خدیجه را پذیرفت و قرار شد که با اموال او بازرگانى کند«میسره» غلام خود را ملازم خدمت پیامبر ساخت، وى نقل مى‏کند روزى در شام میان «محمد» و بازرگان شامى درباره کلائى اختلافى رخ داد بازرگان شامى به «محمد» گفت براى صدق گفتار خود به «لات و عزى» سوگند یاد کن. پیامبر در پاسخ او گفت من هرگز به این دو سوگند یاد نکرده‏ام تو نیز از این دو اعراض بنما در این موقع بارزگان شامى به تصدیق پیامبر برخاست و گفت: حق با تو است، آنگاه به «میسره» گفت: به خدا سوگند، این مرد پیامبر است. 3 4 - روشن‏ترین گواه بر ایمان و توحید او این است که در مدت چهل سالى که پیامبر در میان مردم زندگى کرد، هرگز دیده نشد که یک بار بر بتى سجده کند، و یا از خط توحید کنار برود، بلکه سالیان درازى پیش از بعثت به «غار حرا» مى‏رفت و در آنجا به اعتکاف و عبادت خدا مى‏پرداخت و در همین حالت بود که امین وحى آمد و او را به نبوت و رسالت بشارت داد. 5- امیرمؤمنان (علیه السلام) در خطبه «قاصعه» یادآور مى‏شود که پیامبر گرامى از لحظه‏اى که از شیر گرفته شد، تحت زعامت بزرگ‏ترین فرشته خداوند متعال قرار گرفت که هدایت و تعلیم او را بر عهده داشت چنانکه مى‏فرماید: «و لقد قرن الله من لدن ان کان فطیما اعظم تلک من ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره 4».«از روزى که پیامبر از شیر گرفته شد (دو سال خود را به پایان رسانید) خدا او را با بزرگ‏ترین فرشته همراه ساخت، تا همراه او طرق مکارم اخلاق را بپیماید، و محاسن اخلاق را بیاموزد».فردى که تحت تربیت چنین فرشته بزرگ قرار گیرد، و پیوسته با او همراه باشد نه تنها از خط توحید کنار نمى‏رود، بلکه از گناه و خطأ و جرم و اشتباه به دور مى‏ماند و از هر لغزش عمدى و سهوى مصون و محفوظ خواهد بود.
حضرت محمد در قبل از اسلام پیرو کدام شریعت بود؟
با این دلائل، ایمان و توحید پیامبر، پیش از بعثت به روشنى ثابت شد، اکنون وقت آن رسیده به مطلب دیگرى که بیش از مسأله نخست ابهام دارد، اشاره کنیم و آن اینکه: پیامبر گرامى در چهل سال زندگى خود پیش از بعثت در عبادات و معاملات خود، به کدام یک از شرائع پیشین عمل مى‏کرد، اثبات توحید و خلوص ایمان او از شرک، کافى در این مرحله نیست، در این جا باید روشن کرد که وى در کارهاى فردى و اجتماعى، در تشخیص حلالها و حرامها، کدام یک از شرائع را اسوه اتخاذ نموده و برطبق آن عمل مى‏نمود. در این جا نظریه‏هاى زیادى اظهار شده که نقل آنها، (که غالباً همراه با دلیل نیست) مایه اطاله سخن است و مشایخ بزرگ اسلام در کتابهاى خود به طرح این مسأله پرداخته و نظریه‏ها را نقل کرده‏اند، علاقمندان مى‏توانند به کتابهاى یاد شده در زیر مراجعه کنند. 5 و ما در این جا برخى از نظریه‏ها را مورد بررسى قرار مى‏دهیم:
1- آیا پیامبر به هیچ شریعتى عمل نمى‏کرد؟!
نظریه یاد شده را به ابى الحسین بصرى نسبت مى‏دهند. ولى تاریخ زندگى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را تکذیب مى‏کند، زیرا او پیش از بعثت، در «حرا» به اعتکاف مى‏پرداخت حتى وحى الهى موقعى بر او فرود آمد که وى در خلوتگاه دائمى خود معتکف بود، آیا عبادت ممتد او مى‏تواند، بدون پیروى از شریعتى انجام گیرد؟ گذشته بر این، او پیش از بعثت بیست بار در مراسم حج شرکت داشته است 6 و مراسم حج عبادتى است که براى خود ملاک مشخص و لازم دارد. درست است که خرد در یک رشته از امور دلیل و راهنماى انسان است و او در پرتو خرد برخى از زیبائیها و زشتیها را درک مى‏کرده، و بر انجام و ترک آنها از عقل فرمان مى‏برده ، ولى هرگز ادراکات عقلى همه جهات زندگى انسانى را روشن نمى‏سازد.پیامبر در بخشى از عمر خود ، بازرگانى مى‏کرده، و براى «خدیجه» تجارت مى‏نموده و تجارت براى خود احکام حلال و حرامى دارد، آیا مى‏توان گفت: که در طول کار بازرگانى حلال و حرام در نظر او یکسان بود. زندگى فردى و اجتماعى مردم مکه و حومه آمیخته با قمار و شراب ، بود در صورتى که پیامبر گرد این امور نگردیده و به تقوى و پرهیزگارى معروف بوده است، ناچار در این میان هادى و راهنما و اسوه و الگوئى در اختیار داشته است بنابراین نظریه «ابى الحسین بصرى» با زندگى او سازگار نمى‏باشد. آرى احمد در مسند خود از«سعید بن زید» حدیثى را نقل کرده که در آن حدیث ، راوى براى پدر خود فضیلتى را ادعا کرده که پیامبر فاقد آن بوده است از این جهت نمى‏توان آن را صحیح دانست .وى مى‏گوید: پیامبر با زیدبن حارثه سفره‏اى پهن کرده و مشغول خوردن غذا بودند که «زید بن عمرو بن نفیل» بر آن دو گذشت، پیامبر زیدبن عمرو را دعوت به خوردن غذا نمود، ولى زید در پاسخ گفت برادرزاده‏ام و من از گوشت حیوانى که به نام بت ذبح شود مصرف نمى‏کنیم. از آن روز نیز دیده نشد که پیامبر چنین غذائى را مصرف نماید. 7 یک چنین حدیثى که از طریق سعید فرزند زید نقل شده است فاقد ارزش خواهد بود زیرا مفاد آن این است: فردى که در آستانه نبوت بوده، از نظر آگاهى از حلال و حرام، از یک فرد عادى نیز کمتر بوده.
2- آیا پیامبر یکى از شرائع پیشین را پیروى مى‏کرد؟
گروهى این نظریه را برگزیده و مى‏گویند که او به حکم اینکه اعمال حج و عمره را به جا مى‏آورد، و از میته اجتناب مى‏ورزید و از مُزکّى‏ استفاده مى‏نمود طبعاً از یکى از شرائع پیشین پیروى مى‏کرده. 8
ولى اعمال یادشده ایشان همان طور که مى‏تواند از روى عمل به شرائع پیشین صورت پذیرد، مى‏تواند از طریق دیگر نیز انجام گیرد و به اصطلاح دلیل اعم از مدعى است . از طرف دیگر عمل به یکى از شرائع پیشین اشکالاتى دارد که برخى از آن ذکر می گردد:
الف: جواز عمل بر شرائع پیشین، فرع این است که آن شرائع، جهانى بوده و به منطقه و گروهى مخصوص نباشد، و اثبات عمومى دعوت آنان کار آسانى هم نیست و ما پیرامون آن در کتاب «مفاهیم القرآن» به طور مستدل و گسترده سخن گفته‏ایم 9.
ب: عمل به شرائع پیشین، در گروه آگهى از احکام آنها است اکنون باید دید که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از چه راهى ازآنها آگاه شده است در این جا دو احتمال وجود دارد که هر دو آن یادآوری مى‏گردد: 1- از طریق معاشرت و آمیزش با اهل کتاب، از احکام و شرائع پیشین آگاه گردد. این راه به کلى مسدود بود، زیرا او در طول زندگى با چنین گروهها معاشرت نداشته بالاخص در مکه، احبار و راهبان وجود نداشته‏اند که از آنها، احکام و شرائع پیشین را بیاموزد.گذشته از این، خصوص حضرت مسیح، شریعت گسترده‏اى نداشته، بلکه براى حل اختلافات یهود، و براى تحلیل برخى از محرمات بنى اسرائیل مبعوث شده بود وحى الهى بر این مطلب گواه است چنانکه مى‏فرماید: « و مصداقا لما بین یدى من التوراة ولا حل لکم بعض الذى حرم علیکم و جئتکم بایة من ربکم فاتقوا الله و اطیعون» 10. « تصدیق کننده توارتم که پیش از من فرود آمده، و تحلیل کننده برخى از امورى هستم که بر شما مردم حرام شده است. و با آیتى به سوى شما آمده‏ام از مخالفت خدا بپرهیزید و مرا اطاعت نمائید».در این جا مطلب سومى نیز وجود دارد و آن اینکه از نظر روایات، رسول گرامى بالاترین و برترین انسانها است پس پیروى «فاضل از مفضول» با موازین عقل سازگار نیست .
2- پیامبر از طریق وحى از احکام پیشینیان آگاه مى‏شد، و بر طبق آنها عمل مى‏کرد. اگر این طریق را بپذیریم هرگز ثابت نمى‏شود که پیامبر تابع و پیرو پیامبران پیشین بوده است تنها چیزى که از آن مى‏توان نتیجه گرفت این است که او بر احکامى که در شرائع پیشین وجود داشته است و از طریق وحى و یا الهام به او مى‏رسید، عمل مى‏کرد و به یک نظر بسان پیامبرانى بود که با داشتن خصیصه نبوت، بر احکام تورات عمل مى‏نمودند همچنانکه مى‏فرماید:«انا انزلنا التوراة فیها هدى و نور یحکم بها النبیون الذین اسلموا للذین هادوا» 11.«ما تورات را فرو فرستادیم در آن هدایت و نور است و از روى آن پیامبرانى داورى مى‏کنند».اگر راهنماى او الهام و با نزول وحى باشد، در این صورت باید گفت: بر یافته‏هاى غیبى خود عمل مى‏کرد، چیزى که هست یافته‏هاى او مطابق یکى از شرائع پیشین بوده است و این همان نظریه سوم است که هم اکنون یادآور مى‏شویم:
3- پیامبر مطابق الهام غیبى عمل مى‏کرد
در این نظریه تأکید بر این است که او وظائف خود را پیش از بعثت از طریق الهام دریافت مى‏کرد و مطابق آن عمل مى‏نمود، و این وظائف در گرو این نبود که حتماً موافق شریعت پیشینیان باشد، یا مطابق شریعتى باشد که بعداً از طریق وحى الهى بر او فرود خواهد آمد.این نظریه از دو نظریه پیش، محکم‏تر و استوارتر و سخن امیر مؤمنان گواه بر صدق آن است اینک به توضیح آن مى‏پردازیم:
1- مقام نبوت بالاترین مقامى است که به انسانى از جانب خداى بزرگ داده مى‏شود، تشرف به این مقام، در گروه آمادگى روحى است که در او به تدریج پدید آید، تا در پرتو آن، بتواند فرشته را ببیند، و وحى الهى را بشنوند و با ماورا طبیعت ارتباط مستقیم پیدا کند، تحصیل چنین استعدادى، به طى مراحلى از عرفان و شناخت نیاز دارد که در زیر نظر یک معلم غیبى انجام گیرد، تا دست او را گرفته، به مدارج رفیع از کمال برساند و قرآن این حقیقت را چنین بیان مى‏کند: «علمه شدید القوى = معلم نیرومندى به او تعلیم داده است» 12. بنابراین پیامبر گرامى پیش از بعثت بى‏نیاز از معلم غیبى، و تربیتى‏هاى الهى نبوده و پیوسته مورد عنایت الهى بوده است تا به حدى برسد، که شایسته خطاب «اقرأ باسم ربک الذى خلق» گردد و امیر مؤمنان این حقیقت را در خطبه قاصعه مطرح مى‏کنند و مى‏فرماید: «ولقد قرن اللّه من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم، و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره 13».«از روزى که پیامبر از شیر گرفته شد خدا او را با بزرگ‏ترین فرشته قرین و همراه ساخت تا به وسیله آن فرشته راه بزرگواریها را بپیماید، و به نیکوترین اخلاق، آراسته گردد».
2- عروة بن زبیر از عائشه نقل مى‏کند نخستین مرحله وحى که پیامبرگرامى با آن روبرو شد رؤیاهاى صادق بود، آنچه را در خواب مى‏دید بسان سپیده فجر صادق پیش مى‏آمد، سپس علاقه به تنهائى پیدا کرد و روزها را در خلوتگاه حرا مى‏گذارند سپس به سوى خانواده خود باز مى‏گشت، پس از اندى نیز به «حرا» مى‏رفت و کار خود را از سر مى‏گرفت و او پیوسته در این حالت بود که وحى الهى فرا رسید و او را به مقام نبوت مفتخر ساخت. 14
3- کلینى در باب فرق میان نبى و رسول از امام باقر نقل مى‏کند: «نبى کسى است که حقائق را در خواب مى‏بیند، همان طور که ابراهیم (علیه السلام) در عالم رؤیا مشاهده کرد و همانطور که پیامبر اسباب نبوت را پیش از وحى دید، و به همین حالت بود که جبرئیل او را مأمور رسالت نمود. 15این روایات و نظائر آنها حاکى است که پیامبر گرامى پیش از بعثت، تحت تربیت فرشته‏اى بود، و حقائق را در خواب مى‏دید، و نداها را مى‏شنید تا اینکه آمادگى پیدا کرد با امین وحى روبرو گردد و قرآن بر او فرود آید.او در این فترت از زندگى، خدا را عبادت مى‏کرد، و در آثار صنع به مطالعه و تفکر مى‏پرداخت، و در همین حال به وظائف شخصى خود درباره زن و فرزند... عمل مى‏نمود و یگانه راهنماى او در این مرحله همان اتصالات غیبى او بود که او را در همه مراحل کمک مى‏کرد،و دستورات خدا را در اختیار او مى‏نهاد خواه مطابق شرایع پیشین باشد یا نه، یا مطابق شریعتى باشد که بعدها بر او فرود خواهد آمد یا نه.این حقیقت در صورتى روشن مى‏شود که بدانیم که شخصیتهائى مانند حضرت یحیى و یا حضرت مسیح در دوران کودکى به مقام نبوت رسیده و با جهان غیب ارتباط و پیوندى داشته‏اند چنانکه درباره حضرت یحیى مى‏فرماید: «یا یحیى خذ الکتاب بقوة و ءاتیناه الحکم صبیاً» 16. «اى یحیى کتاب را به استوارى بگیر، و در دوران کودکى به او «حکم» دادیم. و درباره حضرت مسیح از او چنین نقل مى‏کند». «انى عبدالله ءاتانى الکتاب وجعلنى نبیاً» 17. «من بنده خدا هستم کتاب به من داده شده و مرا پیامبر قرار داده است».بنابراین پیامبر گرامى پیش از بعثت، مراحلى از نبوت را دارا، و اتصال و ارتباط او با جهان غیب به گونه‏اى برقرار بوده است و او در این مرحله پیوسته در حال تکامل بوده که در سن چهل سالگى به مقام رسالت و ابلاغ پیام خدا به مردم نایل شده است .تا این جا با این قرائن و شواهد توانستیم نیم‏رخى روشن از سیماى حقیقت را ترسیم کنیم و نتائجى که از این بحث گسترده گرفته شد عبارتنداز:
1- پیامبر گرامى در خانوده‏اى دیده به جهان گشود که بر اعضاء بزرگ آن، توحید و ایمان و تقوى و عفت حکومت مى‏کرد و سران خانواده از آئین حنیف ابراهیمى دور نبوده و پیرو آن بوده‏اند.2- پیامبر گرامى پیش از بعثت با جهان غیب به نوعى ارتباط داشته و مرحله‏اى از نبوت را دارا بوده و در چهل سالگى به مقام رسالت و تبلیغ پیام خدا مبعوث گردید. 4- او در زندگى فردى و اجتماعى خود، به آنچه از جهان بالا تلقى مى‏کرد، عمل مى‏نمود خواه با شریعیت تطبیق بنماید یا نه .
پی نوشت ها :

1- المنتقى به نقل بحار، ج 15، ص .392 منتقى نگارش کازورن است که هنوز چاپ نشده است.
2- طبقات ابن سعد، ج 1، ص .154 سیره ابن هشام، ج 1، ص 182.
3- طبقات ابن سعد، ج 1، ص 156.
4- نهج البلاغه، خطبه قاصعه، شماره 187.
5- «ذریعه» سید مرتضى، ج 2، ص 595، «عده» شیخ طوسى، ج 2، ص 60، «معارج» محقق حلى، ص 60، «مبادى» علامه، ص 30، «بحارالانوار»، ج 18، ص 271، «قوانین» قمى، ج 1، ص 491 در این کتابها نظریه‏هاى پنجگانه‏اى نقل شده است .
6- وسائل الشیعه، ج 8، باب 45 «باب تکرار حج و عمره»، ص 87، بحارالانوار، ج 11، ص 280.
7- مسند احمد، ج 1، ص 189 - 190.
8- ذریعه سید مرتضى، ج 2، ص 596.
9- مفاهیم القرآن، ج 4، صفحات 77 - 116.
10- سوره آل عمران، آیه 5.
11- سوره مائده، آیه 44.
12- سوره نجم، آیه 5.
13- نهج البلاغه، خطبه قاصعه، شماره 187.
14- صحیح بخارى، ج 1، ص 3 «باب بدء الوحى الى رسول الله» سیره ابن هشام، ج 1، ص 234 - 236.
15- کافى، ج 1، ص 176.
16- سوره مریم، آیه 12.
17- سوره مریم، آیه 30.


سیره رسول نور از منظر آیت اللّه جوادى آملى
مقاله‏اى که در پیش رو دارید در موضوع سیره پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) در دعوت به سوى حق است که با مطالعه آن دریافت مى‏شود، بر خلاف پندار مغرضان، پیشرفت اسلام و موفقیت آن حضرت در گرو منطق قوى است نه چیز دیگر: بنابراین، آنان که مى‏گویند رمز پیشرفت اسلام شمشیر و خشونت بوده، سخنى بى اساس و پندارى غرض ورزانه است. حال خواننده محترم را به مطالعه و دقت در محتواى آن فرا مى‏خوانیم
خداى سبحان در قرآن کریم پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را با ویژگى هایى معرفى کرده و فرموده است «انا ارسلناک شاهداً و مبشراً و نذیراً و داعیاً الى اللّه باذنه و سراجاً منیراً»(1) اى پیامبر، تو را فرستاده‏ایم که گواه و نوید دهنده و هشدار دهنده و باذن پروردگار دعوت کننده مردم به سوى خدا و چراغ نوربخش براى امت باشى.
با توجه به این آیه یکى از وظائف پیامبر بزرگوار اسلام دعوت مردم به سوى خداست، دعوت مردم به سوى خدا ابزار مى‏طلبد، ابزارى که خداى سبحان براى دعوت معرفى کرده است سه تا است: حکمت، موعظه حسنه، جدال احسن «ادع الى سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنه و جادلهم بالتى هى احسن»(2) با حکمت و اندرز نیکو مردم را به سوى پروردگارت دعوت نما و با آن‏ها به طریقى که نیکوتر است استدلال و مناظره کن.
با استفاده از این آیه نخستین گام براى دعوت مردم به سوى خدا استفاده از حکمت و منطق صحیح و استدلال‏هاى حساب شده است، و چون رسالت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) بیدارى افکار و اندیشه‏ها و شکوفایى گنجینه‏هاى عقلانى است بهترین روش براى تحقق این هدف استفاده از منطق و استدلال و برهان است.
دومین گام براى دعوت استفاده کردن از موعظه حسنه و اندرز نیکوست که به منظور تأثیر گذارى بر عواطف از آن بهره‏بردارى مى‏شود، موعظه زمانى اثر عمیق خود را مى‏بخشد که «حسنه» بوده و به صورت زیبایى اجرا گردد. زیرا اگر دعوت با تحقیر طرف مقابل و حس برترى‏جویى و همراه با خشونت و مانند آن باشد نه تنها اثر مثبت ندارد بلکه به عکس آثار و پى‏آمدهاى منفى خواهد داشت.
سومین گام براى دعوت به سوى خدا مناظره و جدال احسن است یعنى مناظره‏اى که با حق و عدالت و درستى و امانت و صدق و راستى باشد و باطل در آن راه پیدا نکند.
از آن جایى که خداى سبحان داراى حجّت بالغه(3) است، رسالت پیامبرى که از طرف خدا فرستاده شده باید همراه با استدلال بالغ باشد که در نتیجه امت او نیز از محبت بالغه برخوردار باشد.
چون محور رسالت پیامبران ابلاغ حجت و تمامیت دلیل است، از این رو خداوند رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را به احتجاج‏هاى متعدد مأنوس نمود که گاهى با حکمت و برهان عقلى و گاهى با موعظه و خطابه و گاهى با جدال احسن. محاوره و احتجاج مى‏کرد فرق جدال احسن و برهان آن است که اگر مقدمات استدلال از جنبه حق و معقول بودن، مورد استفاده قرار بگیرد آن استدلال برهان نام دارد و اگر از جنبه حق و مقبول و مسلم بودن مورد استشهاد قرار گیرد جدال احسن است.
دعوت به خدا با استفاده از حکمت و موعظه حسنه و جدال احسن، دعوت همراه با بصیرت است، از این رو خداى سبحان به آن حضرت فرمود: «قل هذه سبیلى ادعوا الى اللّه على بصیرة انا و من اتبعنى؛(4) بگو! اى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) راه و رسم من چنین است که خود و پیروانم با بصیرت، همه را به سوى خدا مى‏خوانیم.»
در واقع پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) به امر خدا، آئین و روش خود را مشخص مى‏کند که همه مردم را از روى آگاهى و بصیرت به سوى این طریق دعوت کند. پیروان آن حضرت نیز باید با آگاهى و بصیرت مردم را به سوى آئین الهى دعوت کنند.
بنابراین با توجه به این آیه: هر مسلمان که پیرو پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است باید با سخن و عملش دیگران را به راه اللّه دعوت کند.
برهان و دعوت به توحید
یکى از راه‏هایى که براى دعوت مردم به توحید از آن استفاده مى‏شود، برهان است البته برهان در اصطلاح قرآن با آن چه اصطلاح منطقى است از جهت مصداق وسیع‏تر است، گرچه در اصل مفید علم بودن با مفهوم جامع آن تفاوتى ندارد.
در اصطلاح منطق برهان عبارت از دلیل عقلى است که از مقدّمات یقینى تألیف یافته و نتیجه مى‏دهد که به آن قیاس واجد شرائط مى‏گویند ولى علم شهودى، معجزه و جدال احسن، هیچ یک در منطق مطرح نمى‏گردد، در قرآن به عنوان برهان مطرح است.زیرا هر یک از آن‏ها، هم در خود باصر و روشن است و هم سبب روشن شدن مطلبى است که بر آن دلیل اقامه شده است. اطلاق برهان بر علم شهودى مانند: «لولا ان را برهان ربّه»(5) اگر او برهان ربّ را با علم شهودى نمى‏دید و اطلاق بر معجزه مانند: «فذانک برهانان من ربّک»(6) آن دو معجزه یعنى مار شدن عصا و دست روشن دو برهانى هستند از طرف پروردگار تو.
قرآن کریم آن جا که بر خداشناسى و توحید تام برهان اقامه مى‏کند، گاهى طریق عقلى را ارائه مى‏دهد، زمانى با جدال احسن به آن مى‏پردازد و گاهى با سیر درونى یعنى شهود و فطرت آن را بیان مى‏کند. در برهان عقلى بر معقولیت آن تکیه دارد و در جدال احسن بر مقبولیت آن اصرار مى‏ورزد و در شهود، بر صفا و پاک بودن دل از هوا و هوس تأکید مى‏کند.
از باب مثال خدا به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مى‏فرماید که در برابر مشرکان بر صحت شرک برهان طلب کند: «ءاله مع اللّه قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین.»(7) آیا شما معتقدید که معبودى با خداست به آن‏ها بگو اگرچنین اعتقادى دارید دلیل و برهانتان را بیاورید اگر راست مى‏گویید.
برهان در این آیه به معناى قرآنى است یعنى فقط برهان عقلى از آن‏ها طلب نمى‏کند که مشرکان باید ادعاى خود را با دلیل عقلى مبرهن کنند بلکه این برهان اعم از برهان شهودى یا عقلى یا نقل قطعى است.
نمونه‏هایى از برهان عقلى‏
برهان اثبات مبدأ جهان و انسان‏
1- یکى از براهین که پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در قرآن در برابر بت پرستان اقامه مى‏کند برهان اثبات مبدأ براى عالم است، قرآن مى‏فرماید: «ام خلقوا من غیر شى‏ءام هم الخالقون، ام خلقوا السموات و الارض بل لایوقنون»(8) آیا آنان بى هیچ مبدأ فاعلى و آفریننده‏اى آفریده شده‏اند یا خود خالق خویشند، آیا آن‏ها آسمان و زمین را آفریده‏اند، بلکه جویاى یقین نیستند و اگر هم شواهد یقینى را بیابند ایقان ندارند.
این آیات دلایل عقلى بر اثبات حضوص مبدأ جهان امکان یا مبدأ افاضه هستى و توحید آن است.
با توجه به این آیات به نظر مى‏رسد، نخست این شبهه را طرح مى‏کند که انسان و جهان خود به خود به وجود آمده‏اند و مبدئى در پیدایش آن‏ها نقش نداشته است. آن گاه براى حل این شبهه با قرار دادن انسان در برابر چند سؤال هشدار دهنده، منطق فطرى او را بر مى‏انگیزد تا وى با دقّت در این سؤال‏ها، پاسخ لازم را بر اساس رهنمود وحى به دست آورد. بدین ترتیب که مى‏پرسد: آیا مى‏شود انسان بدون هیچ پدید آورنده‏اى به وجود آمده باشد؟ آیا ممکن است انسان پدید آورنده خویش باشد؟ اگر انسان خود را پدید آورده باشد، آسمان‏ها و زمین را که پیش از پیدایش انسان بوده، چه کسى آفریده است؟ آیا آن‏ها هم به وسیله انسان پدید آمده است؟ خلاصه آن که: 1- آیا انسان علت فاعلى ندارد یا دارد. 2- اگر علت فاعلى دارد، آیا آن علت، خود اوست یا دیگرى؟ 3- اگر انسان علت فاعلى خود باشد، آیا علت فاعلى اجرام سپهرى و آسمان‏ها و زمین‏هم خود اوست؟ قرآن با طرح این سؤال مى‏خواهد انسان تنبیه شده و بگوید: او علت فاعلى دارد و علت فاعلى او خود او نیست، زیرا اگر انسان پدیده و آفریده است بدون شک پدیدآورنده‏اى دارد و هرگز نمى‏تواند پدید آورنده خویش باشد بلکه هیچ پدیده‏اى نمى‏تواند پدید آورنده خود باشد و نیازمند به مبدأى است که هستى او عین ذات او و ازلى است و چنین موجودى همواره وجود داشته و دارد و پدیده نیست تا بگوئیم محتاج به مبدأ است یا پدید آورنده خویش است.
در جواب سؤال سوم نیز اعتراف مى‏کند که انسان با آن که قدرت خلاقیت دارد و مى‏تواند کارهاى زیبا و شگفتى داشته باشد، لکن در خلقت زمین و آسمان کمترین نقشى ندارد، پس در آیات فوق برهان براى اثبات وجود مبدأ براى انسان و جهان، اقامه شده است.
2- برهان تمانع‏
یکى از براهین متقن و خلل‏ناپذیر قرآن کریم و توحید، پروردگار عالم، برهان تمانع است که از آیه 22 سوره انبیاء است که غرض اصلى آن اثبات توحید ربوبى و یگانه بودن مدبّر عالم است. آیه مى‏فرماید: «لوکان فیهما آلهة الا الله لفسدتا»(9) اگر در آسمان و زمین، خدایان دیگر جز اللّه بود فاسد مى‏شدند.
این آیه به ضمیمه آیه سوره ملک، استدلال تام عقلى و قیاس استثنایى است که مقدمه شرطى آن در سوره انبیاء و مقدمه حملى آن در سوره ملک قرار دارد، در سوره انبیاء فرمود: «اگر جز خداوند، خدایانى دیگر بود زمین و آسمان تباه مى‏شد و در سوره ملک فرمود: در گستره خلقت ناهماهنگى و نقصان نخواهى یافت: «ماترى فى خلق الرحمن من تفاوت، فارجع البصر هل‏ترى من فطور، ثم ارجع البصر کرتین ینقلب الیک البصر خاسئاً و هو حسیر»(10) در آفرینش خداى بخشایشگر هیچ فوت و زوال و ناهمانگ و تفاوتى نمى‏بینى، باز در نظام مستحکم آفرینش بنگر، هیچ خلل و کاستى در آن نتوان یافت، باز دوباره بنگر تا دیده زبون و خسته سوى تو بازگردد، وقتى کمترین ناهماهنگى و بى‏نظمى و کوچک‏ترین خلل و ناسازگارى در سراسر گیتى یافت نشود و مجموعه نظام آفرینش داراى همبستگى و وابستگى باشد، قطعاً هیچ نوع تباهى و فساد براى آسمان و زمین نخواهد بود.
با تلفیق این دو آیه صورت قیاس استثنایى چنین خواهد بود: اگر غیر از خدا در عالم، مدبّران دیگرى بوده و باشند، حتماً عالم تباه خواهد شد، لیکن هیچ گونه فساد و کمبودى در عالم نیست. پس غیر از خدا مدبّر دیگرى براى عالم نیست.
ناگفته نماند: مراد از فساد و تباهى در عالم، در هم ریختن سازمان عالم هستى و فروپاشى نظام تکوینى است نه صرف ناهنجارى‏هاى اجتماعى و نابسامانى‏هاى اقتصادى و فرهنگى.
خلاصه آن که: 1- وحدت عالم و انسجام جهان موجود محرز و مسلّم است. 2- تعدد مبدأ تصمیم در تکثر مصدر تدبیر، مستلزم جمع دو نقیض است، زیرا از دو مبدأ متفاوت و دو مصدر متباین یک اثر منسجم و هماهنگ صادر نخواهد شد و جهان کنونى هم واحد باشد و هم نباشد و هم منسجم و هماهنگ باشد و هم نباشد با جمع دو نقیض است و بطلان آن اوّلى که فوق بدیهى است. 3- تعدد خداوند با وحدت رویه مستلزم اوصاف متعدد و متباین است. زیرا وقتى خدایان در جوهر ذات و حقیقت وجود، از هم متمایز باشند باید صفات ذاتى آنان نیز متفاوت باشد. چون صفات ذاتى خدا عین ذات اوست، در نتیجه علم واراده هر یک از خدایان غیر از علم و اراده دیگرى است و نظام علمى و مقام تدبیر غیر از نظام و تدبیر دیگرى است و شک نیست که نظام عینى تابع نظام علمى و ارادى مبدأ فاعلى است و موجود خارجى معلول علم و اراده فاعل بالذات‏اند.
4- بنابراین با تعدد خدایان متمایز و مستقل و متفاوت، با علم و اراده متمایز باید چند نظام عینى متمایز و ناهماهنگ و متباین وجود داشته باشد و حال آن که جز یک عالم هماهنگ و منسجم وجود ندارد. پس آفریدگار و مدبر عالم واحد است، تا اینجا دو نوع برهان به عنوان شاهد مطرح شد که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) از آن به عنوان وسیله دعوت به خدا مورد استفاده قرار داده است.
در قرآن کریم براهین فراوانى توسط پیامبراعظم اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره توحید و معاد و رسالت اقامه شده است که به همین مقدار بسنده مى‏شود.
موعظه حسنه و دعوت به خدا
یکى از ابزارهایى که پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) از آن براى دعوت به خدا استفاده کرده است موعظه حسنه است.
موعظه آن است که کارهاى نیک طورى یادآورى و بیان شود که قلب شنونده از شنیدن آن بیان رقت پیدا کند و در نتیجه تسلیم گردد.(11) و به گفته مرحوم علامه طباطبائى موعظه عبارت است از بیانى که نفس شنونده را نرم و قلبش را به رقت درآورد و آن بیانى خواهد بود که آن چه مایه صلاح حال شنونده است از مطالب عبرت‏آموز که آثار پسندیده و ثناى جمیل دیگران را در پى دارد، دارا باشد(12) البته چون قرآن موعظه را به حسنه مقید کرده است نشان مى‏دهد برخى مواعظ، حسنه نیستند و موعظه حسنه، موعظه‏اى است که توسط انسانى که عامل به حق است و نه فقط به زبان به حق دعوت مى‏کند، انجام گیرد. حسن موعظه از جهت اثر آن در احیاء حق مورد نظر است و حسن اثر وقتى است که واعظ خودش به آن چه وعظ مى‏کند متعظ باشد. از آن گذشته در وعظ خود، آن قدر حسن خلق نشان دهد که کلامش در قلب شنونده مورد قبول بیفتد، قلب با مشاهده آن خلق و خوى، رقّت یابد و گوشش آن را یافته و چشم در برابر وى خاضع شود.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)در قرآن کریم از روش موعظه حسنه فراوان استفاده کرده است که به چند نمونه آن اشاره مى‏شود.
1- دعوت اهل کتاب به توحید
در سوره آل عمران خطاب به اهل کتاب فرمود: «قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمة سواء بیننا و بینکم الّا نعبد الّا اللّه و لانشرک به شیئاً ولایتخذ بعضنا بعضاً اربابا من دون اللّه، فان تولّوا فقولوا اشهدوا بانّا مسلمون؛(13) بگو اهل کتاب! بیایید به سوى سخنى که میان ما و شما یکسان است، که جز خداى یگانه را نپرستیم و چیزى را همتاى او قرار ندهیم و بعضى از ما بعض دیگر را غیر از خداى یگانه به خدا نپذیرد، هرگاه از این دعوت سرباز زنند، بگویید گواه باشید که ما مسلمانیم.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در این آیه از زبان موعظه حسنه استفاده کرده است و به دعوت اهل کتاب پرداخته است زیرا:
اولاً: این آیه پس از دعوت به مباهله و لعن گروهى از اهل کتاب که در آیه قبل مطرح شد تعبیر بسیار محترمانه «یا اهل الکتاب» را که حاکى از اسرار برابر قهر است، استفاده کرد و خطاب «یا اهل الکتاب» جاذبه ویژه‏اى دارد و نشان مى‏دهد که خداى سبحان پس از مباهله همه راه‏هاى نجات را نبسته است بلکه راه نجات باز است.
ثانیاً: تعبیر به «تعالوا» نشان مى‏دهد که دعوت کننده هرچند خود در بلندى است لکن در مقام دعوت به گونه‏اى سخن مى‏گوید که گویا هنوز بالا نرفته است. زیرا با تواضع که سیره و رفتار اجتماعى رسول خداست، آمیخته است و متواضعانه سخن گفتن باعث جاذبه بیشتر سخنان براى هدایت به صراط مستقیم است.
ثالثاً: از مقبولات طرف مقابل استفاده مى‏کند یعنى باور به اصل توحید مقبول پیروان ادیان الهى است که آدمیان مى‏توانند بر اساس اعتقاد به باور مشترک به وحدت برسند.
رابعاً: در پایان آیه فرمود: اگر آن‏ها بعد از این دعوت منطقى به سوى نقطه مشترک توحید، سرتابند و رویگردان شوند بگویید: گواه باشید که ما مسلمان و تسلیم حق هستیم چون راه مشخص و حق است و بدانید جدایى شما آسیبى به ما نمى‏رساند.
در واقع مجموعه این مطالب نشان مى‏دهد که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در دعوت از شکل موعظه استفاده کرده است گرچه مدعوالیه یعنى آن چه به آن دعوت شده برهان است که این موعظه براى پذیرش برهان است.
در سوره مبارکه انعام خداى سبحان پس از نفى احکام ساختگى مشرکان آن‏ها را به احکام الهى دعوت مى‏کند و در آن از بیان موعظه استفاده مى‏کند و مى‏فرماید: «قل تعالوا اتل‏ها حرّم ربکم علیکم الّا تشرکوا به شیئاً و بالوالدین احسانا و لاتقتلوا اولادکم من املاق نحن نرزقکم و ایّاهم ولاتقربوا الفواحش ماظهر منها و مابطن ولاتقتلوا النفس التى حرّم اللّه الّا بالحق ذلکم وصّیکم به لعلّکم تعقلون، و لا تقربوا مال الیتیم الّابالتى هى احسن حتى یبلغ اشتدّه واوفوا الکیل و المیزان بالقسط لاتکلف نفسا الّاوسعها و اذا قلتم فاعدلوا و لوکان ذاقربى بعهد اللّه اوفوا ذلکم وصّیکم به لعلّکم تذکّرون، و ان هذا اصراطى مستقیما فاتبعوه و لاتتّبعوا السبل فتفرّق بکم عن سبیله ذلکم وصّیکم به لعلّکم تتّقون»(14) بگو بیائید آن چه را پروردگارتان بر شما حرام کرده است، برایتان بخوانم، اینکه چیزى را شریک خدا قرار ندهید و به پدر و مادر نیکى کنید، و فرزندانتان را از ترس فقر نکشید، ما شما و آن‏ها را روزى مى‏دهیم و نزدیک کارهاى زشت و قبیح نروید چه آشکار باشد و چه پنهان و نفسى را که خداى سبحان محترم شمرده به قتل نرسانید. مگر به حق و از روى استحقاق، این چیزى است که خداى متعال شما را به آن سفارش کرده تا تعقّل کنید و به مال یتیم جز به نحو احسن و براى اصلاح نزدیک نشوید تا به حد رشد برسد و حق پیمانه و وزن را به عدالت ادا کنید، هیچکس را جز به مقدار توانایى تکلیف نمى‏کنیم و هنگامى که سخنى مى‏گویید، عدالت را رعایت نمایید، حتى اگر در مورد نزدیکان بوده باشد، این چیزى است که خداوند شما را به آن سفارش مى‏کند تا متذکر شوید.
و این که این راه مستقیم من است از آن پیروى کنید و از راه‏هاى مختلف و انحرافى پیروى نکنید که شما را از راه حق دور مى‏سازد، این چیزى است که خداى سبحان شما را به آن سفارش مى‏کند تا پرهیزکار شوید.
جالب است که توجه داشته باشیم داستانى نقل شده که این آیات تأثیر فوق العاده‏اى در نفوس شنوندگان داشته است و دو نفر از اهالى مدینه به نام اسعدبن زراره و ذکران بن عبد قیس با شنیدن این آیات مسلمان شدند و از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درخواست کردند تا فردى را به مدینه اعزام کند که اسلام را به مردم تعلیم داده به اسلام دعوت نماید و پیامبر نیز مصعب‏بن عمیر را به همراه آن‏ها به مدینه فرستاد که با رفتن او چهره مدینه دگرگون شده است.(15)
2- موعظه حسنه و جامع‏ترین برنامه اجتماعى، یکى از آیاتى که نمونه‏اى از جامع‏ترین تعلیمات اسلام در زمینه مسائل اجتماعى و انسانى و اخلاقى را بیان کرده آیه زیر است: «ان اللّه یامر بالعدل و الّاحسان و ایتاء ذى القربى و ینهى عن الفحشاء و المنکر و البغى یعظکم لعلّکم تذکرون»(16) خداى متعال فرمان مى‏دهد به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان، و از فحشاء و منکر و ظلم و ستم نهى مى‏کند، خداوند به شما اندرز مى‏دهد شاید متذکّر شوید. احیاء اصول سه گانه عدل و احسان و ایتاء ذى القربى و مبارزه با انحرافات سه گانه فحشاء و منکر و بغى در سطح جهان کافى است که دنیایى آباد و آرام و خالى از هرگونه بدبختى و فساد بسازد. از این رو از مسعود نقل شده است که این آیه جامع‏ترین آیات خیر و شر در قرآن است.
آیات موعظه در قرآن فراوان است به ویژه از خود قرآن در آیات به موعظه یاد شده است.
جدال احسن و دعوت به حق‏
یکى از ابزارهاى دعوت توسط پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) جدال احسن است.
جدال عبارت است از دلیلى که صرفاً براى منصرف نمودن خصم از آن چه بر سر آن نزاع مى‏کند به کار گرفته شود بدون آن که خاصیت روشنگرى حق را داشته باشد، در واقع در مقام جدل، آن چه را که خصم خودش به تنهایى و یا او و همه مردم قبول دارند استفاده و اخذ کنیم و با همان ادعایش را رد کنیم چه آن چه را قبول دارند حق باشد یا باطل. ولکن چون مجادله و مناظره‏اى که در آن از مسلمات باطل استفاده شود احیاء باطل است نه احیاء حق. از این رو جدال مقیّد به قید احسن شده است زیرا اگر از راه جدال دعوت مى‏کند باید از هر سخنى که خصم را بر رد دعوتش تهییج مى‏کند و او را به لجبازى و عناد وادار مى‏کند پرهیز کند و مقدمات کاذب و باطل را، هرچند خصم آن را راست بپندارد مورد بهره بردارى قرار ندهد و نیز باید از بى عفّتى در کلام و سوء تعبیر اجتناب کند و به مقدسات طرف مقابل توهین نکند و فحش و ناسزا نگوید و از هرچه که خلاف حق است دورى گزیند زیرا در صورت استفاده از باطل گرچه حق را احیاء کرده است اما با احیاء باطل و کشتن حقى دیگر احیاء کرده است.
شایان توجه است که جدال به سه قسم بد، خوب و خوب‏تر تقسیم مى‏شود که در مقام دعوت فقط استفاده از جدال خوب‏تر رواست زیرا افرادى که معاند و لجبازند و باطل را سرمایه خود کرده و مى‏خواهند با آن حق را سرکوب نمایند، مردمى هستند که آراء باطل در دلهاشان رسوخ نموده است، از این رو تنها راه مقابله با آن‏ها و دعوت آن‏ها، بهره بردارى از مجادله احسن است.
ریشه جدال احسن و جدال باطل‏
لازم به تذکر است که از نظر قرآن ریشه جدال احسن وحى و الهام الهى و حکمت‏طلبى است و ریشه جدال باطل القائات شیطان رجیم و حمیت خواهى و عصبیت‏طلبى است، «انّ الشیاطین لیوحون الى اولیائهم لیجادلوکم و ان اطعتموهم انکم لمشرکون»(17) شیطان‏ها به دوستان خود مطالبى مخفیانه القاء مى‏کنند تا با شما مجادله کنند و اگر از آن‏ها اطاعت کنید شما هم مشرک خواهید شد.
چون جدال در مسائل فکرى از مقدمات وهمى و خیالى و در مسائل علمى از تعصب و حمیت باطل (که هر دو خصلت از ابزار شیطان است) سرچشمه مى‏گیرد، اگر کسى حق را نفهمیده و گرفتار عصبیت شده، در تحت ولایت شیطان قرار دارد و داراى جدال باطل است.
چگونگى جدال رسول خدا
خداى سبحان پیامبرش را به جدال احسن امر فرمود و او نیز آن امر را امتثال کرد.
روزى در محضر امام صادق(علیه السلام) سخن از جدال به میان آمد که آیا رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) اهل جدال بودند یا از آن نهى مى‏کردند: امام(علیه السلام) فرمود: رسول خدا به طور مطلق از جدال نهى نکرد بلکه طبق دعوت خداى سبحان به جدال احسن، سیره آموزنده آن حضرت، حفظ جدال احسن و ترک جدال غیر احسن بود و پیروانش را نیز از جدال غیر احسن باز مى‏داشت.(18) «و لاتجادلوا اهل الکتاب الّا بالّتى هى احسن»(19) تو و پیروانت با اهل کتاب جز با جدال احسن جدال نکنید.
معیار جدال احسن‏
از امام صادق(علیه السلام) پرسیدند، جدال غیر احسن چیست؟ آن حضرت فرمود: جدال غیر احسن و نازیبا و ناپسند آن است که در اثر ضعف فکرى خود، حقى را انکار کنید و یا باطلى را بپذیرید یا در اثر سوء استفاده از ضعف فکرى رقیب چنین کارى را انجام دهید.(20)
وقتى کسى اهل تفکر و استدلال نبود، ناچار جاهلانه سخن مى‏گوید، گاهى حق رقیب را انکار مى‏کند، گاهى باطلى را که رقیب ارائه مى‏دهد، مى‏پذیرد، این جدال غیر احسن است.
اما جدال احسن آن است که مقدمات حق مبرهن بوده مورد پذیرش و تسلّم طرف مقابل باشد و به عبارت دیگر حق مقبول جدال احسن است.
نمونه‏اى از جدال احسن رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)
روزى عده‏اى از صاحبان مذاهب گوناگون نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) باریافتند و هر کدام سخنى گفتند، یهودیان مى‏گفتند عزیر فرزند خداست، تو اگر ادعاى ما را پذیرفتى، باید از ما تبعیّت کنى، زیرا ما در این مطلب حق و صحیح پیشگام‏تر از تو هستیم و اگر این مطلب را نپذیرفتى مابه مبارزه فکرى و مخاصمه با تو برمى‏خیزیم.
مسیحیان گفتند: عیسى فرزند خدا و با خدا متحد است، ما براى مناظره آمده‏ایم، تو اگر دعوت ما را پذیرفتى باید تابع ما باشى زیرا درتشخیص حق پیشگام‏تر از تو بودیم و گرنه با تو به مناظره برمى‏خیزیم.
مادیین و ملحدان گفتند: اشیاء ابتداء و انتها ندارد و چون عالم ماده ازلى است نیاز به فاعل ندارد، زیرا تحولات و تطورات در شکل ظاهرى جهان ماده است نه در ذات ماده ازلى، اگر تو این معنا را پذیرفتى باید تابع ما باشى در غیر این صورت با تو به مبارزه فکرى برمى‏خیزیم.
ثنویه و دوگانه پرستان گفتند: نور و ظلمت دو مبدأ براى عالم هستند خیرات را به نور و شرور را به ظلمت نسبت مى‏دهیم، آن‏ها نیز همان سخن یهودیان و دیگران را گفتند.
مشرکان حجاز نیز گفتند: جهان خالقى دارد و آن خداست. اما تدبیر امور آن را بت‏ها به عهده دارند و احترام و عبادت آن‏ها سودمند بوده و انسان را از زیان مى‏رهاند، آن‏ها نیز مانند دیگران گفتند ما براى مناظره آمده‏ایم باید از ما پیروى کنى، در غیر این صورت باتو مبارزه خواهیم کرد.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پس از استماع سخنان پیروان مذاهب، در پاسخ فرمود: «آمنت باللّه وحده لاشریک له و کفرت بالجبت و بکل معبود سواه» به خداى یگانه بدون شریک ایمان دارم و به جبت و هر معبودى غیر خداى سبحان کفر مى‏ورزم، من هم به اصل وجود مبدأ هستى معتقدم و هم به وحدت آن، آنگاه فرمود: آیا من سخن شما را بدون حجت بپذیرم یا آن را بابرهان قبول کنم؟ من حجت خدا هستم و حجت خدا نه بدون برهان سخن مى‏گوید: و نه بدون برهان سخن کسى را مى‏پذیرد.
پاسخ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به یهودیان‏
رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به یهودیان فرمود: «اگر حق به برهان متکى است، شما که مدعى هستید، عزیر فرزند خداست، دلیلى بر فرزندى عزیر ذکر کنید. گفتند دلیل آن است که او تورات را احیاء کرده و در خاطره‏ها و کتاب‏ها زنده نگه داشته است، بعد از آن که از خاطره‏ها و کتاب‏ها رخت بربسته بود، پس هیچ کس جز او سمت او را که همان فرزندى خداست نخواهد داشت.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) ابتدا اصل موضوع را تحلیل کرد، آن گه به نقد و بررسى آن پرداخت حضرت فرمود: منظورتان از این که مى‏گویید، عزیر فرزند خداست چیست؟ اگر منظور فرزندى مادى است، آن طور که هر پدر جسمانى پسر مادى دارد، این معنا از نظر عقل بر خداى سبحان محال است و شما هم محال بودن آن را مى‏پذیرید زیرا خدا همسرى ندارد، چیزى از خدا جدا نشده و خدا از چیزى جدا نشده، او بسبیط محض و مجرد صرف است. همتا و همسر و زاد و ولد ندارد، آن چه شما مى‏گویید: مستلزم تجسم مادیت و ترکّب است که هم عقل آن را محال مى‏داند و هم وحى و کتاب‏هاى آسمانى و هم موسى کلیم و هم شما محال بودن آن را مى‏پذیرید. و اگر منظورتان فرزندى تشریفى و کرامت است، مانند آن که استاد فرزانه و حکیم درباره شاگرد هوشمندش بگوید: او فرزند من است نه به معناى ولادت در این صورت نیز قابل نقض است. زیرا اگر شما عزیر را فرزند خدا مى‏دانید و موسى را فرزند خدا ندانید با این که اصل تورات و دین یهود را آورده است و عصاى معروف و ید بیضاء و آیات و بینات دیگر چون غرق کردن آل فرعون از ره آورد موسى کلیم بود، اگر عزیر را پسر خدا دانستید، لقب بالاترى را باید به موساى کلیم بدهید. زیرا اگر استاد دانشمندى به شاگرد هوشمند خود بگوید: فرزند من، به هوشمندتر مى‏گوید: برادر من چه این که به افضل از خود مى‏گوید: استاد من، شما هم درباره موساى کلیم باید بگویید او برادر خداست.
چون مقام برادر بالاتر از مقام پسر است و مقام موسى هم بالاتر از مقام عزیر است اگر آن مقدار کرامت عزیر باعث شود که او فرزند خدا باشد. کرامت موساى کلیم که از او به مراتب بیشتر است باید باعث شود که او برادر و رفیق خدا باشد در حالى که شما این تعبیر را درباره عزیر دارید و درباره موساى کلیم هرگز جایز نمى‏دانید.
این پاسخ در واقع جدال احسن بود و وقتى سخن رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به اینجا رسید: گفتند: اى محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) به ما مهلت بده تا در این زمینه بیندیشیم. حضرت فرمود به شما مهلت دادم، اما از تعصب و جمود بکاهید و بر انصاف و تفکر بیفزایید، تا خداوند شما را هدایت کند، در واقع رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به آن‏ها توصیه کرد که اهل نظر و تحقیق باشند نه تقلید.
پاسخ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به مسیحیان‏
با توجه به این که مسیحیان گفته بودند: عیسى فرزند خدا و متحد با اوست، رسول خدا در پاسخ آن‏ها فرمود: این که شما مى‏گویید: خدابا عیسى متحد شده، براى این که از ابتداى محاوره موضوع آن شناخته شود، اتحاد را معنا کنید، آیا منظور شما از اتحاد حقیقى است؟ و یا کنایه از کرامت و بزرگداشت؟ اگر منظور شما اتحاد حقیقى است، اتحاد حادث با قدیم و ممکن با واجب محال است، چون یا مستلزم جمع بین حدوث و قدم(جمع بین نقیضین) است و یا تبدیل حادث به قدیم و قدیم به حادث که هر دو مستحیل است.
توضیح مطلب: «قدیم» یعنى موجودى که مسبوق به عدم یا غیر نیست و «حادث» یعنى موجودى که مسبوق به عدم یا غیر است. اتحاد قدیم و حادث، یعنى شى‏ء معیّن در حالى که قدیم است، حادث باشد و در حالى که مسبوق به عدم نیست، مسبوق به عدم باشد جمع بین نقیضین است. و چیزى که قبلاً قدیم بود، بدل به حادث شود، یعنى چیزى که قبلاً مسبوق به عدم نبود، مسبوق به عدم گردد. نیز مستحیل است زیرا چیزى که نبود، هرگز تبدیل به بود نخواهد شد، اگر چیزى سابقه عدم نداشت، دیگر براى او سابقه عدم، فرض صحیح ندارد. اگر چیزى به خود متکى بود و مسبوق به غیر نبود، دیگر ممکن نیست مسبوق به غیر گردد. زیرا اگر هستى چیزى عین ذات او بود، نه مسبوق به غیر است و نه مسبوق به عدم، و این ذات هم قابل تغییر و تحول نیست. و اگر هستى چیزى عین ذات او نبود، به یقین مسبوق به غیر و عدم خواهد بود و چیزى که مسبوق به غیر و عدم است، نمى‏تواند مسبوق به غیر و عدم نباشد.
بنابراین، شى‏ء واحد در حالى که واحد است نمى‏تواند هم قدیم و هم حادث باشد و شى‏ء قدیم نمى‏تواند به حادث تحول یافته و یا شى‏ء حادث به قدیم متحول گردد. پس اگر منظور شمااز اتحاد، معناى حقیقى آن باشد، این محال است چه به صورت جمع و یا به صورت تحول و انقلاب؛ لذا فرمود: چون خداى سبحان قدیم است و عیساى مسیح حادث است و عیسى،مسبوق به عدم و غیر است و خداى سبحان، مسبوق به عدم و غیر نیست، اگر خداى قدیم بخواهد حادث بشود، دو صورت دارد که هر دو صورت آن چنانکه بیان شد مستحیل است و ریشه قرآنى مسئله نیز همان است که فرمود: «لیس کمثله شى‏ء».(21) خداى سبحان غنى محض است بنابراین نیازى به غیر ندارد، پس هستى او عین ذات اوست و در این صورت نه سابقه عدم دارد و نه مسبوق به غیر است و نمى‏تواند با محتاج که مسبوق به عدم و غیر است، متحد باشد.
اینکه فرمود: «یا أیها الناس أنتم الفقراء الى اللّه و اللّه هو الغنى الحمید.»(22) اختصاص به غیر عیسى ندارد، بلکه عیسى و غیر عیسى در این حکم یکسانند، همه ممکن‏ها مسبوق به غیر و محتاج به خدا هستند.
اما اگر مراد شما از این اتحاد، کرامت است، زیرا عیسى(علیه السلام) موجودى کریم و برجسته است، در نقض این حکم باید گفت: این کرامت، اختصاصى به حضرت مسیح ندارد، زیرا انبیاى دیگر چون ابراهیم، نوح، آدم و...(علیهم السلام) هم از کرامات برخوردار بوده‏اند. چگونه درباره انبیاى دیگر، قایل به اتحاد نشدید اما در خصوص عیسى(علیه السلام) سخن از اتحاد به میان آوردید؟ بعد از ارائه این برهان، عده‏اى از ترسایان ساکت شدند و به یکدیگر نگاه کرده برخى از آنان گفتند: همان طور که خداوند در قرآن، ابراهیم را خلیل خود معرفى کرد، «واتخذ اللّه ابراهیم خلیلاً»(23) عیسى(علیه السلام) را هم به عنوان فرزند خود گرامى داشت. حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: این قیاس مع الفارق است زیرا خلیل بودن ممکن است، اما فرزند بودن و متحد شدن با خدا محال است. ممکن است انسانى بر اثر کمال علمى و عملى خلیل اللّه بشود ولى اتحادش با خدا مستحیل است.
معناى خلیل‏
خلیل یا از «خَلّت» به معناى فقر و نیاز است و یا از «خُلّت» به معناى رازدارى و رازدانى است، اگر به معناى فقر و نیاز باشد ابراهیم را خلیل مى‏گویند، براى اینکه احساس کرد که به غیر خدا محتاج نیست، گرچه همه نیازمند به خدا هستند «یا أیها الناس أنتم الفقراء الى اللّه»(24) لیکن عده‏اى آن را ادراک مى‏کنند و عده‏اى درک نمى‏کنند. آنها که ادراک نمى‏کنند، یا به خود متکى هستند و یا به دیگران و آنها که فقر عمومى را درک مى‏کنند و سراسر جهان را فقیر و نیازمند مى‏دانند، نه به خود متکى هستند و نه به غیر خدا تکیه مى‏کنند بر خلاف کسى که این حقیقت را نفهمیده خود را غنى یا مستغنى مى‏پندارد و طغیان مى‏کند: «انّ الانسان لیطغى* أن رآه استغنى‏»(25) ابراهیم خیلیل(علیه السلام) این واقعیت را مشاهده نمود یعنى فهمید که نیازمند است. تنها خداى سبحان مى‏تواند نیازهاى او را رفع کند.
کسى که خود را بى‏نیاز بپندارد یا نیازمند بداند اما گمان کند دیگرى یا دیگران، توان رفع نیاز او را دارند، حقیقت خود رانشناخته است، زیرا واقعیت انسان و هر موجود ممکن دیگر، عین فقر به خدا و ربط به اوست، وقتى خود را نشناخت به یقین خدا را هم نشناخته است، نه از آیات آفاقى خدا اطلاعى دارد و نه از آیات انفسى وى سهمى برده است، اما ابراهیم(علیه السلام) خود را شناخته، در سرّاء و ضرّاء فقط به خدا تکیه کرد، آن روز که ظفرمندانه بتها را شکست، فقط به خدا متکى بود، آن روزى هم که محکوم به آتش شد، «حرّقوه و انصروا الهتکم»(26) جز به خدا تکیه نکرد، مى‏گویند: وقتى جبرئیل عرض کرد من مأمورم به خواسته‏هاى تو پاسخ دهم، در حالى که او را به آتش مى‏انداختند، فرمود، من محتاجم، ولى نه به تو زیرا تو نیز مانند من محتاجى و قدرتى که دارى قدرت خداست که در تو ظهور کرده است.
«ان کل من فى السموات و الأرض الّا آتى الرحمن عبداً»(27): هیچ موجودى در آسمان و زمین یافت نمى‏شود جز اینکه ازجهت ذات، صفت و فعل، نیازمند خداست و این عبودیت به عنوان فقر ذاتى، از هر سه جهت، فراگیر هر موجود ممکن است، لذا خلیل خدا که از توحید ناب برخوردار است گفت: حتى سؤال هم نمى‏کنم، زیرا علم خدا به حال من کافى است و نیازى به سؤال نیست و این مقام از برجسته‏ترین مقامات کسانى است که در اثر آگاهى فوق العاده، حتى در محضر خداوند به خود اجازه سؤال هم نمى‏دهند، زیرا مى‏دانند خداى سبحان که ولىّ محض است، آنها را اداره مى‏کند، تنها تحت ولایت خداى سبحان هستند و خداى سبحان هم که فعال ما یشاء است، جز حکمت و مصلحت چیزى نمى‏خواهد و کارى نمى‏کند، گرچه اگر اذن خاص صادر گردد خواسته خود را با او در میان مى‏گذارند.
ابراهیم خلیل(علیه السلام) در کمال انقطاع، به خداى سبحان توکّل کرد و از این جهت خلّت و فقر خود را به او سپرد تا آن غنى محض، به فقرش پاسخ مثبت دهد. و چون در خَلّت منقطع و در احساس نیاز، کامل بود و در رفع نیاز، به خدا تکیه و به علم خدا بسنده کرد، حتى رفع نیاز را به زبان هم نیاورد، از این جهت خلیل اللّه شد.
پی نوشت ها:

1.       سوره احزاب، آیه 45 ـ 46.
2.       سوره نحل، آیه 125.
3.       سوره انعام، آیه 149.
4.       سوره یوسف، آیه 108.
5.       همان،آیه 24.
6.       سوره قصص، آیه 32.
7.       سوره نمل، آیه 64.
8.       سوره طور، آیه 35 ـ 36.
9.       سوره انبیاء ، آیه 22.
10.     سوره ملک، آیه 3ـ4.
11.     مفردات، ذیل کلمه موعظه.
12.     المیزان،ج 12،ص .
13.     سوره آل عمران، آیه 64.
14.     دعوت به فرمان های توحیدی و الهی.
15.     سوره انعام، آیات 151 ـ 153.
16.     بحارالانوار، ج 19، ص 8 و 9 و 10.
17.     سوره انعام، آیه 121.
18.     تفسیر برهان، ج 3، ص 253.
19.     سوره عنکبوت، آیه 46.
20.     تفسیر برهان، ج 3، ص 253.

21.     سوره شوری، آیه 11.
22.     سوره فاطر،آیه 15.
23.     سوره نساء،آیه 125.
24.     سوره فاطر،آیه 15.
25.     سوره علق ،آیات 7 ـ 8.
26.     سوره انبیاء ، آیه 68.
27.     سوره مریم،آیه 93.

سرّ دلبر در حدیث دیگران

خوشتر آن باشد که سرّ دلبران

گفته آید در حدیث دیگران
در این مقاله، کوشش بر آن است که تصریحاتی از این دست غالباً از دانشمندان و شخصیتهای فرانسوی (همانند: منتسکیو، ولتر، ناپلئون، لامارتین)، جمع آوری و به میزان محک و سنجش پژوهندگان علم و دانش نهاده شود.
برخی از فرهنگنامه ها و دائره المعارف ها از زبان پژوهش نیز در این ارتباط مورد کاوش قرار گرفته اند که مهمترین داده های این تحقیقات عبارت است از: پاسخگویی به ابهامات پنجگانه در مورد زندگی نخستین شخصیتهای جهان اسلام و بیان ولادت معجزه گونه آن حضرت، تحولات جهانی و کیهانی همزمان با ولادت ایشان، دفاع از تعدد زوجات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، فتح قله های جهان از طریق تفوق تربیتی و علمی، احیاگری و سعادت بخشی دین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، موفقیت های چشمگیر آئین جهانی او علیرغم شرایط دشوار و تبلیغات وسیع و گسترده علیه وی، برتری اسلام گرایان، مردمی بودن زندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و مهربانی او با مردم، مصون ماندن آیین و الزامات رفتاری او از تغییر و تحریف در طول قرنهای متمادی، تکاملی بودن آئین او در شرایط مختلفِ پیشرفت علوم و در نهایت مقاومت و پایداری مثال زدنی او و پیروانش در طول تاریخ و نتیجه این که: «الفضل ما شهدت به الاعداء».
مقدمه
واکنش های گوناگون در برابر تابش خورشید فقط میتواند ظرفیت ها و قابلیت های ما را تعیین و رونمایی کند. انکارها نمی تواند از عظمت خورشید چیزی بکاهد. همانگونه که اعتراف خفاش به وجود خورشید خارج از رصد عدسی محدود او به خفاش عظمت می بخشد؛ نبرد با خورشید و معانده با پرتوافشانی آن و انگ آویختن بر آفتاب از
سخیف ترین سعی هایی است که برخی بر آن نام علم و تمدن یا ژرف اندیشی و نوآوری نهاده اند. خورشیدی که قرن ها تابیده و تاب تارزدگی را از تارک تاریک دلان ربوده است چگونه در این اوج درخشندگی انسان و بالندگی علم و تمدن مخفی می ماند. مقاله حاضر فریادهای زنده ای را ]از تارک تاریک زدگانی که معمولاً کوشیده اند در مورد خورشید نبی اعظم اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) خاموش باشند یا خام کاری، غوغاواری و دروغ پردازی کنند[ به گوش بیداردلان می رساند تا عذر نشناختن را یک بار دیگر از ناباوران بازستاند. بهانة این بازگویی، مناسبت ایام و سالی است که به نام پیامبر بزرگوار اسلام مزیّن گردیده است.
تنها به دلیل حوزه مطالعاتی نویسنده، این دفاعیه بیشتر بر سخن تنی چند از دانشمندان فرانسوی استوار گردیده است.
هجوم بر نخستین محبوب
حداقل دو سال پیش از این، در نیمه دوم سال 2005 مخالفان مکتب پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) هجومی سخت و گسترده را علیه او ترتیب دادند.
شاید اولین هجوم از سوی مجله ای تازه تأسیس به نام «لوپوئن» آغاز شد. این مجله مقاله خود را با عنوان «محمد، مسیح، دو تضاد بزرگ» و با هدف بدنام کردن مسلمانان و آیین اسلام این چنین آغاز کرد. «قریش، حملات تروریستی، پاسخ اسلام به مسیحیت» نویسنده این مقاله هرجا از حضرت مسیح نام می برد با عنوان پیامبر صلح و دوستی از او یاد می کرد و هرجا نام حضرت محمدبن عبدا...- علیه افضل صلوات المصلین- را می برد از او با عنوان پیام آورِ جنگجوی مکه تعبیر می نمود و اسلام را ظالم به حقوق زنان و مسیحیت را موظف به عدم سکوت در برابر این مظالم می شمرد.
پس از آن یک روزنامه دانمارکی با نشر 12 تصویر موهن نسبت به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در 30 سپتامبر 2005، این
فتنه جویی و عداوت را دنبال کرد و به دنبال آن یک روزنامه سوئدی با تقلید از کار روزنامه دانمارکی تصویرگری و تهیه کاریکاتور از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را به مسابقه گذاشت!
در فاصله کوتاهی از این ماجرا وزیر اصلاحات ایتالیا بیشرمانه تی شرتی را پوشید که یکی از این تصاویر موهن بر آن چاپ شده بود و در برابر دوربین های خبرنگاران ظاهر شد و به دنبال آن یک نشریه فکاهی گونه در فرانسه همان کاریکاتورهای روزنامه دانمارکی را به چاپ درآورد (که متأسفانه خبر خوبی از نتیجه دادگاه رسیدگی به شکایت مسلمانان فرانسه در این مورد که دو روز قبل برگزار شد منتشر نشده است). دادگاه، مدیر مجله را تبرئه کرد و جرم وی را فقط آزار بنیادگرایان تلقی کرد. هیچیک از این زشتی ها، مورد رضایت هیچ فرقه ای از فرق مسلمین قرار نگرفت و همه از آن ناراضی بودند و متفق القول در لزوم موضع گیری در برابر آن و همه بپا خواستند و با حرمت شکنی دشمن مقابله کردند؛ اما نکته مهم این است که:
چرا دشمن مسلمانان این هجمه ها را علیه نخستین شخصیت مورد علاقه آنان بی باکانه و یکی پس از دیگری ترتیب داده است؟چه برآورد و تصوری آنان را به عرصه مقابله با احساسات بیش از یک سوم جمعیت جهان کشانده است؟ یقیناً هیچ چیز آن را برای این هتاکی تشویق نکرد، مگر:
1- اختلاف مذاهب مختلف اسلامی و سرگرمی آنان به جنگ داخلی
2- کم کاری مسلمانان در معرفی چهره نورانی و راستین پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم).
اختلاف اردوگاه مسلمین و اشتغال آنان به جنگ داخلی وسوسه انگیزترین عامل برای حمله و هجمه دشمنان
قسم خورده ای است که قرنهاست آرزوی خاموش گشتن مناره های محمدی را در دل پرورش داده اند. دشمن، در ارزیابی خود به این نتیجه رسیده بود که جنگ های داخلی در کشورهای اسلامی، خودمشغولی و واگرایی مسلمین، آنان را زمینگیر کرده و یارای بپا خواستن و مقاومت در آنان نیست و لذا به عنوان بررسی و تست، نخستین تعرضات خود را در دوره جدید با بهره گیری از هنر کاریکاتور آغاز کرد اما در برابر این خصومت و کینه توزی، پیروان و طرفداران دین نبوی به نیکی حمیّت و غیرت اسلامی را بروز داده و همگی یکپارچه فریاد اعتراض خود را به گوش جهانیان رساندند. یازده سفیر کشورهای اسلامی در دانمارک کتباً به نخست وزیر این کشور اعتراض کردند و جمهوری لیبی سفارت خود را تعطیل کرد. عربستان سفیر خود را فراخواند. کویت اجناس دانمارکی موجود در انبارهای خود را برگرداند. میلیون ها نفر در کشورهای مختلف به تظاهرات پرداختند و سران مسلمین در بحرین گرد هم آمدند تا این حرکت شوم را محکوم نمایند و در روز خشم مسلمین از سوی علامه قرضاوی اعلام شد.
این واکنش ها دشمن را وادار به عقب نشینی کرد و دشمن به این نتیجه رسید که هنوز زمان مناسب برای هجمه و تعرض مستقیم فرا نرسیده است و لذا آتش و شعله نفاق افکنی را پرلهیب تر و فراگیر نمود و دامن زدن به اختلافات را در دستور کار خود قرار داد. در مقابل این توطئه، رهبر انقلاب اسلامی، حضرت آیت ا... خامنه ای سال جدید شمسی را سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی نامیدند و از رهبران تقریب خواستند در این سال منشور وحدت اسلامی را تدوین نمایند. برای مجمع تقریبیان باید مهم و اساسی تلقی گردد که چه سرفصل ها و موادی باید در منشور تقریب جای گیرد و این منشور دارای چه هویت و اعتباری باید باشد. منشور تقریب باید در چنین جمعی که نمایندگان مسلمین از کشورهای مختلف در آن حضور دارند تدوین و پیشنهاد شود و به تصویب سران سازمان های اسلامی برسد و مسئولین دینی مسلمین بکوشند زمینه های تصویب رسمی و تبدیل شدن آن به سند بین المللی را فراهم نمایند. در این منشور تمامی بایدها و نبایدها در عرصه تقریب به قانون تبدیل می شود و به صورت ماده قانونی بیان می گردد و این منشور مجازات های حرکت های ضدتقریبی را تعیین می نماید. در این سند، چگونگی برخورد با حرکت های تکفیری و تفجیری از سوی عموم مسلمانان روشن می گردد و نحوه بازسازی و تنقیح اسناد علمی و تاریخی و کتب فریقین و کنار نهادن موارد ناقض تقریب در آن مشخص و راه حل هایی برای تحکیم و تشیید بنای مسلمین به گونه ای خلل ناپذیر پیشنهاد می شود.
امید است تقریبیان پس از سالها تأکید مکرر بر وحدت و تکرار این شعار مقبول و عمومی، این بار نخستین گام عملی را در راستای تحقق و قانونمند کردن بنای تقریب بردارند و به هنگام بازگشت به کشورهای خود منشور تقریب و سند وحدت مسلمین را به آنان هدیه نمایند.
اما کاستی دوم که عامل تشویق دشمن به سعایت علیه رهبر مسلمین گردید، عبارت بود از کم کاری مسلمانان در معرفی رهبر و مقتدای مکتب خود، پیامبر اعظم، اشرف و خاتم پیامبران الهی.
این کاستی تنها به عدم ارائه معرفی زبانی و قلمی خلاصه و محدود نمی شود. معرفی های ناصواب عملی، بدخلقی ها و کژروی هایی که مسلمانان در برخی از ریشه ها از خود نشان می دهند متأسفانه به پای رهبر آنان نوشته می شود و به بدنامی اسلام می انجامد.
اگر جامعه اسلامی در مورد بهداشت بی دقت رفتار کند و اگر سرویس های بهداشتی یک مسجد در قلب اروپا به مردابها و اصطبل های عصر حجر شباهت یابد و اگر تعداد مسلمانان مجرم در زندان های کشورهای غیر اسلامی فزونی گیرد، همه اینها معرفی های غیر صحیح از چهره پیامبر گرامی اسلام است و دشمن را وا می دارد که این ضعف ها را سوژه ای برای هجمه به کیان اسلامی قرار دهد. اتهاماتی همچون خشونت طلب جنگ افروز و شقاوت آفرین یا تهمت هایی همچون زنبارگی و شهوت پرستی ناشی از کم کاری ما در معرفی یا ارائه معرفی غلط از مراسم و آیین دینی مسلمین است. لذا مسلمانان را به حفظ آبرو و حرمت مکتبِ باعظمت خویش فرا می خوانیم و برای پاسخگویی به شایعات و اتهاماتی که اردوگاه کفر علیه مسلمانان و به منظور خدشه دار کردن چهره رهبر آنان شایع نموده است به سراغ نظرات و اعتراف دانشمندان و شاهدان غیر مسلمان می رویم و در مورد هریک از شایعات نظرات آنان را جویا می شویم.
نخستین اتهام: غیر علمی و خرافی بودن تعالیم
بسیار شنیده اید که پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان خود مردی ساحر و تردست خوانده شد و هم اکنون آیین او را تعالیمی کهنه معرفی می کنند که تاریخ مصرف آن گذشته است و غیر علمی و حاوی مضامین خرافی است. قبل از آنکه در این مورد از خود چیزی بگوییم به سراغ سخنان دانشمندان و مشاهیر حوزه مطالعه خود می رویم.
ولتر فیلسوف معروف فرانسوی در مورد او چنین می گوید:
«او به طور قطع مردی بسیار بزرگ بود که مردان بزرگی را شکل داد. او می‌بایست یا شهید گردد و یا پیروز و راه‌ دیگری برای او تصور نمی‌شد اما او همواره پیروز بود و تمام پیروزی او ره آورد تعدادی اندک اما با کیفیتی عظیم بود. او فاتح، قانونگذار، سلطان و کشیش بود. او مهمترین نقشی را که می‌توان در برابر دیده جهانیان ایفاء کرد، ارائه نمود.»
دانشمندی دیگر از حقوقدانان فرانسه به نام منتسیکو در مورد محمد و بلندای آوازه اش چنین گفته است:
«هیچ چیز شگفت آورتر از جریان تولد محمد نیست. خدا که به حکم مشیت خود از آغاز می خواست که چنین پیامبر بزرگی را به سوی انسانها مبعوث نماید، برای به زنجیر کشیدن شیطان، نوری را هزارسال پیش از آدم آفرید و از نیاکان و اجداد محمد به او منتقل گردید؛ همچون شاهدی موثق که از مقامی عالی نازل گردیده است.
..... شادمانی از صورتش به هنگام ولادت هویدا بود. زمین همچون روز نخست خلقت در زمان ولادت او سه بار لرزید و تمامی بت ها فرو غلطیدند و تخت پادشاهان واژگون شد. شیطان به عمق دریا در افتاد.»
ناپلئون امپراطور انقلاب آفرین تاریخ فرانسه نیز در ردّ این شایعه چنین می گوید:
«او یک زمامدار بود که مواطنین خویش را دور خود جمع کرد. در فاصله چند سال، گروندگان به او، نیمی از جهان را گشودند. آنان در یکدوره پانزده ساله اعتقاد به خدایان دروغین را ریشه کن کردند و بتهای فراوانی را سرنگون و بتکده‌های بسیاری را ویران ساختند کاری که پیروان آیین موسی و عیسی نتوانستند در مدت 15 قرن انجام دهند. محمد مردی بزرگ بود.
امیدوارم محمد مرا در کشوری که می‌خواهم در آن مردان اندیشمند و با سواد را دور هم جمع کنم (یعنی کشور مصر) تنها نگذارد. آنجا که من می‌توانم حکومتی یکپارچه بر اساس اصول قرانی در آن بنا کنم اصولی که تنها آنها واقعیت دارند و تنها آنها می‌توانند سعادت انسانها را تامین نمایند.»
نویسنده و سیاستمداری دیگر از دیار فرانکها به نام آلفونس لامارتین اعتقاد خود را به پیامبر اسلام چنین توصیف می کند:
هرگز هیچ انسانی خواسته یا ناخواسته متکفل هدفی متعالی‌تر از این نشده است. چرا که این هدفی فرابشری است که عبارت است از:
ریشه‌کن کردن خرافاتی که بین خالق و مخلوق فاصله افکنده است، بازگرداندن خدا به انسان و انسان به خدا، بازسازی ایده عقلانی و تقدیس الوهیت در میان آشفتگی خدایان مادی و نابود کردن بت پرستی!
هرگز کسی با نیروی بشری و با امکاناتی این چنین محدود نتوانسته است دستاوردی اینگونه نامحدود ارائه کند. زیرا او برای تصور و تحقق چنین برنامه‌ای هیچ ابزاری جز خودش و مشتی انسان بدوی در گوشه‌ای از بیابان چیزی در اختیار نداشت.
در نهایت، هیچگاه انسانی نتوانسته است در کمترین زمان چنین انقلاب عظیم و ماندگار در جهان ایجاد کند. زیرا کمتر از دو دهه بعد از ابلاغ رسالت او، مبلغان و جنگجویان مسلمان بر مثلث عربی تسلط یافتند و اعتقاد به یکتایی خدا را در فارس، خراسان، ماوراءبحار، هندغربی، سوریه، مصر، اتیوپی، تمامی قاره‌های شناسایی شده در آفریقای شمالی؛ جزائر متعددی از مدیترانه اسپانیا و بخشی از فرانسه، گسترش دادند.
اگر بزرگی هدف، کمی امکانات و عظمتِ نتایج، سه فاکتور مهم اندازه‌گیری نبوغ انسان باشند چه کسی جرات خواهد داشت مردی بزرگ را از تاریخ مدرن با محمد مقایسه نماید!؟ بزرگترین مشاهیر جهان، نتوانسته غیر از قدرت نظامی، نظام قانونگذاری و سیاسی، چیزی را جابه‌جا نمایند و هر گاه چیزی را پایه‌گذاری کرده‌اند، جز قدرت مادی که پیش از آنان فرو ریخته بوده است چیزی نبوده است. اما محمد قدرتهای نظامی، قانونگذاری و سیاسی سلسله‌هایی از قدرتمندان و میلیونها انسان را در یک سوم از کرد‌ه مسکون جابه‌جا کرد مضافاً بر اینک او قبله‌گاهها، ادیان، ایده‌ها، معتقدان و قلبهای بسیاری را تحت نفوذ خود قرار داد. او بر اساس کتابی که هر کلمه‌اش قانونی برای یکی از ملتهای مسلمان شد، ناتوانی خدایان دروغین و شگرفی خدای واحد و غیر مادی را بنا نهاد. حمیت انتقام گرفتن از کسانی که به مقدسات آسمانی بی حرمتی نموده‌اند، فضیلت اخلاقی فرزندان محمد بود. تسخیر یک سوم جهان بوسیله اعتقادات راسخ وی معجزه او بود بلکه به عبارت صحیح‌تر این معجزه یک انسان نبود بلکه معجزه منطق او تلقی می‌گردید.»
آگوست کنت فیلسوفی بلندآوازه و اثبات گرا که تاریخ را نیز با دید اثبات گرایانه و متکی بر حس کاویده است در مورد پیامبر اسلام می گوید:
در بررسی دقیق اهداف مقدس «محمد بزرگ» بلادرنگ اعتراف خواهیم کرد که او به گونه‌ای اساسی می‌خواسته تکامل طبیعت انسانی را ابتدا در مسائل شخصی و سپس در موارد نوعی منطبق بر میراث حقوقی بر جای مانده تأمین نماید.»
ارنست رنان تاریخنگاری که مطالعات گسترده ای در تاریخ مذاهب و تاریخ علوم داشته است در مورد آیین پیامبر اسلام و مضامین علمی و تربیتی آن چنین اظهار نظر می کند:
«به جای اسراری که سایر مذاهب خاستگاه خود را تحت آن پنهان می‌نمایند، این مذهب با تاریخی روشن پدید آمد و ریشه‌هایش روی زمین است. زندگی بنیانگزار این مکتب آموزه‌هایی بسیار بیشتر از زندگی اصلاحگران قرن شانزدهم دارد. سنگ بنای واقعی تاریخ نخستین اسلام، یعنی قرآن، مطلق و دست نخورده باقی مانده است.»
یک نویسنده معروف انگلیسی به نام «سیمون آکلی» که علیرغم ادعای بی¬طرفی در ارتباط با پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) سخن خود را در باب پیامبر اسلام با عنوان «محومت، شیّاد بزرگ» آغاز می¬کند، در مورد سهم شرق نشینان مسلمان در دانش و علم چنین می گوید:
«اندک دانشی که ما اروپاییان داریم تمام ما از مشرق¬زمین نشأت گرفته است ... پس از آنکه بربریت و توحش در سراسر جهان غرب گسترش یافت، اعراب با فتوحات خود دگرباره آن دانش را در اروپا رواج دادند‌.
دائره المعارف اسلام که در سال 1993 در پاریس منتشر شده است در این مورد می نویسد:
ما نباید تعجب کنیم که ملاحظه کنیم دقیقا همزمان با ابلاغ مفاهیم توحیدی از طریق قرآن و در سالهای نخست بعد از هجرت، تاریخ نویسان، شاهد ظهور یک جامعه و یک فرهنگ نوین دینی بودند که بوسیله محمد بنیان نهاده شده بود. مردی که برخوردار از یک ادراک و یک صلاحیت کاملا فوق‌العاده بود. و نقش قاطع خود را به عنوان احیاگر دین ابراهیمی که بوسیله یهود و نصاری تحریف شده بود ارائه کرد.»
وی می افزاید:
«محمد توان قابل ملاحظه‌ای در اداره حکومت داشت و یک شخصیت فخیم بود و این امکان داشت که سران سایر قدرتها را که کاملاً مخالف او بودند به خود جذب نماید و آنانرا در موضع واسطة موفقیتهای جامعه اسلامی قرار دهد. این دو بعد شخصیت محمد که یکی او را در قواره یک شخصیت ایده آل و نمونه برای استواری فکری و عقیدتی و دیگری او را همچون مردی تاریخی که نخست کمی تاریک و ناشناخته و در نهایت و پس از آن در زیر درخشش تاریخ ظاهر می‌گردد، الزاماً ناسازگار نیستند. بلکه اقتضا دارد دو بررسی دقیق صورت پذیرد که هر یک باید در رده پژوهشی و شیوه تحلیل مخصوص به خود انجام گیرد. از باب مثال به اعتقاد مسلمان سنتی، محمد، آخرین و بزرگترین پیامبر است. مفهومی که به احتمال بسیار زیاد بر اساس مفهوم خاتم (خاتم‌الانبیاء) بنا نهاده شده است. (این تعبیر که در مورد محمد در سوره 23 آیه 40 به کار رفته است). اما همچون کسی است که ایمان صحیح از اعتقاد و یکتایی قدیمی را که به وسیله ابراهیم عرضه شده بود، ترویج می¬نمود. علاوه بر ان او همچون یک پایه گذار تلقی نمی‌گردید بلکه تایید و تکمیل کننده اعتقاد توحیدی و واقعی پیشین بود که بوسیله حضرت ابراهیم بنا گردیده بود.
در دائرةالمعارف دینی با مدیریت آقای فدریک لووار نوشته شده و در انتشارات «بیارد» در سال 1997 چاپ گردیده است در صفحه 733 چنین می‌خوانیم:
ایده‌هایی که او را برتری دادند و سنت‌هایی که او ابداع کرد، نفوذ بی‌مانندی از چهارده قرن پیش داشته‌اند و از میان تمامی تحوّلات یک فضیلت خارق‌العاده را همچنان حفظ کرده که می تواند دیگران را جمع و جذب نماید و یا آرم خود را بر آنان سازگار نماید و هسته‌ای را تشکیل دهد که گرد آن فرهنگی ایجاد شود با رعایت ابعاد گوناگون و رعایت تحولی پایدار در آن.»
ادگار وبر در کتابی که به عنوان متدلوژی عرب و مسلمانان نوشته است در مورد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و آموزه هایش چنین گواهی می دهد:
وحیی که پیامبر دریافت کرد آنرا با کمال امانت‌داری به عرب و غیر عرب ارائه نمود. تمامی علم خود را بطور کامل از خدا و از سر چشمه وحی گرفته بود.
پروفسور «آدریان رلاند» استاد کرسی زبان های شرقی در دانشگاه «اوترخت» هلند نیز در دفاع از اتهام خرافه¬گرایی و جنون نسبت به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) چنین می گوید: «اما براستی مسلمانان آنچنان که ما پنداشته ایم مجنون نیستند من همیشه بر این عقیده بوده ام که این دینی که با چنین گستردگی در سراسر آسیا، آفریقا و حتی اروپا اشاعه یافته است، زائیده تجلّی شگرفی از حقیقت است که چنین مقبول این همه انسان واقع شده است.
این بخش را با جمله ای کوتاه از یک دانشمند اسکاتلندی به نام «کارلایل» که محمد را یک قهرمان بزرگ تاریخی خوانده است به پایان می برم. او می گوید: «فرضیه رایج ما در مورد محمد (محومت) مبنی بر این که او شیادی دسیسه پرداز بود، تجسم نادرستی بود و اینکه دینش تنها توده ای از شیادی و بلاهت است اکنون در نظر همگان غیر قابل قبول
می نماید. دروغ هایی که این شیفتگان به ظاهر خیرخواهِ راه مسیحیت گرداگرد این مرد انباشته اند تنها خودمان را زشت و ننگین کرده است.
اتهام دوم: لذت گرایی
برخی پیامبر اسلام را شخصیتی کامجو و شهوت پرست معرفی کرده اند و موفقیت های او را مرهون آزادی های جنسی در مرام و مکتبش تعبیر نموده اند؛ حتی برخی از دانشمندان که از سخنان آنان در بخش های دیگر این مقاله در مورد شخصیت پیامبر گرامی اسلام بهره گرفتیم در این بخش کم لطفی هایی به پیامبر عزیز ما داشته اند. اما بشنوید پاسخ آنان را از همزبانان آنان!
ولتر در این مورد چنین گفته است:
«این یک پیش داوری است که در فضای پیرامون ما پراکنده شده است که تمام پیروزی آیین محمدی ره‌آورد تجویز تمایلات لذت آمیز برای انسانی در مکتب اوست. ما هیچ گاه به این فکر نکرده‌ایم که تمامی ادیان شرقی تعدد زوجات را تجویز نموده‌اند و محمد با گذاردن سقف 4 زن، رقمی را که تا آن زمان محدود نبوده، محدود کرده است. چنین گفته‌اند که حضرت داود 18 زن داشته است و حضرت سلیمان هفتصد زن و سیصد ندیمه اختیار کرده است این پادشاهان با اطرافیان خود شراب می‌خورده‌اند. بنابراین، این آیین یهود است که لذت گراست در حالی که محمد، بسیار جدی و منظم است.
ولتر می افزاید:
همه این قوانین و به خصوص آنچه به قانون تعدد زوجات مربوط می‌شود که بسیار سختگیرانه است و شریعت او که شریعتی مثبت است بزودی احترام و اعتماد ملتها را به خود جلب نمودند.
توماس کارلیل نیز در توجیه ازدواج های پیامبر اسلام چنین گفته است:
«ازدواجی که او با خدیجه انجام داد سندی است در برابر سرزنشهایی که با اتهام شهوت پرستی و جاه طلبی به او وارد می‌شود‌».
تئوفیل گوتیه نیز در پاسخ به شایعاتی که علیه تعالیم اسلامی در مورد زنبارگی شایع گردید، چنین می گوید:«اگر کسی از متانت، حسّ احترام و حتی پاکدامنی ای که در روابط یک مرد مسلمان و همسرانش وجود دارد آگاهی یابد از تمام خیال پردازی ها و افسانه سازی های شهوانی که نویسندگان سده هجدم ما آفریده اند چشم خواهد پوشید یعنی همان انگاره حرمسراها چنانکه به قلم مؤلف «نامه های ایرانی» توصیف شده است!
نویسنده ای دیگر که چندان استقامت رأی خود را در مورد ازدواج های پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) حفظ نکرده و به نظر می رسد در برخی از موارد از شایعات الهام گرفته است به نام مارگولیوت چنین می گوید: «ازدواج های متعدد حضرت محمد پس از مرگ خدیجه کبری از سوی بسیاری از نویسندگان اروپایی به شهوتی خارق العاده و عجیب نسبت داده شده است. اما چنین به نظر می رسد که این ازدواج ها عمدتاً از انگیزه های بهتری فرمان گرفته باشند. پیامبر بسیار مشتاق بود تا پیوند پیروان و مشاوران اصلی خود را با خود هرچه نزدیک تر سازد. بی شک هدف او از به زنی گرفتن دختران ابی بکر و عمر همین بود.»
توماس کارلایل، ادیب اسکاتلندی تبار و مقیم لندن قرن نوزدهم که آثاری در باب قهرمانان در تاریخ از خود باقی نهاده است در مورد پیامبر اسلام چنین می گوید: «محمد برغم همه آنچه که در موردش می توان گفت، مردی شهوت پرست نبود. کاملاً در اشتباه خواهیم بود اگر این مرد را به عنوان شهوترانی فرومایه در نظر آوریم. کسی که تنها به سوی لذات دون متمایل است و بهتر بگویم هرگونه¬ای از لذات.
اهل بیت او از صرفه جویان بودند خوراک معمولش نان و جو و آب بود. گاهی اوقات برای ماهها از آتشی که زمانی اجاقش را افروخته بود نشانی نبود. مورخان عرب بجا و بحق چنین نقل کرده اند که محمد خود کفش هایش را پینه می زد و ردایش را وصله می نمود. مردی تهیدست، زحمتکش و محروم و بی نصیب بود و بی اعتنا به هرآنچه هرزگان برای رسیدن به آن تلاش می کنند.»
طبیب و تاریخ نگار شهیر فرانسوی، آقای گوستاولوبون نیز در این مورد چنین می گوید: «ترقی حیرت انگیز اسلام و اشاعت و انتشار قرآن، دسته جات مخالف را به حیرت انداخته در بیان فلسفه آن چنین گفته اند که: اسلام چون باب شهوات و لذات نفسانی را باز گذاشته، لذا رغبت عوام به طرف آن زیاد است و دیگر اینکه مذهب نامبرده بزور شمشیر اشاعت یافته است». لیکن به آسانی می توان ثابت کرد که این خیال به کلی باطل و بی اساس است.
فقط از مطالعه قرآن، معلوم می شود که سختی و فشار تعلیمات اخلاقی قرآن کمتر از سایر کتب آسمانی نیست. البته قرآن تعدد زوجات را اجازه داده است ولی باید دانست که رسم مزبور قبل از اسلام هم در میان ملل مشرق معمول بوده و این تجویز قرآن چیز تازه ای مردم نیاورده است. ... ما وقتی که فتوحات مسلمین اول را به دقت ملاحظه نموده، اسباب و علل کامیابی آنها را تحت نظر می گیریم می بینیم که آنها در خصوص اشاعت مذهب، از شمشیر کار نگرفته اند زیرا آنها اقوام مغلوبه را در قبول مذهب، همیشه آزادی می دادند. ... از تاریخ ثابت می شود که اصولاً اشاعت هیچ مذهبی ممکن نیست بزور شمشیر صورت گیرد.»
اتهام سوم: خشونت و کسب موفقیت از طریق شمشیر
یکی دیگر از جراحت های تاریخی بر پیکر پیامبر گرامی اسلام، تهمت خشونت طلبی و اتکاء وی به شمشیر است. او به جرم هجمه¬های نظامی که علیه او در طول اقامت دهساله اش در مدینه بر وی تحمیل شده بود و دفاع وی از هویت و استقلال مواطینش مورد سرزنش قرار گرفته و دفاعش به حساب جنگ افروزی گذارده شده و گفته اند همین که محمد در مدینه امکاناتی پیدا کرد و شمشیر را دور سر خود چرخاند و هر روز در جایی جنگی برپا کرد در حالی که صرفاً بررسی منطقه وقوع نبرد می¬تواند پاسخگوی این شایعات و اعتراضات باشد ولی ما دفاع در این مورد را همچون موارد پیشین به عهده کسانی می گذاریم که پیمان پیروی به او نسپرده اند.
یک نویسنده انگلیسی قرن هجدهم که هیچ علاقه و احساس خوشایندی نسبت به اسلام نداشته است به نام «ادوارد گیبن» در کتاب خود با عنوان «تاریخ نزول و سقوط امپراطوری روم» در مورد پیامبر گرامی اسلام و دفاع نظامی اش چنین می گوید:
«در عرصه طبیعت، هر انسانی از این حق برخوردار است که در برابر دشمن مسلح دست به سلاح ببرد و از خود و دارایی اش دفاع کند و بدینوسیله تعرض و خشونت دشمنان را دفع نماید و یا حتی از آن پیشگیری کند. محمد در انجام رسالت صلح جویانه و خیرخواهانه اش به واسطه بی عدالتی و بیداد هموطنانش مورد ستم و تاراج قرار گرفته و از شهر خود رانده شده بود. تصمیم وی مبنی بر ایجاد ملتی مستقل رانده شدگان مکه را به مراتب عالیه قدرت ارتقاء داده بود و بدین ترتیب او از امتیاز مشروع انقلاب ها و ترتیب دادن جنگ های دفاعی برخوردار می شد.
لغتنامه هاشت ، در مورد جریان جنگ ها و هجمه های نظامی که علیه حکومت پیامبر اسلام ساماندهی می شد، چنین می گوید:
پیروزیها و شکست‌های نظامی پشت سر هم بر مکیان نازل می‌شد که به پیمان نامه‌ای از سوی محمد با آنان منتهی شد. بر اساس آن اجازه انجام مناسک حج به مسلمانان مشروط بر یک آتش‌بس ده ساله داده می‌شد در سال 630 اهل مکه آتش بس را شکستند و پیامبر شهر آنان را محاصره کرد و یک عفو عمومی را برقرار و سپس به مدینه بازگشت.»
دکتر گوستاولوبون، طبیب و مورخ شهیر فرانسوی در مورد خصلت های پیامبر و جنگجویی یا صلح طلبی وی می گوید: «پیامبر اسلام از حیث عقل و فهم، خداپرستی، رحم و انصاف بر تمام معاصرین خود تفوّق و برتری داشته است. حکومتی که او برای خود حاصل نموده مبتنی بود بر مزایا و فضائل نفسانی خویش و مذهبی که اشاعت داد آن مذهب برای اقوامی که آن را قبول نمودند، یک نعمت بزرگی گردید. این مذهب چگونه مذهبی بود که کرورها مردم را تابع شریعت خود قرار داد، چه حقائق تازه ای بود که او آنها را به تمام عالم ظاهر و آشکار ساخت.»
وی در جای دیگر در مورد شیوه و سیره جنگجویان مسلمان می گوید: «این مجاهدین قبل از اینکه قشون خود را به جایی سوق دهند، بوسیله سفرا و نمایندگان مخصوص شرایط صلح را پیشنهاد می کردند.»
یک تاریخنگار انگلیسی به نام «هنری بولینک بروک» در مورد تهمت خشونت طلبی و بدرفتاری به مسلمانان و رهبر آسمانی آنان چنین می گوید: «در طول تاریخ، مسیحیان و مسلمانان همیشه با خشونت و سنگدلی خاصی با یکدیگر برخورد کرده اند. در این میان ما چاره ای نداریم جز آنکه خود را به عنوان متجاوز مقصر بشناسیم، چرا که مسلمانان در همه اعصار مهیای آن بوده اند تا به احترام شارع آسمانی دین، مسحیان به مصالحه کلانی تن در دهند در حالی که ما در برابر آنها و پیامبرشان کاملاً اهانت آمیز و شنیع عمل کرده ایم و حتی یک امتیاز به سود آنان روا نداشته ایم، بلکه آنان به عنوان لعن شدگان درگاه محکوم و نکوهش کرده ایم. ... کلیساهای شرق مورد حمایت مسلمانان اند و مجازند مناسک دینی خود را بجای آورند، اما در اروپا، کاتولیک ها (...) حتی مرگ را بر حمایت از فرقه مسلمانان و اجازة به جای آوردن آزادانه شعائر دینی شان ترجیح می دهند.»
اتهام چهارم: جاه طلبی و سودای ریاست
برخی دیگر، ریاست طلبی و سوداگری قدرت را منشأ پدید آمدن آیینی جدید به دست پیامبر اسلام می دانند. همان گونه که یزیدبن معاویه که نیم قرن پس از پیامبر بر مسند او تکیه زد در یک مانور و تست امکان تغییر معتقدات جامعه، چنین گفت:
لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء ولا وحی نزل
یعنی آنچه بوسیله فرزندان هاشم اتفاق افتاده بود، بازی با حکومت بود و هیچ خبری از عالم غیب نیامده و وحی نازل نگردیده است. این سخن از جانب کسی که بر کرسی خلافت پیامبر تکیه زده و خود را جانشین او می خواند می تواند به عنوان سرآغاز شیوع این اتهام قرار گیرد. ولی پیش از آن، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) این شبهه را در ردّ پیشنهاد کفار به او که ریاست بر تمامی اقوام شبه جزیره را به او واگذار نمایند و او از ادعای رسالت صرفنظر نماید برطرف کرده بود؛ زیرا در پاسخ به این پیشنهاد فرمود: «والله یا عماه لَوْ وَ صغوا الشمس فی یمینی و القمر فی شمالی علی ان اترک هذاالأمر حتی یظهره الله او اهلک فیه ما ترکته» ؛ «یعنی عمو جان به خدا قسم اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند تا مرا از ابلاغ رسالت خود منصرف نمایند، آن را کنار نخواهم گذاشت تا حقانیّت آن را خدا آشکار نماید یا هرچه دارم در این راه فدا نمایم.»
توماس کارلایل که پیش از این، سخن او را در رفع اتهام لذت گرایی از پیامبر اسلام نقل کردیم در ادامه نظرات خود در مورد پیامبر اسلام به عنوان یکی از قهرمانان مورد ستایش خود می گوید: «در نفس او تمایلات والاتر و نیکوتری ماورای هرگونه عطش و ولع وجود داشت ... بگذار هرچه می خواهند بنامند. هیچ امپراطوری با تاج و دیهیم خود چنین مورد اطاعت واقع نشده است که این مرد در عبای ساده دست دوخت خود همو که بیست و سه سال متحمل سخت ترین مصائب و آزمایش های زندگی شد و مشقات فراوان بر او گذاشت من به شخصه تمام خصوصیات یک قهرمان راستین را در او مجسم می بینم، همین و بس.
لامارتین، نویسنده و سیاستمدار فرانسوی نیز در مورد انگیزه ها و شخصیت پیامبر اسلام، در کتابی با نام «مسافرت به شرق» چنین می نویسد:
«محمد خود را به عنوان خدا معرفی نکرد، بلکه خود را در مکان انسانی که روحی مملو از خدا داشت می‌نمود. او جز به خدای یکتا و احسان نسبت به انسانها به چیزی دعوت نفرمود.»
در کتاب دیگرش با عنوان «مردان بزرگ مشرق زمین» می‌نویسد:
«فیلسوف، خطیب،مبلغ، قانونگزار، جنگجو، فاتح ایده‌ها، بازسازی کننده روح انسان، ابراز کننده اصول منطقی ناشی از فرهنگی شفاف، بنیانگزار بیست امپراطوری مادی و یک امپراطوری بزرگ معنوی آری این محمد است با تمامی معیارهایی که ما می‌توانیم بزرگی یک انسان را اندازه بگیریم! چه کسی بزرگتر از او وجود دارد؟»
نویسنده کتاب «بینوایان» ویکتورهوگو، در اشعاری که با عنوان «افسانه قرنها» منتشرکرده در مورد پیامبر اعظم چنین می‌گوید:
«اگر مردم برای مشورت نزد او می آمدند ، این قاضی
اجازه می‌داد یکی اظهاراتش را مطرح کند، دیگری بخنندد و انکار کند
و او به آرامی همه را گوش می‌کرد و در پایان، سخن می‌گفت
ذکر خدا همواره بر زبانش جاری بود
کم غذا می‌خورد و به شکم خود سنگی می‌بست
او شیر بزهای خود را خود می‌دوشید
روی زمین می‌نشست و لباسهای خود را می‌دوخت
بیشتر از همه روزه می‌گرفت در حالیکه توان خود
را از دست داده بود و دیگر جوان نبود»
در جای دیگر می‌گوید:
«متفکرانه و نگران به چیزی خیره می‌شد
پس از تفکری عمیق فریاد برمی‌آورد: ای
تمامی انسانها من کلمه الله هستم
ذره‌ای چون انسان و مشعلی چون پیامبرم
نور کامل‌ نا شده عیسی را کامل کرده‌ام»
در جایی دیگر از قول پیامبر اکرم چنین می‌سراید:
«اما مردم خون مرا به ناحق ریخته‌اند
مرا هدف دشمنی و تمایلات نا مطلوب خود قرار دادند
با آنان نبرد کردم اما بدون اینکه عصبانی شوم
در طول این نبرد فریاد می‌زدم: هر کاری می‌خواهید انجام دهید
من تنهایم، برهنه‌ام، خون آلود و مجروحم ولی من ترجیح می‌دهم
که آنها بر من هجوم آوردند و خواسته آنان برآورده نشود
مضافاً بر این که دشمنانِ مرا علیه من تحریک کنند
برای هجمه بر من در این مسیر تنگ
خورشید را در دست چپ و ماه در دست راست داشتند
و با این حال نتوانستند ذره‌ای مرا وادار به عقب نشینی نمایند.»
ارنست رنان، تاریخنویس فرانسه زبان نیز محمد و انگیزه هایش را چنین توصیف می نماید:
«محمد همچون انسانی ظریف و حساس و خالی از هر تنفری جلوه می‌نمود. عواطفش صادقانه و ویژگی عمده او خیرخواهی او بود.
وقتی کسی به هنگام تماس با او دست به سوی او می‌گشود او صمیمانه دست وی را می‌فشرد و هیچگاه او دست خود را از دست او جدا نمیکرد. به بچه‌های کوچک سلام می‌کرد و لطف عظیم و رحمت قلبی خود را نسبت به زنان و ضعیفان نشان می‌داد. او می‌فرمود که بهشت زیرپای مادران است. نه تفکرات بلندپروازانه و نه هیجانات مذهبی در او جوانه عواطف شخصی را نخشکانیده است.
او سادگی عادات عربی را حفظ کرده بود و آنرا با ایده های مقام عظیم خود نیامیخته بود. تخت خواب او یک عبای ساده و بالش او پوستی پر شده از برگهای درخت خرما بود.
مردم او را می‌دیدند که با دست خود شیر بزهای خود را می‌دوشد و روی زمین می‌نشیند تا لباسها و کفشهایش را وصله می‌نماید.»
اتهام پنجم: کهنگی تعالیم
برخی دیگر از دشمنان تعالیم سعادت آقرین اسلام برای بدنام کردن مقررات حقوقی و اخلاقی اسلامی و متنفر ساختن انسانها از آن، آن را غیر مفید برای شرایط زندگی در عصر حاضر شمرد. و تاریخ مصرف آن را به 14 قرن قبل مربوط می دانند و در شرایط فعلی تحقق آن تعالیم را حتی در باب اخلاق غیرممکن می شمرند. در ارتباط با رفع این تهمت، شما را به سخن یک کشیش بلندپایه قرن نوزدهم از «کلیسای منجی» در بیر مینگهام ارجاع می دهیم او
«جرج دادسون» نام دارد و در کتابی با عنوان «شرح حال نگاری» نگاشته است در مورد پیامبر اکرم چنین می نویسد: «محمد به تعلیم برخی حقائق فراموش شده دست زد و ایمان به حقایق از یاد رفته را احیاء کرد و به تحقیق برای زندگی قانونی اولی تر و برای روح آرمانی شریف تر از آنچه را پیش از این مردمش از آن برخوردار بودند به آنان آموخت.»
در کتاب دائره المعارف اسلام که از سوی مؤسسه بزرگ لاروس در پاریس منتشر شده است در مورد پیامبر اسلام این اعترافات ذکر شده است.
«محمد، یکی از بزرگترین شخصیتهای تاریخ جهان است که مضافاً بر نفوذ جهانی نهضتی که او بنا نهاده است نمی‌تواند بطور جدی زیر سوال قرار گیرد. چرا او را جزء فرستادگان خدا در نظر نمی‌گیرید؟ چرا او را بدنام می‌کنید؟!»
نخستین شرح حال از محمد که آمیزه از بررسی صحت تاریخی و صلابت مثبت شخصیت او و موقعیت اسلام است با نام حیات محمد که توسط «بولن ویلیه» نوشته شده و پس از مرگ او در لندن در سال 1730 منتشر گردیده است، محمد را همچون یک نابغه یک قانون گزار بزرگ و یک فاتح و یک قهرمان معرفی می‌کند که عدالت و تسامح دو سوی نظریه و دکترین او را تشکیل می‌دهند. تصویر مثبت دیگری نیز بوسیله «لایبنیتس» در کتاب «خداشناسی» ارائه گردیده است زیرا پیامبر از دین طبیعی جدا نشده است. ولتر در مقاله‌ای که با عنوان عادات و رسوم ارائه کرده است محمد را با عنوان فاتح، قانونگزار، منجی و رهبر دینی ستوده است. تحت تأثیر توصیف «بولن ویلیه» او بر عظمت محمد تاکید می‌کند و به او همچون نماینده تسامح می‌نگرد. قضاوت مثبت ولتر در مورد محمد در مقاله‌اش اثر خود را در کتاب بیوگرافی3 جلدی که «تور پن» از آن حضرت ارائه کرده، نهاده است.
دکتر گوستاولوبون در کتاب پر تیراژ «تمدن اسلام و عرب» ضمن ارائه شرح گسترده ای از علوم و پیشرفت های مسلمانان در فنون گوناگون، می گوید: «تا قرن پانزدهم قولیرا که مأخوذ از مصنفین عرب نبود مستند نمی شمردند. رژرباکن، لئوناردوپیز، آرنود ویلانو، رایمون لولی، سن توماس آلبرت بزرک هرچه داشت از ابوعلی سینا فرا گرفته و سن توماس تمام فلسفه اش مأخوذ از ابن رشد بوده است.
تمام دانشکده ها و دانشگاههای اروپا تا پانصد سال الی ششصد سال روی همین ترجمه ها دائر و مدار علوم، فقط علوم مسلمین بوده است. در بعضی رشته های علوم مثل طب می توان گفت که تا زمان ما هم جاری مانده است. چه در فرانسه مصنفات بوعلی سینا تا آخر قرن گذشته باقی بوده، شروحی بر آنها نوشته می شد... از ابتدای قرن سیزدهم فلسفه ابن رشد در مدارس عالی ما جزء دستور بوده و تدریس می شده است.
وی در بخشی دیگر از کتاب خود در مورد تأثیرپذیری تمدن حاضر در اروپا از اخلاق و دستورات اجتماعی اسلام چنین می گوید:
«از معاشرت با عرب و تقلید مسلمین اخلاق و عادات رذیلة امرا و اشراف ما در قرون وسطی اصلاح شده و آن اخلاق ستوده و صفات حمیده ای که مخصوص ملل حیه است اسلاف ما از اعراب آموختند و این مسئله که مذهب عیسوی اگرچه از نظر تعلیمات اخلاقی مقام بلندی را حائز است آیا می توانست در گذشتگان ما چنین روح اخلاقی ایجاد نماید هوز مشکوک و حل نشده است.»
در خاتمه این بیان شاید خوانندگان کتاب چنین سؤال کنند که اگر اروپا در صورتی که تا این درجه رهین منت اعراب و پیروان اسلام است، پس چرا علمایی که در آنها ابتدا تعصب مذهبی نبوده این را اذعان و اعتراف نکرده و نمی کنند. آری سؤال مزبور حتی برای خود من هم پیش آمده و از خودم این پرسش را کرده ام و جواب آن هم فقط بیان یک حقیقت ساده است و بس و آن این است که آزادی عقیده و فکر که ما آن را امروز می گوییم دارائیم غیر از تظاهر چیزی نبوده و اساس و پایه ای برای آن نیست و در بعضی مسائل آن طوری که بایست نمی توانیم آزادانه غور و خوض نماییم. ساختمان روحی ما همیشه به دو قسمت منقسم می¬شود. یک قسمت آن بر اثر تحصیلات و مطالعات شخصی و تأثیر اخلاقی و عقلانی محیط تشکیل یافته و قسمت دیگر همان قسمت قدیم است که بر اثر قانون وراثت مخمر شده و این همان است که در افکار و خیالات ما عامل قوی بشمار می آید و همین قسمت غیر محسوس ساختمان انسانی است که بر اکثر مردم مستولی بوده و عقاید کهنه را به نام جدید جلوه می دهد و همین مدار اصلی خیالات آنها می باشد. حقیقت امر این است که پیروان اسلام از مدت های طولانی در زمره شدیدترین دشمنان اروپا محسوب بوده اند. اگر در زمان شارل مارتل و ایام جنگ صلیب یا جلو قسطنطنیه تیف های آبدار آنان قلوب ما را جریحه دار نکرده باشد بیشتر از همه تمدن آنان که در نهایت درجه کمال بوده است ما را سرافکنده ساخته و در حقیقت پست و حقیر قرار داده و گویا از آن زمانی مدتی نگذشته باشد که از فشار پنجة تسلط آنان نجات حاصل کرده ایم. بین ما و مسلمین یک سلسله تعصباتی است که از مدت های طولانی به طور توارث جمع شده و در حقیقت جزء طبیعت ما قرار گرفته است و آن تا این درجه سخت و شدید است (اگرچه بعضی اوقات آن را مکتوم و مخفی هم نگاهداریم ولی در اعماق قلب ما رسوخ کرده) نظیر همان تعصب و عداوتی است که بین عیسوی و یهود حکم فرماست.
نسبت به اسلام و پیروان اسلام تعصب و عناد موروثی که در ما هست که ما آن را با تعصبات دیگر جمع نماییم که بدبختانه تعلیم ما از سالیان دراز ذهنی ما کرده که تمام علوم و فنون قدیمه از یونان و روم منشعب گردیده است آن وقت خوب می توان پی برد که در تاریخ تمدن اروپا سهمی که عرب و اسلام گرفته چگونه بطور عموم آن را انکارمی نمایند.
بعضی ها عار دارند که اقرار کنند یک قوم کافر و ملحدی سبب شده اروپای مسیحی، از حال توحش و جهالت خارج گردد و لذا آن را مکتوم نگاه می دارند، ولی این نظر به درجه ای بی اساس و تأسف آور است که به آسانی می توان آن را رد نمود.
نتیجه:
آنچه از اتهامات بر دامن مقدس پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و پیرایه هایی که به پیروان و آئینش وارد شده در اعترافات دانشمندان غیر مسلمان (که بعضی از آنان در برخی از نوشته های خود دشمنی خود را با او پنهان نکرده اند) مردود شمرده شده و آن را ناشی از خصومت و ذهنیت شمرده و محکوم نموده اند و کافی است برای اثبات فضیلت او،
شهادت هایی که از غیر پیروانش در تاریخ ثبت گردیده است.

فهرست منابع:
1-فرهنگ دانستنی ها، نوشتة محمد نژد، انتشارات بنیاد.
2-دائره المعارف کوچک لاروس. جاپ سال 1996.
3-محمد در اروپا، نوشته مینو صمیمی، ترجمه عباس مهرپویا، انتشارات اطلاعات
4-تمدن اسلام و عرب، دکتر گوستاولوبون، ترجمه آقای فخر داعی گیلانی، انتشارات علمی، تهران، 1344.
4. Mahomet a la mecque. W.Montgomery watt, edition. Payot 2003.
5. la vie de Mahomet. Virgil cheorghiu. Edition Rocher Jean oaul. Bert rand. 1999.
6. Mohammad et ce que pensent les occidentaux p. 202. La plume universell edition
7. Encyclopedia de l’islam tome vll. Nouvelle edition. Edition g.p. maisonneuve et larose.1993
8. Muhammad et les Femme s. Docteur Hebri Bouuserouel. Edition La plume universelle. 2000
9. Prophete elu des prophetes. Docteur Hebri Bousserouel. Edition La Plume universelle 1999.
10. Mahomet et La Tradition islamique. Emille Dermenghem. Edition de seuil. Paris.
11. La Bible le coran et La science. Maurice Bucaille. Edition seghers. Paris. 1976.
12. Mahomet. Maxime Rodinson. Edition de seuil 1994.
13. La Musulman. Michel Dousse. Edition Albin Michel. 2005.
14. Le prophet Mohammad. Martin Lings. Editon de seuil 2002.
15. L’islam Fondateur de La science. Boutamina. Edition albourq. 2006
16. Mohammad.. L’occident Temoigne. Abdolghani benamara. Editon La plume universelle. 2006

فلسفه وجودی پیامبر اعظم (ص) و عصر جاهلیت
شاید در آغاز بحث، زیباترین و جامع ترین کلام برای تبیین فلسفه وجودی و بعثت پیامبر اکرم (ص)، فرمایش حضرت علی (ع) باشد به این بیان که قبل از بعثت پیامبر اعظم (ص)، هنوز بشریت در یک نادانی و یک نافرمانی مفرط بسر می برد و نیازمند به یک رحمت دوباره بود: "ان الله سبحانه بعث محمدا نذیرا للعالمین و میهمنا علی المسلمین، فلما مضی تنازع المسلمون الامر من بعده"
همانا خداوند سبحان، محمد (ص) را برانگیخت تا جهانیان را از نافرمانی او بیم دهد و گواه پیامبران پیش از خود گردد. (نهج البلاغه - نامه 62)
جهان پیش از بعثت، آیینه تمام نمای نادانی ها، تعصب ها، بی رحمی ها، ریاست طلبی ها و خرافه ها بود و مهد تمام آلودگی ها و پلیدی های جهان، جزیره العرب نام داشت. فساد و تباهی، حجاز را تبدیل به لجن زاری کرده بود که مردم در حال فرورفتن در آن بودند. جهل و نادانی، چنان جهان عرب را فرا گرفته بود که زندگی مردم، پست تر و زشت تر از حیوانات جلوه نمایی می کرد. در این اوضاع نابسامان، احتیاج به آیین سازنده و رهبری دلسوز در حیات بشریت کاملاً احساس می شد. رهبری که مردم حیوان صفت را با رهنمودهای خویش، از گندابها و لجن زارها به سوی سعادت و کمال رهنمون سازد و نور ایمان به خداوند یکتا را بر دل های آن ها بتاباند.
انحرافات فراوان و مفاسد در جامعه آن روز، خود لزومی بر اعزام مربی بود که در حدود امکان، از انحرافات و کجروی ها بکاهد و با تنظیم قوانین روشن، چرخ های اجتماع را در مسیر صحیح به راه اندازد.
خداوند در آیه 22 سوره بقره می فرمایند:
"کان الناس امه واحده فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه."
"مردم یک گروه بودند. پس خدا پیامبران را برانگیخت، در حالی که مژده دهنده و بیم رسان بودند و همراه آنها کتاب فرستاد تا میان مردم در آنچه که در آن اختلاف دارند، حکم کنند."
و همچنین در سوره مبارکه احزاب آمده:
"ما کان محمد ابا احد من رجالکم لکن رسول الله و خاتم النبیین" محمد پدر هیچ کدام از مردان شما نیست، او را با این صفت نخوانید، صفتی که باید شما او را با آن صفت بخوانید و بشناسید اینست که او فرستاده خدا و پایان دهنده پیامبران است.
اوضاع نابسامان عصر جاهلیت دلیلی بر نیازمندی جامعه به پیامبر اکرم (ص)
از جمله مشکلات عصر جاهلیت که مردم با آن مواجه بودند، عبارت بود از:
1- جنگ و ناامنی که منشأ و سبب اصلی تمامی آن ها، نادانی، تعصب بیجا، فقر و ریاست طلبی بود.
در مورد ناامنی زمان جاهلیت، امیرمؤمنان علی (ع) می فرمایند: میوه درخت جاهلیت، فتنه و آشوب بود، غذای مردم آن، مردار، لباس زیرش، ترس و لباس روی آن شمشیر بود.
2- امتیازات طبقاتی و قبیلگی و اختلافات طبقاتی زمان جاهلیت، در شبه جزیره بیداد می کرد و موجب بسیاری از جنایت ها و تباهی ها می شد. ثروتمند بر فقیر، عرب بر غیر عرب و سفید بر سیاه، فخر می فروخت و همین مطلب سبب از هم پاشیدگی اجتماع و در نتیجه تشکیل حکومت ها و جنایت های زورمندان زراندوز می شد. به همین شکل هر قبیله ای خود را برتر از دیگر قبایل می دانست و این باعث اصلی شکل گیری جنگ های خونین آن زمان می شد. اختلافات قبیله ای به حدی رسیده بود که دیگر خدا و معبودشان نیز یکی نبود و هر قبیله ای برای خود، خدا و بت مخصوصی را می پرستیدند و قرآن بیان زیبائی در تصویر این تفاخر و تکاثر طلبی دارد.
3- فسادهای جنسی و بی عفتی در شبه جزیره به سر حد خود رسیده بود. «نکاح ذوات الریات» بین مردم رواج پیدا کرده بود و مردم از آن شرم و حیا نمی کردند. زنانی که خود را در اختیار هر فردی قرار می دادند، برای اعلام این مطلب پرچم هایی بر سر در خانه های خود نصب می کردند. گاهی این ازدواج های نامیمون منجر به تولد بچه ای می شد. این زنان برای تشخیص پدر مولود، مدعیان را به همراه قیافه شناسان گردهم می آوردند. قیافه شناسان کودک را شبیه هرکس تشخیص می دادند، بچه به او تعلق می گرفت. گاهی پول و زور، سرنوشت کودک را تعیین می کرد، که در این مورد می توان به "نابغه" زنی بی پروا اشاره کرد که به اسارت در آمده بود. وی توسط عبدالله بن جدعان، خریداری و آزاد شد. ابولهب، امیه بن خلف، هشام بن مغیره، ابوسفیان و عاص بن وائل با او آمیزش کردند. پس از مدتی فرزند پسری متولد شد و تمامی آن ها مدعی او شدند. با این که این طفل، از همه بیشتر به ابوسفیان شبیه بود، مادرش آن را متعلق به عاص دانست و این به خاطر کمک های مالی فراوانی بود که عاص به او می کرد.
4- کشتن فرزند از رسم های پلید و بسیار زشت عصر جاهلیت بود که از ترس فقر و تهی دستی انجام می شد و زشت ترین شکل آن، زنده به گور کردن دختران بود که در آن زمان رسم شده بود، هنگامی که دختری متولد می شد، او را زنده به گور می کردند و یا گردنش را می زدند و یا اینکه از بالای کوه به سمت پایین پرتابش می کردند تا بمیرد. خداوند در قرآن به این عمل شیطانی این گونه اشاره کرده است: (وقتی که به آن ها مژده داده می شد که همسرش دختر آورده، از این خبر چهره اش سیاه می شد و خشم و اندوه او را فرا می گرفت و این امر را از مردم پنهان می کرد و با خود می گفت: آیا او را با کمال ننگ و خواری نگه دارم و یا او را در زیر خاک پنهان سازم)؟
5- بت پرستی؛ بن پرستی در جاهلیت بسیار رواج پیدا کرده و به اوج خود رسیده بود. هر قبیله ای برای خود بت هایی داشتند و آن ها را به شکل های مختلف می پرستیدند. تعداد این بت ها را تا 16 هزار بت نوشته اند که تعداد 360 بت در آنجا به تعداد روزهای سال، بت های معروف بودند و 9 بت آن ها از بقیه معروف تر و بزرگ تر بودند که عبارتند از: 1- یعوق 2- نسر 3- یغوث 4- بعل 5- ود 6- عزی 7- سواع 8- لات 9- منات. بت را به شکل های مختلف از سنگ و چوب و فلز و یا عاج می ساختند و به دور آن طواف می کردند و مقابل آن گوسفند و شتر قربانی می کردند. خانه کعبه پر از معبودهای سنگی و چوبی شده بود که به دور آن (به قصد پرستش بت ها) طواف می کردند.
6- خرافات و بیهوده گرایی؛ مردم جاهلیت در خرافات و افسانه پرستی غرق بودند. برای اثبات این مدعا به این مدعا به این نمونه ها توجه کنید؛ جمعی از آن ها هنگام طواف کعبه، لخت مادرزاد می شدند و سوت می کشیدند و کف می زدند و این وحشی بازی را عبادت خدا می نامیدند - برای فرار از نگرانی و ترس، از وسایل زیر استفاده می کردند: موقعی که وارد روستایی می شدند و از بیماری و یا دیو می ترسیدند، برای رفع ترس در برابر دروازه روستا، ده بار صدای الاغ در می آوردند و گاهی این کار را با آویختن استخوان روباه به گردن خود، انجام می دادند. - اگر در بیابان گم می شدند، پیراهن خود را پشت و رو می کردند. هنگام مسافرات از خیانت زنان خود می ترسیدند، برای کسب اطمینان، نخی را بر ساقه و یا شاخه درختی می بستند، هنگام بازگشت اگر نخ به حال خود باقی بود، مطمئن می شدند که زن آن ها خیانت نکرده و اگر باز یا مفقود می گردید، زن را به خیانت متهم می کردند - اگر دندان فرزند آنان می افتاد، آن را با دو انگشت به سوی خورشید پرتاب کرده و می گفتند: ای آفتاب، دندانی بهتر از این بده. - زنی که بچه اش نمی ماند، اگر هفت بار بر جسد مرد بزرگی قدم می گذاشت، معتقد بودند که بچه او باقی می ماند. بر گردن مار گزیده و عقرب گزیده، زیور آلات طلایی می آویختند و معتقد بودند که اگر مس و قلع همراه خود داشته باشد می میرد. اگر شخصی می مرد، به احترام او شتری را به طرز دهشتناکی در کنار قبر او دفن می کردند. این امور بیهوده و خرافات، چون زنجیری گران دست و پای زندگی آنها را بسته بود و نمی گذاشت، قدمی به پیش آیند و به سوی نجات و تکامل راه یابند، پیامبر اسلام (ص) با شدت با خرافه پرستی مبارزه کرد و محیط آن ها را از آلودگی های فکری که بر عقل و اندیشه آنها چیره شده بود، پاک می نمود.
حضرت علی (ع) در یکی از خطبه های گرانبهای خویش چنین می فرمایند: خداوند، محمد (ص) را هنگامی به پیامبری برانگیخت که مردم، گمراه و سرگردان بودند و در راه فساد و فتنه قدم بر می داشتند، هوی و هوس و کبر و نخوت، آن ها را فراگرفته بود، غرق در جهل و نادانی بودند و در میان پریشانی و گرفتاری، غوطه می خوردند، خداوند پیامبر اسلام (ص) را برای نجات آن ها فرستاد و او آنها را با کوشش و سعی فراوان، نصیحت کرد و به سوی حکمت و آگاهی راهنمایی نمود.
اما مراد اصلی در این مقاله، نه گزارش تاریخی بلکه در واقع پاسخ به یک سؤال است و آن اینکه "چرا و چگونه عصر و زمانه ای این چنین تیره و تاره و انسانهایی این چنین جاهل و نادان و غرق در فساد، با وجود پیامبر اعظم (ص) آنچنان متحول و دگرگونه شدند که پلیدیها و بی عفتی ها به پاکی و طهارت، دشمنی ها و کینه ها به مودت و دوستی، انحصارطلبی ها و تکاثر به عشق و ایثار بدل شد و خاتمیت رسل شکل گرفت؟!
پاسخ این سؤال با بیان چهار محور اساسی بخوبی روشن می شود:
الف: پیام و محتوای دین اسلام
ب: ظرف پیام یعنی وجود پیامبر اکرم (ص)
ج: شیوه و روش ابلاغ پیام
د: پیام گیرندگان یا مخاطبین پیام
الف: پیام و محتوای دین اسلام
1- نخستین پیام پیامبر اکرم (ص)، پرستش بود یعنی نهایت دوست داشتن اما این پیام که جنبه کاملاً روحی و معنوی داشت در سالهای بعد وارد قالبهای فقهی و ارزشی - اخلاقی شد. البته در این مقال، مجال این سخن نیست که آیا ارزشها، اخلاقیات و در یک کلام (حُسن) چون ذاتی و عقلی خوبند پس اراده الهی به آنها تعلق گرفته و جعل شرعی شده (حُسن ذاتی) و یا چون اراده الهی به آنها تعلق گرفته است، پس حَسن اند (حُسن شرعی)؟
2- پیامبر حامل دینی بود بنام اسلام و اسلام یعنی سلم، آرامش و در امان بودن: - در مبانی اسلامی یکی از نامهای خداوند "سلام" است. "هُو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام" (حشر، 23)
- پیامبر حامل "سلام" خداست به خلق. "سلامٌ قولاً من ربِّ الرحیم" (یس، 58)
- پیامبر حامل این سخن است که خداوند بر خاصّان و اولیای خود سلام می فرستد (صافات آیات، 79، 109، 120) و انسانها را به دارالسلام یعنی جهانی پر از امنیت و سلامت فرا می خواند. "و اللهُ یدعوا الی دارالسّلام" (یونس، 25)
- پیامبر حامل این سخن است که خداوند نزول رحمت بر بندگان را بر خود امری واجب دانسته است. "فقل سلامٌ علیکم کتب ربُّکم علی نفسه الرّحمه" (انعام، 54)
3- پیامبر حامل پیام دعوت اسلام به نزدیکی، تقارب و گفت و گوی حسنه و صحیح است و نه بزرگ شمردن اختلافات و دوری کردن از یکدیگر. "قُل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم الا تعبدوا الاّ الله و لا تُشرک به شیئاً و لا یتخذُ بعضنا بعضاً ارباباً من دون الله..." (آل عمران، 164) ای پیامبر! به اهل کتاب بگو، چرا در دین حنیف و آیین وحید ابراهیم با یکدیگر مجادله کنیم؟ بیایید همه حول کلمه (عقیده) مشترک جمع شویم و جز خداوند را نپرستیم و کسی را شریک او قرار ندهیم. این آیه اشاره به کنار گذاشتن اختلافات اهل کتاب کرده و از آنان می خواهد به اتحاد و دوستی با یکدیگر روی آورند.
4- پیامبر حامل پیام این سخن الهی است که تفاوتهای موجود میان اقوام و ملتهای گوناگون سبب رحمت و گشایش باب معرفت - که تنها مرز بین انسان و سایر موجودات می باشد - است و از این رو تفاوتها، نه مرز جدایی بلکه بندر ارتباطی و نه سدّ و مانع دوری که پل آشنایی بیشتر با هم است و لذا باید از این تفاوتها بهره جست "یا ایها النّاس! انّا خلقناکم مِن ذَکرٍ اَو اُثنی و جعلناکم شُعوباً و قبائلَ لتعارفوا، انَّ اَکرمکم عندالله اتقیکم» (حجرات، 13).
اینهمه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
در واقع به بیان فوق، اسلام از انسانها می خواهد که از این تفاوتها پلی برای ایجاد ارتباط، آشنایی و مودت بزنند و نه سدّی برای دور شدن از یکدیگر.
این بخش از سخن، نمونه هایی از پیام و محتوای اسلام بود.
ب: ظرف پیام یعنی وجود پیامبر اکرم (ص)
بسیار روشن است که ظرف حامل چنین مظروف و پیامهای عظیمی، باید از وسعت، عظمت، عزّت بسیار والایی برخوردار باشد و قلب و وجود پیامبر اعظم (ص)، آن وجود منتخب و مصطفی است.
- وجود رسول گرامی اسلام (ص) و هدف از فرستادن او جز رحمت برای جهانیان و نه فقط مؤمنان نبوده است. "و ما ارسلناک إلآ رحمهً للعالمینً (انبیاء، 107) و بقول مولانا:
ای رحمه للعالمین
بخشی ز دریای یقین
مر خاکیان را گوهر
مر ماهیان را راحتی
- البته باید توجه داشت این رحمت و مهربانی همگی از سوی خداوند بوده است و لطف او در حق پیامبر "فبما رحمه مِن الله لِنتَ لهم و لو کنتَ فظّاً غلیظ القلب لا نفضّوا مِن حولک فاعفُ عنهم و استغفرلهم" (آل عمران، 159)
- این وجود مبارک حریص بر هدایت مؤمنان بود "لقد جائکم رسولٌ من انفُسِکم، عزیزٌ علیه ما عَنتُّم، حریصٌ علیکم، بالمؤمنین رؤوفٌ رحیم" (توبه، 128).
- بهترین الگو بودن وجود پیامبر (ص) برای نفس واحده ساختن امت اسلامی چرا که حضرتش کیمیای حقیقی انسان است و می تواند مس طبیعت انسان را به طلا تبدیل کند "همه ما مسیم و احمد کیمیاست". هر کس که مفتخر به آمدن به کوثر پیامبر شود، کیفیات
هر که را دیدی ز کوثر سرخ رو
او محمد خوست با او گیر خو
"لقد کان لَکُم فی رسول الله اسوهٌ حسنهٌ لِمن کان یرجوا الله و الیوم الآخر و ذکرالله کثیراً" (احزاب، 21).
- گواه و میزان بودن حضرت رسول (ص) بر مردم. او همچون پیامبران دیگر، بعنوان میزان بر زمین است یعنی او ارزش حقیقت هر شخص را نشان می دهد "و کذالک جعلناکم اُمه وسطاً لتکونوا شهداء علی النّاس و یکون الرّسول علیکم شهیدا" (بقره، 143).
- بهترین شفیع مردمان و خاتم الانبیاء بودن حضرتش، سبب گشته که تمامی قفلهای بسته با نیروی معجزه آسای کلام قرآنی گشوده گردند "إنا فتحنا لک فتحاً مبیناً" و "و ما کانَ محمدٌ ابا احدٍ من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النَّبین" (احزاب، 40).
زیباترین فراز در خصوص وجود پیامبر (ص) آیه "لو انفقت ما فی الارض جمیعاً..." مطالب مذکور نمونه هایی از ویژگیهای پیامبر اعظم (ص) بود.
ج: شیوه و روش ابلاغ پیام
1- علاوه بر اینکه پیام پیامبر مبتنی بر فطرت عقل و اندیشه و احساس بود که نحوه گویش، ابلاغ و ارتباط هم خاص و ویژه بود. همسوئی و هماهنگی کلام گفتاری، رفتار کرداری و نیت درونی حضرتش، این ارتباط تأثیری را دو چندان می کرد.
در اسلام نحوه ارتباط با مردم حتی با در نظر گرفتن سطوح فکری آنان مشخص شده است:
- "و قولوا للناس حُسناً" (بقره، 83)
- «اُدعُ إلی سبیل ذلک بالحکمه و الموعظه الحسنه» (نحل، 125). با نیکویی و روی خوش سخن گفتن با دیگران، اساس ارتباط است. در قواعد گفت و گو در اسلام، اجبار، زور و تحمیلی وجود ندارد، چرا که انسانها در انتخاب دین که مهمترین و بالاترین مقوله زندگیشان است، آزاد هستند تا چه رسد به موارد دیگر. "لا إکراه فی الدّین". (بقره، 256)
- امام علی (ع) در نامه ای به مالک اشتر می فرماید: "با مردم رئوف و مهربان باش و قلبت را از محبت نسبت به آنان پر کن چرا که آنان یا برادر دینی تو هستند و یا در خلقت همانند تو می باشند."
- امام ششم (امام صادق) علیه السلام می فرمایند: "کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم".
2- تعلیم خوب شنیدن با بیان قرآن "فبشّر عبادی الذین یستمعون القول و یتّبعون احسنه"از زیباترین تعالیم و بهترین روشهای تربیتی و تبلیغی است. کارل راجرز می نویسد: «هنر خوب، هنر خوب شنیدن است و آموزش خوب، آموزش خوب شنیدن است».
د: پیام گیرندگان و مخاطبین پیام
- عده ای تنها با دیدن معجزه و امر خارق العاده به پیامبر ایمان می آورند. اینان اکثر افراد ظاهر گرا هستند و معجزه باب ورود به حیطه نبوت است زیرا کارکرد معجزه، فرو کوفتن خصم و بستن دهان اوست نه جذب دل دوستان و نه اقناع عقلها و حتی نه ارضای احساسها.
- عده ای برخورد معرفتی با پیام پیامبر می کنند. اینان موضوعی را برای بحث و گفت و گو و مجادله یافته و با پیامبر به بحث می نشینند اما معدودی از اینها، دغدغه شناخت حقیقت را دارند ولی اکثر به دنبال غلبه یافتن در بحث و انتقاد و عیب یابی هستند.
- دسته سوم به حقیقت تشنه پیام نبی هستند. اینان وجودشان با کلام وحی متحوّل می شود. برای این دسته از افراد که عطشناک کلام نبی هستند، وحی ایمان آفرین و یقین آفرین می شود.
سخن و گفتار پیامبر مطابق فطرت انسانهاست از این رو قلبهای سلیم و فطرتهای پاک با شنیدن آن جذب آن شده و دلبرده آن می شوند (إلا مَن أتی الله بقلب سلیم).
چون پیامبر از درون بانگی زند
جان أمّت از درون سجده کند
برای اینان، دیدن روی پیامبر، شنیدن کلام او و نظاره رفتار او همان عین معجزه است.
در دل هر کس که او از حق مزه است
روی و آواز پیامبر معجزه است
بنابراین آنان که مشکل معرفتی دارند خود را مخاطب "سخن پیامبر" و آنان که "دغدغه وجودی" دارند، خود را مخاطب "خود پیامبر" می یابند. اینان در برخورد با پیامبر متحوّل می شوند و در حقیقت آدمی، آدمی دیگر می شود.
ای لقای تو جواب هر سؤال
مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
قطعاً هر که چتر ولایت او بر سرش گسترده باشد، تجربه دیدار روحانی او را که فراتر از زمان و مکان است خواهد داشت. این چنین بود که نبوت به یک نقطه ای رسید که خاتمه پیدا کرد و در طی قرون و اعصار ادامه پیدا نکرد؟ پاسخ این سؤال، شرایطی است که در جامعه به وجود آمد. یعنی در آن زمان جامعه، دوران قبل از بلوغ را طی کرده و در دوره خاتمیت لااقل این خصیصه را داشت که کتاب آسمانی، این مرجع اصلی، را حفظ کند و بدون تحریف به نسل آینده منتقل کند؛ لذا دیگر نیاز به آمدن پیامبری نبود. قرآن به عنوان شریعت کامل و یگانه کتاب آسمانی بود که محفوظ ماند و سنت پیامبر نیز حفظ و نگهداری شد.
اکنون بشر می توانست قرآن را به عنوان دستورالعملی کامل، پیش روی داشته باشد و جامعه از وجود علم و عالم برخوردار شد. گذشته از آن، ویژگی های نظام حکومتی پیامبر اعظم (ص)، دلیل دیگری بر ختم نبوت می توانست باشد؛ به این بیان که پیامبر پس از هجرت به مدینه، اولین دولت اسلامی را تشکیل داد و همه مقدمات لازم برای به وجود آمدن این حکومت از قبیل بیعت با قبایل و هیئت هایی که به مدینه می آمدند و بستن پیمان برادری میان مهاجران و انصار و نیز هم زیستی مسالمت آمیز و تأسیس مسجد به عنوان مرکز امور اجتماعی و سیاسی را با تدابیر لازم فراهم آورد، سپس جهانی سازی اسلام براساس دیانت عین سیاست و سیاست عین دیانت، مورد توجه قرار گرفت. در واقع ویژگی های چنین حکومتی نبوی، تنظیم، تدوین و نیز تعریف عملی یک دستورالعمل سیستماتیک حیات دنیوی و اخروی برای بشریت بود که در آن اصول و قواعد قضاوت، احترام به افکار عمومی (مشورت)، پاسداشت حریم قانون، نظام سیاسی روشن و گسترده، قاطعیت و شهامت، عدالت خواهی، آشنایی با درد مردم، خدمتگزاری بشر، حکمت و سیاست پیامبر در تصمیم گیری ها و تحقق حقوق اقلیت ها بروشنی بیان شده و برای آیندگان جای هیچ گونه نگرانی و نقصی باقی نمی گذارد و حتی نحوه مواجهه با مقتضیات زمان به خوبی در این دستورالعمل دیده شده است.
رسول اکرم (ص) در این باره می فرمایند: "العلماء ورثه الانبیاء": علما، جانشینان پیامبران هستند. امروز نیز جامعه برخوردار از اجتهاد است؛ یعنی می تواند فروع را بر اصول منطبق گرداند و تطبیق دهد. در واقع می توان گفت که اجتهاد، نیروی محرکه دین است.
محمد (ص)، بنده برگزیده خداوند بود. دانش و معرفت را خداوند در نهاد او به ودیعه گذاشت، او را انتخاب و مبعوث نمود. مأموریت او آگاه کردن مردم و راهنمایی آنان به سوی نجات و رستگاری بود. پیامبر مأمور شد به آوردن کتابی که هر آنچه بشریت بدان نیاز دارد، در آن بیابد و خداوند، پیامبر اکرم را خاتم المرسلین قرار داد.
نتیجه
وجود پیامبر اکرم (ص) از آن جهت که آیینه تمام نمای اخلاقیات، زهد و پرهیزکاری است و نهایت حُسن فاعلی و حُسن فعلی در او جمع بود، توانست تحوّلی عظیم در دلها ایجاد کند و موجب عظمت و بزرگی اسلام گردد، عظمتی که در طول اعصار و قرون، همچنان ادامه خواهد داشت و افزون تر خواهد شد.
منابع:
- قرآن کریم
- نهج البلاغه
- کلینی، اصول کافی، ج 1
- شهیدی، جعفر، تاریخ اسلام.
- مطهری، مرتضی، خاتمیت.
- سبحانی، جعفر، فروع ابدیت، ج 1.
- howzeh.net
منبع: جمعی از اندیشمندان؛ (1386)، ویژگی های سیره ی پیامبر اعظم «ص»: مجموعه مقالات بیستمین کنفرانس بین المللی وحدت اسلامی، تهران: مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی- معاونت فرهنگی

تاریخ تحلیلی زندگی پیامبر اسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
روح آدمی که ودیعه ای الهی ، در کالبد خاکی او است پیوسته طالب رجوع بمبدء فیاص و خواستار بازگشت بمرکزیست که از آن برخاسته ، این طریق طولانی را پیموده و در اواسط راه ، بدین پیکر تعلق گرفته تا همراه و یاوری داشته باشد و در این مسیر ممتد از کمک معین و امداد مددکاری ، برخوردار گردد .
بر طبق مفاد کلام الهی ، در سورة بقره ، آیه 156 : (( انا الله و انا الیه راجعون : ما از خدائیم و قطعا بسوی او بازمیگردیم ))‌این بازگشت فرخنده بحر حال دست میدهد و مفارقت و مهجوریت از میان نیرود ، فرع باصل میرسد ، سفر پایان می پذیرد و مسافر عوالم هستی بمنتهای مقصد واصل میگردد .
این مهم امکان پذیر نیست مگر آنکه انسان ، در همین نشاة دنیوی به پیروی از انبیاء و اوصیاء ایشان علیهم السلام ، با تطهیر ظاهر و تهذیب باطن مجال چنان بازگشت مقرون بسعادتی را ، برای خویشتن فراهم نماید .
روشن است که در این مقام ، هر چند آدمی به تکمیل و تهذیب خویش بیفزاید ، در منازل بین راه سرانجام در پایان طریق و در وقت وصول بقرب الهی خود از آن بهره ور می شود .
برای وصول با این مقصود شریف ، جز متابعت از خالصان خدا ، که پیامبران عظام و ائمه کرام میباشند ، راهی نیست ، زیرا راه خدا را تنها بیاری خدا و با راهنمائی خدا توان رفت و این یاری و راهنمائی ، در تبلیغ و ارشاد و تربیت و تعلیم انبیاء و اوصیاء ایشان نهفته است .
بهمین جهت عقلا بر انسان عاقل طالب کمال ، فرض است که برای تکمیل خویشتن و رجوع بحق از پیامبران حق تبعیت کند ، دل بحکم ایشان نهد و احکام و اوامر آنانرا ، خالصانه در عمل آورد تا امید نجات و فلاح یابد .
رسول خدا ( ص ) از عشیرة بنی هاشم و قبیلة قریش است . در شبه جزیره العرب 360 قبیله می زیست که مشهورترن و شرافتمندترین آنها (( قریش )) بود .
عبدالمطلب
(( قصی بن کلاب )) جد چهارم پیامبر ( ص ) و چهرة برجستة قریش ‏‏، امرتولیت و کلید داری کعبه را از چنگ قبیله ای دیگر درآورد و افراد قبیله خود را در نقاط مختلف حرم جای داد و تولیت کعبه را به عهده گرفت .
از میان تیره های قریش (( بنی هاشم )) از همه شریف تر و نجیب تر بودند .
عبدالمطلب جد بزرگوار رسول خدا ( ص ) مردی حکیم و بردبار بود و قوم خود را به مکارم اخلاق و کناره گیری از ستم و اجتناب از پلیدی ها و پستیها دعوت می کرد و شعارش این بود که (( انسان ستمگر در همین جهان به سزای عمل خویش خواهد رسید )) بر اساس این اعتقاد ، نه تنها در طول زندگی خود لب به شراب نزد و فرد بی گناهی را نکشت و گرد کارهای بد نرفت ، بلکه سنتهای نیکی از خود به جای گذاشت که اسلام آنها را تایید کرد . برخی از سنتهای او عبارتند از :
1 - حرام کردن زن پدر به پسر
2 - پرداخت خمس گنج به دست آمده در راه خدا
3 - نامگذاری چاه زمزم به (( سقایه الحاج ))
4 - تعیین صد شتر به عنوان دیه قتل
5 - مقرر کردن هفت شوط در طواف
در کتابهای تاریخی از سنتهای دیگری همچون : وفای نذر ، بریدن دست دزد ، نهی از کشتن دختران ، حکم به حرمت شراب و زنا و نهی از برهنه طواف کردن نیز یاد شده است .
عبدالله
عبدالله ، کوچکترین فرزندعبدالمطلب و پدر گرامی رسول خدا ( ص ) است . وی با برادرش(( ابوطالب )) - پدر امیرالمومنین ( ع ) – و زبیر از یک مادر بنام فاطمه هستند .
عبدالله ، بیش از دیگر برادرانش نزد پدر ارج و منزلت داشت و این به خاطر کمالاتی بود که دارا بود و همچنین بشارتهایی که دانشمندان و کاهنان داده بودند که از نسل او فرزندی متولد خواهد شد که به پیامبری بر انگیخته می شود و چیزی که بشارت مبشران را تایید می کرد نورانیت و درخشندگی خاصی بود که در چهرة عبدالله مشاهده می شد .
عبدالمطلب برای جوانش از (( آمنه )) دختر (( وهب بن عبد مناف )) خواستگاری کرد و او را به عقد فرزندش در آورد . ثمره این ازدواج وجود مبارک محمد صلی الله علیه و آله شد که بعدها خاتم پیامبران گردید .
عبدالله پس از ازدواج با آمنه ، همراه کاروان تجارتی عازم شام گشت و در هنگام بازگشت در یثرب بیمار شد و درگذشت و در همانجا دفن شذ .
میلاد رسول اکرم ( ص )
میلاد با سعادت پیامبر (‌ص ) در (( عام الفیل )) یعنی چهل سال پیش از بعثت و در ماه ربیع الاول بوده است .‌ آنچه مورد اختلاف است روز ولادت ایشان است . شیعه آن را در هفدهم و سنی در دوازدهم ماه می داند . ولادت پیامبر ( ص ) با حوادث و اتفاقات خارق العاده ای همراه بود از جمله :
ایوان کسری شکافت و چهارده کنگره آن فرو ریخت ، آتشکده فارس با آنکه هزار سال بود خاموش نشده بود خاموش شد ، دریاچه ساوه فرو نشست ، تمامی بتها به رو در افتادند ، موبدان و کسری خوابهای وحشتناکی دیدند ، تخت سلطنتی تمامی پادشاهان جهان سرنگون شد و نوری از وجود آن حضرت به سوی آسمان بلند شد و منطقه وسیعی را روشن ساخت .

دوران کودکی
رسول خدا ( ص ) هنگامی چشم به جهان گشود که پدر خود را از دست داده بود و به همین جهت از همان آغاز کودکی تحت سرپرستی جدش (( عبدالمطلب )) قرار گرفت .
عبدالمطلب در هفتمین روز ولادت نوه اش گوسفندی برای او عقیقه کرد و نام آن حرت را محمد گذاشت و سپس در صدد برآمد تا دایه ای برای وی برگزیند . انگاه دایه ای مهربان و پاکدامن به نام حلیمه از طایفه بنی سعد آن بزرگوار را تحویل گرفت و به صحرا برد تا در آغوش طبیعت و هوای سالم و آزاد و دور از بیماری وبا که گاهی شهر مکه را تهدید می کرد ، پرورش دهد .
حضور رسول خدا ( ص ) در میان قبیله (( بنی سعد )) موجب افزایش خیر و برکت وفور نعمت در میان خانواده بنی سعد شد . پیامبر ( ص ) مدت پنج سال در دامن صحرا زندگی کرد و پس از آن به مکه بازگشت . چون به سن شش سالگی رسید همراه مادرش به زیارت آرامگاه پدر رفت و هنگام بازگشت در نقطه ای به نام (( ابوا )) بیمار شد و درگذشت و هنوز بیش از هشت سال از عمر آن حضرت نگذشته بود که جدش وفات یافت و ایشان تحت سرپرستی عمویش ابوطالب قرار گرفت .
رسول خدا دوازده ساله بود که همراه عمویش برای تجارت به شام رفت در بین راه با راهبی به نام بحیرا از دانایان کیش مسیحی با افراد کاروان ملاقات کرد و چون چشمش به پیامبر ( ص ) افتاد از روی آثار و نشانه هایی که در انجیل خوانده بود رسول خدا را شناخت و از رسالت آینده او خبر داد و ابوطالب را به حفاظت و مراقبت او سفارش کرد .
دوران جوانی
راستگویی ، نجابت ، امانت و مکارم اخلاقی رسول اکرم (‌ص ) زبانزد همگان شده بود
خدیجه دختر خویلد که زنی شرافتمند بود و از مال پدر و دو همسر متوفای خود ثروت انبوهی اندوخته بود و مانند بسیاری از زنان و مردان مکه با آن تجارت می کرد هنگامی که وصف(( امین قریش )) را شنید به وی پیشنهاد کرد که اگر سرمایة او برای تجارت به شام رود . او را بیش از آنچه که به دیگران می داده به وی خواهد داد .
وجود با میمنت و پر برکت رسول خدا ( ص ) در میان کاروان ، موجب شد که بازرگانان قریش از آسایش و سود بیشتری برخوردار گردند و رسول اکرم بیش از همه سود برد .
خدیجه عموزادة پیامبر ( ص ) محسوب می شد . وی در خانواده ای اصیل ، دانا ، فداکار و حمایت کننده از خانة کعبه متولد شد و پرورش یافت و به عفت و پاکدامنی مشهور بود ، چندانکه در دوران جاهلیت به او ((‌طاهره )) می گفتند ، پس بازگشت رسول خدا از سفر تجاری شام ، خدیجه واسطه ای خدمت پیامبر ( ص ) فرستاد و تقاضای ازدواج کرد .
سن رسول خدا در هنگام ازدواج 25 سال و سن خدیجه 40 سال بود .
پس از ازدواج هم تمام ثروت خود را وقف رسیدگی به محرومان و بعد از اسلام وقف اسلام کرد .
امین قریش قریب به چهل سال از زندگی خود را با همه سختیها و محرومیتها یی که همراه داشت در نهایت صداقت ، نجابت ، درست کرداری و پاکدامنی گذراند . حضرتش در این مدت جز خدای یکتا را نپرستید و عبادت و انس با حق را بر همه چیز ترجیح داد و از این رو هر سال مدتی را در غار حرا به عزلت و عبادت خدا می گذرانید .


بعثت
رسول اکرم ( ص ) پس از چهل سال بندگی خدا ، در حالی که در غار حرا به راز و نیاز با معبود خویش مشغول بود به رسالت مبعوث شد . جبرئیل امین بر پیامبر ( ص ) نازل شد و نخستین آیات الهی را بر او چنین خواند :
بسم الله الرحمن الرحیم
(( اقرا باسم ربک الذی خلق ، خلق الانسان من علق، اقرل و ربک الاکرم ، الذی علم بالقلم علم الانشان مالم یعلم ))
بخوان به نام پروردگارت که(جهان را)آفرید،وانسان راازخون بسته ای خلق کرد . بخوان در حالی که پروردگارت کریمترین است ، پروردگاری که به وسیلة قلم تعلیم داد و به انسان آنچه نمی دانست آموخت .
رسول اکرم پس از شنیدن این آیات کریمه و دریافت رسالت الهی خویش در حالی که از مشاهده عظمت و شکوه مقام کبریایی و برخورداری از نعمت بزرگ(( رسالت )) شادمان بود از غار حرا پایین آمد و رهسپار خانة خدیجه شد .
در مسیر راه ، کوهها و صخره ها به امر پروردگار به سخن در آمده هر کدام در برابر پیامبر (ص) ادای احترام نموده او را با عنوان (( السلام علیک یا نبی الله )) خطاب می کردند .
حادثة بعثت ، طبق نظر مشهور محدثان و مورخان شیعه در روز دوشنبه ، 27 رجب چهل سال پس از واقعه عام الفیل رخ داد .
رسول خدا ( ص‌ ) از غار حرا به سوی خانه بازگشت و رسالت الهی خود را اعلام کرد نخستین کسی که به حضرت گرائید ، پسر عمویش علی علیه السلام و همسرش خدیجه علیهاالسلام بود .
دعوت رسول خدا ( ص ) به حق شامل سه مرحله بود :
دعوت سری ، دعوت خویشاوندان و دعوت عمومی
دعوت سری :
دعوت سری مدت سه تا پنج سال طول کشید و پیامبر برای مصون ماندن از توطئه مشرکان ماموریت یافت به جای توجه به عموم به فرسازی بپردازد و با تماسهای سری با افراد مستعد آیین آسمانی خود را بر آنان عرضه کند و بر اثر تلاشهای آن حضرت جمعی به آیین توحید گرویدند . این عده همواره سعی می کردند ایمان خود را از مشرکان پنهان دارند و اعمال عبادی خود را به دور از چشم آنان انجام دهند .
دعوت خویشاوندان :
در این مرحله با نزول آیه شریفه (( و انذر عشیرتک الاقربین )) خویشان نزدیکت را از عذاب الهی بیم ده ، آغاز شد . پیامبر ( ص ) علی ( ع ) را مامور کرد غذایی آماده کند و خویشاوندان را بر سر سفره فراخواند تا وی ماموریت الهی خویش را به آنان ابلاغ نماید .
حدود چهل نفر اجتماع کردند تا رسول خدا ( ص ) خواست سخن بگوید( ابولهب )) با طرح سخنان نامربوط و متهم کردن پیامبر ( ص ) یه سحر ، آمادگی مجلس را برای طرح مساله اصلی بر هم زد .
روز بعد دعوت تکرار شد و بعد از صرف غذا پیامبر به پا خواست و ضمن سخنانی فرمود :
(( ای فرزندان عبدالمطلب به خدا سوگند ، من هیچ جوان عربی را نمی شناسم که بهتر از آنچه من برای شما آورده ام ، برای قوم خود آورده باشد . من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام . خداوند مرا مامور کرده است که شما را به سوی او دعوت کنم . کدامیک از شما مرا در این امر یاری می کند تا هم او برادر ، وصی و جانشین من در میان شما باشد ؟ ))
رسول خدا سه بار دعوت خود را تکرار کرد و هر بار تنها علی ‍) ع ) برخاست و حمایت خود را از آن حضرت اعلام کرد.رسول خدا ( ص ) فرمودند :((این علی( ع ) برادر ، وصی و جانشین من در میان شماست ، سخنش را بشنوید و از او اطاعت کنید .
دعوت عمومی :
در این مرحله پیامبر بر فراز کوه رفت و دعوت الهی خویش را آشکار ساخت . با انتشار خبر نبوت پیامبر (ص ) در سطح مکه تعرضهای قریش نیز آغاز گردید و هنگامی که جدی بودن مساله را دریافتند و خطر آن را نسبت به عقاید پوشالی و منافع مادی خود احساس کردند به مبارزه و مقابله با آیین آسمانی آن حضرت برخاستند .
بعد از اعلام دعوت بزرگان مکه سعی کردند او را از این کار منع کنند به او پیشنهاد پول ومقام وثروت دادند،حتی اورا تهدیدکردندوبه او تهمت و افترا زدند تهمت هایی مانند دروغگویی ، جادوگری ، جنون و کهانت ، ولی پیامبر در پاسخ آنها فرمودند :
(( به خدا قسم اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند تا رسالتم را رها کنم ، تا روزی که خداوند این نهضت را پیش برد یا جان بر سر آن بگذارم ، از آن صرف نظر نخواهم کرد . ))
در کنار تهمت هاو نسبتهای ناروا ، آزار و اذیت را نیز شروع کردند ، دنبالش راه افتادند و به او تهمت دروغگویی زدند
و کودکان را واداشتند که شکنبه شتر بر سر پیامبر بریزیند و او را مسخره کنند و مسلمانان را تحت فشار قرار دادند تا دست از اسلام بردارند .
یاسر و همسرش ((سمیه)) و فرزندش ((عمار))و (( بلال حبشی )) و چند تن دیگر از یاران پیامبر را اذیت و آزار کردند ، یاسر و سمیه اولین شهدای اسلام بودند که در اثر شکنجه های قریش به شهادت رسیدند .دیگر مسلمانان را نیز با (( حبس کردن )) ، (( زدن )) ، (( گرسنه و تشنه نگهداشتن )) ، (( ریسمان به گردن بستن و در کوچه و خیابانهاکشاندن )) و . . . آزار می دادند .
مشرکان برای پیشگیری از نفوذ اسلام ، افرادی را که از گوشه و کنار تمایلاتی به اسلام پیدا کرده و به مکه روی می آوردند ، پیش از برخورد آنان با با رسول خدا ( ص ) با آنها تماس می گرفتند و با عناوین مختلف از اسلام آوردن آنان و ملاقات با پیامبر(ص )
جلوگیری می کردند .
دشمنان اسلام که دریافته بودند مهمترین عامل موفقیت پیامبر (ص) در تبلیغ آیین آسمانی اش جاذبة معنوی آیات الهی است که بر دلها می نشیند و افراد را جذب می کند به فکر نقشة کودکانه ای افتادند تا با اجرای آن توجه و اقبال مردم را از قرآن سلب نمایند . به عنوان نمونه یکی از دشمنان اسلام که داستانهایی از رستم و سهراب شنیده بود بعد از پیامبر به منبر در مسجد الحرام می رفت و داستان سرایی می کرد تا شاید از این طریق بتواند از مقام و منزلت پیامبر ( ص‌ ) بکاهد و سخنان و آیات الهی اش را بی ارج جلوه دهد و با گستاخی می گفت : مردم به سوی من بیایید ، من بهتر از محمد برای شما قصه می گویم .
در این رابطه آیاتی از قرآن نازل شد به عنوان نمونه :
((گفتند: اینها افسانه های پیشینیان است که آنها را نوشته و هر صبح و شام به اوالقامی کنند. بگو : آنکه راز را در آسمانها و زمین می داند این ( قرآن ) را نازل کرده است ، او آمرزنده و مهربان است))
سوره فرقان ، آیه 5و6
روش دیگر مشرکان در مبارزه با قرآن این بود که به پیروان خود دستور می دادند : هنگامی که رسول خدا ( ص ) قرآن می خواند نه تنها به آن گوش فرا ندهند بلکه سر وصدا و جنجال برپا کنند تا مانع شنیدن دیگران نیز بشوند .
هجرت به حبشه
برای پیامبر بسیار ناگوار بود که یارانش را در چنین وضع مشقت باری ببیند و ادامة این وضع ممکن بود علاوه بر آنکه تازه مسلمانان را در عقیدة خود سست کند مانع از توجه دیگران به سوی اسلام گردد . از این رو. ، لازم بود این حصار شکسته شود تا قریش بداند که داستان اسلام فراتر از حد تصور و قدرت اوست .
برای رهایی از این اختناق به مسلمانان اجاره داده شد به حبشه مهاجرت کنند .
پس از مهاجرت مسلمانان به حبشه ، قریش با آگاهی از این جریان نمایندگانی را همراه با هدایایی برای نجاشی پادشاه حبشه به این کشور فرستاد تا مسلمانان را بازگرداند ، ولی نجاشی پس از شنیبدن سخنان منطقی و دلچسب نمایندة مهاجران ((جعفر بن ابی طالب )) و نیز پس از شنیدن آیاتی از قران مجید ، مجذوب مسلمانان شد و حمایت رسمی از آنان را اعلام کرد و به نمایندگان قریش دستور داد کشورش را ترک کنند .
محاصرة اقتصادی
گسترش اسلام در میان قبایل و حتی خارج از مرزهای حجاز و مهاجرت موفقیت آمیز مسلمانان به حبشه ، سران قریش را بر آن داشت تا برای پیشگیری از این نهضت اقدام اساسی تری به عمل آورند . آنان تصمیم گرفتند قراردادی به امضاء برسانند که طبق آن (( بنی هاشم )) و (( بنی مطلب )) وصلت نکنند و هرگونه معامله و خرید و فروش را با آنان قطع کنند . آنان با این کار می خواستند کاری کنند که ابوطالب دست از حمایت محمد ( ص ) بردارد و او را تسلیم قریش نماید و یا او را از دعوت خود منصرف نماید و یا او و حامیانش را در انزوا قرار دهند تا ازگرسنگی جان دهند .
قرارداد را در کعبه آویختند و مفاد آن را اجرا نمودند .
مسلمانان کعبه را ترک کردند و در خارج از شهر در دره ای که بعدها به نام ((شعب ابوطالب )) معروف شد ، رفتند .
در این مدت امیر المومنین پنهانی وارد مکه می شد و غذا تهیه می کرد و به شعب می آورد .
پس از سه سال رنج و سختی ، سرانجام نصرت و امداد الهی شامل حال مسلمانان شد و جبرئیل به پیامبر (‌ص ) خبر داد که خداوند موریانه را بر (( عهد نامه )) مسلط کرده و تنها نام خدا در ان باقی مانده .
محمد (ص ) توسط عموی خود به مشرکان این خبر داد و از آنان خواست صحیفه را نگاه کنند و هنگامی که دیدند خبر درست بوده ، صحیفه را نقض کردند و محاصره پایان یافت .
هنوز بیش از دو ماه از رهایی محاصره نگذشته بود که دو حادثة تلخ و جانکاه روی داد و پیامبر ( ص) و یارانش را در غم فرو برد . رحلت ((ابوطالب )) و سه روز پس از آن رحلت (( خدیجه )) .
با رحلت ابوطالب ، قریش گستاخ شده بیش از پیش به آزار رسول خدا (ص) پرداختند و از نظر تبلیغی آن حضرت را در محدودیت قرار دادند ، به گونه ای که جز در موسم حج نمی توانیت به تبلیغ آیین خود بپردازد .
در این سالها بود که مردم قبیله (( اوس )) و (( خزرج )) ساکن یثرب به حضور پیامبر رسیده و مسلمان شدند .
معراج
در بحث معراج رسول اکرم ( ص) با دو عنوان مواجه شد : (( اسراء )) و (( معراج ))
جریان اسرا ء و سیر شبانة آن حضرت که از ((مسجد الحرام )) تا ((مسجد الاقصی )) بوده .
عنوان ((معراج )) و سیر به ملکوت اعلی بر اساس نظر بسیاری از محدثان و مورخان در همان شب اسرا ، تحقق پذیرفته است .
توطئه قتل پیامبر ( ص )
با هجرت اکثریت قریب به اتفاق مسلمانان به یثرب و پیدایش پایگاه جدیدی برای اسلام ، سران قریش که تا آن زمان می پنداشتند رسول خدا ( ص ) و یارانش پیوسته در دسترس آنان خواهد بود و آنان با اذیت و آزار می توانند مسلمانان را از پای درآورند ، سخت دچار وحشت و اظطراب شدند . به همین دلیل دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند که از هر قبیله جوانی دلیر برگزیده شود و شبانه به خانة پیامبر (ص) رفته و بر آن حضرت یورش برند و او را به قتل رسانند و در این صورت خون او در میان همة قبایل پخش خواهد شد و یارانش قادر نخواهند بود با تمامی نیروهای قریش بجنگند و در صورت درخواست خونبها همه ، خونبهای او را خواهند داد .
رسول خدا (ص) از طریق وحی از توطئة آنان آگاه گشت و مامور شد به یثرب هجرت کند . نیروهای قریش شب اول ربیع الاول ، سال چهاردهم بعثت ، خانة پیامبر را محاصره کردند . ان شب علی (ع) در بستر پیامبر خوابید و پیامبر از منزل خارج شد و به جنوب مکه رفت و همراه با ابوبکر وارد غار ((ثور )) شد .
مشرکان با تمام جستجوهایی که کردند و با وجود تعیین جایزه ، پس از سه روز دست ازفعالیت کشیدند .
پیامبر در شب چهارم توقف در غار ، پس از سفارشهای لازم به علی (ع) از بیراهه رهسپار ((یثرب)) شد .
رسول گرامی اسلام (ص) هنگامی که دید تلاشهای اصلاح طلبانه اش در محیط یاس آور و خفقان زای مکه بی نتیجه است ، و از آن سوی توان درگیری رویاروی نیست ، ناچار برای حفظ و تداوم انقلاب (( هجرت )) کرد تا نهضت را به سوی سرفصلی دیگر ورق زند و اسلام را از محیطی محدود و منطقه ای ، در فضایی آزاد و جهانی مطرح سازد .
این سرفصل کتاب بزرگ نهضت جهانی اسلام آنقدر مهم و سرنوشت ساز بود که مبدا تاریخ اسلام قرار گرفت و آیین پیامبر (ص) که تا آن روز حادثه عام الفیل مبدا تاریخش بود از نظر تاریخ استقلال یافت .
اقدامات رسول خدا پس از هجرت
پس از ورود پیامبر به یثرب این شهر تغییر نام یافت و به مدینه النبی (شهر پیامبر ) تبدیل شد .
1 – پیامبر پس از ورود به یثرب زمینی را خرید و مسجدی را در آن بنا نهاد ، ساختمان مسجد با دیوارهایی از خشت و سنگ و ستونهایی از درخت خرما به پایان رسید و سقف آن با چوب خرما پوشیده شد . در گوشه ای از مسجد غرفه ای ساختند که محل اقامت یاران تهیدست پیامبر بود .
2 - پیامبر اسلام ( ص) هر چند در مکه میان مسلمانان پیوند برادری برقرار کرد با هجرت آنان به یثرب و به وجود آمدن شرایط جدید اقتصادی و اجتماعی لازم بود میان مسلمانان مهاجر و انصار پیوند جدیدی منعقد نماید .
رسول خدا با این اقدام ، مشکل زندگی مهاجرانی را که همه چیزشان را در مکه به جای گذاشته بوند تا آرمان و ایمانشان را حفظ کنند ، حل کرد و نیز مهاجران و انصار را که پرورش یافتة دو محیط مختلف بودند و در طرز تفکر و معاشرت فاصلة زیادی با هم داشتند ، در قالب واحدی ریخت و حقوق و امتیازاتی بر آن مترتب ساخت .
تغییر قبله
پیامبر (‌ص ) در مکه و پس از هجرت به مدینه تا هفده ماه به سوی ((بیت المقدس)) نماز می گزارد ، تا آنکه روز دوشنبه ، نیمه ماه رجب ، سال دوم هجرت ، در حالی که در مسجد ((بنی سالم بن عوف )) محل برگزاری اولین نماز جمعه به اقامة نماز ظهر مشغول بود ، ماموریت یافت کعبه را قبله قرار دهد ، تغییر قبله به دلایلی صورت گرفت 1 – رسول گرامی اسلام (ص ) از یک سو مورد اعتراض یهود قرار میگرفت که شما که با ما مخالفت به مخالفت برخاسته اید ، چرا به قبلة ما نماز می گزارید .
2 – خداوند با تغییر قبله خواست مسلمانان را آزمایش کند تا معلوم شود چه کسی در برابر فرمان خدا تسلیم بود و از رسول خدا (ص) اطاعت می نماید .
غزوات پیامبر
به جنگهایی که پیامبر در آن شرکت داشته غزوه می گویند . غزوات پیامبر عبارتند از
جنگ بدر
از جمله رودیدادهای مهم سال دوم هجرت جنگ سرنوشت ساز ((بدر)) است . بر اساس آنچه که از آیات قرآن استفاده می شود ، خروج پیامبر (ص) از مدینه برای تعقیب کاروان تجارتی قریش و سرانجام نبرد بدر ، طبق وحی و دستور آسمانی صورت گرفته است . اما برخی از مسلمانان از همراهی پیامبر سرباز زدند و برخی تعداد هر یک از دو گروه را کم می دیدند و به این دلیل نمی خواستند در جنگ شرکت کنند . رسول گرامی اسلام ( ص) روز یکشنبه دوازدهم ماه رمضان سال دوم هجرت همراه با 313 نفر از مسلمانان در حالی که دو اسب و هفتاد شتر داشتند ، مدینه را به عزم (( بدر )) با هدف تعقیب کاروان تجارتی قریش به سرپرستی ابوسفیان ترک کرد و در روز هفدهم رمضان دو سپاه در کنار چاههای بدر به هم رسیدند و سپاه اسلام در این جنگ به پیروزی رسید . نبرد بدر طوفانی بود که بنیان مخالفان اسلام را لرزاند و آنان را سخت به وحشت و اضطراب افکند به گونه ای که ناچار شدند برای حفظ موقعیت خود علی رغم تمامی اختلافاتی که با هم داشتند در کنار یکدیگر قرار گفته دست به تلاش مذبوحانه ای بزنند .
ازدواج دختر پیامبر اسلام ( ص)
یکی از حوادث پس از جنگ بدر ، ازدواج بانوی بزرگ اسلام حضرت فاطمه سلام الله علیها با حضرت علی علیه السلام است .
یکی از سنتهای ناپسند عرب جاهلی به ویژه اشراف در رابطه با ازدواج این بود که آنها دختران خود را تنها به افرادی که از نظر مقام ، قدرت و ثروت مانند آنان بودند می دادند . پیامبر در جواب تمام خواستگاران فاطمه می فرمودند : مساله ازدواج فاطمه مربوط به پروردگارش است . وقتی علی علیه السلام به حضور پیامبر رسید و از فاطمه خواستگاری کرد ، رسول خدا (ص) از جانب خود موافقت کرد ولی رضایت فاطمه نیز شرط بود و وقتی موافقت دخترش را کسب کرد به علی (ع) ماموریت داد زره خود را بفروشد و پول آن را در اختیار پیامبر قرار دهد .
رسول خدا (ص) قسمتی از پول زره را به برخی از اصحاب داد تا اثاث و لوازم زندگی تهیه کنند و بقیه را به رسم امانت به (( ام سلمه )) داد .
غزوة احد
در میان حوادث سال سوم هجرت غزوه احد که در ماه شوال رخ داد ، از اهمیت و عظمت خاصی برخوردار است .
قریش پس از شکست ذلت بار در نبرد بدر دریافتند که کار مبارزة آنان با پیامبر (ص) وارد مرحلة جدیدی شده است .
نبر د شروع شد و با تلاش زیاد مشرکان برای برد در جنگ ، مسلمانان موفقیت بیشتری به دست آوردند . هنوز جنگ به پایان نرسیده بود که با فرار مشرکان ، گروه زیادی از مسلمانان ، جنگ را خاتمه یافته پنداشته و به جمع آوری غنائم پرداختند و محل ماموریت خود را ترک کردند ، در این هنگام دشمن که از موقعیت تنگه آگاهی داشت به سرعت کوه را دور زد و پس از به قتل رساندن باقیمانده سپاهیان ، از دهنة بی دفاع دره فرود آمدند و بر نیروهای اسلام حمله بردند . در همین هنگام به مسلمانان خبر رسید که محمد (ص) به قتل رسیده است .گروهی گریختند و گروهی در محلی مناسب پناه گرفتند تا ببینند نتیجه چه خواهد شد . گروهی نیز به دفاع از پیامبر پرداختند، در این جنگ حمزه عموی پیامبر به دست ((وحشی )) به شهادت رسید .
غزوة احزاب
شکت غیرمنتظرة مسلمانان در نبرد احد ، مشرکان و همچنین یهودیان و منافقان داخل مدینه را جری کرد و زبان آنان را به شماتت و تحقیر مسلمانان گشود . پیامبر (ص) برای خنثی کردن توطئه های احتمالی خارجی و تبلیغات سوء داخلی ، از طرف خدا مامور شد روز یکشنبه ، هشتم شوال دشمن را تعقیب کند . غزوه احزاب یا خندق عظیم ترین و گسترده ترین حرکت نظامی دشمنان اسلام علیه پیامبر (ص) بود . در این نیرد قریش ، یهود و بسیاری از قبایل بت پرست با یکدیگر هم پیمان شدند تا تهاجمی گسترده کار مسلمانان را یکسره کنند .
به پیشنهاد سلمان خندق هایی دور تا دور شهر کشیده شد . سپاه احزاب در اطراف شهر فرود آمدند ، کمبود امکانات غذایی و دوری مسافت مکه – مدینه و نیز تعهدی که سران یهود به قریش داده بودند ، سران سپاه احزاب را بر آن داست تا برای تسریع در شکست مسلمانان جبهه ای از دورن بگشایند . محاصره مدینه قریب به یک ماه به طول انجامید و تلاشهای قریش بی نتیجه ماند . سرانجام پنج تن از قهرمانان عرب از سپاه مکه با تلاش زیاد موفق شدند از نقطة کم عرض خندق عبور کنند و مبارز بطلبند ، ولی موفق نشدند و سرانجام سران احزاب از ادامة محاصره صرف نظر کرده به مکه بازگردند .
غزوه های بنی قریظه و حدیبیه
سپاه احزاب هر چند نتوانستند به طور موقت از چنگ مسلمانان بگریزند ، ولی خیانتکاران داخلی ( یهود بنی قریظه ) که گول افزونی نفرات و تجهیزات و وعده های فریبندة دشمن را خورده بودند و پیروزی آنان را قطعی می پنداشتند ، همچنان در کنار گوش مسلمانان زندگی می کردند و لازم بود تا از چنگال عدالت نگریخته اند به کیفر خیانتهایشان برسند . از این رو فرشتة وحی بر پیامبر نازل شد و ایشان را مامور کرد به سوی ((بنی قریظه )) حرکت کند .محاصره حدود پانزده یا بیست و پنج روز به طول انجامخید و سرانجام یهودیان که مقاومت را بی فایده می دیدند تسلیم شدند و پیامبر آنان را خلع سلاح کرد و در گوشه ای بازداشت کرد .
پیروزهای اسلام در سال پنجم و ششم هجرت موقعیت اسلام را از نظر سیاسی ، اقتصادی و نظامی تحکیم بخشید و این امکان را به پیامبر داد که بدون ترس از توطئه دشمنان و بدون ساز و برگ جنگی رهسپار مکه شود تا خانه خدا را زیارت کند . پیامبر با تعداد اندکی از مسلمانان راهی مکه شد در روز اول ذی القعده سال ششم هجری .
مشرکان مکه که از حرکت رسول خدا (ص)به سوی مکه آگاه شدند و برای جلوگیری از ورود آنها به مکه دویست سواره نظام را در سر راه آنها قرار دادند .پیامبر در محلی به نام حدیبیه فرود آمد .
پس از گفتگو و کشمکشهای بسیار سرانجام پیمان صلحی منعقد گردید که بر اساس آن طرفین متعهد شدند تا ده سال جنگ با یکدیگر را ترک کنند ، مسلمانان امسال از همینجا به مدینه بازگردند و لی در سالهای بعد خانة خدا را زیارت کنند و هر یک از مسلمانان و مشرکان در انجام مراسم دینی خود آزاد باشند و هر یک از دو طرفین مجازند با هر قبیله ای پیمان ببندند و از هر فردی از قریش به مسلمانان پناهنده شد لازم است او را به قریش تحویل دهند ولی قریش ملزم به تحویل پناهنده مسلمانان نخواهد بود .
پس از انعقاد قرارداد صلح رسول خدا (ص) و مسلمانان شتران قربانی خود را ذبح کردند و پس از ((حلق )) از احرام بیرون آمدند و به مدینه بازگشتند .
نبرد موته و کوتاه کردن دست یهود از حجاز
اکنون زمان آن رسیده بود که پیامبر دامنة تبلیغات خود را از محدودة حجاز گسترش داده و قدرتهای بزرگ جهان را به اسلام فراخواند . از این رو در محرم سال هفتم هجری شش سفیر هراه شش نامه از سوی پیامبر عازم کشورهای ایران ،روم ، حبشه ، مصر و اسکندیه ، شام و یمامه شدند .
((نجاشی)) پادشاه حبشه و(( هرقل)) زمامدار روم به پیشنهاد پیامبر پاسخ مثبت داده و مسلمان شدند . ((مفوقس)) بزرگ پادشاه مصر و اسکندیه هر چند مسلمان نشدند ولی نامه رسول خدا را به نرمی پاسخ گفت . (( حارث بن ابس شمر )) حاکم شام و ((سلیط بن عمرو)) فرماندار یمامه و ((خسرو پرویز )) پادشاه ایران که دل به حکومت بسته بودند به پیامبر پاسخ منفی دادند . پادشاه ایران علاوه بر پاره کردن نامة رسول خدا فرماندار یمن را که از مستعمرات ایران بود مامور کرد که دو نفر را به حجاز بفرستد تا در امر پیامبر تحقیق کنند .
پیامبر تصمیم داشت تکلیف یهودیان شمال مکه را نیز یکسره کند به همین دلیل از خیبر که اتستوارترین پایگاه یهود بود شروع به پاکسازی کرد . و سرانجام سربازان اسلام موفق شدند دژ دشمن را پس از محاصره فتح نمایند . علی (ع) پس از تعقیب مدافعان دژ با قثدرت الهی و نیروی معنوی در دژ را که بیست نفر آن را جابجا می کردند از جای کند و بر روی کانالی که در آنجا بود انداخت ، یهودیان تسلیم شدند و پیامبر به انها اجازه داد در همان محل بمانند .
پیامبر پس از فراغت از یهود خیبر ، حضرت علی را نزد یهودیان فدک فرستاد که یا اسلام بیاوردند یا جزیه بپردازند یا آماده جنگ شوند ، آنها تسلیم شدند و فدک خالصة‌ پیامبر شد و بعدها پیامبر آن را به دخترش فاطمه بخشید .
وادی القی محل دیگری بود که یهودیان آن تسلیم شدند .
حال زمان زیارت خانه خدا فرا رسیده بود و پیامبر و یارانش برای زیارت خانه خدا رهسپار مکه شدند . آنها با ابهت در حالی که مشرکان مکه ترک گفته و بر فراز کوههای اطراف مکه ساکن شده بودند تا از تبلیغات پیامبر مصون باشند و او را زیر نظر داشته باشند ، وارد مکه شدند .و بلال بر فراز خانه خدا رفت و اذان گفت ، پیامبر برای بهره برداری هر چه بیشتر از این سفر عبادی –سیاسی از مسلمانان خواست تا هر چه می توانند قدرت دینی خود را به نمایش بگذارند .این حرکت به قدری بر سارن قریش گران آمد که پس از سه روز نماینده ای را نزد پیامبر فرستادند که هر چه زودتر مکه را ترک کنند .
یکی دیگر ار نبردهای پیامبر ، نبرد موته بود ، پیامبر (ص) نماینده ای را با نامه به سوی پادشاه بصری فرستاد ولی در میان راه در دهکده ای به نام موته ، نماینده پیامبر را به قتل رساندند ، مسلمانان به سوی موته حرکت کردند و در بین راه مطلع شدند که قیصر روم سپاهایان را برای جنگ با آنها مسلح کرده و در موته رو در روی هم قرار گرفتند در این نبرد ((جعفر بن ابیطالب )) پرچمدار سپاه به شهادت رسید . و سرانجام مسلمانان با دادن شهدای از جان گذشته برای اسلام بر دشمن پیروز شد .
غزوه های ((فتح))((حنین))((طائف))
در این زمان پیامبر تصمیم گرفت به دلیل پیمان شکنی فریش به سوی مکه رود و آنها را فتح نماید ، به همین دلیل دستور بسیج عمومی داد و در ابتدا گروهی را به ناحیه دیگری اعزام کرد و از خداوند خواست تا چشم و گوش قریش را ببندد تا به طور ناگهانی بر آنها فرو آید .قریش توسط جاسوسانی از این حمله مطلع شد ولی پیامبر حمله را ادامه داد و در محلی نزدیک مکه فرود آمد و دستور داد به ط.ر پراکنده سپاهیان در هر گوشه آتشی بیفروزند و قریش فریب خورد و فکر کرد سپاه اسلام زیاد است و تسلیم شد ، آنها را به پذیرش اسلام دعوت کرد و سپس به ابوسفیان گفت به نزد قریش رود و گوید هر کس اسلحه اش را زمین گذارد و در خانه اش بنشیند یا به مسجدالحرام پناهنده شود و یا وارد خانه ابوسفیان شود در امان است . سپاهیان اسلام بدون درگیری و خونریزی وارد مکه شد . رسول خدا پس از زیارت قبر خدیجه و ابوطالب و طواف کعبه همراه با علی (ع) به پاکسازی خانة توحید از تصاویر و بتها پرداخت . مکیان به ویژه سران شرک ، با التهاب و اضطراب در انتظار پایان کار بودند و با توجه به اعمال و جنایاتی که در حق مسلمانان روا داشته بودند و مرگ و نابودی خویش را در جلو چشمشان مجسم می دیدند . عفو عمومی رسول خدا (ص) و گذشت آن بزرگوار نسبت به سردمداران شرک سبب شد تا مردم مکه گروه گروه به حضور حضرت رسیده و به اسلام روی آوردند .
با سقوط بزرگترین پایگاه شرک و ویران شدن بتخانه ها نفود اسلام تمام جزیره العرب را فرا گرفت . دو قبیله ((هوازن و ثقیف )) خیبر پیروزیهای اسلام را شنیدند و در صدد حمله برآمدند و دو سپاته در محلی بنام ((حنین)) بهم رسیدند و سرانجام با تمام توطئه ها از سوی تازه مسلمانان و شهدای فراوان سپاه اسلام به پیروزی رسید .
پیامبر بعد از پیروزی به سوی طائف که تعدادی از دشمنان به آنجا گریخته بودند حرکت کرد . محاصرة قلعة طائف بیست روز به طول انجامید و با پیروزی اسلام جنگ پایان یافت .
غزوة تبوک و برائت از مشرکان
به رسول خدا خبر رسید که پادشاه روم با تجهیز مرزنشینان سپاهی را فراهم کرده و قصد حمله دارد ، علی رغم کارشکنیها و تبلیغات سوء منافقان ، رسول خدا (ص) و علی(ع) را جانشین خود در مدینه ساخت و در ماه رجب سال نهم هجری با سپاهی عظیم راه شمال را در پیش گرفت و زمانی که به تبوک رسید از سپاه دشمن خبری ندید و متوجه شد سپاه دشمن به مرزهای خود عقب نشینی کرده . زیرا از عظمت و قدرت سپاه اسلام بیمناک گشته و عقب نشسته . اعراب و مشرکان باقی مانده در شبه جزیره عربستان نیز به موقعیت سیاسی و نظامی مسلمانان پی بردند و دریافتند در شرایطی که سپاه نیرومند و مجهزی همچون ارتش روم از مقابل ارتش اسلام بگریزد ، مقاومت انان در برابر چنین قدرتی بی فایده خواهد بود . از این جهت ، قبایل بسیاری تصمیم گرفتند پیش از آنکه پیامبر (ص) به سراغ آنان رود ، نمایندگانی به حضور آن حضرت بفرستند و با پذیرش اسلام و یا انعقاد پیمان عدم تعرض در پناه حکومت اسلام قرار گیرند .
اواخر سال نهم هجرت و پیش از فرارسیدن موسم حج پیک وحی الهی سورة((توبه))‌ را بر پیامبر خواند . این آیات حاوی بیزاری خدا و پیامبر از مشرکان و لزوم قطع رابطة مسلمانان با آنان و الغای پیمانهایی با مسلمانان بود . در هنگام ابلاغ این حکم 22 سال از بعثت می گذشت و علی (ع) مامور ابلاغ حکم برائت از مشرکین شد و در مراسم حج به حجاج اعلام شد .


حجه الوداع ، تعیین جانشین ، رحلت پیامبر
در سال دهم هجری پیامبر که از امنیت سرزمین اسلامی اطمینان یافت و جنگها پایان یافت به دستور الهی همراه با مردم راهی حج شد و مراسم را به انجام رسانید .و در انتهای حج اعلام کرد : (( حاضران به غایبان برسانند که پس از من پیامبری و پس از شما امتی نخواهد بود . مردم این سخنان را گوش کنید و در آنها بیندیشید ، شاید پس از این هرگز شما را در این مکان دیدار نکنم .)) بدین عبارتها از نزدیک شدن رحلت خود خبر می داد و شاید به همین مناسبت این حج به ((حجه الوداع)) معروف شد .
در راه بازگشت در روز هجدهم ذیحجه کاروان به (غدیر خح )) رسید ، فرشته وحی فرود آمد و به پیامبر ابلاغ کرد که (( ای پیامبر ! آنچه از پروردگارت به سوی تو نازل شده است برسان و گنه رسالت الهی را به انجام نرسانده ای ، خداوند تو را از گزند مردم حفظ خواهد کرد . ))
به دستور پیامبر کاروان متوقف شد و جمعیت در محلی گرد هم آمدند . و پس از اقامه نماز ظهر ، پیامبر بر محل مرتفعی که از جهاز شتران بر پا شده بود رفتند و خطبة مفصلی ایراد فرمودند و مردم را به چنگ زدن به کتاب خدا و اهل بیت خویش دعوت نمودند و در پایان دست علی را بالا برده و فرمودند :
((خداوند مولای من و من مولای مومنانم و از خود آنان به آنان ((اولی)) و سزاوارتر هستم ، پس هر کس که من مولای اویم این علی علیه السلام مولای اوئست . خداوندا! دوستان علی را دوست و دشمنان او را دشمن بدار . یاران او را نصرت و خوئارکنندگانش را ذلیل فرما .))
پس از پایان سخنان پیامبر همراهمان به حضور علی (ع) رسیدند و با او بیعت کردند . و خداوند با فروفرستادن جبرئیل اعلام کرد
(( امروز دینتان را به اکمال رساندم و نعمتم را برایتان تمام کردم و اسلام را به عنوان دین برایتان پسندیدم . ))
از آن روز این روز به عید غدیر خم معروف شد .
بیماری رسول خدا (ص) روز به روز شدت می یافت . آن حضر ت در روزهای بیماری به بقیع رفت و در ضمن طلب آمرزش برای رفتگان رو به علی علیه السلام کرد و فرمودند :
((جبرئیل هر سال یک بار قرآن را بر من عرضه می کرد ولی امسال دوبار عرضه داشت . علت این امر جز فرار رسید ن اجل من نیست . ))
سرانجام روح مقدس و بزرگ آن سفیر الهی پس از 63 سال زندگی سراسر تلاش و مبارزه ، روز دوشنبه 28 ماه صفر سال یازدهم هجری در حالی که بر بر دامن علی (ع) نهاده بود به ملکوت اعلی پرواز کرد .
امیر مومنان علیه الیلام جسد مطهر پیامبر (ص) را غسل داد و کفن نمود و سپس چهره آن حضرت را گشود و در حالی که سیلاب اشک از دیدگانش جاری بود فرمود :
(( پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا ! با رحلت تو رشتة نبوت و وحی الهی و اخبار آسمانها قطع گردید . . . اگر نبود که ما را به صبر و شکیبایی امر فرموده و از بی تابی نهی نموده ای ، آنقدر گریه می کردم که سرچشمة اشک را می خشکانیدم . . . ))‌
سپس بر پیکر پاک رسول خدا (ص) نماز گزارد . صحابه دسته دسته پس از حضرت علی (ع) بر پیامبر (ص) نمازگزاردند و جسد مطهرش را در همان حجره ای که در گذشته بود به خاک سپردند .
سلام و صلوات خدا و فرشتگان و همة مومنان بر او و بر خاندان مطهرش باد .
منابع و مواخذ :
قرآن کریم
نهج البلاغه
محمد رسول الله نوشته : ذبیح الله قدیم رضوانی
قرآن و آخرین پیامبر نوشته : ناصر مکارم شیرازی
تاریخ پیامبر اسلام نوشته : دکتر محمد ابراهیم آیتی
تاریخ تحلیلی اسلام نوشته : دکتر سید جعفر شهیدی
تاریخ التمدن الاسلامی نوشته : جرجی زیدان
قرآن کریم - نهج البلاغه - تاریخ پیامبر اسلام - تاریخ تحلیلی اسلام

ابعاد معنوی شخصیت پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم)
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از دو بعد مادی و معنوی برخوردار است. از نظر بعد مادی فرقی با سایر انسان‏ها ندارد بلکه با آن‏ها در حیات مادی و مسایل مربوط به آن شریک است. ولی از لحاظ بُعْدِ معنوی فاصله بسیار زیادی با دیگر انسان‏ها دارد و همه اهمیت و امتیاز آن حضرت در همین مسأله نهفته است. آنچه موجب شد که تا او واسطه بین خالق و مخلوق، اسوه و الگوی انسان‏ها باشد برجستگی بعد معنوی آن حضرت است. در این مقاله درصدد آن هستیم که گوشه‏ای از ابعاد معنوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که در قرآن ذکر شده را به اجمال بررسی کنیم.
1ـ بندگی خدا
بندگی خدا، عالی‏ترین مقام انسان است. بندگی نه تنها با شأن و کرامت انسان منافات ندارد بلکه در جهت رشد و تکامل او می‏باشد زیرا در برابر وجودی که کمال مطلق است به پرستش و بندگی می‏پردازد و همه هستی در قبضه قدرت اوست. آن که بندگی خدا می‏کند با قرار دادن خود در برابر تابش نور الهی به تدریج به سمت کانون بی‏انتهای کمال مطلق به حرکت درمی‏آید و بهره‏ای از کمال مطلق را در خود تجلّی می‏بخشد.
عبادت به معنای اظهار تذلّل و خشوع و فروتنی در برابر معبود است. بطور کلی ما می‏توانیم دو نوع عبادت داشته باشیم:
1ـ عبادت تکوینی که فراگیر و گسترده است و همه مخلوقات هستی را در برمی‏گیرد، همه موجودات طبق این معنی خدا را عبادت می‏کنند زیرا همه ذلیل و تابع قوانین اویند.
2ـ عبادت اختیاری و آن اینکه عبادت کننده به اختیار خود سر تسلیم در برابر معبود فرود آورد و هیچ عامل بیرون از اراده او تأثیر گذار نباشد و این نوع عبادت مراتبی دارد که بالاترین مرتبه‏اش آن است که ناشی از شناخت و شعور باشد و از اعتقاد به ربوبیت الهی نشأت گرفته باشد. همان طور که از امام صادق(ع) نقل شده است: «اَلعُبُودِیَّةُ جَوهَرٌ کُنهُهَا الرُّبُوبِیَّة؛ عبادت کردن جوهری است که ذات آن ربوبیّت است.»
مقام بندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در قرآن
آیات زیادی از قرآن اشاره به مقام عبودیّت و بندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دارد. مقامی که زمینه ساز دستیابی به سایر مقام‏ها از قبیل نبوّت، رسالت، رفتن به معراج و ... بوده است، به عنوان نمونه: 1ـ «سُبحان الَّذی اَسری بِعَبدِهِ لَیلاً مِنَ المَسجِدِ الحَرامِ اِلَی المَسجِدِ الاَقصَا الَّذی بارَکنا حَولَهُ لِنُرِیَهُ مِن ءایـتِنا اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ البَصیر؛ پاک و منزّه است خدایی که بنده‏اش را در یک شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصی - که گرداگردش را پربرکت ساخته‏ایم - برد تا برخی از آیات خود را به او نشان دهیم، چرا که او شنواو بیناست.»
ذکر «عبد» برای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می‏تواند اشاره به تأثیر عبودیّت در رفتن به معراج باشد و مسلّما مراد از عبد، عبد تکوینی نیست زیرا همه در این معنا شریکند آنچه دراین مسأله تأثیر داشته، عبودیّت اختیاری است.
2ـ «واِن کُنتُم فی رَیبٍ مِمّا نَزَّلنا عَلی عَبدِنا فَأتوا بِسورَةٍ مِن مِثلِهِ وَادعوا شُهَداءَکُم مِن دونِ اللّهِ اِن کُنتُم صادِقین؛ اگر درباره آنچه بر بنده خود [پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) [ نازل کردیم شک دارید (دست کم) یک سوره همانند آن بیاورید و گواهان خود را از غیر خدا (برای این کار) فراخوانید، اگر راست می‏گویید.»
عبودیّت خدا او را شایسته نزول وحی کرد و با اینکه امّی و درس نخوانده بود کتابی آورد که هیچ کس نتوانست و نمی‏تواند حتّی سوره‏ای مانند آن بیاورد. در مواردی از قرآن، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به عنوان عبد (بنده) معرفی شده است که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در همه این موارد به عنوان عبد خدا مطرح است. چه در موردی که با دشمنان خدا در میدان جنگ نبرد می‏کند، و چه در آغاز رسالت، و چه به هنگام اِسراء و رفتن به معراج و چه آن گاه که برای موجود نامرئی به نام جنّ قرآن می‏خواند، و چه به هنگام نزول قرآن، و ... در همه این موارد او یک بنده خداست و همه مسئولیت‏ها و مقامات معنوی از عبودیّت ناشی شده است. بنابراین پیروان آن حضرت باید به این مسأله توجه داشته باشند، مبادا درباره‏اش غلوّ کنند و از مقام بندگی خدا او را بیرون ببرند چنان که مسیحیان مرتکب این اشتباه شدند در حالی که مسیح(ع) از این که خود را بنده خدا بداند، استنکاف نمی‏کرد.
2ـ وحی
از مقامات معنوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ، مقام دریافت وحی خاص الهی است که این دریافت وحی، حاکی از امتیاز و برتری دریافت کننده از دیگر همنوعانش می‏باشد.
در آیاتی از قرآن، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را همانند دیگر انسان‏ها دانسته و دریافت وحی از سوی آن حضرت را از جمله امتیاز او بر دیگر انسان‏ها می‏داند: 1ـ «قُل اِنَّما اَنا بَشَرٌ مِثلُکُم یوحی اِلَیَّ اَنَّما اِلـهُکُم اِلـهٌ واحِدٌ...؛ بگو من فقط بشری هستم مثل شما (امتیازم این است که) به من وحی می‏شود که تنها معبودتان معبود یگانه (خدا) است.» 2ـ «قُل اِنَّما اَنا بَشَرٌ مِثلُکُم یوحی اِلَیَّ اَنَّما اِلـهُکُم اِلـهٌ واحِدٌ فَاستَقیموا اِلَیهِ واستَغفِروهُ وویلٌ لِلمُشرِکین؛ بگو: من فقط انسانی مثل شما هستم، این حقیقت بر من وحی می‏شود که معبود شما معبود یگانه است، سپس تمام توجه خویش را به سوی او کنید و از وی آمرزش طلبید و وای بر مشرکان.»
3ـ شفاعت
مقام شفاعت بی‏تردید از عالی‏ترین مقامات معنوی یک انسان است زیرا قبول شفاعت کسی دلیل بر اعتبار ویژه شفاعت کننده نزد شفاعت‏پذیر می‏باشد.
آیاتی از قرآن کریم به طور مستقیم یا غیر مستقیم بر مقام شفاعتگری پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دلالت دارد که به آنها پرداخته می‏شود:
1ـ «ومِنَ اللیلِ فَتَهَجَّد بِهِ نافِلَةً لَکَ عَسی اَن یَبعَثَکَ رَبُّکَ مَقامـًا مَحمودا؛ و پاسی از شب را (از خواب برخیز و) قرآن (و نماز) بخوان. این یک وظیفه اضافی برای توست، امید است که پروردگارت تو را به مقامی درخور شایسته برانگیزد.»
مقام در خور ستایش که خداوند، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را نسبت به آن امیدوار ساخته به نظر مفسّرین همان مقام شفاعت است. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: «مقام محمود همان مقامی است که من در آن مقام امتم را شفاعت می‏کنم.»
2ـ «ولَسَوفَ یُعطیکَ رَبُّکَ فَتَرضی؛ و به زودی پروردگارت (آن قدر) به تو عطا خواهد کرد که خشنود شوی.»
اینکه چه نعمت و چه امتیازی خداوند به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عطا می‏کند تا رضایتش جلب شود و خرسندی آن حضرت را فراهم سازد، مفسّرین آن را مقام شفاعت دانسته‏اند. فخر رازی از علی(ع) و ابن عباس نقل می‏کند که این نعمت همان مقام شفاعت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در امت خود است. روایت شده که وقتی این آیه نازل شد، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: در این هنگام راضی نخواهم شد در حالی که حتی یک نفر از امت من در جهنم باشد و سپس فخر رازی از امام صادق(ع) نقل می‏کند که رضایت جدّ من در این است که هیچ انسان خداپرست و موحّدی داخل جهنم نشود.
3ـ «وما اَرسَلنا مِن رَسولٍ اِلاّ لِیُطاعَ بِاِذنِ اللّهِ ولَو اَنَّهُم اِذ ظَـلَموا اَنفُسَهُم جاءوکَ فَاستَغفَروا اللّهَ واستَغفَرَ لَهُمُ الرَّسولُ لَوَجَدوا اللّهَ تَوّابـًا رَحیمـا؛ ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای آن که به فرمان خدا، از وی اطاعت شود و اگر (این مخالفان) هنگامی که بر خود ستم کردند (و فرمان‏های خدا را زیر پا می‏گذاردند) به نزد تو می‏آمدند و از خدا طلب آمرزش می‏کردند و پیامبر هم برای آنها استغفار می‏کرد، خدا را توبه‏پذیر و مهربان می‏یافتند.»
این آیه مقام شفاعت را برای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در دنیا ثابت می‏کند. در شأن نزول آیه آمده است که دوازده نفر از منافقان برای آسیب رساندن به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) توطئه کرده بودند، جبرئیل نازل شد و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را از توطئه باخبر ساخت. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در میان جمع فرمود: گروهی وارد شدند و انجام کاری را در سر می‏پرورانند ولی موفق نخواهند شد از جای برخیزند و از خداوند طلب بخشش نمایند و اعتراف به گناه خود کنند تا من هم شفاعت آنان را نزد خدا بنمایم. هیچ کس از جای بلند نشد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) چندین بار سخنانش را تکرار کرد ولی کسی برنخاست پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به ناچار اسامی آنان را بر زبان آورد و فرمود: فلانی بلند شود، فلانی بلند شود و... تا دوازده نفر را برشمرد پس همه از جای برخاستند و اظهار کردند که ما هم می‏خواستیم بلند شویم و به خواسته ات عمل کنیم و به درگاه خداوند توبه کنیم پس برای ما شفاعت نما. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: حالا! بروید بیرون، در آغاز کار، من بهتر می‏توانستم برای شما شفاعت کنم و خداوند در آن وقت زودتر اجابت می‏کرد.
این آیه با این تفسیر برای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مقام شفاعت در دنیا را ثابت می‏کند. بنابراین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دارای مقام شفاعت در دنیا و آخرت است.
4ـ وجود پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مانع وقوع عذاب
یکی از مقامات معنوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که در قرآن به آن اشاره شده این است که به برکت وجود آن حضرت عذاب از امت و قومش برطرف می‏شود. مسلما این از مقامات معنوی مهمی است که به خاطر وجود کسی عذاب از قوم و امّتی برداشته
شود: «واِذ قالوا اللّهُمَّ اِن کانَ هـذَا هُوَ الحَقّ مِن عِندِکَ فَاَمطِر عَلَینا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائتِنا بِعَذابٍ اَلیم * وما کانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُم واَنتَ فِیهِم وما کانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُم وهُم یَستَغفِرون؛ و (به خاطر بیاور) زمانی را که گفتند: پروردگارا! اگر این حق است واز جانب توست، بارانی از سنگ از آسمان بر ما فرود آر، یا عذاب دردناکی برای ما بفرست! ولی (ای پیامبر) تا تو در میان آنها هستی، خداوند آنها را مجازات نخواهد کرد و (نیز) تا استغفار می‏کنند، خدا عذابشان نمی‏کند.»
در شرح این آیه آمده است که طبق روایات، نضر بن حارث به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد: این چیزهایی که تو می‏گویی چیزی جز افسانه‏های پیشینیان نیست! پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: وای بر تو این کلام خداست. او و ابوجهل گفتند: خدایا اگر این سخنان حق است و از جانب توست پس بارانی از سنگ بر سر ما از آسمان فرود آر، همچنان که بر قوم لوط فرود آوردی و یا ما را مبتلا به عذاب دردناکی کن. خداوند در ردّ این گفته‏ها، خطاب به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: تا وقتی که تو در میان آنان هستی خداوند آن‏ها را عذاب نخواهد کرد. این از شأن خدا به دور است که با وجود تو در میان آنان، عذاب بر آنها بفرستد زیرا تو «رحمةٌ للعالمین» هستی و همچنین، تا وقتی که آنان به درگاه خدا استغفار می‏کنند خداوند آنها را به عذاب مبتلا نمی‏کند.
5ـ معراج
یکی از برجسته‏ترین مقامات معنوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عروج آن حضرت به مقام بلند مراتب انسانی و دستیابی به عالی‏ترین درجه تقرب به خداوند یعنی معراج یا سفر آسمانی آن حضرت است. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در این سفر معنوی و آسمانی آیات الهی فراوانی را از نزدیک مشاهده کرد و به درجه‏ای از کمال و تقرّب رسید که جبرئیل، فرشته همراه و راهنما در مرحله‏ای از همراهی بازماند و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به سیر خود ادامه داد. رسول اللّه‏(صلی الله علیه و آله و سلم) برای سفر آسمانی ابتدا از مکّه به بیت المقدس برده شد و از آنجا به آسمان‏ها عروج نمود: 1ـ «سُبحـانَ الَّذی اَسری بِعَبدِهِ لَیلاً مِنَ المَسجِدِ الحَرامِ اِلَی المَسجِدِ الاَقصَا الَّذی بـارَکنا حَولَهُ لِنُرِیَهُ مِن ءایاتِنا اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ البَصیر؛ پاک و منزه است آن خدایی که بنده خود را در شبی از مسجد الحرام به مسجد الاقصی که در سرزمین مبارک و مقدس واقع شده بُرد تا آیات و نشانه‏های عظمت ما را ببیند، او شنوا و بیناست.» 2ـ «ولَقَد رَءاهُ نَزلَةً اُخری * عِندَ سِدرَةِ المُنتَهی * عِندَها جَنَّةُ المَأوی * اِذیَغشَی السِّدرَةَ ما یَغشی * ما زاغَ البَصَرُ وما طَغی * لَقَد رَأی مِن ءایـاتِ رَبِّهِ الکُبری؛ بار دیگر او را مشاهده کرد نزد «سدرة المنتهی» که جنت المأوی در آنجاست. در آن هنگام که چیزی [نور خیره کننده‏ای [سدرة المتهی را پوشانده بود چشم او هرگز منحرف نشد و طغیان نکرد (آنچه دید، واقعیت بود) او پاره‏ای از آیات و نشانه‏های بزرگ پروردگارش را دید.»
آیات ششگانه سوره نجم دلالت دارد بر این که پیامبر دو بار جبرئیل را به صورت اصلی‏اش دیده است: یک بار در آغازین روزهای نزول وحی، و بار دیگر درمعراج نزد درختی به نام «سدرة المنتهی» در بهشت جاویدان.
در قرآن هیچ ذکری از جزئیات معراج و ره آوردهای آن و زمان وقوعش نشده است. اگرچه در روایات شیعه و سنی پاره‏ای از اخبار آن به دست می‏آمد همچنین اگر چه در جسمانی یا روحانی بودن معراج اختلافاتی وجود دارد ولی اصل آن به عنوان یکی از مقامات معنوی پیامبر قطعی و مورد تأکید قرآن است.
6ـ عصمت
یکی از مقامات معنوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مقام عصمت است. عصمت یعنی مصونیت از گناه و اشتباه یعنی آن حضرت نه گناه می‏کرد و نه اشتباه. این اعتقاد ما شیعیان، در مورد همه پیامبران علیهم السلام و ائمه اطهار علیهم السلام است. پشتوانه این اعتقاد مسأله حجیّت است. یعنی اگر بنا باشد آن بزرگواران مرتکب گناه و اشتباه شوند دیگر گفتار و رفتارشان قابل استناد نخواهد بود زیرا درستی رفتار و گفتارشان زیر سؤال و اعتماد به آنها از بین می‏رود.

اقسام عصمت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در قرآن
بحث از عصمت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از دیدگاه قرآن را می‏توان در سه محور ارائه داد:
1- عصمت در دریافت وحی.
2- عصمت در رساندن آیات یا مقام ابلاغ.
3- عصمت در عمل.
1ـ عصمت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در تلقی وحی
آیاتی از قرآن مجید بر این دلالت دارند که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) قرآن را از خداوند به صورت مستقیم یا به واسطه جبرئیل دریافت می‏کند خودش هیچ گونه دخل و تصرّفی نمی‏کند. 1ـ «واِنَّکَ لَتُلَقَّی القُرءانَ مِن لَدُن حَکیمٍ عَلیم؛ و به یقین این قرآن از سوی حکیم و دانایی بر تو القاء می‏شود.» 2ـ «وما هُوَ بِقَولِ شَیطانٍ رَجیم؛ این (قرآن) گفته شیطان رانده شده نیست.»
2ـ عصمت در مقام ابلاغ
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آن‏چه را که از سوی خدا دریافت می‏کرد بدون هیچ کم و کاستی به مردم ابلاغ می‏کرد تا حجت بر آنها تمام شود. آن حضرت نه از اداء آنچه بر او وحی شده خودداری می‏ورزید و نه گفته هایی از خود بر آن می‏افزود. 1ـ «وما هُوَ عَلَی الغَیبِ بِضَنین؛ و او نسبت به آنچه از طریق وحی دریافت داشته بخل ندارد.»
آنچه را که آن حضرت از ناحیه خداوند به او وحی می‏شد در اختیار مردم قرار می‏داد چنین نبود که از ابلاغ آن خودداری ورزد: 2ـ «ولَو تَقَوَّلَ عَلَینا بَعضَ الاَقاویل * لاََخَذنا مِنهُ بِالیَمین * ثُمَّ لَقَطَعنا مِنهُ الوَتین؛ و اگر او سخنی به دروغ بر ما می‏بست ما او را با قدرت می‏گرفتیم و سپس رگ قلبش را قطع می‏کردیم.» 3ـ «وما یَنطِقُ عَنِ الهَوی * اِن هُوَ اِلاّ وحیٌ یوحی؛ و هرگز از روی هوای نفس سخن نمی‏گوید، آنچه می‏گوید چیزی نیست جز وحی‏ای که بر او نازل شده است.»
این دسته آیات دلالت دارند که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آنچه را که به مردم ابلاغ می‏کند وحی الهی است و خود در آن هیچ دخل وتصرّفی نمی‏کند، به خدا افترا نمی‏بندد، به پیشنهاد مخاطبان هم چیزی را از آن کم و یا زیاد نمی‏کند و یا از ابلاغ آنچه به او وحی شده بخل نمی‏ورزد ولی گروه اول بر این دلالت داشت که دریافت‏های قرآنی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) منشأ الهی و رحمانی دارد نه شیطانی و نفسانی و این یعنی عصمت در تلقی وحی، همانطور که قبلی به معنای عصمت در مقام ابلاغ می‏باشد.
3ـ عصمت در مقام عمل
از گروهی از آیات استفاده می‏شود که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در موضع گیریهایش مورد تأیید الهی است مواردی پیش می‏آمد که دشمنان در صدد فریب دادن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و تأثیر در اراده‏اش بر می‏آمدند ولی خدا با دخالتش نقشه‏های دشمنان را خنثی می‏کرد و رسولش را از خطا مصون می‏داشت. بطوری که اگر دخالت خدا نبود ممکن بود به مقتضای طبع بشری مقداری از توطئه‏های دشمن متأثر شود: 1ـ «واِن کادوا لَیَفتِنونَکَ عَنِ الَّذی اَوحَینا اِلَیکَ لِتَفتَرِیَ عَلَینا غَیرَهُ واِذًا لاَتَّخَذوکَ خَلیلا * ولَولا اَن ثَبَّتنـاکَ لَقَد کِدتَّ تَرکَنُ اِلَیهِم شیئاً قَلیلا * اِذًا لاَذَقنـاکَ ضِعفَ الحَیوةِ وضِعفَ المَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَینا نَصیرا؛ نزدیک بود آنها تو را (با وسوسه‏های خود) از آنچه بر تو وحی کرده‏ایم بفریبند تا غیر آن را به ما نسبت دهی و در آن صورت تو را به دوستی خود برمی‏گزینند و ما اگر تو را ثابت قدم نمی‏ساختیم نزدیک بود اندکی به آنان تمایل کنی، اگر چنین می‏کردی ما دو برابر مجازات (مشرکان) در زندگی دنیا و دو برابر (مجازات آنها) را بعد از مرگ به تو می‏چشاندیم سپس در برابر ما یاوری برای خود نمی‏یافتی.»
در شأن نزول آیه آمده است که: گروهی از طائفه ثقیف نزد حضرت آمدند پیشنهاد کردند که یک سال به آنها مهلت داده شود تا هدایایی که برای بت هایشان آورده می‏شود وصول کنند بعد از آن اسلام خواهند آورد و بت‏ها را خواهند شکست. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) قصد کرد که چنین مهلتی به آنها بدهد آیه نازل شد و او را از این کار منع نمود.
از آیه استفاده می‏شود که اگر دخالت الهی نبود ممکن بود که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در بعضی از موضع‏گیری هایش دچار لغزش گردد بدون آنکه خود، خواهان آن باشد زیرا شرایط و شواهد بر درستی موضع گیریش حکم می‏کرد.
مفسران، آیات 113 نساء، 76 اسراء، 52-54 انعام و 28 کهف از جمله دیگر آیات دال بر عصمت پیامبر در مقام عمل دانستند.
7ـ خاتمیت
یکی از مقامات معنوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خاتمیّت است بدین معنا که بعد از آن حضرت، پیامبری دیگر از سوی خداوند فرستاده نخواهد شد، او آخرین پیامبر است و طبیعتا دینی که آورده آخرین دین خواهد بود و تا پایان عمر بشر بر روی زمین، دین آن حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) تداوم خواهد داشت. آیه‏ای از قرآن صراحتا بر این معنی دلالت می‏کند: «ما کانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِن رِجالِکُم ولـکِن رَسولَ اللّهِ وخاتَمَ النَّبیّینَ وکانَ اللّهُ بِکُلِّ شَی‏ءٍ عَلیمـا؛ محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) پدر هیچ یک از مردان شما نبوده و نیست ولی رسول خدا و ختم کننده و آخرین پیامبران است و خداوند به همه چیز آگاه است.» در این آیه شریفه خداوند، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را فرستاده خود و پایان بخش همه پیامبران معرفی می‏کند. بعد از او پیامبری نخواهد بود، او آخرین حلقه سلسله پیامبران است که از آدم(ع) آغاز شده در طول زمان تداوم یافته است.
8ـ هدایت الهی
قرآن در آیاتی، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را بر راه مستقیم هدایت می‏داند. اینگونه آیات از سویی به آن حضرت آرامش و اطمینان می‏بخشد و از سوی دیگر به مؤمنان و غیر آنان این پیام را می‏دهد که در حقانیت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و راهی که بر آن است و به سوی آن دعوت می‏کند تردید نداشته باشند. این مسأله برای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مقام مهمی است زیرا کاملاً مورد تأیید خداوند قرار گرفته است. به عنوان نمونه: 1ـ «یس * والقُرءانِ الحَکیم * اِنَّکَ لَمِنَ المُرسَلین * عَلی صِراطٍ مُستَقیم؛ (ای سید رسولان) سوگند به قرآن حکیم که تو قطعا از رسولان خدا هستی و بر راه راست قرار داری.» خداوند با تأکید و قسم اعلام می‏کند که تو پیامبری و بر راه مستقیم هدایت قرار داری. کاربرد تأکید درمحاورات، گاه برای از بین بردن شک و تردید است که در مخاطب وجود دارد و گاه برای از بین بردن شک از دیگران است و گاهی هم برای ازاله غم و اندوه از مخاطب است که نوعی تسلیت و دلداری به حساب می‏آید.» 2ـ «فَاستَمسِک بِالَّذی اوحِیَ اِلَیکَ اِنَّکَ عَلی صِراطٍ مُستَقیم؛ پس آنچه را بر تو وحی شده (قرآن) محکم بگیر که تو بر راه مستقیم هستی.» این آیات و آیات دیگری که در این مورد وارد شده، بر یکی از ابعاد شخصیت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دلالت دارند و آن مقام هدایت یافتگی و هدایت گری آن حضرت است.
9ـ پیمان بر ادای رسالت
یکی از مقامات متعالی و معنوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پیمان خدا از او (چون دیگر پیامبران(علیهم السلام)) بر ادای رسالت است. اگر چه همه پیامبران در این پیمان شریکند - که نشان دهنده مقام معنوی آنان نزد خداوند است - ولی به هر میزان که موضوع و محتوای پیمان مهم باشد، شخص طرف پیمان از اهمیت بیشتری برخوردار خواهد بود. از آن جا که دین اسلام کاملترو جاودانه خواهد بود، پیمان بر ادای آن از اهمیت ویژه‏ای برخوردار خواهد بود بنابراین پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) از اهمیت ویژه‏ای درمیان همه کسانی که خداوند با آنها پیمان بسته، برخوردار است: «واِذ اَخَذنا مِنَ النَّبیّینَ مِیثاقَهُم ومِنکَ ومِن نُوحٍ واِبرهیمَ وموسی وعیسَی بنِ مَریَمَ واَخَذنا مِنهُم میثـاقـاً غَلیظـا؛ و به خاطر آور هنگامی را که از پیامبران پیمان گرفتیم و (همچنین) از تو و از نوح، ابراهیم و موسی و عیسی پسر مریم و ما از همه آنان پیمان محکمی گرفتیم (که در ادای مسئولیت تبلیغ و رسالت کوتاهی نکنند).» آیه می‏فرماید خداوند از همه پیامبران پیمان گرفته اما این که موادّ مورد پیمان چه بوده اشاره ندارد. بعضی از مفسران گفته‏اند: خداوند از همه پیامبران و از جمله پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) پیمان گرفته که: 1ـ خدا را بپرستند. 2ـ به پرستش خدا دعوت کنند. 3ـ همدیگر را تصدیق و تأیید نمایند. 4ـ خیرخواه قومشان باشند. 5ـ پیمان شدید گرفته که بر سختی‏های رسالت و تبلیغ شریعت، بردبار و شکیبا باشند.
با توجه به آن‏چه در قرآن کریم از مقام معنوی پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) گذشت وظیفه ماست که با شناخت این مقام زمینه انس خود را با شخصیت و رهنمودهای آن پیامبر بزرگ فراهم سازیم.
منبع: مرکز فرهنگ و معارف قرآن

محمد (ص)؛ اسوه حسنه از نگاه اهل بیت (ع)
مقدمه
«یا ایها النبی انا ارسلناک شاهداً و مبشراً و نذیراً و داعیاً الی الله باذنه و سراجاً منیراً» (1)
در قرآن کریم، آخرین کتاب الهی و معجزه ماندگار آخرین سفیر پروردگار، از آن حضرت با خطابهای گوناگون یاد شده است و گاه عبارات «یا ایها الرسول»، «یا ایها النبی»، «یا ایها المدثر» و «یا ایها المزمل»، بکار گرفته شده است و گاه از عنایات الهی نسبت به آن حضرت ذکری به میان آمده است، آنجا که می فرماید: «الم یجدک یتیماً فاوی و وجدک ضالاً فهدی و وجدک عائلاً فاغنی» (2) گاه اخلاق او مورد ستایش قرار گرفته و مدارای وی با مردم و ملایمت او ناشی از رحمت الهی دانسته شده که «فبما رحمه من الله لنت لهم» (3). وجود او مانع نزول عذاب الهی بر ملت و قومش که «ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم...» (4) و سیره اش متبع و حکمش اختیار از کف مؤمنان ربوده است که «ما کان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضی الله و رسوله امراً ان یکون لهم الخیره من امرهم...» (5) و اطاعت از او مطلق و همراه با اطاعت الهی آمده است که «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم...» (6) و گاه از یاری ملائکه نسبت به او و یارانش سخن رفته است و سرانجام او که در توصیف امام صادق(ع) تمام سلوک و رفتارش قرآن مجسم است به عنوان اسوه و الگوی حسنه معرفی گشته است که «لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر» (7).
آری او که کلامش نور و امرش موجب رشد و سفارشش تقوا و رفتارش الگوست، دارای خلقی است بی نظیر و ستودنی که «... انک لعلی خلق عظیم» (8) و هدف رسالتش کامل ساختن مکارم اخلاق و تمام کردن و به نتیجه رسانیدن تلاش دیگر پیامبران است که «انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق»؛ با زبانها از وصف او الکن و قلمها از بیان فضل او ناتوانند چرا که خداوند در وصف او فرمود: «لولاک لما خلقت الافلاک».
پس جا دارد قرآن کریم او را به عنوان اسوه و الگوی بی نظیر معرفی نماید؛ الگویی نیکو و حسنه زیرا از سویی وظیفه ی پیامبر اعظم تبلیغ دین و پیامهای الهی و رسانیدن آن به بندگان و بیرون آوردن آنان از ظلمات گمراهی و جهالت به سوی نور و هدایت است که «ما علی الرسول الا البلاغ» (9) و از سوی دیگر حیات فردی، خانوادگی، اجتماعی و سیاسی یک مبلغ باید به گونه ای باشد که مردم را به سوی گفته های وی و به سمت و سوی حقیقت رهنمون گردد و پیامبر اکرم چنین است. او که با ارائه الگویی کامل از انسانی الهی و به خدا پیوسته، با زندگی شخصی و عمل و رفتار خود بهترین و بی نظیرترین مبلغ و دعوتگر آیین خود گردید و آن گاه که با تعالیم عالیه و الهی خویش از افرادی که جز خونریزی، غارت، قتل و تجاوز چیزی نمی فهمیدند و از تمدن و حکومت دارای و فرهنگ اصیل هیچ آگاهی نداشتند، انسانهایی ایثارگر، رئوف، فداکار، با فرهنگ و متمدن ساخت.
پس او بهترین الگوست و اما صرف تعیین الگو برای موفقیت، کافی نیست بلکه پیش از الگوپذیری باید الگوشناسی صورت گیرد. در شناخت الگو و سیره و روش آن و براساس عبارت مشهور «و اهل البیت ادری بما فی البیت» یکی از بهترین راهها بهره گیری از دیدگاه های نزدیکان او بویژه خانواده فرد می باشد پس سزاوار است که در شناخت سیره نبوی، سراغ کلام اهل بیت بویژه نفس، جان و برادر و جانشین پیامبر یعنی علی (ع) رویم تا از این طریق بهتر و دقیق تر با حالات شخصی و نقش سیاسی و اجتماعی، خانوادگی و فردی و به اصطلاح سیره یگانه درّ عالم بشریت و ختم پیامبران آشنا گردیم.
زندگی و سیره فردی پیامبر (ص)
الف- خاندان، نسب و ولادت
بدون شک خانواده و اصل و نسب و به اصطلاح عوامل وراثتی و ژنتیکی از جمله عوامل تأثیرگذار در ساخت شخصیت فرد، موفقیت و عدم آن و صلاح و فساد او می باشند. در روایات نبوی آمده است که:
خوب بنگر که نطفه خود را در چه جایگاهی جای می دهی زیرا ریشه ها [و ژن آدمی] به طور پنهان تأثیر گذار است.
در زیارت امام حسین (ع) می خوانیم: «اشهد انک کنت نوراً فی الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره...» لذا نمی توان به راحتی عوامل تأثیرگذار را نادیده گرفت و علی (ع) نیز درباره ی پیامبر به این مهم اشاره دارد و می فرماید: «خداوند پیامبران را در بهترین جایگاه به ودیعت گذارد و در بهترین مکان ها استقرارشان داد. از صلب کریمانه پدران به رحم پاک مادران منتقل فرمود... تا اینکه کرامت اعزام نبوت از طرف خدای سبحان به حضرت محمد (ص) رسید و نهاد اصلی وجود او را از بهترین معادن استخراج کرد و نهال وجود او را در اصیل ترین و عزیزترین سرزمین ها کاشت و آبیاری نمود. او را از همان درختی که دیگر پیامبران و امینان خود را از آن آفرید به وجود آورد که عترت او بهترین عترت ها و خاندانش بهترین خاندانها و درخت وجودش از بهترین درختان است. در حرم امن رویید، در آغوش خانواده کریمی بزرگ شد که شاخه های آن سر به آسمان کشیده که دست کسی به میوه ی آن نمی رسید. پس پیامبر (ص) پیشوای پرهیزکاران و وسیله ی بینایی هدایت خواهان است.
آن حضرت در جای دیگر بطور ویژه به شرافت و کرامت نسب پیامبر اعظم (ص) اشاره می نماید: «قرارگاه پیامبر (ص) بهترین قرارگاه و محل پرورش و خاندان او شریف ترین پایگاه است در کانونهای بزرگواری و گاهواره سلامت (عفت) رشد کرده دلهای نیکوکاران، شیفته او گشته و توجه دیده ها به سوی اوست. (10) خانواده او نیکوترین خانواده و درخت وجودش از بهترین درختان است که شاخه های آن راست و میوه های آن سر به زیر و در دسترس همگان است. زادگاه او مکه و هجرت او به مدینه» (11) او که ویژگی هایش مشهور و ولادتش برای همگان مبارک است. (12) عترت او جایگاه اسرار الهی و پناهگاه فرمان خداوندی و مخزن علم خدا و مرجع احکام اسلامی و نگهبان کتاب های آسمانی و کوه های همیشه استوار دین خدایند.
خدا به وسیله ی اهل بیت علیهم السلام پشت خمیده دین را راست نموده و لرزش و اضطراب آن را از میان برداشت... و کسی را با خاندان پیامبر (ص) نمی توان مقایسه کرد؛ آنها اساس دین و ستونهای استوار یقین می باشند. (13)
اما چنانچه اشاره رفت، پاکی و طهارت نسب از چنان اهمیتی برخوردار است که علی (ع) پس از گواهی به عدالت و دادگری خداوند و شهادت به رسالت پیامبر (ص) از آن سخن می راند و می فرماید: «گواهی می دهم که محمد، بنده و فرستاده او و سرور مخلوقات است. هرگاه آفریدگان را به دو دسته کرد، او را بهترین آنها قرار داد، در خاندان او نه زناکار و نه مردم بدکار است. (14) پیامبری که بهترین آفریدگان در خردسالی و در سن پیری نجیب ترین و بزرگوارترین مردم بود. اخلاقش از همه پاکان پاکتر و باران کرمش از هر چیزی با دوام تر بود. (15) (خداوند) او را از درخت تنومند پیامبران، از سرچشمه ی نور هدایت و جایگاه بلند و بی همانند، از سرزمین بطحاء، از چراغهای برافروخته در تاریکی و از سرچشمه های حکمت برگزید...» (16)
اما همان گونه که اصل و نسب در سرنوشت فرد مؤثر است، تربیت و پرورش او نیز تأثیرگذار است؛ از این رو پیامبران جهت تربیت انسانها و هدایت آنها مبعوث گشتند و اما در مورد خاتم پیامبران که وظیفه تزکیه و تعلیم کتاب و حکمت بشر را تا قیامت بر عهده داشت، برنامه دیگری است «و از همان لحظه ای که پیامبر را از شیر گرفتند، خداوند بزرگترین فرشته (جبرئیل) خود را مأمور تربیت پیامبر (ص) کرد تا شب و روز او را به راههای بزرگواری و راستی و اخلاق نیکو راهنمایی کند». (17)
ب. راه و رسم زندگی پیامبر اعظم (ص)
اسلام آیینی است که نه تنها برای حیات سیاسی بلکه برای همه ی لحظات زندگی افراد از پیش از ولادت تا پس از مرگ، در تمام ابعاد فردی، خانوادگی، اجتماعی، سیاسی و تربیتی برنامه هایی منظم، روشن و بی بدیل دارد.
و در حقیقت پاسخگوی تمامی نیازهای افراد در هر سن و شرایط و در هر مکان و زمانی می باشد. از سویی الگوپذیری، الگوسازی، توجه به الگوها، اسطوره ها و تقویت حس الگوپذیری و کارکرد و نقش آنان امری است که تمام اقوام و ملل بدان توجه دارند.
لذا در قرآن کریم نیز در مورد نقش الگو و تعیین الگوی شایسته و پرهیز از الگوهای نامناسب، آیاتی اختصاص یافته است که به معرفی هر دو نوع آن می پردازیم. پیامبر اکرم (ص) به عنوان الگوی حسنه و برتر معرفی گشته است آن جا که می فرماید: «لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه...» (18) که اطلاق آن نشانگر آن است که در جای جای زندگی، برترین الگو در تمامی ابعاد چه در سکوت و چه در گفتار و یا کردار پیشوای بی نظیر اسلام است که راهگشای ره جویان می باشد.
اما وظیفه پیرو پیامبر آن است که به دنبال او راه رود و قدم بر جای قدم او گذارد وگرنه از هلاک ایمن نمی باشد. (19)
علی (ع) در این باره می فرماید: «و برای تو کافی است که راه و رسم زندگی پیامبر اسلام را اطاعت نمایی تا راهنمای خوبی برای تو در شناخت بدی ها و عیبهای دنیا و رسوایی ها و زشتی های آن باشد چه اینکه دنیا از هر سو بر پیامبر بازداشته و برای غیر او گسترانده شد. از پستان دنیا شیر نخورد و از زیورهای آن فاصله گرفت... (20) پس به پیامبر پاکیزه و پاکت اقتداء کن که راه و رسم او الگویی است برای الگو طلبان و مایه ی فخر و بزرگی است برای کسی که خواهان بزرگواری باشد و محبوب ترین بنده نزد خدا کسی است که از پیامبرش پیروی کند و گام بر جایگاه قدم او نهد. (21) و از راه و رسم پیامبرتان پیروی کنید که بهترین راهنمای هدایت است و رفتارتان را با روش پیامبر تطبیق دهید که هدایت کننده ترین روشهاست.» (22)
پس اگر خواهان سعادت و نیکبختی دنیا و آخرت هستیم و اگر می خواهیم به کتاب الهی عمل کنیم و یا براساس آیه شریفه «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم...» (23) خود را مأمور اطاعت از اولی الامر و کلام علی (ع) می دانیم، باید پیامبر اکرم (ع) را به عنوان الگویی حسنه برای خویش برگزینیم.
جایگاه زهد و بی توجهی به دنیا در سیره نبی اعظم (ص)
زهد که در زندگی بزرگان و اولیای الهی از جایگاه ویژه ای برخوردار است، در لغت به معنای بی اعتنایی است و زاهد به کسی گویند که به آمدن و رفتن دنیا بی اعتنا باشد، کار و تلاش نماید ولی در عین حال به دنیا بی توجه باشد. (24)


نگاه پیامبر به دنیا
اما نگاه افراد به دنیا براساس دیدگاهها و ایدئولوژی آنها با یکدیگر تفاوت دارد؛ برخی آن را نهایت زندگی می دانند و هر آنچه در توان دارند در راه بهره گیری از لذات دنیایی بکار می گیرند اما گروهی دیگر آن را مسکن نگزیده بلکه پلی و گذرگاهی برای رسیدن به زندگی ابدی می دانند. آنها همان اولیاء الله اند که بنا به فرمایش معصومین بدان به چشم تجارتگاه خود و مزرعه ای می نگرند که محصول آن در آخرت برداشت می شود.
اما نگاه پیامبر به دنیا از زبان علی (ع) چنین است: «پیامبر از دنیا چندان نخورد که دهان را پر کند و به دنیا با گوشه چشم نگریست. دو پهلویش از تمام مردم فرورفته تر و شکمش از همه خالی تر بود و دنیا را به او نشان دادند اما نپذیرفت و چون دانست خدا چیزی را دشمن می دارد، آن را دشمن داشت، چیزی را که خدا خوار شمرده، آن را خوار انگاشت و چیزی را که خدا کوچک شمرده، کوچک و ناچیز دانست...» (25) او با دل از دنیا روی گرداند و یادش را از جان خود ریشه کن کرد و همواره دوست داشت تا جاذبه های دنیا از دیدگانش پنهان ماند و از آن لباس زیبایی تهیه نکند و آن را قرارگاه دایمی خود نداند و امید ماندن در دنیا نداشته باشد، پس یاد دنیا را از جان خویش بیرون کرد و دل از دنیا بر کند و چشم از دنیا پوشاند او دنیا را کوچک شمرد و در چشم دیگران آن را ناچیز جلوه داد و آن را خوار می شمرد و در نزد دیگران خوار و بی مقدار معرفی فرمود... پیامبر از جان و دل به دنیا پشت کرد و یاد آن را در دلش میراند.» (26)
زهد و ساده زیستی پیامبر (ص)
بنابر شواهد تاریخی، نگاه زاهدانه و بی نیاز و بی رغبت پیامبر اکرم (ص) نسبت به دنیا و کناره گیری آن حضرت از دنیا و دور ساختن آن از خود در رفتار و نحوه زندگی آن بزرگوار کاملاً مشهود است.
امام علی (ع) در این باره می فرماید: «بستر پیامبر خدا یک عبا بود و بالش او پوستی پر شده از الیاف درخت خرما (27)». «او بر روی زمین می نشست و غذا می خورد و چون برده ساده می نشست و دیگری را پشت سر خود سوار می کرد. پرده ای بر در خانه ی او آویخته بود که نقش و تصویرهایی در آن بود، به یکی از همسرانش فرمود این پرده را از برابر چشمان من دور کن که هرگاه نگاهم به آن می افتد. به یاد دنیا و زینتهای آن می افتم. پیامبر با دل از دنیا روی گرداند و یادش را از جان خود ریشه کن کرد و همواره دوست داشت تا جاذبه های دنیا از دیدگانش پنهان ماند و از آن لباس زیبایی تهیه نکند و آن را قرارگاه دایمی خود نداند و امید ماندن در دنیا نداشته باشد. پس یاد دنیا را از جان خویش بیرون کرد و دل از دنیا برکند و چشم پوشاند و چنین کسی است که چیزی را دشمن دارد، خوش ندارد به آن بنگرد یا نام آن نزد او و بر زبان آورده شود. در زندگانی رسول خدا برای تو نشانه هایی است که تو را به زشتی ها و عیبهای دنیا راهنمایی می کند؛ زیرا پیامبر به همراه نزدیکان خود گرسنه بسر می برد.» (28)
در ادامه آن حضرت که نزدیکترین افراد به پیامبر (ص) و آگاهترین به رفتار و سیره آن بزرگوار بود، با اشاره به این که خداوند، محمد را به داشتن این صفات خوار نکرده بلکه اکرام فرموده است، چنین نتیجه می گیرد که: «پیامبر از دنیا با شکم خالی و فرورفته بیرون رفت و به سلامت به سرای آخرت وارد شد و سنگی بر سنگی نگذاشت» (29) و سرانجام تلویحی الگو پذیری از پیامبر و اقتدای کامل خود به آن حضرت را در عبارتی کوتاه بیان می کند آنجا که می فرماید: «و به خدا سوگند آن قدر این پیراهن پشمین را وصله زدم که از پینه کننده آن شرمسارم». (30)
اما باید توجه داشت زهد پیامبر و کناره گیری و بی توجهی او نسبت به دنیا همچون بعضی زاهد نمایان نبود که از همه کناره گیرد و گوشه عزلت گزیند و حتی بار معاش خود و خانواده اش را بر دوش دیگران نهد. بلکه اگر آن بزرگوار جهت کسب زندگی و لذات دنیوی تلاش نمی کرد لیکن تمام همت و سعی خود را در راه هدایت مردم بکار می گرفت. علی (ع) در این باره می فرماید: «پیامبر دوست داشت که زینتهای دنیا از چشم او دور نگه داشته شود تا از آن لباس فاخری تهیه نسازد و یا اقامت در آن را آرزو نکند و برای تبلیغ احکامی که قطع کننده عذرهاست تلاش کرد و امت اسلامی را با هشدارهای لازم نصیحت کرد و با بشارتها، مردم را به سوی بهشت فراخواند و از آتش جهنم پرهیز داد.» (31)
پس نیک بنگریم آیا رفتار امت اسلامی و شیوه زندگی آنها که ادعای پیروی از رسول الله را دارند با آن حضرت همسویی دارد؟ آیا در گفتار و کردار ما نشانی از سیره آن حضرت به چشم می خورد؟ آیا آن گونه که اهل بیت (علیهم السلام) از ما می خواهد در زهد و تقوا و حمایت از مستضعفان و برائت از ظالمان و در تمامی رفتارمان زینت آنها هستیم؟ آیا به آیه «لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه» (32) عمل می کنیم و مصداق آیه شریفه «یسعی نور هم بین ایدیهم و بایمانهم» (33) هستیم یا بر حسب آیه «و قال الرسول یا رب ان قومی اتخذوا هذا القران مهجوراً» (34) مورد شکایت رسول الله (ص) می باشیم؟
ویژگیهای اخلاقی و جسمانی پیامبر اعظم (ص)
پیامبر آن گل سر سبد بوستان آفرینش از چنان رفتار و اخلاقی برخوردار بود که خداوند در معجزه جاودانش او را چنین می ستاید که «انک لعلی خلق عظیم» (35) و خلق او که به فرمایش امام صادق (ع) تماماً قرآن بود، به گونه ای بود که آیات الهی را به یاد می آورد؛ برخورد مناسب و ملایم او با دوستان و درشتی و شدت او نسبت به دشمنان تداعی بخش آیه کریمه «محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم...» (36) بود، با مدارا و نرمی و صبر طبیب گونه به مداوای دردهای کهنه و زخمهای عمیق جاهلی پرداخت و از عرب بیابانی به دور از تمدن و حکومت و قانون، ملتی ایثارگر و متمدن آفرید، مدارایی که به لطف و رحمت الهی شامل حال آن حضرت شده بود که «فبما رحمه من الله لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک...» (37) و اگر نبود چنین خلق عظیم و رفتاری الهی قطعاً همه از اطراف او پراکنده می شدند. «او طبیبی بود برای درمان بیماران سیار، مرهم های شفابخش او آماده و ابزار داغ کردن زخمها را گداخته برای شفای قلبهای کور و گوشهای ناشنوا و زبانهای لال، آماده و با داروی خود در پی یافتن بیماران فراموش شده و سرگردان، (38) او که با درنگ و آرامش سخن می گفت و دیر و حساب شده بر پا می خاست و آن گاه که بر می خاست سخت و چالاک پیش می رفت... (39) نگاه های خود را میان اصحابش تقسیم می کرد و به این و آن یکسان می نگریست (40). هرگاه یکی از اصحاب خود را سه روز نمی دید جویای حالش می شد. اگر مسافرت رفته بود برایش دعا می کرد و اگر در شهر بود به دیدنش می رفت و اگر بیمار بود او را عیادت می کرد. (41) از زمانی که خداوند او را برانگیخت در حال تکیه دادن غذا نخورد و خوش نداشت که مانند پادشاهان باشد. (42) برای ستمی که بر خودش می رفت انتقام نمی گرفت مگر آنگاه که حرمت های خداوند هتک می شد در این هنگام برای خداوند تبارک و تعالی خشم می گرفت (43) و هرگز دنیا و امور مربوط به آن، او را خشمگین نمی ساخت». (44)
اما پیامبر (ص) تنها به جمال سیرت مزین نبود بلکه از نظر صورت نیز به غایت جمیل بود. اندامی ستبر و چهره ای چون ماه شب چهارده درخشان، قدی بلندتر از افراد متوسط القامه و رنگی درخشان و دندانهایی سفید و براق داشت. با قدرت و با وقار قدم بر می داشت، چشمانش به زیر افتاده و نگاهش به زمین طولانی تر از نگاهش به آسمان بود، معمولاً خیره نگاه نمی کرد و به هر کس می رسید سلام می کرد. در جایی که نیاز نبود سخن نمی گفت، نه زیاد سخن می گفت نه کم و کلامش سنجیده بود و متین و پیوسته اندوهگین و متفکر بود، محبت دیگران هر چند اندک در نظرش بزرگ بود و آن را مذمت نمی کرد. از طعم غذا نه تعریف و نه اظهار ناراحتی می کرد... هنگام غضب، چهره خود را با ناراحتی بر می گرداند و در هنگام شادی چشم به زیر می انداخت، خنده اش بسیار زیبا و بیشتر تبسم بود.
در هیچ مجلسی دو زانوی خود را در برابر همنشینش نشان نداد و هیچ گاه با مردی دست نداد که دستش را از دست او بکشد تا آنی که آن مرد دست خود را [عقب] کشد و هرگز کار کسی را با بدی جبران نکرد. (45) سکوت او براساس چهار اصل بردباری، احتیاط، سنجش و تفکر بود... و دقت و احتیاط او در انجام کارهای نیک جهت تأسی دیگران به او و ترک کارهای زشت تا دیگران ترک کنند و دقت نظر در اصلاح امت خود و اقدام به کاری که برای همه خیر دنیا و آخرت داشته باشد، بود.» (46)
رفتار پیامبر (ص) نسبت به خانواده اش (سیره داخلی آن حضرت)
خانواده بعنوان اولین مدرسه افراد و کوچکترین و اساسی ترین واحد تشکیل جامعه بشمار می آید. بزرگان و حاکمان و دولتمردان و دانشمندان غالباً در پی درگیر شدن به مسایل مورد علاقه خود نسبت به آن بی توجه یا کم توجه می باشند اما پیامبر اکرم (ص) که جهت اقامه قسط و عدل آمده بلکه خود، عین عدالت است و هر چیز را در جای خود قرار می دهد، در عین رعایت ملاحظات اجتماعی و سیاسی و بروز شجاعت در میدان نبرد و صرف وقت جهت عبادت و تهجد، به امر خانواده نیز عنایت کامل داشته و اوقات خود را به گونه ای تقسیم می کرد که حق هیچ یک [از افراد] ضایع نگردد، لذا امام حسین (ع) به نقل از پدرش علی ابن ابی طالب (ع) در این باره می فرماید: «ورود پیامبر به هر خانه ای به خاطر اجازه ای که [از همسران و کسان خود] داشت در اختیار خودش بود و هرگاه به خانه می رفت، وقت خود را سه قسمت می کرد: یک قسمت برای خدای تبارک و تعالی، یک قسمت برای خانواده و یک قسمت نیز برای خود. سپس قسمت خود را بین خود و مردم تقسیم می کرد و اول، خواص وارد می شدند و پس از آن سایر مردم...» (47)
حمایت از مستضعفان و مقابله با مستکبران در سیره نبی اکرم (ص)
«و اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغدوه و العشی یریدون وجهه و لا تعد عیناک عنهم ترید زینه الحیوه الدنیا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتبع هویه و کان امره فرطاً» (کهف / 28) و با کسانی که پروردگارشان را صبح و شام می خوانند و خشنودی او را می جویند شکیبایی کن و برای تجمل زندگی دنیا، چشم از ایشان برمگیر و از آن کس که قلبش را از یاد خودمان غافل ساخته ایم و از پی هوای نفس خود می رود و اساس کارش بر تجاوز است، اطاعت مکن.
حمایت از مستضعفان و محرومان روزگار که پناهی جز خداوند و صدایی برای رسانیدن درد کهنه خود به گوش روزگار ندارند، پیوسته سر لوحه برنامه های انبیای الهی بویژه نبی اکرم بوده است؛ زندگی ساده و محقر انبیاء و اولیاء و هم نشینی آنان با فقراء، هم دردی با محرمان و مظلومان و بردگان، همه و همه در تاریخ زندگی آنها می درخشد و درج شده است. آنان نه تنها فقر را عیب نمی دانستند بلکه آنرا فخر خود بشمار می آوردند و ضعیفان را واسطه جلب روزی اغنیا می دانستند.» (48) و همین پا برهنگان و کوخ نشینانند که معمار کبیر انقلاب اسلامی ایران امام خمینی آنان را صاحبان اصلی انقلاب می داند. ناچیز شمردن آنها در حقیقت نادیده انگاشتن حق الله است که علی (ع) به نقل از پیامبر می فرماید: «الا و من استخف بفقر مسلم فقد استخف بحق الله و الله یستخف به یوم القیامه الا این یتوب و من اکرم فقیراً مسلماً لقی الله یوم القیامه و هو عنه راض.» (49) و تزویج زینب دختر عم پیامبر (ص) به زید فرزند خوانده و برده آن حضرت و ازدواج پیامبر با همسر یک برده پس از جدایی زینب از زین بن حارثه همه حکایت از شکستن سنتهای زشت و بی اساس جاهلی و رفع تبعیض طبقاتی و نژادی دارد و کلام معروف پیامبر (ص) که بر عدم فضیلت عرب بر غیر عرب مگر به شرط تقوا دلالت دارد از همین قبیل است. چرا که هدف آن بزرگوار از میان بردن روحیه استکباری مستکبران و اصلاح معیارهای ناصحیح جاهلی و بازگرداندن هویت از دست رفته مظلومان و فقرا و ستمدیدگان بود. نقل شده که فاطمه (ص) تکه ای نان جو به پیامبر داد، پیامبر (ص) فرمود: «این اولین غذایی است که پدرت بعد از سه روز می خورد» (50) و این خود حکایت از همدردی آن بزرگوار با فقرا و نیازمندان دارد. و از امام رضا (ع) نقل شده که «رسول الله هرگز فقیری را پس نزد و اگر چیزی نزدش بود می بخشید و گرنه می فرمود: خدا به او بدهد (51) و به عیادت مسلمانان مسکین و ضعیف و بیمار می رفت و جنازه اش را تشییع می کرد» (52)
و اما در مورد مقابله و رویارویی پیامبر با مستکبران، امام صادق (ع) می فرماید: «مردی ثروتمند با لباسی فاخر نزد پیامبر آمد و در محضر ایشان نشست. مرد تنگدستی نیز با لباس مندرس وارد شد و در کنار مرد ثروتمند نشست. مرد ثروتمند لباسش را از زیر پایش جمع کرد، پیامبر فرمود: آیا ترسیدی از نادارایی او چیزی به تو سرایت کند؟ عرض کرد خیر. فرمود: پس ترسیدی از ثروتمندی تو چیزی عاید او شود؟ عرض کرد: خیر... و به گونه ای پیامبر (ص) با او رفتار کرد که او را منفعل نمود.» (53) و اما در جهت رفع نیاز حاجتمندان پیامبر (ص) از سه بخش اوقات خود، قسمت خود را میان خود و مردم تقسیم می کرد و چیزی از وقت خود را از مردم دریغ نمی فرمود و از حاضران می خواست مطالب لازم مطرح شده از سوی آن حضرت را به غائبان برساند و حاجت آن کس که به حضرت دسترسی ندارد را به اطلاع حضرت برسانند چرا که این عمل سبب ثبات قدم در آخرت خواهد شد». (54)
سیره عبادی رسول الله (ص)
پیشتر ذکر شد که تمامی جوانب زندگی پیامبر، الگو و نمونه است و سیره فردی، اجتماعی و سیاسی او بی نظیر است و سیره عبادی آن بزرگوار نیز از این نوع است؛ چرا که براساس آیات الهی تمامی افراد حتی رسول اکرم اسلام تا لحظه مرگ موظف به عبادت خداوند می باشند «و اعبد ربک حتی یأتیک الیقین» (55) و نیز هر چه بار مسئولیت سنگین تر باشد، نیاز ایجاد ارتباط خاص با خداوند بیشتر احساس می شود چرا که «ان ناشئه اللیل هی اشد وطأ و اقوم قیلاً ان لک فی النهار سبحاً طویلاً » (56). پس برای استقامت و پایداری در روز به عبادت نیمه شب نیاز است و وجود مبارک پیامبر در این راه نیز گوی سبقت را از همگان ربوده بود تا آنجا که خداوند خطاب به حضرتش فرمود: «طه ما انزلنا علیک القرآن لتشقی» (57) وجوب نماز شب و مواردی از این دست نیز از جمله تکالیفی است که خداوند برای آن وجود مبارک معین ساخته بود. امام علی (ع) در مورد عبادت پیامبر (ص) می فرماید: «از وقتی آیه «یا ایها المزمل قم اللیل الا قلیلاً» (58) بر پیامبر نازل شد، ایشان تمام شب را به عبادت پرداخت تا جایی که پاهایش ورم کرد بطوری که [موقع نماز خواندن] یک پایش را بلند می کرد و یکی را روی زمین می گذاشت. پس جبرئیل بر آن حضرت فرود آمد و گفت طه هر دو پایت را بر زمین بگذار (ای محمد ما انزلنا علیک القرآن لتشقی) و نیز این آیه را نازل کرد (فاقرؤوا ما تیسر من القرآن) (59) اما کثرت عبادت رسول ا... به حدی بود که امام سجاد (ع) که از شدت عبادت به زین العابدین ملقب گشت، زمانی یکی از اصحاب پیامبر که به خاطر رعایت جان حضرت، ایشان را از شدت عبادت منع کردند چنین فرمود: ای صحابی پیامبر خدا مگر نمی دانی که جدم پیامبر خدا با آن که خدا گناهان گذشته و آینده او را بخشیده بود از سخت کوشی در عبادت خدا باز نایستاد و پدر و مادرم فدایش باد چندان عبادت کرده که ساق و کف پاهایش ورم کرد و وقتی به ایشان گفته شد با آن که خدا گناهان گذشته و آینده تو را آمرزیده است باز این چنین عبادت می کنی؟ فرمود آیا بنده ای سپاسگزار نباشم؟» (60) و روایاتی مشابه به نقل از امام باقر و امام صادق (ع) نقل شده است که حضرت رسول (ص) علت کثرت عبادت خود را عبد شکور بودن خود دانسته (61) و نیز فرموده است که خداوند یونس نبی را چشم برهم زدنی به خودش واگذار کرد و در نتیجه آن شد که شد». (62)
اما در مورد اهتمام آن حضرت به روزه از امام صادق (ع) نقل شده است: «پیامبر خدا در ابتدای بعثت گاه چنان [پشت هم] روزه می گرفت که گفته می شد: دیگر روزه را ترک نخواهد و گاه [چنان] روزه را ترک می کرد که گفته می شد دیگر روزه نخواهد گرفت سپس این روش را ترک کرد و یک روز در میان، روزه می گرفت و این روزه داوود بود.
بعد از چندی این را نیز واگذاشت و سه روز اول هر ماه را روزه می گرفت، سپس از این روش نیز دست کشید و از هر ده روز یک روز را روزه می گرفت (پنج شنبه اول و آخر ماه و چهارشنبه میان ماه) و تا زمانی که از دنیا رفت به آن ادامه داد. (63)
اما از آنجا که پیامبر (ص) مصداق بارز و اتم و اکمل آیه شریفه «و الذاکرین الله کثیراً...» است و «یا ایها الذین امنو اذکروا الله ذکرا کثیراً» است، لذا در تمام حالات از یاد خداوند غافل نبود و از امام صادق (ع) نقل شده است: «پیامبر از جلسه ای هر چند کوچک بر نمی خواست مگر آنکه 25 بار استغفار می کرد». (64) و روایتی از امام حسین (ع) به نقل از علی (ع) آمده است که نشانگر آن است که پیامبر اکرم (ص) در هنگام نشستن و برخاستن پیوسته به ذکر مشغول بود و امام صادق (ع) از جمله سنن پیامبر (ص) را نماز شب دانسته است. (65) بدیهی است آن حضرت که تمام حرکات و سکنات و سخنانش با یاد و به خاطر خداوند است، خواب و بیداری وی نیز چنین باشد. لذا از امام باقر نقل شده است که: «پیامبر هرگز از خواب بیدار نمی شد مگر اینکه برای خداوند به سجده می افتاد و نیز از امام صادق (ع) نقل شده است که پیامبر (ص) به هنگام رفتن به رختخواب چنین می خواند «اللهم باسمک احیاء و باسمک اموت» و زمانی که از خواب بیدار می شد و می فرمود «الحمدالله الذی احیانی بعد ما اماتنی و الیه النشور». (66)
سیره سیاسی - اجتماعی پیامبر اعظم (ص)
باید توجه داشت که براساس مستندات تاریخی ایجاد تحولات اجتماعی و انقلابهای مهم بشری زمانی صورت می گیرد که سیر جامعه به پایین ترین مرحله ی انحطاط و سقوط رسیده باشد. براساس شواهد تاریخی و آیات قرآن و روایات اهل بیت و صحابه پیامبر (ص) در زمان بعثت نبی اکرم نیز چنین بود. سرزمین حجاز از هر جهت در چنگال [ضد] ارزشها و رفتارها و دیدگاه های جاهلی گرفتار آمده، مردم در بدترین وضعیت به سر می بردند؛ گاه ملائکه را به عنوان دختران خداوند منتسب می کردند و گاه به زنده به گور کردن دختران روی می آوردند؛ زمانی به بت پرستی می گراییدند و گاه جهالت و گمراهی آنان سبب تعطیلی عقل و روی آوردن به اوهام و خرافات می شد.
علی (ع) در این باره می فرماید: «خداوند پیامبر اسلام، حضرت محمد (ص)، را هشدار دهنده ی جهانیان مبعوث فرمود تا امین و پاسدار وحی الهی باشد، آن گاه که شما ملت عرب، بدترین دین را داشته و در بدترین خانه زندگی می کردید. میان غارها، سنگهای خشن و مارهای سمی خطرناک فاقد شنوایی بسر می بردید.
آب های آلوده می نوشیدید و غذاهای ناگوار می خوردید. خون یکدیگر را به ناحق می ریختند و پیوند خویشاوندی را می بریدید، بتها میان شما پرستش می شد و مفاسد و گناهان، شما را فرا گرفته بود. (67)
آری در چنین زمانی خداوند پیامبرش را مبعوث فرمود آن گاه که دنیا به مراحل پایانی رسیده نشانه های آخرت نزدیک و رونق آن به تاریکی گراییده و اهل خود را به پا داشته، جای آن ناهموار و آماده نیستی ونابودی... در این هنگام خداوند، پیامبر را ابلاغ کننده رسالت و افتخار آفرین امت، چونان باران بهاری برای تشنگان حقیقت آن روزگاران، مایه ی سربلندی مسلمانان و عزت و شرافت یارانش قرار داد. (68) آن گاه که از بعثت پیامبران پیشین مدتها گذشته و ملتها در خواب عمیقی فرو خفته بودند، فتنه و فساد جهان را فراگرفته و اعمال زشت رواج یافته بود، آتش جنگ همه جا زبانه می کشید و دنیا بی نور و پر از مکر و فریب گشته بود. برگهای درخت زندگی به زردی گراییده، از میوه آن خبری نبود. آب حیات فروخشکیده و نشانه های هدایت کهنه و ویران شده بود. میوه درخت دنیا در جاهلیت، فتنه و خوراکش مردار بود. در درونش اضطراب و بر بیرون، شمشیرهای ستم حکومت داشت. (69) نشانه های هدایت از یاد رفته و راههای دین ویران شده بود. (70) جهل و نادانی بر اندیشه ها غالب و قساوت بر دلها مسلط بود و مردم، حرام را حلال می شمردند و دانشمندان را تحقیر می کردند. جدای از دین الهی زندگی می کردند و در کفر و بی دینی جان می سپردند. (71) خواب آنها بیداری و سرمه چشم آنها اشک بود، در سرزمینی که دانشمندان لب فروبسته و جاهل گرامی بود.» (72)
آری در چنین روزگارانی پیامبر، دعوت خود را شروع کرد؛ دعوتی که مراحل گوناگون داشت؛ دعوت در خفا و پنهانی، دعوت خویشاوندان و نزدیکان، دعوت آشکار و سرانجام دعوت از سران دیگر کشورها و ارسال نامه به آنان و این وجود نازنین پیامبر (ص) بود که هر روز به نوعی متحمل سختی ها و آزارها می گردید و این یاران با وفای او سمیه ها و یاسرها بودند که زیر شکنجه جام شهادت می نوشیدند. برخی به حبشه مهاجرت کردند و بعضی پایداری نمودند و تمام سختی ها را به جان خریدند تا پرچم حق به اهتزاز درآید و سرانجام این خاندان پیامبر بودند که بنا به فرمایش علی (ع) «هرگاه جنگ بالا می گرفت و مردم از ترس واپس می رفتند پیامبر اعضای خاندانش را پیش می انداخت و به وسیله آنها، یاران خود را از سوزش شمشیرها و نیزه ها حفظ می کرد (73) و اما دشمنان و مخالفان اسلام به دنبال اعلام همگانی پس از نزول آیه «فاصدع بما تؤمر» (74) چنان به تکذیب و آزار پیامبر پرداختند که با استخوانهای حیوانات او را نشانه گرفتند و این رفتار بر پیامبر گران آمد و دل تنگ گردید پس خداوند او را چنین دلداری داد: «قد نعلم انه لیحزنک الذی یقولون فانهم لا یکذبونک و لکن الظالمین بایات الله یجحدون و لقد کذبت رسل من قبلک فصبروا علی ما کذوبا و اوذوا حتی اتاهم نصرنا». (75)
اما خداوند او را به صبر دعوت کرد که این امر تازگی ندارد بلکه پیامبران قبل از او نیز تکذیب شدند تا اینکه نصرت ما به آنان رسید و پیامبر نیز صبر نمود تا اینکه باز تکذیبش کردند و او را زدند و آزار دادند ولی آن گاه که دشمنان، خداوند را یاد نموده و تکذیب نمودند پیامبر فرمود: درباره ی خود و اهلم و آبرویم صبر کردم اما در مقابل بدگویی آنها از خدایم صبر نمی توانم». (76)
آری این وجود مبارک بود که در راه رضایت حق در کام هرگونه سختی فرو رفت و جام مشکلات و ناگواریها را سرکشیده، خویشاوندان او به دورویی و دشمنی پرداختند و بیگانگان در کینه توزی و دشمنی با او متحد شدند. احزاب برای نبرد با پیامبر، عنان گسیخته و با تازیانه بر مرکبها نواخته و از هر سو گرد می آمدند و از دورترین سرزمین و فراموش شده ترین نقطه ها، دشمنی خود را بر پیامبر فرود آوردند. (77) نعمتهای خدا را ناسپاسی کردند و بر لاشه و مرداری روی آوردند که با خوردن آن رسوا شدند. (78) با این حال پیامبر چیزی از وقت خود را دریغ نمی فرمود و اهل فضل را با اجازه دادن به آنها به اندازه فضلشان در دین بر دیگران ترجیح می داد و در میان مردم تحبیب قلوب می کرد و آنان را از خود نمی راند، بزرگ هر قومی را گرامی می داشت و رئیس آنان قرار می داد. خود را از مردم دور نگه می داشت بدون آن که خوش رویی را از آنان دریغ کند. (79) با فقیر و مستمند آنان همدردی می کرد به گونه ای که از بدو بعثت تا پایان عمر هرگز سه روز پیاپی از نان گندم سیر نخورد نه اینکه چیزی نداشته باشد بلکه گاه خود به یک نفر صد شتر جایزه می داد پس اگر می خواست می توانست بخورد.» (80)
سیره نبی اکرم در راستای وحدت امت اسلامی
اینک که دشمنان قسم خورده اسلام پس از شکست در عرصه های نظامی همچون صدر اسلام به کارزار فرهنگی و جنگ نرم افزاری روی آورده اند بنابر فرمایش علی (ع) تمام عده وُعده و نیروهای خود اعم از سواره و پیاده را به کار گرفته اند و با طرح شبهات و القای مطالب موهوم و بزرگنمایی اختلافات جزئی و نادیده انگاشتن مشترکات بی شمار در راه ایجاد تفرقه میان امت اسلامی تلاش می کنند، بیش از هر زمان دیگر به بررسی سیره سیاسی نبی اکرم (ص) و موضع گیری های آن حضرت و تأسی به آن اسوه حسنه احساس نیاز می شود تا از این طریق و بنا بر روایت «مثل المؤمنین فی توادهم و تراحمهم و تعاطفهم کمثل جسد واحد» حاصل آن، امت واحد ایمانی باشد.
چرا که بنابر فرمایش امام خمینی (ره) اسلام آمده است تا تمام ملل دنیا را از عرب و عجم و ترک و فارس با هم متحد کند و یک امت بزرگ به نام امت اسلام در دنیا بسازد.
اما حاصل تلاش پیامبر (ص) در این راه که با استفاده از راهکارهای سیاسی - فرهنگی به دست آمد، ساختن امتی واحده از جامعه قبیله ای و متفرق و به دور از قانون و اصلاح عقائد آنان بود؛ راهکارهایی نظیر ایجاد نوعی وحدت سیاسی و جلوگیری از تشتت آراء از طریق جهت بخشیدن به احساسات افراد، تشکیل نظام حکومتی با محوریت ولایت (81) و حاکمیت قانون الهی (82) و با استفاده از پایگاهی همچون مسجد النبی و دعوت از مسلمانان از تمام نقاط عربستان برای هجرت به مدینه در قالب ارج نهادن به هجرت (83) و با گسترش حاکمیت از طریق ارسال نامه به رهبران و سران دیگر کشورها و با استفاده از اصلاحات فرهنگی و نفی ارزشهای جاهلی و بخشیدن هویت فرهنگی به آنان که شواهد روایی و تاریخی آن در بخش ره آوردهای بعثت پیامبر (ص) خواهد آمد.

فلسفه بعثت پیامبر (ص) از دیدگاه علی (ع)
اما در کنار آشنایی با سیره دعوت نبی اکرم لازم است فلسفه و هدف از بعثت انبیاء بطور عام و نبی اکرم (ص) را بطور خاص در نظر داشته، پیگیری نماییم تا همراه با بررسی دستاوردهای بعثت از سیره آن بزرگوار بیشتر بهره مند گردیم. آیات قرآن و روایات اهل بیت نشانگر اهداف گرانقدر بعثت نبی اکرم (ص) از جمله دعوت مردم به سوی خداوند، رفع اختلافات و تفرقه میان مردم و نشان دادن راههای رسیدن به کمال، رهانیدن آنان از قید بندگی غیر خداوند و تعلیم کتاب و حکمت، تزکیه اخلاق، اهتمام مردم به برقراری عدالت و اتمام حجت می باشد. علی (ع) درباره فلسفه بعثت پیامبر (ص) می فرماید: «خداوند، محمد را به حق مبعوث کرد تا بندگانش را از عبادت بتها به عبادت خود و از اطاعت شیطان به اطاعت از خود در آورد و این به کمک قرآنی صورت گرفت که آن را بیان نمود تا بندگان پس از جهل به خداوند، او را بشناسند و بعد از انکار او، به وجودش اعتراف کنند.» (84)
ره آورد بعثت پیامبر (ص)
حاصل تلاش 23 ساله پیامبر یعنی دوران با برکت بعثت آن بزرگوار چیزی است که امروزه نیاز بشریت به آن بیش از گذشته احساس می شود. اگر می بینیم که در جاهلیت نوین علیرغم پیشرفت های اقتصادی و سیاسی و... هر روز حقانیت دین اسلام آشکارتر می گردد و بر شمار گروندگان به آن افزوده می شود از جمله ره آوردهای این بعثت مبارک است و در حقیقت جلوه هایی از فرمایش آن حضرت (ص) که می فرماید: «ایها الناس انما انا رحمه مهداه» (85): ای مردم من در حقیقت رحمتی اهدایی [از جانب خدا] هستم. و اما ره آورد این واقعه عظیم و مبارک تاریخی در گفتار علی (ع) چنین است: «... تا اینکه برای جوینده، شعله [هدایت] را برافروخت و برای گم گشته، راه را روشن ساخت و دلهای فرورفته در فتنه ها و گناهان به وسیله او هدایت شدند و او نشانه های روشنگر و احکام نورانی را برپا داشت و خداوند به وسیله او میان مردم صلح و آشتی برقرار نمود و راهها را امن ساخت و از خونریزی ها جلوگیری کرد و دل های کینه توز را به یکدیگر الفت داد تا آنگاه که یقین (مرگ) به سراغش آمد» . (86)
بدون شک، دستاورد چنین بعثتی رحمانی است که شیطان و شیطان صفتان را به ناله در می آورد و فتنه های آنان را نقش بر آب می سازد. از علی (ع) نقل شده است: «فردای آن شب که پیامبر خدا به آسمان (معراج) برده شد من با او بودم... آواز شدیدی شنیدم. عرض کردم یا رسول الله این چه صدایی است؟ فرمود: مگر نمی دانی این بانگ شیطان است که چون فهمید دیشب به آسمان برده شده ام از این که از این پس در روی این زمین پرستش شود نومید گشت.» (87) و این مصداق همان آیه شریفه است که «محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم... یعجب الزراع لیغیظ بهم الکفار...» (88)
آری بعثت پیامبر (ص) نعمتی الهی بر بندگان بود که بعضی آن را سپاس گفتند و از آن بهره بردند و بعضی آن را نشناخته و یا ناسپاسی کردند.
علی (ع) در این باره می فرماید: «حال به نعمتهای بزرگ الهی که به هنگام بعثت پیامبر اسلام بر آنان فرو ریخت بنگرید که چگونه اطاعت آنان را با دین خود پیوند داد و با دعوتش آنها را به وحدت رسانید. چگونه نعمتهای الهی بالهای کرامت خود را بر آنان گستراند و جویبارهای آسایش و رفاه بر ایشان روان ساخت و تمام برکات آیین حق، آنها را در برگرفت و در میان نعمتها غرق گشتند و در خرمی زندگانی شادمان شدند. امور اجتماعی آنان در سایه قدرت حکومت اسلام استوار شد و در پرتو عزمی پایدار آرام گرفتند و به حکومتی پایدار رسیدند، آن گاه آنان حاکم و زمامدار جهان شدند و سلاطین روی زمین گردیدند و فرمانروای کسانی شدند که در گذشته حاکم بودند و قوانین الهی را بر کسانی اجرا می کردند که مجریان احکام بودند و در گذشته کسی قدرت درهم شکستن نیروی آنان را نداشت و هیچ کس خیال مبارزه با آنان را در سر نمی پروراند». (89)
چنانکه علی (ع) می فرماید، بعثت نبی اکرم، نعمتی الهی بود که سایه آن بر تمامی بندگان مؤمن خدا سایه گستر شده بود؛ چرا که خداوند می فرماید: «لقد من الله علی المؤمنین اذ بعث فیهم رسولاً من انفسهم یتلوا علیهم ایاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین». (90)
ره آورد بعثت برای زنان
اما این نعمت الهی برای محرومان و مستضعفان و ستمدیدگان دوران جاهلیت پر رنگ تر جلوه گر شد و اکثریت متشکل از مسکینان و مستمندان، زنان و کودکان و بردگان و تمامی آنان که فراموش شدگان جامعه جاهلی آن روز بودند و صفحات تاریخ بر مظلومیت آنان گواه است. آری زن، در جاهلیت چون کالا مورد معامله قرار می گرفت، زنی که از هیچ گونه حقوق مالی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، آموزشی و حتی حق حیات برخوردار نبود، او که به صرف دختر بودن در بدو تولد زنده به گور می گشت تا ننگ وجود خود را از دامان پدر بزداید و اگر زنده می ماند تنها جهت تعیش مرد بود، از برکت بعثت پیامبر (ص)، زن عفیف و پاکدامن و امین و با تقوا به مقامی دست یافت که وجودش محبوب پیامبر (91) و مایه ی توانگری (92) و بهترین متاع دنیا برای همسرش (93) و از نشانه های خوشبختی او (94) و از عوامل خیر دنیا و آخرت (95) برایش گردید. این از بزرگترین ره آوردهای بعثت پیامبر (ص) بوده و می باشد که تاریخ اسلام نشان گر نقش درخشان، سازنده و سرنوشت ساز زنان تربیت شده مکتب اسلام همچون زهرا و زینب (س) و تمامی بانوانی است که با الگو قرار دادن این دو بانوی بزرگوار به اخلاق اسلامی مزین گشتند و در جهان امروز نیز که زن به گرفتاریها و مصائب جاهلیت مدرن گرفتار آمده است، باز این تعالیم وحیانی نبی اکرم (ص) است که می تواند او را از گرداب دیدگاههای فمینیستی و یا مردسالاری و جاهلی نجات بخشد و او را به بالاترین مقامات رهنمون سازد. او دیگر ریزه خوار خوان نعمت مردان نیست بلکه بنده ای از بندگان خداوند است که در صورت تقوا می تواند با مردان به رقابت پردازد بلکه بر آنان تفوق یابد. او طفیلی و چون کالا نیست که به ارث رسد بلکه خود می تواند به تحصیل علم پردازد و به مقامات بالای انسانی دست یابد (96)، آینده خود و خانواده اش را بسازد (97)، در انسانیت با مرد برابری نماید و با تربیت فرزندانی صالح برگ زرین بر تاریخ بشریت بر جای گذارد. همان گونه که زهرا (س) چنین بود.
آری چنین است که اسلام بیشترین خدمات را نسبت به زنان و دختران داشته است و در سیره رسول اکرم بسیاری از موارد کرامت زنان مشاهده می شود؛ آنگاه که دست دخترش را می بوسد و در مقابل او به احترام بر می خیزد و به او فداها ابوها گوید و او را ام ابیها لقب می دهد و برای همسرش خدیجه آن گونه احترام قائل است که حتی سالها پس از وفات آن بانوی بزرگوار از او به نیکی یاد می کند، به یاد او برای اقوام و دوستانش هدیه می فرستد و این چنین است که زن، هویت از دست رفته خود را باز می یابد.
ره آورد بعثت پیامبر (ص) برای پیروان دیگر ادیان
اکثر جوامع از پیروان ادیان و مذاهب مختلف حق و باطل تشکیل شده اند، الزام آنها به [درآمدن در] یک آیین واحد، همزیستی آنان را با تهدید روبرو می سازد اما پیامبر اکرم هر چند که در گام اول همه را به پذیرش اعلام دعوت نمود و جهت رفع موانع دعوت به جهاد متوسل شد ولی این به منزله اجبار دیگران به پذیرش اسلام نیست، چرا که رسول اکرم تنها وظیفه تبلیغ دین را دارد «ما علی الرسول الا البلاغ» (98) اما آن حضرت جهت احقاق حقوق غیر مسلمانان به راهکارهایی دست زد که از آن جمله است: عقد قراردادهای رسمی میان مسلمانان و غیر مسلمانان؛ احترام به حقوق پیروان دیگر ادیان؛ گفتگوی سازنده و منطقی با پیروان دیگر ادیان به منظور روشنگری و تبیین احکام و تعالیم اسلام.
برای نمونه نقل شده است که یکی از غیر مسلمانان از پیامبر مبلغی طلب داشت که آن حضرت قادر به پرداخت آن نبود. آن مرد پافشاری نموده حضرت را رها نکرده سرانجام اصحاب پیامبر خواستند مانع آن فرد شوند که حضرت آنها را منع نمود و فرمود پروردگارم مرا مبعوث نکرده است که به معاهد و غیر معاهد ستم کنم، پس آن مرد یهودی به سبب این رفتار پیامبر، اسلام آورد. (99)
ره آورد بعثت در کلام مستشرقان
در خاتمه ره آورد بعثت پیامبر (ص) را در کلام اندیشمندان و مستشرقان مورد بررسی قرار می دهیم آنان که به آیین محمدی نگرویدند لیکن با بررسی تاریخ اسلام ناگزیر به حقایقی اعتراف کردند. توماس کارلایل گوید: دشمنان اگر به نظر حقیقت بنگرند خواهند فهمید در نفس این مرد بزرگ افکاری فوق طمع و دنیوی بوده است گرچه قرآن مشتمل بر آیات بلیغه توحید و تمجید مقام ارجمند خداوندی است لیکن یگانه چیزی که در رأی من سزاوار تندیس و تقدیر و مورد اعجاب است، همانا شعاع نظرهای نافذ محمد است به اسرار امور... و این بزرگترین مزیتی است که به حق باعث تقدیس و اعجاب است و اگر به دیده عقل بنگریم این معنی موهبت و فضل خداوند است که به محمد (ص) از طرف خداوند حکیم اعطاء گردیده است.
آلفوس دولامارتین شاعر و نویسنده فرانسوی گوید: اگر بزرگی هدف، کمی وسایل و عظمت نتیجه را برای یک نابغه بشری مقیاس بگیریم، در تاریخ نظیری مانند حضرت محمد (ص) نمی توان یافت، وی در ثلث اراضی مسکونی امپراطوری ها، ارتش ها، خاندان ها، توده های عظیم بشری را به حرکت درآورد، بیشتر و با عظمت تر از آن این است که عقل ها، اندیشه ها، عقیده ها و روان ها را به نهضت در آورد. هیچ فردی داوطلبانه یا به اجبار هدفی عالی تر از هدف پیامبر اسلام نداشته است زیرا دین اسلام موجب از بین بردن موهوم پرستی گردیده است و باعث نزدیک کردن انسان به خدا و توسعه عقیده معقول خداپرستی می باشد. هیچ پیامبری نتوانسته است مانند پیامبر اسلام انقلابی آن چنان مقدس و طولانی و پر اهمیت در آن مدت خیلی کم به مرحله عمل در آورد؛ زیرا هنوز دو قرن از آغاز کار پیامبر اسلام نگذشته بود که دین او نضج گرفت و در عربستان و آفریقای شمالی و قسمتی از فرانسه و اسپانیا گسترش یافت. (100)
آری شرق شناسان و مشاهیری همچون گوستاولوبون و تولستوی و دیگران نیز مطالبی نظیر آنچه ذکر شد گفته اند. تولستوی نویسنده مشهور روسی می گوید: شخص شخیص پیامبر اسلام، سزاوار همه گونه احترام و اکرام می باشد. شریعت پیامبر اسلام به علت توافق آن با عقل و حکمت در آینده عالم گیر خواهد شد (101). گوستاولوبون نیز گوید:... این که مردم مسیحی از دین خود دست بر می داشتند و به دین اسلام می گرویدند و زبان عربی را بر زبان مادری خود بر می گزیدند، بدان جهت بود که عدل و دادی که از آن عربهای فاتح می دیدند مانندش را از زمامداران پیشین خود ندیده بودند (102). ما اگر بخواهیم ارزش اشخاص را به کردار و آثار نیکشان بسنجیم به طور مسلم حضرت محمد (ص)، بزرگترین مرد تاریخ است. (103) باید چنین باشد چرا که «نام احمد نام جمله انبیاست».
پی نوشت ها :

1. سوره احزاب / 46.
2. سوره ضحی / 8.
3. سوره آل عمران / 159.
4. سوره انفال / 33.
5. سوره احزاب / 36.
6. سوره النساء / 59.
7. سوره احزاب / 21.
8. سوره قلم / 4.
9. سوره مائده / 99.
10. نهج البلاغه / خطبه 96.
11. نهج البلاغه / خطبه 161.
12. نهج البلاغه / خطبه 44/1.
13. نهج البلاغه / خطبه 13/2 - 10.
14. نهج البلاغه / خطبه 1/214.
15. نهج البلاغه / خطبه 1/105.
16. نهج البلاغه / خطبه 3/108.
17. نهج البلاغه / خطبه 118/192.
18. سوره احزاب / آیه 21.
19. نهج البلاغه / خطبه 5/160.
20. نهج البلاغه / خطبه 4/160.
21. نهج البلاغه / خطبه 5/160.
22. نهج البلاغه / خطبه 5/110.
23. سوره النساء / 59.
24. قرشی، قاموس قرآن، ج 4 - 3 ص 125.
25. نهج البلاغه / خطبه 5/160.
26. نهج البلاغه / خطبه 7/109.
27. نهج البلاغه / خطبه 16.
28. نهج البلاغه / خطبه 5/160.
29. همان.
30. همان.
31. نهج البلاغه / خطبه 7/109.
32. سوره احزاب / 21.
33. سوره حدید / 12.
34. سوره فرقان / 30.
35. سوره قلم / 4.
36. سوره فتح / 29.
37. سوره آل عمران / 159.
38. نهج البلاغه / 108 / 5 و 4.
39. نهج البلاغه / 100 / 2.
40. کلینی، کافی، 268/8 به نقل از امام صادق (ع).
41. مجلسی بحارالانوار / ج 16 / ص 233.
42. کافی / ج 6 / ص 272 .
43. محمدی ری شهری پیامبر اعظم ص 178 به نقل از مستدرک الوسائل ج 12 ص 197 روایت امام علی (ع).
44. پیامبر اعظم ص 178.
45. کافی / ج 8 / ص 164 به نقل از امام صادق (ع).
46. عیون اخبار الرضا (ع) / ج 1 / ص 316 به نقل از امام صادق (ع).
47. عیون اخبار الرضا / ج 1 / ص 316.
48. سنن ابن داوود ج 3 ص 32.
49. امامی صدوق / ص 514.
50. پیامبر اعظم / ص 190 به نقل از الترغیب و الترهیب ج 4، ص 181.
51. کافی / ج 3 / ص 164.
52. پیامبر اعظم / ص 222.
53. کافی / ج 2 / ص 262.
54. عیون اخبار الرضا / ج 1 / ص 316 برگرفته از روایت امام حسین (ع) به نقل از علی (ع).
55. سوره حجر / 99.
56. سوره مزمل / 6.
57. سوره طه / 2 و 1.
58. سوره مزمل / 2 و 1.
59. سوره مزمل / 20.
60. بحارالانوار / ج 46 / ص 78.
61. کافی / ج 2 / ص 95.
62. بحارالانوار / ج 16 / ص 217.
63. کافی / ج 4، ص 90.
64. کافی / ج 2 / ص 504.
65. طوسی / تهذیب الاحکام / ج 2 / ص 120.
66. کافی / ج 2 / ص 539.
67. نهج البلاغه، خطبه 1/26.
68. نهج البلاغه، خ 4/198.
69. نهج البلاغه، خ 3/89 - 1.
70. نهج البلاغه، خ 195.
71. نهج البلاغه، خ 151.
72. نهج البلاغه، خ 3/2.
73. نهج البلاغه، نامه 9.
74. سوره حجر / 94.
75. سوره انعام، 33.
76. تاریخ پیامبر اسلام، ص 128 برگرفته از روایت امام صادق (ع).
77. نهج البلاغه، خ 3/194 و 2.
78. نهج البلاغه، خ 12/109.
79. پیامبر اعظم، ص 217/18.
80. کافی، ج 8، ص 130، برگرفته از سخنان امام باقر (ع).
81. سوره مائده، 55.
82. سوره یوسف، 40 و 67.
83. سوره انفال، آیه 72 و 74.
84. نهج البلاغه، خ 147.
85. پیامبر اعظم، ص 426 به نقل از سنن دارمی / ج 1 / از ص 14.
86. شرح نهج البلاغه / ج 1 / ص 309.
87. پیامبر اعظم، ص 241.
88. سوره فتح، 29.
89. نهج البلاغه، خ 198/192.
90. سوره آل عمران، 164.
91. نهج الفصاحه، حدیث 1343.
92. نهج الفصاحه، حدیث 1143.
93. نهج الفصاحه، حدیث 1601.
94. نهج الفصاحه، حدیث 257.
95. نهج الفصاحه، حدیث 259.
96. «فاستجاب لهم ربهم انی لا اضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثی...» (آل عمران / 159).
97. سوره ممتحنه / 2.
98. سوره مائده، 99.
99. امالی صدوق / ص 551 برگرفته از روایت علی (ع).
100. رسالت، 85/4/26.
101. همان.
102. قدس، 85/1/31.
103. رسالت، 85/4/26.
منبع: جمعی از اندیشمندان؛ (1386)، ویژگی های سیره ی پیامبر اعظم «ص»: مجموعه مقالات بیستمین کنفرانس بین المللی وحدت اسلامی، تهران: مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی- معاونت فرهنگی

پیامبر رحمت
در قرآن کریم وقتی به هدف رسالت و حکمت انتخاب رسول اکرم(ص) به عنوان پیامبر اشاره می گردد از تعبیرات گوناگونی استفاده می‏شود از جمله در آیه 107 سوره انبیاء خداوند تبارک و تعالی می فرماید « وَما أَرْسَلْناکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ» ما تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم. بر این اساس وقتی سیره پیامبر اکرم(ص) را مورد بررسی قرار می دهیم برجسته ترین ویژگی آنحضرت را در اموری چون « محبت و مهرورزی به مردم، سعه صدر در برخورد با مخالفان، رفق و مدارا در برخورد با تمام افراد و...» می یابیم.
آنچه جای تعجب است اینکه گاهی افرادی پیدا می شوند این شخصیت بزرگ را که قرآن در توصیف او از تعبیر « رحمتی برای جهانیان» استفاده می کند به عنوان فردی خشن و خشونت پیشه معرفی می کنند.
کار ناشی از دو امر می تواند باشد :
الف: شخصیت و سیره رسول خدا(ص) را نمی شناسند، تحت تأثیر تحریفات دشمنانی که آن حضرت را ناشناخته یا از روی عناد محکوم به خشونت کرده اند به صورت کورکورانه خشن توصیف می کنند.
ب: یا اینکه خود آنها به خوبی با ویژگی های برجسته اخلاقی و اوصاف متعالی آن حضرت (ص) آشنایند ولی با هدف مخدوش کردن چهره آنحضرت در بین علاقمندانش به چنین عمل زشت و ناپسندی دست می زنند. در هر حال ضرورت دارد هر کس به اندازه توان خویش در شناخت اوصاف برجسته آن حضرت تلاش نموده ضمن پیدا کردن تصویری شایسته و صحیح از آنحضرت زمینه هر گونه شیطنت و ایجاد تحریف دشمنان را درباره ابعاد گوناگون شخصیت رسول خدا(ص) از بین ببرد. در اینجا با هدف آشنایی اجمالی با ویژگی رحمتا للعالمین بودن پیامبر گرامی اسلام (ص) مباحثی در سه محور به شرح زیر تقدیم می گردد.
1: محبت و مهرورزی پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله
هر نظام مدیریتی، برای برخورد با زیردستان خود، شیوه ویژه‏ای دارد. برای نمونه، از قدرت یا ایجاد رعب و وحشت و مانند آن برای پیشبرد اهداف خود بهره می‏برد.1 در مقابل، اساس مدیریت اسلامی بر پایه مدارا و محبت است. امیرمؤمنان علی علیه‏ السلام می‏فرماید: «مهم‏ترین رکن سیاست، به کارگیری رفق است.»2
ایشان در کلام دیگری می‏فرماید: «کسی که با زیردستان به نرمی رفتار نکند، به خواسته‏ هایش دست نمی‏یابد.»3 همچنین آن حضرت تصریح می‏کند: «رفق با مردم، کلید موفقیت است.»4 و اطمینان می‏دهد «کسی که با مهر و محبت، کاری را آغاز کند، تمام سختی‏ها بر وی آسان می‏گردد.»5 امام صادق علیه‏ السلام نیز در این‏باره سفارش می‏کند:
اگر می‏خواهی به تو احترام کنند، با عطوفت و مهربانی رفتار کن و اگر می‏خواهی مورد بی‏ احترامی و اهانت قرار گیری، با خشونت رفتار کن.6
جایگاه محبت در آموزه‏ های دینی
در آیات قرآن و روایات امامان معصوم علیهم‏ السلام، «محبت» از منزلت والایی برخوردار است. نقل شده است روزی شخصی از امام صادق علیه‏ السلام پرسید: آیا دوستی و دشمنی نیز جزو ایمان است؟ حضرت فرمود: «مگر ایمان جز دوستی و دشمنی است؟»7
آن حضرت در جای دیگر، درباره اصل دین می‏فرماید: «هلِ الّدینُ الّا الحُبُّ؟... آیا دین جز دوستی و محبت است؟» سپس می‏ افزاید: «خدای عزوجل می‏فرماید: [ای پیامبر،] بگو اگر خدا را دوست می‏دارید، از من پیروی کنید تا خداوند، دوستتان بدارد».8
در قرآن کریم بارها تصریح شده است که مؤمنان حقیقی، خدا را بیشتر از هر چیز دیگری دوست می ‏دارند:
برخی مردم برای خدا همتایانی اختیار می‏ کنند و آنها را چنان دوست می‏دارند که خدا را، ولی آنان که ایمان آورده‏ اند، خدا را بیشتر دوست می‏دارند... . (بقره: 165)
رسول خدا صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله نیز به مؤمنان این‏گونه سفارش می‏کند: «أحبُّوا اللّه‏َ من کُلِّ قلوبِکُم؛ خدا را با تمام دل (وجودتان) دوست بدارید.»9 امام صادق علیه‏ السلام، محبت به خدا را یکی از شرایط خلوص ایمان معرفی می‏کند و می‏فرماید:
ایمان انسان به خدا ناب و خالص نیست مگر آنکه خداوند را از خودش و پدر و مادر و فرزند و زن و مالش و از همه مردم، بیشتر دوست بدارد.10
از امام علی‏ بن ابی‏طالب علیه‏ السلام نیز روایت است:
بهترین دین‏داری، دوست داشتن برای خدا، دشمنی ورزیدن برای خدا، گرفتن برای خدا و عطا کردن برای [رضای] خداست.11
رسول خدا صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله نیز دوستی کردن و دشمنی ورزیدن برای رضای خدا را واجب می‏داند 12 و به یکی از اصحاب خود می‏فرماید:
ای بنده خدا! به خاطر خدا دوست بدار و به خاطر خدا نفرت داشته باش. به خاطر خدا دوستی کن و به خاطر خدا دشمنی ورز؛ زیرا دوستی خدا، جز با این کار به دست نمی‏آید و تا آدمی چنین نباشد (دوستی و دشمنی‏ اش برای خدا نباشد)، طعم ایمان را نمی‏ چشد؛ هر چند نماز و روزه‏اش بسیار باشد. امروزه دوستی و برادری مردم با یکدیگر، بیشتر به خاطر دنیاست. برای دنیا دوستی می‏کنند و برای دنیا با هم دشمن می‏شوند.13
رسول خدا صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله، برگزیدگان خداوند را این‏گونه معرفی می‏کند:
دوستی مؤمن با مؤمن، به خاطر خدا، از بزرگ‏ترین فروع ایمان است. بدانید هر کس برای خدا دوست بدارد و برای خدا دشمنی ورزد و برای خدا ببخشد و به خاطر خدا دریغ کند، از برگزیدگان خداست.14
رسول خدا صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله و به کارگیری اصل محبت
پیامبر اکرم صلی ‏الله‏ علیه‏ و‏آله در اداره امور جامعه، بیش از هر چیز از رحمت و محبت بهره می‏ گرفت. خداوند نیز به این نکته اشاره می‏کند که آن حضرت در مدیریت خود، از محبت، مدارا و ملایمت به نیکویی بهره گرفته و همین امر موجب موفقیت او در جذب مردم شده است. در قرآن کریم می‏ خوانیم:
به سبب لطف و رحمت الهی، تو بر ایشان (مردم) نرم‏دل شدی [و] اگر تندخو و سخت‏دل بودی، آنان از اطراف تو پراکنده می ‏شدند... . (آل عمران: 159)
تاریخ نیز گویای این حقیقت است که محبت و گذشت پیامبر خدا در مدیریتش، بسیاری از مشکلات زمان را حل کرد. گفتنی است این رحمت و محبت نبوی، افزون بر آنکه عنایت خاص خداوند است، با نظام هستی که خداوند آن را بر اساس محبت و رحمت خویش آفریده است، هماهنگی کامل دارد. خداوند در توصیف رحمت خود می‏فرماید: «کَتَبَ علی نَفْسِهِ الرَّحمَةَ؛ [خداوند] مهر و رحمت را بر خود مقرر داشته است.» (انعام: 12) و در آیه‏ای دیگر می‏فرماید: «پروردگارتان، مهر و رحمت را بر خود مقرر داشته است». (انعام: 54)
نظام هستی بر اساس رحمت الهی آفریده شده است و اداره می‏ شود. ازاین‏رو، شیوه مدیریت همه پیامبران الهی به ویژه رسول اکرم صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله که جلوه کامل رحمت و محبت الهی است، بر اساس مهرورزی و محبت به انسان‏هاست.
پیامبر رحمت
با توجه به نقشی که محبت در پیشبرد اهداف دارد، خداوند از همان آغاز، به ضرورت وجود این ویژگی در رهبران الهی توجه خاص داشته و با همه پیامبران و اولیای خویش در این‏باره سخن گفته و به آنان استفاده از این شیوه را سفارش کرده است. خداوند درباره رسول خدا صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله می‏فرماید: «وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلّا رَحْمَةً لِلْعالَمینَ؛ ما تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.» (انبیاء: 107) بنابراین آیه، برانگیخته شدن رسول اکرم صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله، رحمتی از جانب خداوند برای مردم است. رسول خدا صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله با توجه به این آیات فرمود: «اِنّما بُعثتُ رَحمَةً؛ من [به ‏عنوان ]رحمتی برای جهانیان برانگیخته شدم.»15 از علی علیه‏ السلام نیز روایت شده است:
از پیامبر اکرم صلی ‏الله‏ علیه‏ و‏آله درباره سنّت ایشان پرسیدم، فرمود: «و الحبُّ اساسی؛ محبت، اساس [سنت] من است».16
مهربانی پیامبر خدا در قرآن
در آیات بسیاری از قرآن کریم، به مهر و محبت پیامبر اکرم صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله اشاره شده است. یکی از آیاتی که خداوند در آن، به صفت رحمت و مهربانی پیامبر اشاره می‏ کند، این آیه است:
هر آینه، پیامبری از خود شما به سویتان آمد که رنج‏های شما بر او سخت است و بر هدایت شما اصرار دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است. (توبه: 128)
خدای متعال می ‏فرماید ما رسولی از جنس شما، برای هدایتتان فرستاده ‏ایم که به سبب محبت فراوانش به شما، نمی‏ تواند ناراحتی و پریشانی و گمراهی شما را تحمل کند و از دیدن گرفتاری‏تان بسیار ناراحت می‏شود. اگر وی بر هدایت شما اصرار می‏ ورزد و در این راه، رنج‏هایی را تحمل می‏کند، فقط برای نجات شما از چنگال گمراهی، ستم، گناه و بدبختی است. او به دلیل مهری که به انسان‏ها دارد، هدایت و سعادت‏مندی آنها را می‏خواهد. حتی اگر پیامبر، مسلمانان را به جهاد تشویق می‏کند یا با منافقان به جنگ و مخالفت برمی‏خیزد یا مشرکان را از کارهایشان بازمی‏دارد، همه به سبب علاقه ‏ای است که به سربلندی و عزت‏مندی انسان‏ها دارد. اگرچه هر یک از این کارها نشان‏دهنده محبت و رحمت پیامبر اکرم صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله است، ولی خداوند در پایان آیه، به مهربانی پیامبر نسبت به مؤمنان اشاره می ‏کند. اگر آموزه‏ های دشوار یا به ظاهر، زحمت آفرین اسلام به دقت بررسی گردد، نشانه ‏هایی از محبت و لطف رسول خدا صلی‏ الله‏ علیه ‏و‏آله در آن به چشم می‏ خورد؛ زیرا هر کدام از این آموزه‏ها، به نوعی در تأمین سعادت و کمال انسان نقش دارند.
رسول اکرم صلی‏ الله ‏علیه‏ و‏آله برای هدایت مردم چنان خود را به زحمت می ‏انداخت که خداوند تبارک و تعالی خطاب به وی می‏فرمود: «گویی می‏خواهی به این دلیل که آنها ایمان نمی‏آورند، جان خود را از شدت اندوه از دست بدهی.» (شعراء: 3 و کهف: 6) از مضمون این آیات به خوبی روشن می‏شود که علاقه‏ مندی پیامبر به سعادت و نجات انسان‏ها، تا چه اندازه کار رسالت را بر وی دشوار کرده است. ازاین‏رو، خدای متعال، به او هشدار داده است مبادا از شدت اندوه و اهتمام به حال مردم، خود را از بین ببرد.
ریشه مهربانی به مردم
همه کسانی که زمان رسول خدا صلی ‏الله ‏علیه ‏و‏آله را درک کرده ‏اند، به این حقیقت اعتراف دارند که آن حضرت، دل‏سوزترین و با محبت‏ترین افراد نسبت به مردم بود. انس بن مالک در توصیف آن حضرت می‏گوید: «کانَ رَسولَ اللّه‏ صلی‏ الله‏ علیه ‏و‏آله مِنْ اَشَدِّ الناسِ لُطْفا بالنّاس؛ رسول خدا صلی‏ الله‏ علیه ‏و‏آله، بیشترین لطف و محبت را به مردم داشت.»17 سیره ‏نویسان درباره این ویژگی پیامبر نوشته‏ اند: «پیامبر اکرم صلی‏ الله‏ علیه ‏و‏آله قلبی رئوف داشت و نسبت به همه مسلمانان، مهربان بود.»18 امیرمؤمنان علی‏ بن ابی‏طالب علیه ‏السلام نیز در این ‏باره فرموده است: «کانَ أَلیَنَهم عَریکةً؛ [پیامبر خدا] نرم‏خوترین مردم بود».19
حال مهم‏ترین پرسشی که درباره محبت و مهربانی رسول خدا صلی ‏الله ‏علیه ‏و‏آله پیش می‏ آید، این است که منشأ این همه لطف و مهربانی چیست؟ در پاسخ می ‏توان گفت عشق آن حضرت به انسان‏ها، لازمه و نتیجه محبت به خداست. پیامبر، حبیب خداست و لازمه این محبوبیت، محبت وی به خداست. به اعتقاد عارفان، حب به یک شی‏ء، حب به آثار آن نیز هست. هر اندازه محبت به خدا بیشتر باشد، مهربانی و محبت به خلق خدا نیز بیشتر خواهد بود. ازاین‏رو، همه مردم برای رسول خدا صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله، به منزله فرزندان و خویشانش بودند. امام خمینی رحمه‏ الله در این‏ باره می‏ نویسد:
راستی، چرا پیغمبر خاتم از ایمان نیاوردن مشرکان، آن‏گونه تأسف و تأثر داشت؟... [این ناشی از] عشق به خدا [بود] که عشق به خدا، عشق به جلوه ‏های او نیز هست... . [پیامبر]، سعادت همه را می‏خواست و برای سعادت همه مبعوث شده بود.20
پیامبر خدا می ‏دانست که خدای متعال، مهربان است و مهربانی را دوست دارد.21 ایشان نه تنها خود به انسان‏ها و دیگر آفریده ‏های خدا مهر می‏ ورزید، بلکه مردم را نیز به این کار تشویق می‏ کرد و می‏فرمود: «خدای رحمان به مهربانان مهربانی می ‏کند. پس با آنان که در زمین هستند، مهربان باشید تا آنان که در آسمانند، بر شما رحمت آورند.»22 نیز می‏فرمود: «مَنْ لایَرحُم النّاس لایرحَمُهُ اللّه‏؛ هر کس نسبت به مردم رحمت ندارد، رحمت خدا شامل حالش نم ی‏شود.»23 در کلامی دیگر، به انسان‏ها تأکید می‏کند:
محبوب‏ترین و نزدیک‏ترین شما به من در روز قیامت، خوش‏ خلق ‏ترین شماست؛ آنان که با مردم انس و الفت می‏ گیرند و مردم نیز با آنان انس و الفت می‏گیرند.24
مهربانی رسول خدا صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله در ماجرای فتح مکه
مشرکان قریش در مکه، از هیچ آزاری به رسول خدا صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله و یارانش فروگذار نکردند، ولی برخورد مهربانانه پیامبر، بیست سال پس از هجرت و هنگام فتح مکه به دست لشکر اسلام، دشمنان را تحت تأثیر قرار داد. رسول خدا صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله و یارانش، نه اموال مکیان را غارت کردند، نه آنها را به اسارت گرفتند و نه از آنان غنیمت خواستند. این رفتار محبت‏ آمیز پیامبر، دل‏سخت‏ ترین دشمنان اسلام را نیز نرم کرد.
نقل می‏ کنند رسول خدا صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله پس از فتح مکه، وارد کعبه شد و در آنجا نماز گزارد. سپس خطبه‏ ای خواند و از مردم مکه پرسید: «بر ما چه گمان می‏ برید؟ فکر می‏ کنید با شما چگونه رفتار می‏ کنیم؟» سهیل بن عمرو گفت: «گمان نیکی و گفتار نیک از شما داریم. تو برای ما، برادری جوان‏مرد و عموزاده ‏ای بزرگواری که اکنون بر ما پیروز شده ‏ای [امیدواریم از ما درگذری و به بزرگواری و مهربانی با ما رفتار کنی].» حضرت فرمود: «برادرم، یوسف گفت: امروز بر شما ملامتی نیست».25
نقل است پیامبر خدا چنان با رحمت و محبت با اهل مکه رفتار کرد که جای هیچ کینه و سرسختی برای آنان باقی نگذاشت. عبداللّه‏ بن عباس نقل می ‏کند که رسول خدا صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله به مردم مکه فرمود: «ای اهل مکه که مرا رنجانیده و تکذیب کرده و مرا از زاد و بوم خودم بیرون رانده ‏اید! گمان می‏برید که من با شما چه خواهم کرد؟» چون آنها خواستار بخشش و رحمت از جانب حضرت شدند، رسول خدا صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله به آنها فرمود: «بروید که همگی آزاد شدگانید».26
با این سخن پیامبر رحمت، برخی اصحاب که روز فتح مکه را فرصت مناسبی برای انتقام‏جویی از ستمگران قریش می‏دانستند، از تصمیم خود منصرف شدند؛ زیرا رسول خدا صلی ‏الله ‏علیه ‏و‏آله خطاب به آنها فرمود: «امروز روز انتقام نیست، بلکه روز محبت و مهربانی است.» با این حرکت رسول خدا صلی ‏الله ‏علیه ‏و‏آله، همه مردم مکه به جز انسان‏های سخت و شقی، به آن حضرت علاقه‏ مند شدند و کینه‏ های گذشته را فراموش کردند و از آنجا که لازمه محبت، تبعیّت است، از رهنمودهای رسول خدا صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله پیروی کردند و اسلام آوردند.
محبت در سیره جانشینان پیامبر اکرم صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله
جانشینان پیامبر در اداره امور، به همان شیوه نبوی رفتار می‏ کردند. آنان نیز همانند رسول خدا صلی‏ الله‏ علیه ‏و‏آله، اصل دانش و اساس رحمت و محبت بودند.27 امام صادق علیه ‏السلام دراین ‏باره به عماربن ابی ‏احوص این‏گونه فرمود:
بر مردم فشار نیاورید. آیا نمی‏دانی که حکومت‏داری و روش اداره امور بنی ‏امیه، به زور و شمشیر و فشار و ستم بود، ولی حکومت‏داری و روش اداره امور ما با نرمی، مهربانی، متانت و حسن معاشرت [همراه] است. پس کاری کنید که مردم به دین و آیین شما علاقه‏مند شوند.
امیرمؤمنان علی علیه ‏السلام در دستوری به یکی از کارگزارانش می ‏فرماید:
... درشتی را با پاره‏ای نرمی در هم آمیز و هرجا که مدارا شایسته است، مدارا کن. با مردم فروتن باش و روی، گشاده دار و نرمش را نسبت به آنان نصب العین (شیوه همیشگی) خود گردان.28
امام علی علیه‏ السلام بارها می ‏فرمود: «هر کس با ملایمت و مهربانی با مردم رفتار کند، پیروز می ‏شود».29
فضیل بن عثمان می‏گوید: از امام صادق علیه‏ السلام شنیدم که فرمود: «کسی که در کارهای خویش (سیاست)، مدارا و مهربانی در پیش گیرد، به آنچه از مردم می‏ خواهد، دست می‏ یابد».30
حضرت علی علیه ‏السلام به قیس بن سعدبن عباده که از جانب ایشان به استانداری مصر منصوب شده بود، فرمود:
اِرفَق بالخاصَّةِ و العامَّةِ فاِنَّ الرِفقَ یُمْنٌ.31
با همگان چه خواص و چه عوام، از سر مدارا و ملایمت رفتار کن؛ زیرا مدارا و ملایمت، مایه یمن و برکت است.

پی‌نوشت‌ها:
1. مدیریت رفتار سازمانی، ص 92.
2. غررالحکم و دررالکلم، ج 1، ص 372.
3. میزان الحکمه، ج 4، ص 585.
4. غررالحکم و دررالکلم، ج 1، ص 22.
5. همان، ج 2، ص 189.
6. بحارالانوار، ج 75، ص 269.
7. اصول کافی، ج 2، ص 125، ح 5.
8. خصال، ص 21، ح 74.
9. کنزالعمال، ح 44147.
10. بحارالانوار، ج 70، ص 25.
11. غررالحکم و دررالکلم، ح 3540.
12. کنزالعمال، ح 24688.
13. عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 291.
14. اصول کافی، ج 2، ص 125، ح 3.
15. الوفاء باحوال المصطفی، ج 2، صص 421 و 439.
16. الشفاء بتعریف حقوق المصطفی، ج 1، ص 18.
17. حلیة الاولیاء، ج 6 ، ص 26.
18. التاریخ الکبیر، ج 4، ص 211.
19. مکارم الاخلاق، ص 18.
20. جلوه‏های رحمانی، ص 34.
21. بحارالانوار، ج 74، ص 394.
22. مستدرک الوسائل، ج 9، ص 54.
23. همان، صص 55 و 56.
24. بحارالانوار، ج 71، ص 387.
25. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 60.
26. سیره ابن هشام، ج 4، ص 32.
27. انساب الاشراف، ج 2، ص 385.
28. نهج ‏البلاغه، نامه 46.
29. غررالحکم و دررالکلم، ج 2، ص 158.
30. اصول کافی، ج 2، ص 120.
31. الغارات، ص 127.

 

سیره نظامی پیامبر اکرم (ص)
چکیده: پیامبران از طرف خداوند مأمور به هدایت مردمند و برای این که مردم را به سوی خداوند متعال هدایت کنند نیازمند به تشکیل حکومت در جامعه هستند. زیرا با تشکیل حکومت قدرت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی به دست آنها می‌افتد و در سایه این قدرت به آسانی می‌توانند این وظیفه الهی را انجام دهند.
پیامبر گرامی اسلام (ص) نیز در ابتدا مأمور بود که این هدایت را بدون جنگ و خون ریزی انجام دهد اما چون مشرکان دست از لجاجت خود بر نداشتند و تصمیم گرفتند با پیامبر بجنگند، وی نیز در مقابل آنان به دفاع پرداخت. پس جنگ از طرف پیامبر دفاعی است نه تهاجمی.
رسول خدا (ص) در این جنگ‌ها از شیوه‌هایی استفاده کردند که در زمان خود بی نظیر بود. این اصول هم اکنون نیز مورد استفاده قرار می‌گیرد. در این مقاله برآنیم که ویژگی‌های برجسته این فرمانده بی نظیر و هم چنین تاکتیک‌هایی که در نبردها بکار می‌بردند را بیان کنیم.
به این امید که سیره نظامی پیامبر خدا (ص) سر مشق مدافعین و پاسداران اسلام قرار گیرد.
مقدمه.
محمد بن عبدالله (ص) یک پیامبر بود و مأموریّت هدایت انسانها به سوى خداوند متعال را بر عهده داشت. وی بسیار علاقه‏ داشت که مردم از گمراهى رهایى یابند و به راه راست درآیند و در این راه رنج بسیار برد و مشقت‌های زیادی را تحمل کرد. پیامبر رحمة للعالمین، آمده بود که مردم را با شیوه‏اى منطقى وعقل پسند متقاعد کند که دست از بت پرستی و شرک بردارند و به خداوند یگانه ایمان بیاورند. او با هیچ کس دشمنى نداشت، دنبال مقام نبود، قصد تصرف سرزمینى را نداشت و از قبیله، مردم یا نژادى خاص طرفدارى نمى‏کرد بلکه آمده بود همگان را متوجه خداوند کند و مشعل خاموش دین را روشن کند. با این حال دعوت صمیمانه رسول خدا (ص) در آغاز بى‏جواب ماند، سران قریش به مخالفت برخاستند. وابستگى شدید مردم به بت‌ها سدّ راه توحید شد. دانشمندان یهود و نصارا از راه حسادت وارد شدند و نتیجه آن شد که پیامبر خدا (ص) ناخواسته وادار به جنگ گردید. وقتى مخالفان، زبانى جز زبان زور و اجبار نمى‏دانستند، پیامبر نیز دست به شمشیر برد، اما نه شمشیر برای جهانگشایى. آن حضرت زمانى به اقدام نظامى و خشونت‏آمیز دست مى‏زد که کار با خرد و منطق پیش نمى‏رفت. او براى مداواى درد جهل، ابتدا داروى پند و موعظه، بشارت و انذار را مى‏آزمود و زمانی که هیچ کدام مؤثر نبود، درمان را با جراحی و داغ به پایان مى‏برد.
هر چند رسول گرامی خدا (ص) پیامبر و با وحى در ارتباط بود، اما نبردهای وى رنگ بشرى داشت. او با شیوه‌ی معمول روزگار خویش مى‏جنگید، هر تدبیرى که لازمه‌ی جنگ بود مى‏اندیشید و از ابزار و ادوات جنگى استفاده مى‏کرد، زمانی در جنگ پیروزمى‏شد و گاهی شکست مى‏خورد. چون بنا نبود که کار رسالت از راه وحی (غیر عادى) پیش برود. بناى خداوند این بود که مسلمانان در این جنگ‌ها شرکت کنند تا شجاع از ترسو و پایدار از فراری و مجاهد از منافق بازشناخته شود. خداوند مى‏خواست پیروان پیامبراسلام را همانند پیروان ادیان گذشته آزمایش کند و به هر کسى هر آنچه را که لیاقت آن است بدهد.
سیره در لغت و اصطلاح.
«سیره» در لغت بر وزن فِعله به معنای نوع و کیفیت رفتن است. (2) اما سیره در اصطلاح مورخان صدر اسلام به معنای احوال و تاریخ زندگی پیامبر بوده است. (3) استاد مطهری در معنای سیره چنین توضیح می‌دهد: سیره‏ی پیغمبر، یعنی سبک پیغمبر، روشی که پیغمبر در عمل و روش برای مقاصد خودش به کار می‌برد ...(4).

ویژگی‌های برجسته فرماندهی پیامبر اکرم (ص).
1. شجاعت‏
پیامبر اسلام فردى شجاع بود و شجاعت در تمام صحنه‌های زندگى او دیده مى‏شود. زمانى که مشرکان مکه رسول خدا (ص) را پیوسته تهدید مى‏کردند و آزار مى‏دادند، یک تنه در مقابل همه‌ی آنان ایستاد. وقتى هم به مدینه آمد و حکومت اسلامى تشکیل داد، مخالفان خود را با دیده تحقیر نگاه کرد و در انجام کارهاى نظامى براى گسترش و تثبیت حکومت لحظه‏اى درنگ نکرد. از نشانه‏هاى شجاعت آن حضرت رو در رو شدن با دشمن با نیروی اندک بود. به گواه تاریخ تقریباً در تمام جنگ‌ها تعداد نیروهای اسلام از سپاه دشمن کمتر بود، در عین حال در بیشتر جنگ‌ها پیروزى با مسلمانان بوده است.
شجاعت رسول خدا (ص) را کسى مثل حضرت على (ع) تأیید مى‏کند که خود سلحشورترین و شجاع‌ترین رزمنده اسلام‏است. آن‏حضرت در سخنى فرموده‏است: «کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَیْنا به رسول اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه، فَلَمْ یَکُنْ أَحَدٌ أَقْرَبَ إِلَى الْعَدُوِّ مِنْهُ»؛ (5) هنگامى که نبرد سخت مى‏شد، به رسول خدا (ص) پناه مى‏بردیم و هیچ کس از او به دشمن نزدیکتر نبود.
در جنگ احزاب بر اثر زیادى دشمن و فشار جنگ دل‌ها به شدت لرزید، ترس و هراس بر همه‏ جا سایه افکند و بیشتر مردم نگران بودند، به ویژه زمانى که خیانت و پیمان‏شکنى یهودیان بنى‏قریظه آشکار شد، ترس و نگرانى مردم افزایش یافت. با این حال، رسول خدا (ص) هرگز نگران نشد و ترس به او راه نیافت. ایشان پیوسته در فعالیت بود و شب و روز براى پیشبرد جنگ مى‏کوشید. نظارت بر یک جبهه گسترده با امکانات بسیار اندک کار بسیار دشوارى بود و رسول خدا (ص) با شجاعت بى‏ نظیرش این کار مهم را به انجام رسانید و دشمن را فرارى و سرافکنده ساخت.
2. بنیّه نیرومند.
پیامبر خدا (ص) بسیار قوى و تندرست بود. با آنکه شب‌ها پیوسته در حال عبادت بود و اندکى مى‏خوابید، روزها با نشاط کامل فعالیت مى‏کرد راه‌های طولانی را همانند افراد زیر فرمانش مى‏پیمود، با آنکه وظیفه حساس و خطیر فرماندهى را به عهده داشت، در انجام کارهاى دشوار شرکت مى‏کرد، گاهى در جنگ‌ها زخم‌های عمیق برمى‏داشت، با این وجود سپاه اسلام را هدایت مى‏کرد بى‏آنکه سستى و رخوتی در او دیده شود. (6).
3 . شخصیت و نفوذ.
رسول خدا (ص) شخصیتى برجسته داشت. یارانش احترام فوق العاده‏اى براى او قائل بودند و از معنویت آن حضرت تأثیر می‌گرفتند. کافران قریش در واقعه حدیبیه عروة بن مسعود را فرستادند تا با آن حضرت گفتگو کند. او که فرد دنیا دیده‏اى بود، از شخصیت و نفوذ معنوى پیامبر خدا (ص) به شگفت آمد، از این رو وقتى پیش قریش آمد چنین گفت: من نزد قیصر و کسرى، امپراتوران روم و ایران و همچنین پادشاه حبشه رفته‏ام، اما هیچ پادشاهى را ندیده‏ام که به اندازه محمّد در پیروانش نفوذ داشته باشد. آب وضویش را نمى‏گذارند بر زمین بریزد و براى تبرک هر قطره آن را مى‏برند. اگر تار موئى از سر و صورت او بیفتد فورا آن را از زمین برداشته حفظ می‌کنند و اینان هرگز او را با چیزى عوض نخواهند کرد. (7).
با آنکه پیامبر (ص) متواضع و مهربان بود و یارانش را خیلی دوست داشت، کسى را یاراى آن نبود که زیاد به چهره مبارکش نگاه کند، با ایشان بلند سخن بگوید یا او را در اجراى تصمیم‌هایش به تردید بیندازد. با آنکه در جاهاى لازم با یاران خویش به مشورت مى‏پرداخت ولى آنان هرگز به این فکر نیفتادند که در اراده پیامبر تأثیر بگذارند، بلکه با کمال ادب و فروتنى پیشنهاد خود را مطرح مى‏کردند که در صورت درست بودن مورد پذیرش حضرت قرار مى‏گرفت و کسی روی نظر خود اصرار نمی‌کرد.

4 . فرمان‌های صریح و روشن‏
از ویژگی‌های برجسته‌ی فرمانده آن است که در شرایط مختلف جنگ سریع تصمیم بگیرد و در عین حال فرمان‌هایی که صادر مى‏کند معقول، روشن و دور از هر ابهامى باشد. این امر باعث مى‏شود که رزمندگان به درستى دستورها اعتماد کنند و در اجرایش به خود تردیدى راه ندهند. طبیعى است که فر مان هاى بى‏موقع و بی جا یا مبهم و نادرست، نیروها را دچار سردرگمى مى‏کند و اوضاع میدان جنگ را به هم مى‏زند.
ابلاغ دستورهاى درست و روشن نیاز به دو عامل دارد: اول نیروى عقل و تدبیر، دوم اطلاعات درست از چگونگى میدان جنگ و وضعیت دشمن. در قوت عقل و نیروى تدبیر پیامبر خدا (ص) کسى تردید ندارد و حضرت این موهبت خدایى را به حد کمال دارا بود. اطلاع از وضع دشمن نیز امرى بود که از همان روزهاى اوّل رویارویى با نیروهاى قریش مورد توجه رسول خدا (ص) بود. آن حضرت پیوسته تلاش مى‏کرد که آخرین اطلاعات از وضعیت نیروهاى دشمن را در اختیار داشته باشد و در تمام نبردها قبل از هر کارى به کسب خبر و اطلاعات مى‏پرداخت.
هنگام رویارویى با دشمن مثل نبردهاى بدر، احد، خندق و دیگر نبردها نخستین گام حضرت این بود که اطلاعات مورد نیاز را از دشمن کسب کند. این دو عامل یعنى نیروى عقل و آگاهى از وضع دشمن براى پیامبر (ص) این امکان رافراهم مى‏آورد که فرمان‌های نظامى را به موقع و در نهایت روشنى صادر کند. وقتى گفت و گوى آن حضرت را در جنگ احد با تیراندازانى که حفاظت از جبهه پشت رزمندگان اسلام را به عهده داشتند، بررسی مى‏کنیم به آسانى می‌فهمیم که آن حضرت چقدر به اهمیت نظامى آن نقطه آگاه بود چقدر به رزمندگان تأکید کرد که محل مأموریت خود را ترک نکنند، گویا حضرت به روشنى مى‏دید که آنان با مشاهده شکست اولیه دشمن، محل را ترک خواهند کرد. از این رو تأکید ورزید که حتى اگر دشمن را در حال شکست و فرار هم دیدید، سنگرها را ترک نکنید. (8).
5 . آرامش‏
لیاقت و شایستگى یک فرمانده نظامى در هنگام حوادث ترسناک بروز مى‏کند. کسی که از سختى جنگ به هراس نمى‏افتد و بر اعصابش تسلط دارد، موج حوادث را نیز از سر مى‏گذراند و کسی که در وقت ترس وبیم، آرامش خود را از دست مى‏دهد، دستخوش امواج شده، راه به ساحل پیروزى نخواهد برد.
پیامبر گرامی اسلام (ص) آرامش بى‏مانندی داشت و در سخت‏ترین شرایط جنگ بر اعصابش مسلط بود. هرگز کسى ایشان را سراسیمه و آشفته ندید یا فرمانى را از روى بى‏حوصلگى صادر نکرد. وقتى در جنگ خندق خیانت یهود آشکار شد، حضرت با کمال آرامش و خونسردى رفتار کرد. ابتدا کار احزاب را یکسره ساخت و بعد به سراغ بنى‏قریظه در مدینه رفت. در جنگ احد در حالى که چندین زخم کارى به تن داشت و صورتش خون آلود بود، ابوسفیان پیشنهاد کرد که وعده‏گاه سال آینده جنگ، محل بدر باشد، پیامبر (ص) با نهایت آرامش آمادگى خود را اعلام کرد و زمانى که دشمن شعارهاى شرک‏آمیز مى‏داد، حضرت دستور فرمود: با شعارهاى توحیدى به آن‌ها پاسخ دهند تا به آنان بفهماند که این ناکامى اندک، تزلزلى در اراده حضرت ایجاد نکرده است. (9).
6 . روان شناسى و شناخت استعدادها.
پیامبر (ص) نیروهاى زیر فرمانش را به خوبی مى‏شناخت و از لیاقت و میزان‏ کارآیى آنان آگاهى کامل داشت. روان شناسى نیروها به حضرت این امکان را مى‏داد که به افراد، وظیفه‏اى در خور توان و شایستگى آن‌ها بدهد و کارى خارج از اندازه توان بر عهده کسى نگذارد.
حسان بن ثابت، شاعرى توانا وچیره دست بود، اما قدرت شرکت در جنگ را نداشت. (10) رسول خدا (ص) از این موضوع اطلاع داشت هرگز او را به میدان جنگ نفرستاد و تنها از قریحه و ذوق سرشار او علیه دشمن استفاده مى‏کرد. تعدادى از نو مسلمانان مکه در جنگ حنین شرکت کردند، وقتى نوبت تقسیم غنیمت‌ها رسید، حضرت که مى‏دانست آنان بیشتر به انگیزه کسب غنیمت به جنگ آمده‏اند، همه اموال را میان آن‌ها تقسیم کرد. در مقابل، انصار نگران آن بودند که پیامبر (ص) در مکه بماند و به مدینه نرود. در همان مجلس چنین اعلام کرد: شما خشنود باشید که اموال از آن مکیان باشد و پیامبر همراه شما باشد. با شنیدن این خبر شادى از انصار برخاست و غنیمت‌ها را به کلی از یاد بردند.
روز جنگ احد شمشیرى را به دست گرفت و پرسید چه کسى حق این شمشیر را ادا مى‏کند؟ چند نفر از جنگجویان اعلام آمادگى کردند، ولى پیامبر (ص) شمشیر را به آنان نداد تا آنکه «ابو دجانه» برخاست و گفت: حقش چیست اى رسول خدا، فرمود: اینکه آن قدر به دشمن بزنى تا کج شود و آن گاه شمشیر را به ابودجانه داد. (11).
7 . محبت متقابل‏
رسول خدا (ص) نسبت به رزمندگان اسلام محبّت و مهربانی داشت و در رفع گرفتاری‌های معنوى و مادى آنان مى‏کوشید. رزمندگان اسلام پس از جنگ موته فرارى تلقى شده، مورد نکوهش مردم قرار گرفتند و پیامبر خدا (ص) آن‌ها را از این تهمت برى دانست و از یکایک آنان دلجویى کرد. در جنگ خندق براى آنکه از فشار جنگ بر مسلمانان بکاهد با یکى از قبیله‏هاى مهاجم وارد گفتگو شد، هر چند مسلمانان خود به این کار رضایت‏ندادند.
مجاهدان اسلام نیز در مقابل، رسول خدا (ص) را دوست مى‏داشتند و در هنگام خطر، جان خود را سپر ایشان مى‏ساختند. در جنگ احد سپاهیان دشمن حلقه محاصره را خیلی تنگ کردند و از هر سوى به جانب حضرت تیر مى‏افکندند. در این میان تعدادى از مسلمانان (حضرت علی) علیه السلام و طلحة بن عبیدالله به دفاع از آن حضرت برخاسته تا دفع خطر از ایشان جانانه جنگیدند. در پایان همین جنگ، یکى از زنان مسلمان که چند تن از عزیزانش به شهادت رسیده بودند، وقتى خبر سلامتى پیامبر خدا (ص) را شنید، بسیار شادمان شد. (12).
بهترین نمونه دوستى متقابل رسول خدا (ص) و یارانش در رفتار ابوذر با ایشان دیده مى‏شود. ابوذر در جنگ تبوک از سپاه عقب ماند. پس از سه روز خسته و تشنه به مسلمانان پیوست. رسول خدا (ص) که از دیدارش شادمان بود، دستور داد سیرابش کنند، اما با کمال تعجب دید که ابوذر مشکى آب به همراه دارد. فرمود: آب دارى و تشنه‏اى؟ گفت: آرى پدر و مادرم فدایت. به صخره‏اى رسیدم که روى آن آبى گوارا و خنک یافتم. با خود گفتم: این را نمى‏نوشم تا حبیبم رسول خدا (ص) از آن بنوشد. (13).
8 . دوراندیشى‏
رسول خدا (ص) بسیار دور اندیش بود و مسائل نظامى را با دیدگاه سیاسى، تحلیل و ارزیابى مى‏کرد. ابتدا همه احتمال‌ها را مورد بررسى قرار مى‏داد و سپس تصمیم مى‏گرفت.
در جریان حدیبیه با وجود آنکه بیشتر مسلمانان با قرار صلح مخالف بودند، حضرت که آینده کار را روشن و موفقیت‏آمیز ارزیابى مى‏کرد، آن را پذیرفت. تاریخ اسلام، درستى نظر ایشان را تأیید کرد و معلوم شد که تصمیم حضرت پس از سنجیدن همه جنبه‏ها گرفته شده است. آن حضرت در فتح مکه چنان عمل کرد که هیچ گونه درگیرى شدید و خشونت‏آمیز و گسترده‏اى پیش نیاید و چنین هم شد.
پیامبر خدا (ص) هنگام اعزام سپاه، در طول راه و در اردوگاه‌ها چنان با هوشیارى و دور اندیشى رفتار مى‏کرد که حتى یک بار هم از سوى دشمن مورد تهاجم غافلگیرانه واقع نشد در حالى که پیوسته دشمن را غافلگیر مى‏کرد و با حرکت‌های مانورى و نمایشى او را به اشتباه مى‏انداخت.
?9 . مساوات با رزمندگان‏
پیامبر بزرگوار اسلام در زندگى عادى و در زندگى جنگى، امتیاز ویژه‏اى براى خویش قایل نبود، جز آنچه که رهبرى و فرماندهى اقتضا مى‏کرد. در مسیر جنگ بدر تعداد مرکب‌های سوارى مسلمانان اندک بود و به ناچار هر چند نفر از یک شتر استفاده مى‏کردند. آن حضرت نیز چنین کرد و با حضرت على (علیه السلام) و یک نفر دیگر به نوبت یک شتر را سوار مى‏شدند. دو شریک رسول خدا (ص) پیشنهاد کردند که پیاده بروند و ایشان سوار باشد، اما نپذیرفت و فرمود: شما از من نیرومندتر نیستید و من از شما به پاداش بى‏نیازتر نیستم.
گرسنگى در جنگ خندق به مسلمانان بسیار فشار مى‏آورد. هیچ وقت دیده نشد که رسول خدا (ص) غذاى بهتری بخورد یا از غذاهاى موجود سهم بیشترى به خود اختصاص دهد، چه بسا که یارانش را ترجیح مى‏داد و غذا و لباس خوب را به آنان ایثار مى‏کرد. روشن است که این رفتار در روحیه رزمندگان اسلام بسیار مؤثّر مى‏افتاد و آنان را به ایثار و فداکارى تشویق مى‏کرد. (14).

شیوه‌های نظامی پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله وسلم)
1 . شرکت در جنگ‏
پیامبر خدا (ص) در بیشتر جنگ‌ها شرکت داشت و فرماندهى جنگ‌های بزرگ و سرنوشت ‏ساز مثل بدر، احد، خندق، فتح مکه، حنین و تبوک بر عهده خود آن حضرت بود. حضور پیامبرخدا (ص) در میدان جنگ مایه دلگرمى رزمندگان اسلام مى‏شد، به ویژه آنکه حضرت همچون دیگر جنگجویان در سختی‌های جنگ سهیم بود. با این وجود، شأن و مقام فرماندهى خویش را در هر موقعیتى حفظ مى‏کرد. به منظور فرماندهى و پیشبرد کار جنگ، مکان ویژه‏اى را اختیار مى‏کرد و به هدایت رزمندگان مى‏پرداخت.
با آنکه رسول خدا (ص) شجاعتى بى‏مانند داشت، اما اغلب، کار از پاى درآوردن دشمن را به عهده رزمندگان اسلام مى‏گذاشت حضرت جز در وقت ضرورت دست به شمشیر نمى‏برد و چون کوه استوارى بود که به گفته امیرمؤمنان على (ع) وقتى کا رجنگ سخت مى‏شد، رزمندگان اسلام به او پناه مى‏بردند. (15).
2 . سعى بر کاهش تلفات‏
پیامبرگرامى اسلام (ص) سعی می‌کرد تا در نبردها کم‌ترین تلفات جانى و مالى را داشته باشند. تعرض به غیر نظامیان و ویران ساختن آبادیها به وسیله فاتحان همیشه معمول بوده و هست، اما پیامبر خدا (ص) چنین نمى‏کرد و به رزمندگان اجازه غارت و چپاول نمی‌داد. براى نمونه، یهودیان خیبر از سرسخت‏ترین دشمنان اسلام بودند. وقتى پیامبر خدا (ص) بر آنان پیروز شد، اجازه داد که در مزارع به کشت و کار پرداخته، مقدارى از درآمد را به حکومت اسلامى بدهند، در حالى که قدرت داشت، همه آن‌ها را با خاک یکسان کند. وقتى حضرت سپاهى را براى جنگ اعزام مى‏کرد به آن‌ها سفارش‌هایی مى‏کرد که همه حکایت از رعایت موازین انسانى در جنگ مى‏کند. (16).

3 . تکیه بر نیروهاى خودى‏
اعتقاد به خداوند و ایمان به یگانگى او و نیز اخلاص در کار از شرایط اولیه مجاهدان اسلام بود. رسول خدا (ص) در سخت‏ترین شرایط حاضر نبود نیروهاى مشرک را در جنگ شرکت دهد. در مواردى مشرکان به پیامبر (ص) پیشنهاد همراهى در جنگ را مى‏دادند، اما حضرت تنها به این دلیل که آن‌ها مشرک هستند، از قبول آن خوددارى مى‏کرد. (17) و مى‏فرمود: در جنگ با مشرکان از مشرکان کمک نمى‏گیریم. زیرا پیامبرخدا (ص) که براى برانداختن شرک و بت‏پرستى مى‏جنگید، چگونه مى‏توانست از مشرکان کمک بگیرد. از طرفی مشرکان قابل اعتماد نبودند، چه بسا در گرماگرم جنگ به هم‏کیشان خود مى‏پیوستند و از پشت به سپاهیان اسلام خنجر مى‏زدند.
4 . رعایت اصول نظامى‏ و مخفی کاری.
پیامبر خدا (ص) در تمام مراحل جنگ همه‌ی اصول نظامى را رعایت مى‏کرد به نظم و انضباط نظامیان اهمیتى ویژه مى‏داد، بر کیفیّت نیروهاى زیر فرمان خود نظارت مى‏کرد و از شرکت‏ افرادى که ‏توان رزمى لازم را نداشتند جلوگیرى‏ مى‏نمود، بر اجراى دستوراتش نظارت کامل داشت. وقتى آماده باش اعلام مى‏شد کسى حق نداشت بدون اجازه محل مأموریتش را ترک کند. آن حضرت به ویژه بر حفظ اسرار تأکید مى‏ورزید و بسیار مراقب بود که اسرار نظامى مسلمانان فاش نشود. بسیار اتفاق مى‏افتاد که پیامبر خدا (ص) مقصد حرکت را اعلام نمى‏کرد و در مواردى راه‌های مدینه را زیر نظر مى‏گرفت که اخبار و اطلاعات به‏ دشمن نرسد. (در فتح مکه) و همچنین مانند نامه ای‌ای که به عبدالله بن جحش سپرد، در چرم خولانی پیچید و به وی فرمود: «پس از آن که دو شب راه پیمودی، نامه را باز کن و به آنچه در آن نوشته‌ام، عمل کن.».
پیامبر خدا (ص) در حالى که خود بسیار مراقب بود که اطلاعات نظامى به دست دشمن نرسد، پیوسته جاسوسانى (مأموران اطلاعاتی) را در سپاه دشمن نگه مى‏داشت. در شهر مکه افرادى بودند که اطلاعات کامل و دقیق دشمن را به ایشان مى‏رساندند و همچنین آن حضرت کسانى را مأمور مى‏کرد تا در طول راه همراه دشمن حرکت کنند و رفتارشان را گزارش کنند. (18).
5 . استفاده از تجهیزات نظامى‏
رسول گرامی اسلام از همه ابزار و ادوات نظامى آن روزگار استفاده مى‏کرد. او خود از زره، استفاده می‌کرد و یراق بر مى‏گرفت، وجود تجهیزات نظامى را براى رزمندگان اسلام ضرورى مى‏دانست و از منجنیق و دبابه (در غزوه طائف) (19) که از ابزار پیشرفته نظامى آن روزگار بود استفاده مى‏کرد، علاوه بر تجهیزات نظامى به ایجاد موانع نظامى و استفاده از موقعیت‌های جغرافیایى در وقت جنگ اهمیت ویژه‏اى مى‏داد و از پیشنهادهاى مفید و کارساز استقبال مى‏کرد، مثل کندن خندق (به پیشنهاد سلمان فارسی) در جنگ احزاب یا تغییر موضع در جنگ‌های بدر و خیبر. (20).
6 . جنگ در سرزمین دشمن‏
پیامبر خدا (ص) تا آنجا که ممکن بود سعی می‌کرد دشمن را در سرزمین خودش گرفتار کند به اصطلاح در میدان حریف بازى مى‏کرد. این کار فایده‏هاى زیادى داشت که به‏ چند مورد آنان اشاره مى‏کنیم:
1. قدرت نظامی مسلمانان را به دشمنان نشان می‌داد.
2 .دشمنان را از طمع به نابودى اسلام باز مى‏داشت و در آنان ایجاد ترس مى‏کرد.
3. قلمرو حکومت ‏اسلامى از تاخت و تاز دشمن و خرابی‌های ناشى از آن در امان بود.
4. غیر نظامیان دچار خسارت و صدمه نمى‏شدند.
5. نشاط روحى و آمادگى رزمى رزمندگان اسلام را حفظ مى‏کرد. (21).
7 . بازگذاشتن باب گفتگوى سیاسى‏
یکى از نشانه‏هاى بارز و روشن جنگ طلب نبودن پیامبر خدا (ص) بازگذاشتن باب مذاکره سیاسى بود. به گواه تاریخ، ایشان با سرسخت‏ترین دشمنان خود یعنى ابوسفیان روابط سیاسى خود را قطع نکرد، خود یا فرستاده‏هاى او را به حضور مى‏پذیرفت به نامه‏ها یا پیام‌هایش پاسخ مى‏داد و درباره مسائل سیاسى- نظامى با او گفتگو مى‏کرد، حتى در روزهاى جنگ نیز همین روش ادامه دارد. از جمله در جنگ احزاب با قبیله غطفان وارد گفتگو شد تا شاید آنان را از جنگ منصرف کند. هنگام محاصره بنى‏قریظه پیوسته با آن‌ها در حال گفتگو و مذاکره سیاسى بود تا شاید بتواند آنان را وادار به تسلیم کند و جنگى درنگیرد. چیزى که باعث شد مکه بدون خونریزى فتح شود، همین روحیه و شیوه پیامبر خدا (ص) بود. ابوسفیان با پاى خودش نزد مسلمانان آمده بود و هیچ مانعى براى کشتن او وجود نداشت. حتى یکى از مسلمانان چنین پیشنهادى را هم داد، ولى رسول خدا (ص) او را امان داد تا در میان سپاه اسلام گردش کند و قدرتمندى آنان را ببیند و در نتیجه فکر مقاومت در مقابل آن‌ها را از سر بیرون کند. (22).
8 . موقع شناسى‏ (زمان شناسی).
شتابزدگی و عجله در شیوه نظامى پیامبر خدا (ص) دیده نمى‏شد. حضرت هیچ کارى را جز در زمان مناسب انجام نمى‏داد و بسیار موقع شناس بود. وقتى خبر کشته‏ شدن قاریان قرآن را در واقعه بئر معونه شنید، بسیار متأثر شد، ولى چون زمان را مناسب ندید گرفتن قصاص‏ خون آنان را به بعد موکول کرد. در صلح حدیبیه بیشتر مسلمانان میل به جنگ داشتند، ولى آن حضرت با تمام مشکلاتى که به دنبال داشت، به آن رضایت نداد. در همان شرایط و موقعیت از آنان بیعت رضوان گرفت که از فرمانش سرپیچى نکنند و از این کار در شرایط حساس جنگ «حنین» بهره گرفت. (23).
9 . مشورت‏
رسول گرامی اسلام در جنگ‌ها با فرماندگان سپاه مشورت مى‏کرد و نظرشان را درباره مسائل مختلف جنگ می‌پرسیدند. این کار فرمایشى نبود، بلکه به نظر آنان احترام مى‏گذاشت و آن را به کار مى‏بست.
اخلاق رسول خدا (ص) مطابق با قرآن بود و عمل او مشورت، شوری و مشورت در قرآن در کنار انفاق و نماز، به عنوان یکی از ویژگی‌های اساسی انسان رشد یافته، مطرح شده است:
«وَالِّذینَ اَسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ اَقامُوا الَّصلاةَ وَ اَمْرَهُمْ شُوری بینه‌ام وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ *وَالَّذینَ اِذا اَصابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنْتَصِرُون.»؛ (24) و کسانى که دعوت پروردگارشان را اجابت کرده و نماز را برپا مى‏دارند و کارهایشان به صورت مشورت در میان آن‌هاست و از آنچه به آن‌ها روزى داده‏ای‌ام انفاق مى‏کنند *و آنان که چون ستمى به آن‌ها رسد انتقام مى‏گیرند.
هر قومی که در کارهایشان با یکدیگر مشورت کردند به بهترین راه‌های موجود دست یافتند. از نظر رسول گرامی اسلام (ص) جامعه‏ای که در آن سنت مشورت نیست و رهبران خود سر و مستبد و توانگران تنگ نظر دارد، حق زندگی ندارد. زیرا نبودن سنت مشورت در جامعه شخصیّت افراد را از بین می‌برد و رشد اندیشه‏ها و فرهنگ را متوقف می‏سازد. این مطلب در حدیث نبوی چنین آمده است : «إِذَا کَانَ أُمَرَاؤُکُمْ خِیَارَکُمْ وَ أَغْنِیَاؤُکُمْ سُمَحَاءَکُمْ وَ أَمْرُکُمْ شُورَى بَیْنَکُمْ فَظَهْرُ الْأَرْضِ خَیْرٌ لَکُمْ مِنْ بطن‌ها وَ إِذَا کَانَ أُمَرَاؤُکُمْ شِرَارَکُمْ وَ أَغْنِیَاؤُکُمْ بُخَلَاءَکُمْ و لَم یَکُن أَمْرُکُمْ شُورَى بَیْنَکُمْ فَبَطْنُ الْأَرْضِ خَیْرٌ لَکُمْ مِنْ ظَهْرِهَا»؛ (25) هرگاه زمامداران شما نیکان و توانگران شما سخاوتمندانتان باشد و کارهایتان به مشورت انجام شود در این موقع روی زمین از زیر زمین برای شما بهتر است (و شایسته حیات و بقا هستید)؛ ولی اگر زمامدارانتان بدان و توانگرانتان بخیلان باشند و کارها با مشورت انجام نشود، در این صورت زیر زمین از روی آن برای شما بهتر است.
رسول اکرم (ص) به خوبی نشان دادند که یکی از عوامل موفقیت در پیشبرد اهداف اسلامی، مشورت است. رسول خدا (ص) نشان داد، با مشورت و رعایت مبانی و اصول مدیریت می‌شود جامعه را در موقعیت‏های حساس و بحرانی به سلامت اداره کرد و خود سری و خود نظری را که از بزرگ‌ترین آفت‌های اجتماعی و فرهنگی است از ساحت اجتماع دور ساخت.
رسول خدا (ص) در امور مختلف مشورت می‏کرد و سپس تصمیم می‏گرفت و عمل می‏کرد. البته مشورت پیامبر اکرم (ص) در امور مربوط به خدا و رسولش که حکم صریح داشت و به عنوان نص ارائه می‏شد، تحقق نمی‌یافت، بلکه مشورت‌ها در امور مربوط به جامعه صورت می‌گرفت. (26).

نمونه‏هایی از مشورت‌های نبی اکرم (ص)
الف ـ مشاوره در امور نظامی
1 . مشورت در جنگ بدر.
پیامبر اکرم (ص) در نبرد بدر در سه مرحله با اصحاب خود مشورت کردند :
الف. درباره‌ی اینکه آیا با قریش بجنگند یا نه؟ ابتدا ابوبکر بیان کرد : سران قریش و دلاوران در این نبرد شرکت دارند و ما آمادگی کامل برای جنگ با آنان را نداریم. پیامبرخدا (ص) دستور داد : بنشین، بعد عمر بلند شد و همان صحبت ابوبکر را تکرار کرد. پیامبر خدا (ص) فرمود : بنشین. سپس مقداد بلند شد و گفت: ای رسول خدا (ص) قلوب ما با شما است آنچه را خدا به شما دستور داده، همان را انجام بده، ما نیز در رکاب شما جنگ می‌کنیم. پیامبرخدا (ص) خوشحال گردید و در حق او دعا کرد. (27) در پایان سعدبن معاذ انصاری برخاست و گفت : ای پیامبرخدا (ص) ما به تو ایمان آورده‌ایم هر چه شما تصمیم بگیرد ما از شما اطاعت می‌کنیم؛ و از روبرو شدن با دشمن نمی‌ترسیم ما را به فرمان خداوند به هر نقطه‌ای که صلاح است روانه کن. پیامبرخدا (ص) بلافاصله فرمان حرکت صادر کرد و فرمود: حرکت کنید، بشارت باد به شما که ...(28).
ب. پیامبر خدا (ص) درباره‌ی محل اردوگاه که کجا باشد نیز مشورت کردند. نظر حباب بن منظر مورد تأیید قرار گرفت.
ج. رسول خدا (ص) در مورد چگونگی برخورد با اسیران بدر نظر خواست، بعضی کشتن آنان را ترجیح دادند و بسیاری آزادی آنان را در قبال پرداخت فدیه مطرح کردند. پیامبر با گروه دوم موافقت کرد. (29).
2 . مشورت در جنگ احد.
پیامبرگرامی اسلام (ص) در به اره ی روش مبارزه در جنگ احد که در داخل شهر بمانند و به ایجاد استحکامات دفاعی بپردازند و یا در بیرون شهر اردو بزنند و جلوی هجوم دشمن را بگیرند به مشورت پرداخت. در نتیجه، پیامبر خروج از شهر را بر قلعه داری و جنگ تن به تن در مدینه ترجیح داد و پس از تعیین شیوه دفاع به خانه رفت و زره به تن کرد. (30).
3 . مشورت در جنگ احزاب.
زمانی که رسول خدا (ص) توسط جاسوسان از نقشه نظامی احزاب بر ضد اسلام اطلاع یافت جلسه شورا تشکیل داد. که در خارج مدینه آرایش جنگی بگیرد یا داخل شهر به دفاع بپردازد. پس از تبادل نظر، بر این شدند که کوه «سلع» را تکیه گاه قرار داده و در پیشاپیش جبهه جنگ، طبق نظر سلمان فارسی خندق حفر کنند و مانع هجوم دشمن شوند. (31) رسول خدا (ص) نیز در کندن خندق همانند دیگران کلنگ به دست گرفت. (32).
4 . مشورت در جنگ خیبر.
پیامبر گرامی اسلام (ص) در مورد فتح قلعه‌ی خیبر نیز مشورت کردند و پس از بررسی زمین‌های خیبر به نظر یکی از جنگجویان و دلاوران اسلام به نام «حباب بن منذر» اتفاق کردند و جنگ را به پشت نخل‌ها منتقل کردند و در طول گرفتن خیبر، هر روز افسران و پیامبر خدا (ص) از آن جا به سوی دژها می‌آمدند و شبانگاه به ارتش باز می‌گشتند و با مشورت‌های سربازان اسلام قلعه‌های خیبر یکی پس از دیگری بدست آن‌ها فتح شدند. (33).
5 . مشورت در جنگ تبوک.
هنگامی که سپاه اسلام برای جلوگیری از حمله احتمالی ارتش روم به سرزمین تبوک رسید اثری از ارتش روم نبود. پیامبر گرامی اسلام (ص) به مشورت پرداخت که آیا پیشروی کنند یا به مدینه بر گردند. بنا به پیشنهاد اصحاب، مراجعت را - به دلیل خستگی سپاه اسلام بر اثر مشکلات زیادی که در طی راه تبوک دیده بودند - ترجیح داد. مسلمانان در این مسافرت به هدف خود، که پراکنده ساختن ارتش روم بود، رسیدند و بیم و هراس شدیدی در دل رومیان افکنده بودند. (34).
6 .پیامبر خدا (ص) در نبردهای بنی قریظه، بنی نضیر و همچنین در مورد صلح حدیبیه و فتح مکه نیز با اصحاب خویش مشورت کردند و نظر آنان را جویا شدند.
ب. مشورت در امور غیر نظامی.
پیامبر اکرم (ص) در امور غیرنظامی و غیر جنگی در عرصه‌های مختلف فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و امور فردی و خانوادگی و غیره نیز مشورت می‌کردند. این مسأله بیانگر این مطلب است که مشورت و شورا به عنوان یک امر ضروری فقط منحصر به امور نظامی نیست. بلکه اگر در همه مسائل مورد توجه قرار گیرد نتایج در خشانی در پی خواهد داشت.
برخی از مشورت‌های پیامبر (ص) در امور غیر نظامی عبارت است از :
1 . رسول خدا (ص) در مورد کسانی که به عایشه تهمت زدند، با اصحابش مشورت کرد و نظر آنان را جویا شد. از جمله کسانی که پیامبر اکرم (ص) درباره‌ی این موضوع با آنان مشورت کردند، حضرت علی (علیه السلام) و اسامه بن زید بود. اهل سنت در ذیل آیات 11-16 سوره نور که مربوط به «افک» (تهمت عظیم) است، مطالبی در به اره تهمت به عایشه آورده‌اند و به مواردی ازمشورت پیامبر اکرم (ص) با اصحاب و مشورت اصحاب با نبی اکرم اشاره کرده‌اند.
2. پیامبر اکرم (ص) درخصوص اعزام افراد برای اداره امور یک منطقه و تبلیغ و اعطای مسئوولیت به افراد به منظور مدیریت و استانداری و فرمانداری حکومت بخشی از مناطق زیر نظر خویش با اصحاب مشورت می‌کرد. یاران پیامبر نیز، با پیروی از این سنت نیکو، با پیامبر اکرم (ص) در امور مختلف به مشورت می‌پرداختند. همچنین با همدیگر نیز مشورت می‌کردند. (35).
10. حفظ یکپارچگى سپاه‏
سپاهیان اسلام با الهام از تعالیم الهی نبی اکرم انسجام، هماهنگى و یکدلى ویژه‏اى برخوردار بودند. روابط آمیخته با دشمنى و نفرت‏ آمیز روزگار جاهلیت جایش را به برادرى اسلامى داده بود. این امر کینه دشمنان و منافقان حسود را در پى‏داشت. آنان پیوسته به دنبال فتنه‏گرى و طرح مسائل اختلاف انگیز بودند، شاید بتوانند وحدت سپاه اسلام را از میان ببرند. از سوى دیگر، پیامبر خدا (ص) به عنوان پیشوایى الهى و فرماندهى نظامى به نقش یکپارچگى رزمندگان اسلام در سرنوشت جنگ، آگاهى کامل داشت. از این رو، پیوسته در حفظ یکپارچگى سپاه و جلوگیرى از بروز حوادث تفرقه‏آمیز تلاش مى‏کرد.
بروز اختلاف میان رزمندگان اسلام در زمان پیامبرخدا (ص) بسیار اندک است که این نشانه فرماندهى خردمندانه و موفقیّت آمیز آن حضرت است؛ شاید تنها مورد اختلاف میان رزمندگان اسلام جنگ بنى مصطلق بود که سپاهیان اسلام در آستانه نزاع و درگیرى قرار گرفتند. پیامبر خدا (ص) به جاى آنکه طرفین دعوا را مورد باز خواست قرار دهد، فرمان حرکت سپاه را صادر کرد و در نتیجه نزاع به کلی پایان یافت.
11. تشویق سپاهیان کارآمد.
پیامبرخدا (ص) به فرماندگان و جنگجویان شجاع و با رشادت احترام مى‏گذاشت و آنان را تشویق مى‏کرد. تشویق‌های آن حضرت همیشه معنوى بود و هرگز چهره مادت نداشت. البته ایشان از چنان نفوذ معنوى در میان رزمندگان برخوردار بود که تشویق ایشان براى آنان بالاترین افتخار به حساب مى‏آمد. تاریخ اسلام، موردى از اینکه پیامبراکرم (ص) جز با قدردانى معنوى رزمنده‏اى را مورد توجه قرار داده باشد ثبت نکرده است و این بالاترین میزان موفقیت براى یک فرمانده نظامى است که سربازانش به پاداش‌های معنوى او دلخوش باشند و براى رسیدن به کالاى دنیوى و مادى نکوشند.
12. آزادسازى اسیران‏
رسول خدا (ص) تلاش می‌کرد تا با شیوه‌های مختلف زمینه آزاد ساختن اسیران را فراهم سازد. نمونه‏هاى این کار در جنگ‌های بسیارى دیده مى‏شود. در جنگ بدر در مدت کوتاهى اسیران آزاد شدند. فدیه آنان به میزانى تعیین شد که توانگر و فقیر بتواند آزاد شود. حضرت در جنگ بنى‏مصطلق با دختر رئیس این قبیله ازدواج کرد و به دنبال آن همه اسیران به دلیل اینکه خویشاوندان همسر پیامبراکرم (ص) بودند، آزاد شدند. شاید یکى از دلایل ازدواج پیامبرخدا (ص) نیز همین بود. (36).
13 .جنگ ضربتی (برق آسا).
رسول خدا (ص) بر یورش ناگهانی (جنگ برق آسا) تأکید داشت. این نوع جنگ، در زمان و مکان مناسب صورت می‌گرفت و زمان زیادی هم نمی‌برد. بلکه به سرعت و در زمانی کوتاه انجام می‌گرفت. در این یورش ناگهانی نیرو و ساز و برگ اندکی مورد استفاده قرار می‌گرفت. این اقدام برتری کمَی نیروهای دشمن را جبران می‌کرد. در جنگ‌های بدر، خندق و حنین از این شیوه استفاده شده است. (37).
14 . جنگ روانی (وحشت انداختن در دل دشمن).
یکی از شیوه‌های مهم جنگی رسول خدا (ص) ایجاد رعب و ترس در دل دشمن بود. پیامبر در فتح مکه به لشکریان خود برای ایجاد ترس و وحشت در دل مردم شهر، دستور داد در ده هزار نقطه آتش برافروزند. این کار سبب شد مشرکان تسلیم شوند، در نتیجه مکه بدون جنگ و خونریزی فتح شد. (38).
15. ایجاد روحیه در مواقع بحرانی.
پیامبر اکرم (ص) در مواقع حساس و بحرانی به یارانش روحیه می‌داد. مانند جنگ احزاب که رسول خدا (ص) در آن شرایط سخت برای تقویت روحیه یارانش پیش گویی کرد که خداوند یمن و شام و مشرق و ایران را برای من فتح خواهد کرد. (39).
نتیجه گیری.
اساس کار انبیاء الهی هدایت انسان‌ها بود، وظیفه رسول خدا (ص) نیز هدایت مردم براساس پند، اندرز و موعظه است، اما وقتی که با سرسختى و مقابله دشمنان اسلام مواجه می‌شد، دست به شمشیر می‌برد و به دفاع از اسلام می‌پرداخت هر چند پیامبر خدا (ص) گاه از امدادهاى غیبى بهره‏مند مى‏شد، ولى نبردهای ایشان به طور کامل رنگ بشرى داشت و با ابزار و شیوه‏هاى همان روزگار صورت مى‏گرفت. پیامبر خدا (ص) خود در جنگ‌ها شرکت می‌کرد و فرمانده‌ای شجاع، دلیر، مهربان، دور اندیش وآرام بود.
پیامبر اکرم (ص) علاوه بر اینکه دارای تمام ویژگی‌های برجسته‌ی فرماندهی بودند، همه‌ی اصول نظامی را نیز رعایت می‌کردند. تمام تلاش رسول گرامى اسلام (ص) بر این مبنا بود که میزان تلفات جنگ کم باشد. پیامبر اسلام (ص) از مشرکان و کسانی که دارای انگیزه‌های مادی بودند در جنگ استفاده نمی‌کرد. پیامبر اکرم (ص) تلاش می‌کردند تا همه‌ی جنگ‌ها در سرزمین دشمن انجام گیرد. پیامبر (ص) باب گفت و گوى سیاسى را باز نگه مى‏داشت، بسیار موقع‏شناس بود و با رزمندگان اسلام مشورت مى‏کرد. در حفظ یکپارچگى سپاه مى‏کوشید و سپاهیان کار آمد را تشویق می‌کرد.

پی نوشت ها :
1. کارشناسی ارشد رشته تاریخ اسلام (مؤسسه آموزش عالی مجتهده امین اصفهان).
2. ابن منظور، لسان العرب، ج 7، ص 454 .
3. حسین، عبدالمحمدی، در آمدی بر سیره اهل بیت، مرکز بین المللی ترجمه و نشر المصطفی، 1389، ص 27.
4. مرتضی، مطهری، سیری در سیره ی نبوی، ص 53 .
5. علامه مجاسی، بحار الانوار، الوفاء بیروت - لبنان،1404، ج 16، ص 116 .
6. جمعی از نویسندگان، ارزیابى جنگ‌های پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم)، ص 127.
7. ابن هشام، السیرة النبویه، ج 2، ص 315 .
8. جمعی از نویسندگان، همان، 129 .
9. همان، ص 130 .
10. زرکلی، الاعلام، ج 2،176.
11. ابن هشام، السیرة النبویه، ج 2، ص 67 .
12. اصغر، منتظر القائم، تاریخ اسلام (تا سال چهلم هجری)،1384، ص 148 .
13. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 21، ص 216 .
14. جمعی از نویسندگان، همان، 133.
15. صبحی صالح، نهج البلاغه، شماره 9، ص 520 .
16. محمد، ری شهری، میزان الحکمة، ج 3، صص 327 - 328 .
17. محمود، شیث صالح، الرسول القائد، ص 103.
18. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج 2، ص 805- 808.
19. واقدی، المغازی، ج 3، ص 924 .
20. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 2، ص 52 .تاریخ طبری، ج 2، ص 564 . سیره ابن هشام، ج 2، ص 187 . المغازی واقدی، صص 440-480.
21. جمعی از نویسندگان، همان، ص 122.
22. اصغر، منتظر القائم، تاریخ اسلام، ص 174.
23. ابن هشام، السیرة النبویه، ج 2، ص 316.
24. سوره‌ی شوری، آیات 38 - 39.
25. علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 74، ص 141 .
26. محمد جواد، حیدری خراسانی، مشورت در سیره پیامبر، ص 16 .
27. جعفر، سبحانی، فرو غ ابدیت، بوستان کتاب قم، 1380، ج 1، ص 492.
28. همان، ص 495.
29. ابن اثیر، الکامل فی تاریخ، ج 2، صص 116- 137 .
30. همان، صص 148 - 164.
31. همان، صص 164 -184 .
32. محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، ج 2، 570.س.
33. جعفر، سبحانی، همان، ج 2، ص 245.
34. حسین، عبد المحمدی، در آمدی بر سیره اهل بیت، ص 200.
35. محمد جواد، حیدری خراسانی، همان ص 16 .
36. جمعی از نویسندگان، همان، ص 124.
37. محمد رضا، هروتر، مترجم، اصغر، قائدان، مدیریت نظامی در نبردهای پیامبر (ص).
38. اصغر، منتظر القائم، همان، ص 174 . واقدی، المغازی، سج 2، ص 815 .
39. ابن هشام، السیرة النبویه، ج 2، ص 219 . واقدی، المغازی، ج 2، ص 450 .
فهرست منابع.
1. ابن اثیر، ابوالحسن علی بن ابی الکریم، الکامل فی تاریخ، ج 2 .بیروت، دار صادر، 1385 ق.
2. ابن سعد، محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج 2. بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1405 ق.
3. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج 7 . بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1408 ق.
4. ابن هشام، عبدالملک، السیرة النبویه، ج 2 . تحقیق مصطفی السعاده، بیروت، دارالمعرفه، 1380 ق.
5. جمعی از نویسندگان، ارزیابى جنگ‌های پیامبر (ص)، تاریخ اسلام/مرکز تحقیقات اسلامی نمایندگی ولی فقیه در سپاه پاسداران، ‏ تهران: معاونت آموزش سازمان عقیدتی سیاسی وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح، 1376.
6. حیدری خراسانی، محمد جواد، مشورت در سیره پیامبر. قم، دلیل ما، چاپ سوم، 1372 .
7. ری شهری، محمد، میزان الحکمة، ج 3 . تهران، انتشارات بنیاد فرهنگی ایران، 1375 .
8. زرکلی، خیرالدین، الاعلام، ج 2. ات‍م‍ام الاع‍لام (ذی‍ل ل‍ک‍ت‍اب الاع‍لام ل‍خ‍ی‍ر ال‍دی‍ن ال‍زرک‍ل‍ی) / ن‍زار اب‍اظة؛ م‍ح‍م‍د ری‍اض ال‍م‍ال‍ح، ‏مشخصات نشر : ب‍ی‍روت : دارص‍ادر، 1999 م. = 1378.
9. سبحانی، جعفر، فرو غ ابدیت، بوستان کتاب قم، 1380، ج 1،2.
10. شیث صالح، محمود، الرسول القائد. بیروت، دار المعرفه، 1409 ق.
11. صبحی صالح، نهج البلاغه، شماره 9 . قم، دلیل ما، 1369 .
12. طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ج 2 . تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، دارالمعارث، 1381 ق.
13. عبدالمحمدی، حسین، در آمدی بر سیره اهل بیت، مرکز بین المللی ترجمه و نشر المصطفی، 1389.
14. علامه مجاسی، محمد باقر، بحار الانوار، الوفاء بیروت - لبنان،1404، ج 16، 21، 74.
15. مطهری، مرتضی، سیری در سیره ی نبوی. تهران، صدرا، 1380 .
16. منتظر القائم، اصغر، تاریخ اسلام (تا سال چهلم هجری)، تهران، 1384 .
17. واقدی، محمد بن عمر، المغازی، ج 2، 3 . تحقیق مارسدن جونز، بیروت، مؤسسه الاعلی للمطبوعات، 1409 ق.
18. ضاهر وتر، مدیریت نظامی در نبردهای پیامبر اکرم (ص) ترجمه و تحقیق : اصغر قائدان، تهران، صریر، 1374 .

 

رفتار پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با پیروان دیگر ادیان
اشاره: پاپ بندیکت شانزدهم در سخنرانى معروف و بحث انگیز خود در دانشگاه رگنزبورگ آلمان به گفتوگوى امپراطور روم، ایمانوئل با دانشمند ایرانى استناد کرده که این گفتوگو را عادل تئودور خورى تصحیح و چاپ کرده است. تعلیقه وى بر این اثر نیز مورد استناد پاپ قرار گرفته است.
تئودور خورى دانشمند مسیحى (ملکائى) اهل لبنان کوشش هاى زیادى را در راه معرفى اسلام، و فهم بهتر مسلمانان و مسیحیان از یکدیگر صورت داده است. وى پس از سخنرانى پاپ نیز بارها کوشید تا هم سخنان پاپ را توجیه و گاه تلطیف کند و هم بر باور خود به جایگاه والاى اسلام و مسلمانان و ضرورت گفتوگو و تفاهم میان پیروان این دو دین ابراهیمى تأکید کند. آنچه در پى مى آید مقاله اى است از ایشان که در مجلّه آلمانى زبان ایران زمین چاپ شده. به نظر مى رسد که طرح دیدگاه هاى همگرایانه ایشان بتواند به بازگشت فضاى گفتوگوى اسلام و مسیحیت مدد رساند.
گفتنى است که «کانون معنویت ایران» که در کشور آلمان فعالیت هاى گسترده اى دارد و عهده دار انتشار ایران زمین براى آلمانى زبان هاست، در کنفرانس بین المللى دو روزه اى در ایران در تابستان 1386 از کارنامه علمى ایشان تجلیل به عمل آورد.
مقدمه
حدود ششصد سال پس از میلاد مسیح و پس از فترتى طولانى از انقطاع وحى و نبوت، محمد بن عبدالله(صلى الله علیه وآله) مردى که به اعتراف دشمنانش امین و راستگو بود، دعوى نبوت کرد و پس از تحمل سختى هاى ده ساله موفق به تشکیل دولتى در شهر یثرب شد. ده سال زندگى سیاسى او در مکه و سیزده سال زندگش اش در مدینه، از جنبه هاى گوناگونى بررسى شده و مى شود. یکى از این جنبه ها، بررسى تعامل و مناسبات آن حضرت با صاحبان ادیان حاضر در منطقه به خصوص پس از تشکیل دولت مدینه است.
با توجه به شبهاتى که امروزه درباره اسلام و پیامبر عظیم الشأن آن مطرح شده و در مواردى تعامل رسول خدا و مسلمانان با اقلیت هاى دینى به گونه اى دشمنانه تصویر شده، تبیین روش برخورد پیامبر با کسانى که بر دین دیگرى بودند، ضرورت دارد. این شبهات و اشکالات از قدیم نیز مطرح بوده، اما امروزه به گونه اى دیگر بیان مى شود. مونتگمرى وات، از مستشرقانِ بنام، نقل مى کند که برخى از غربیان حکم سعد بن معاذ درباره بنى قریظه را وحشیانه و غیرانسانى خوانده اند. (محمد فی المدینة، ص327). دیگرى مى نویسد: «محمد(صلى الله علیه وآله) به زور متوسل شد تا عقیده خود را به مردم بقبولاند» یا «شمشیر او و قرآن دشمن تمدن و آزادى و حقیقت خواهى است.»(الاسلام و شبهات المستشرقین، ص152). این سخنان و گفته هایى از این قبیل که اسلام را به خشونت و امثال آن متهم مى کند، از نظریه پردازى بى طرفانه به دور است; زیرا کمتر نویسنده یا سخنگویى مى تواند گرایش هاى درونى و مذهبى خود را در سخن و حتى تحقیقاتش نادیده بگیرد. سعى ما در این جا بر این است که با توجه به منابع تاریخى که به دلیل تقدم و تواتر اجمالى اش ظاهراً مورد قبول مخالفان دین اسلام هم است، به بیان رفتار رسول خدا با پیروان دیگر ادیان حاضر در جزیرة العرب بپردازیم. در عین حال، به روش نقد و بررسى را در نظر خواهیم داشت و مواردى از همان گزارش هاى مشهور را که گاه مورد سوء استفاده قرار گرفته، به بوته نقد مى سپاریم.
ادیان در عصر نبوت
پیش از پرداختن به بحث بایسته است که از باورها و اعتقاداتى که در آن عصر رواج داشت و شرایط دینى اى که رسول خدا در آن به پیامبرى دین جدید مبعوث شد، آگاه شویم. اجمالا از گزارش هاى تاریخى استفاده مى شود که عده اى از مردم حجاز بر دین حضرت ابراهیم باقى ماندند و آلودگى هاى زمانه بر آنان اثر نکرد. شخص پیامبر و اعضایى از خانواده او بر این روش، که به حنفیت شهرت داشت، بودند. دومین گروه مسیحیان بودند و سومین دین که بیشترین پیروان را در جزیرة العرب داشت، یهودیت بود. مجوسیت هم ـ که قرآن آن را در کنار ادیان الهى یاد کرده است ـ گرایش تعدادى از مردم آن زمان بود. جواد على درباره تفصیل و جزئیات گرایش هاى موجود در آن دوره مى نویسد:
عرب در جاهلیت ادیان و مذاهبى بدین گونه داشت: برخى ایمان به خدا داشتند و بر روش توحید بودند و برخى ایمان به خدا داشتند، ولى بت مى پرستیدند، به گمان این که بت ها به خدا نزدیکشان مى کند. عده اى هم عبادت اصنام را مستقلا انجام مى دادند، چون تصور مى کردند آنها نفع و ضرر دارند. یهودیت و نصرانیت و مجوسیت هم در میان آنان رواج داشت. دسته اى هم اعتقاد به چیزى نداشتند; یک عده هم معتقد بودند که خدایان در زندگى دنیا مؤثرند و بعد از مرگ همه چیز از بین مى رود. با این همه، اهل اخبار مى گویند عرب بر یک دین بود. این همان حنفیت یا دین توحید است که دوباره با اسلام تجدید شد و در آن تبلور یافت. (جواد على،المفصل، ص30).[1]
علاوه بر این ادیان، در منابع تاریخى نام افرادى به چشم مى خورد که گفته مى شود پیش از ظهور اسلام، در میان عرب جاهلى به نبوت شناخته مى شدند. مقصود از اینان پیامبرانى است که ادعا مى شود که در فاصله اى نه چندان دور از ظهور اسلام به دعوت مشغول شدند وگرنه انبیاى بزرگى در این منطقه حضور داشته یا به نبوت رسیده اند. هدف، اشاره به این مطلب است که آیا این افراد رهروانى داشته اند؟ و اگر چنین است تعامل پیامبر اسلام با آنان چگونه بوده است؟
از جمله این افراد، خالد بن سنان عَبْسى است. مسعودى مى گوید که خالد در فاصله نبوت حضرت عیسى تا ظهور اسلام (دوران فترت) ظهور کرد، اما به نزدیکى زمان او به ظهور اسلام اشاره اى نمى کند. (مسعودى، مروج الذهب، ج2، ص211). از طرفى، صحابه نگاران مى گویند که پسر یا دختر خالد، رسول خدا را درک کرد. (ابن جوزى، اسدالغابه، ج5، ص338، الاصابه، ج2، ص312). اما ابن سعد مى نویسد: وقتى وَفْدِ عبس خدمت رسول خدا آمدند، آن حضرت از آنان درباره خالد بن سنان پرسید; گفتند نسلى از او باقى نمانده است; آنگاه فرمود: «ذاک نبىٌ ضَیّعَه قومُه»، آن گاه درباره این پیامبر براى اصحابش توضیح داد. (زهرى، الطبقات الکبرى، ج1، ص226).
با آن که تقریباً همه مورخان متقدم درباره این شخص و جمله رسول خدا درباره او و همچنین معجزه خاموش کردن آتش حرتان (حدثان) سخن گفته و آن را تلقى به قبول کرده اند، اختلاف نظر جدى درباره این شخص در منابع به چشم مى خورد. داستانِ آمدن دختر خالد بن سنان نزد رسول خدا و جمله «ابنة نبى ضیّعه قومه» در روایتى از امام صادق(علیه السلام)در کتاب کافى (کلینى، الکافى، ج8، ص342). آمده و شیخ صدوق هم وجود چنین پیامبرى را تأیید کرده است; (کمال الدین، ص659). اما در الاحتجاج طبرسى در ردیف احتجاجات امام صادق(علیه السلام)، پیامبرى خالد رّد شده است. (طبرسى،الاحتجاج، ج2، ص91). علامه مجلسى بعد از بیان روایات کلینى و طبرسى مى گوید که اخبار دالّ بر نبوت خالد، بیشتر و قوى تر است. (مجلسى، بحارالانوار، ج14، ص448). از میان مورخان کهن، مَقدسى با اشاره به این پیامبر و حنظله ـ که از آن سخن خواهیم گفت ـ مى گوید: من اینها را درست نمى دانم. (البدء و التاریخ، ج3، ص126). بلاذرى هنگام گزارش داستان خالد واژه «زعموا» را چندین بار تکرار کرده ، سرانجام به نقل از مصعب زبیر مى نویسد: به خدا سوگند که خداوند هیچ پیامبرى از مضر مبعوث نکرد و عبس مى خواست با ساختن این داستان با قریش مقابله و برابرى کند. (بلاذرى، انساب الاشراف، ج13، ص206). ابن ابى الحدید هم وجود چنین پیامبرى را تأیید نمى کند. (ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج6، ص388). ابن کثیر مى گوید که خالد و حنظله در دوران فترت بودند و از صحابه به شمار مى رفتند، نه از پیامبران; زیرا پیامبر فرمود که بین من و عیسى بن مریم پیامبرى نبوده است. (دمشقى، البدایة و النهایه، 13/85). جاحظ هم مى گوید که متکلمان این مطلب را تأیید نمى کنند و مى گویند که خالد بادیه نشین بود و خداوند پیامبرى از اهل بادیه برنگزید. (جاحظ، الحیوان، ج 4، ص478). به نظر مى رسد، این موضوع مانند بسیارى از اخبار مربوط به اوایل دوره تدوین، از مباحث قبیله اى متأثر بوده نتوان به آن اعتماد کرد. در هر صورت و به فرض پذیرش وجود چنین پیامبرى ، وى صاحب شریعت نبوده(مجلسى، بحارالانوار، ج18، ص220) و براى او پیروانى ذکر نشده است. تنها چیزى که از پیامبر نقل شده، احترام به دختر اوست که خبر آن به طور وسیع در منابع اهل سنت و برخى کتب شیعه نقل شده است.
دیگر موسوم به پیامبر حنظلة بن صفوان است که گفته اند براى اصحاب رّس فرستاده شد، اما قومش او را کشتند. (مسعودى، مروج الذهب ج1، ص78; رسّ نام چاهى است که این پیامبر را در آن انداختند). منابع شیعه ذیل تفسیر دو آیه اى که از اصحاب رس نام مى برد، (فرقان: 38 و قاف:12). از حنظله نام نبرده و به طور مطلق با واژه «نبى» از او یاد کرده اند. (براى نمونه نگاه کنید به: التبیان ، ج7، ص490 و الطبرسى، مجمع البیان 7، ص296). مسعودى از وى با عنوان عبسى یاد مى کند و با توجه به این که قبیله عبس در یمن نبوده اند، به نظر مى رسد که اشتباه باشد. دیگرى شعیب بن مهدم حمیرى است. بلاذرى گوید که قومش او را کشتند و گمان کردند که بر آنان مبعوث شده است. (بلاذرى، انساب الاشراف، ج1، ص25). آگاهى درباره این شخص در همین اندازه است و کسى به صراحت او را پیامبر ندانسته است. در مجموع، گزارش هایى که این افراد را پیامبران پیش از بعثت دانسته، به اندازه اى نیست که وجود آنان را اثبات کند و به فرض وجودشان، در دوره اسلامى پیروى نداشته اند تا از تعامل رسول خدا با آنان گفتوگو کنیم.
الف) حنفیت
از آراء و نظرات درباره لفظ حنیف و حنفیت که بگذریم ، وجود چنین گرایشى در عرب جاهلى جاى تردید ندارد. از این گرایش، به دین هم تعبیر شده است; چون در واقع همان دین حضرت ابراهیم است، چنان که قرآن مى فرماید: «بل ملة ابراهیم حنیفا». پیش از ظهور اسلام افراد معدودى از جمله شخص رسول خدا بر این دین بودند; چنانکه در مواردى فرمود: من بر شریعت حنفیتِ آسان مبعوث شدم. حنفاء در جاهلیت آداب و مناسکى داشتند و به دلیل نزدیکى آموزه هاى آنان با اسلام، غالب آنان با پیامبر همراه شدند. ابوقیس بن اسلت و زید بن عمرو بن نفیل از کسانى هستند که در جاهلیت بر دین حنیف بودند. او و زید بن عمرو بن نفیل معتقد بودند که حنفیت همان دین حضرت ابراهیم است. (زهرى، الطبقات الکبرى، ج4، ص283). زید بن عمرو پیش از مبعث از دنیا رفت; (طبرى، تاریخ طبرى، ج2، ص295). ولى ابوقیس بن اسلت تا سال اول هجرت زنده بود و آن گاه که رسول خدا او را به اسلام دعوت کرد، گفت: چه خوب دعوتى است! تو مطالب درستى مى گویى; اما همین که خواست اسلام آورَد، عبدالله بن اُبَى او را بازداشت و بنا شد که قیس باز هم تأمل کند، ولى پیش از تجدیدنظر از دنیا رفت. (زهرى ، الطبقات الکبرى، ج4، ص283). مورخان نام افراد زیادى از حنفاء را ضبط نکرده اند و افرادى را هم که جزء حنفا نام برده اند قابل تأمل است. برخى از آنان بر دین مسیحیت بوده اند. (نگاه کنید به: المنمق، ص153 و نقد آن در: المفصل ، ج6، ص463). بنا به اعتقاد شیعه که پدران پیامبر موحد از دنیا رفته اند، آنان بر همین مسلک بوده اند.
ب) نصرانیت
هنگام ظهور اسلام و بعثت رسول خدا، مسیحیت در آن منطقه چندان رواج نداشت. گفته مى شود که ورود نصرانیت به شبه جزیره عربى به سبب تجارت کنیزان مسیحى روى داده و اکثر کنیزها پیش از اسلام، دین مسیحى داشتند و اُمّولدِ عرب ها مى شدند. آنان حتى برخى از اعراب را به دین خود درآوردند. این جریان در مکه و طائف و یثرب اتفاق افتاد. (جواد على، المفصل ج6، ص589). بى تردید پشتوانه مادى و معنوى نصرانیتِ جزیره را باید روم دانست که در آن زمان قدرتى بزرگ و با نفوذ به شمار مى رفت. در کتب تاریخى از نصرانیت در یثرب سخنى نیست; چنان که نزاع و حوادثى که بین یهود و مسلمانان رخ داد، هیچ گاه میان مسیحیان و مسلمانان اتفاق نیفتاد. اما برخى از محققان از شعر حسّان در مرثیه پیامبر: «فَرِحت نصارى یثرب و یهودها...» چنین استفاده کرده اند که به هر حال، عده اى مسیحى در این شهر بوده اند. او منطقه «سوق النبط» را محل آنان مى داند. (جواد على، المفصل، ج6، ص600 - 602). وجود نقش هایى از حضرت عیسى بر دیوار کعبه و حضور برخى موالى مانند عداسِ مسیحى(ابن جوزى، اسد الغابه، ج3، ص501). و ازرق، پدر نافع، در طائف نشان دهنده وجود این دین در منطقه حجاز است. اما مهم ترین محل آنان نجران در یمن بود. مردم نجران ابتدا مشرک بودند و فقط اهالى یک روستاى آن نصرانى بود و تبلیغات عبدالله بن ثامر باعث شد مردم نجران به مسیحیت درآیند (نگاه کنید به: معافرى، سیره ابن هشام، ج1، ص34; جواد على، المفصل، ج6، ص609). به هر حال هنگام ظهور اسلام، نجران در یمن مرکز اصلى نصرانیت بود. (جواد على، المفصل، ج6، ص617).
از دیگر مناطقى که مى توان نصرانیت را در آن جستجو کرد، دومة الجندل با افرادى چون اکیدر بن عبدالملک، (معافرى، سیره ابن هشام، ج2، ص526). و قبیله طى با افرادى چون خاندان حاتم است. یکى از مسیحیان ابوعامر بن صیفى اوسى پدر حنظله غسیل الملائکه بود که در جاهلیت به راهب شهرت داشت و پشمینه مى پوشید; اما هنگامى که پیامبر به مدینه آمد، بر او حسد برد و بارها مشرکان را به مقابله با اسلام تحریک کرد. او در برابر اسلام سخت ایستاد و سرانجام به شام رفت تا قیصر را به جنگ مسلمانان برانگیزاند که در راه مرد. (نگاه کنید به: طبرسى، مجمع البیان، ج5، ص126 ذیل آیه 107 سوره توبه مربوط به مسجد ضرار).
ج) مجوسیت
نام این دین در قرآن یک بار آمده است. (حج:17). به نظر مى رسد که محل اصلى آنان در ایران بوده است، ولى در مناطقى از جزیرة العرب هم حضور داشته اند; چنان که از وجود آنان در حضرموت خبر داده شده است. از اخبار فتوح استفاده مى شود که عده اى از آنان تا بعد از رحلت پیامبر بر این عقیده باقى بوده اند. (جواد على، المفصل،ص593). گفته شده که حاجب بن زراره، زرارة بن عدس، اقرع بن حابس، وکیع بن حسان مجوسى بوده اند. (همو ص594 به نقل از معارف و اعلاق النفیسه). در حقیقت مجوسیانى که در نواحى یمن و عمان و بحرین و یمامه بودند، اصالت ایرانى داشتند. سیبخت مرزبان که مجوسى بود، دعوت پیامبر را پذیرفت و همراه قومش مسلمان شد. (بلاذرى، فتوح البلدان، ص85).
د) یهودیت
هنگام بعثت رسول خدا، قبایل زیادى از یهود در منطقه حجاز حضور داشتند که مشهورترین آنان سه قبیله بنى نضیر، بنى قریظه و بنى قینقاع در یثرب بودند. این سه قبیله در یک محدوده مثلثى شکل در شمال شرقى قبا زندگى مى کردند. اما درباره دیگر قبایل یهودى مدینه، مکان مستقلى در منابع ذکر نشده و به نظر مى رسد که در کنار مسلمانان هم قبیله خود از اوس و خزرج زندگى مى کردند. این مطلب را از پیمانِ عمومى اى که قبایل مسلمان و یهود را در کنار هم ذکر کرده است، مى توان استفاده کرد.
پیش از آمدن اوس و خزرج به یثرب ، یهودیان حاکمیت این شهر را در دست داشتند. (جواد على، المفصل، ج6، ص519 ). اما پس از آن به تدریج از موقعیت و نفوذ آنان کاسته شد. از آیه 89 سوره بقره استفاده مى شود که یهودیان از سوى اوس و خزرج مورد ستم واقع مى شدند; از این رو به آنان مى گفتند: وقتى پیامبر ظهور کند به کمک او بر شما پیروز خواهیم شد. (وَ کَانُواْ مِن قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِینَ کَفَرُواْ فَلَمَّا جَآءَهُم مَّا عَرَفُواْ کَفَرُواْ بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْکَـفِرِینَ ). امام صادق(علیه السلام)در تفسیر این آیه فرموده است: «وقتى اوس و خزرج فزونى یافتند، به اموال یهود تعرض کردند. پس یهودیان گفتند وقتى محمد(صلى الله علیه وآله)مبعوث شود، شما را بیرون خواهیم کرد.» (کلینى، الروضة من الکافى، ص309 ; تفسیر عیاشى، ج1، ص49). بنابراین یهود پیش از اسلام به لحاظ برترى فرهنگى و موقعیتى که احبار و علماى این قوم درنزد عرب جاهلى داشتند،[2] (نگاه کنید به: سخن ابن خلدون در تاریخ، ج 1، ص555) قابل توجه بودند.
بخش دیگرى از مهاجران یهود در شمال مدینه و در مناطق خیبر، فدک، وادى القرى و تیماء سکونت داشتند. برترى خیبر بر همه بخش هاى یهودى نشین حجاز به امکانات نظامى و قلعه هاى استوار آن بود. فدک که به دلیل بخشیدن آن به حضرت زهرا(علیها السلام) و ردّ و بدل شدن آن میان خلفا و بنى هاشم، بسیار شهرت دارد، در نزدیکى خیبر و در شرق آن واقع شده است. یهودیان مهم ترین گروهى بودند که پیامبر با آنان تعاملاتى داشت.


هـ) صابئین
این واژه سه بار در قرآن آمده است (بقره:62; مائده:69; حج:17). و از این که در هر سه مورد این نام در کنار یهودیت و مسیحیت آمده، روشن مى شود که دین به شمار آمده و پیروانى داشته است. درباره معنا و گروندگان به این دین و باورهاى آنان اختلاف زیادى وجود دارد. راغب آنان را پیروان دین نوح مى داند و در عین حال مى نویسد: به هر که از دینى بیرون رود و به کیش دیگر در آید، صابئى گویند. (راغب اصفهانى، معجم مفردات الفاظ القرآن، ص282). راغب این معنا را از تاریخ استفاده کرده که مشرکان به تازه مسلمانان «صابئى» مى گفتند. جواد على چند نکته را درباره صابئان بیان مى کند: یکى این که اینان ممکن است از عراق براى تجارت آمده باشند; دیگر آن که مورخان درباره آنان اطلاعات چندان مفیدى ارائه نکرده اند; سوم این که به عده اى از حنفا که از حنفیت برگشته، مشرک شده بودند صائبى اطلاق شده است (جواد على،المفصل، ص602ـ604).
به رغم آن که تکرار این کلمه در کتاب الهى باید نشان دهنده حضور آنان در صدر اسلام باشد، میان رسول خدا و این گروه هیچ ارتباطى وجود نداشته و گزارشى از برخورد و تعامل آنان با یکدیگر به دست ما نرسیده است. بنابراین در این بحث از این گروه سخنى به میان نخواهد آمد. مناسبات رسول خدا با پیروان دیگر ادیان
آنچه به طور کلى و به عنوان فرضیه در این بحث مى توان طرح کرد، آن است که برخورد رسول گرامى اسلام با صاحبان ادیان مختلف بر اساس دعوت و گفتوگو بوده است تا باورهاى نادرست آنان اصلاح شود و آنان به مسیر اصلىِ آن دین برگردند. حتى هدف آن حضرت در مورد مشرکان نیز برگرداندن آنان به دین حنیف ابراهیم و از بین بردن پیرایه هاى آن بود و آن حضرت در پى تحمیل دین جدید بر هیچ گروهى نبود. در مجموع، هدف آن حضرت هدایت مردم با هر دین و گرایش بود، نه سلطه بر آنان; هنگامى که مسیحیانِ نجران از آن حضرت پرسیدند: آیا مى خواهى تو را بپرستیم؟ فرمود: به خدا پناه مى برم که غیر او را بپرستم یا به پرستش غیر او دعوت کنم. براى چنین کارى مبعوث نشده ام و خدا چنین دستورى به من نداده است. (معافرى، سیره ابن هشام، ج1، ص554; همچنین نگاه کنید به: تفسیر آیه ما کان لبشر ان یؤتیه...).
روش قطعى پیامبر با همه گروه ها ابتدا بر گفتوگو و دعوت قرار داشت و به همین دلیل، به فرماندهان خود سفارش مؤکد مى کرد که ابتدا مردم را به سوى خدا بخوانند و اگر تسلیم نشدند، جزیه و پذیرش قدرت، حاکم اسلامى به آنان پیشنهاد شود و در غیر این صورت با آنان نبرد کنند. دو نمونه از این روش پیامبر را در نبردهاى خیبر و وادى القرى مى بینیم. واقدى درباره نبرد وادى القرى گزارش کرده است که رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) پرچم ها را به فرماندهان داد; آن گاه مشرکان و یهودیان را به اسلام دعوت کرد و فرمود: اگر اسلام آورند جان و مالشان محفوظ است. اما آنان به مبارزه برخاستند تا یازده نفرشان به دست مسلمانان کشته شد. هر کدام از آنان که کشته مى شد، رسول خدا بقیه را به اسلام دعوت مى کرد. هنگام ظهر، آن حضرت به نماز ایستاد و پس از آن دوباره ایشان را به اسلام فراخواند. (واقدى، المغازى، ج2، ص710). نمونه دیگر را ابن سعد در طبقات آورده، گوید: وقتى رسول خدا حضرت على(علیه السلام) را به نبرد اهل خیبر فرستاد، فرمود «با آنان مبارزه کن تا به یگانگى خدا و رسالت محمد(صلى الله علیه وآله) گواهى دهند; اگر چنین کردند، ریختن خونشان ممنوع و اموالشان محفوظ است.» (زهرى، الطبقات الکبرى، ج2، ص84 ).
بنابراین، فرضیه تحقیق حاضر این است که پیامبر اسلام در ابتدا دعوت مى کرد و اگر کسى مسلمان نمى شد، بدون اجبار و تحمیل عقایدش، او را به صلح مى خواند و با او پیمان مى بست. گرفتن جزیه را هم مى توان نوعى پیمان به شمار آورد; زیرا با پرداخت جزیه، آن شخص یا گروه همانند مسلمانان و شهروندان دولت اسلامى از امنیت، امکانات و حقوق عمومى برخوردار مى شد; اما اگر به این پیمان توجه نمى شد و گروه مقابل اعم از دیندار یا مشرک پیمان شکنى مى کرد، یا پیامبر احساس مى کرد که طرف مقابل در صدد است تا از این پیمان سوءاستفاده کند، به حکم آیه: إِمَّا تَخَافَنَّ مِن قَوْم خِیَانَةً فَانبِذْ إِلَیْهِمْ عَلَى سَوَآء إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ الْخَآئِنِینَ (انفال:58). با آنان سخت مقابله مى کرد. تقریباً، بلکه تحقیقاً، همه برخوردهاى نظامى پیامبر با کسانى که با آنان پیمانى داشته بر این گونه است. اکنون به بحث اصلى که چگونگى تعامل پیامبر با پیروان این ادیان است، مى پردازیم. برخورد آن حضرت با مشرکان به دلیل آن که آنان بر دین پذیرفته شده اى نبودند، در این بحث مطرح نمى شود. ترتیب بحث را هم به تناسب کمّیت مطالب سامان مى دهیم و از آن جا که بیشترین تعامل پیامبر با یهودیان بوده ، طبعاً بیشتر به همین بحث مى پردازیم; اما در ابتدا، از دو گروه دیگر سخن مى گوییم.
الف) با مجوسیان
در سال هشتم هجرى و هنگامى که پیامبر از غزوه حنین باز مى گشت، از جعرانه ـ بین راه طائف و مکه ـ علاء بن حضرمى را با نامه اى بسوى منذر بن ساوى روانه کرد و او را به اسلام دعوت نمود. منذر اسلام آورد و براى آن حضرت نوشت که نامه ات را براى اهل هَجَر خواندم; هر که خواست مسلمان شد و هر که خوش نداشت بر دینش باقى ماند. آنگاه نوشت که در سرزمین من مجوس و یهود هم هستند و از پیامبر کسب تکلیف کرد. رسول خدا در پاسخش نوشت: تا زمانى که بر راه راست باشى والى آنجا بمان. بر مجوسیان هم اسلام را عرضه کن و اگر نپذیرفتند باید جزیه بدهند و ازدواج با آنان نشاید و ذبیحه شان خورده نشود. (زهرى، الطبقات الکبرى، 1، ص202; طبرى، تاریخ، ج3، ص29; بلاذرى در فتوح البلدان (ص85) صلحنامه علاء بن حضرمى با مجوسیان را آورده است). در نامه مشابهى هم که براى والى عمان فرستاده شد، گرفتن جزیه از مجوس ذکر شده است. (طبرى، تاریخ، همان).
این تنها مطلبى است که از تعامل پیامبر و مجوسیان در عهد خود آن حضرت گزارش شده است. پیداست که مجوسیان با مسلمانان کنار آمده، به زندگى مسالمت آمیز در جوار آنان ادامه دادند و تخلف و معارضه اى با دولت مرکزى نداشتند و به همین دلیل، پیامبر هم با آنان کارى نداشت. مى توان نامه آن حضرت به خسرو پرویز، شاه ایران، را به نوعى برخورد آن حضرت با آن گروه و دعوتشان به اسلام تلقى کرد; زیرا وى بر مجوس ریاست مى کرد. در این نامه ، رسول خدا به خسرو پرویز نوشت که اگر تسلیم خدا نشود، گناه مجوسیان بر گردن اوست. (طبرى، تاریخ، 2، ص654). این نامه پیامد خاصى، که با این بحث در ارتباط باشد، به همراه نداشت.
پی نوشت :
[1]. درباره این گرایش ها و این که آیا عرب جاهلى موحّد بود و در شکل توحید اشکال داشت یا این که اصل توحید او محل تأمل است; مباحث زیادى وجود دارد که در قرآن نیز مطرح شده است لیکن این نوشتار متکفل آن نیست.
[2]. به گونه اى که آنان مرجعى براى پاسخ گویى پرسش هاى دینى مشرکان به شمار مى رفتند.

معجزات نبی اکرم صلوات الله علیه و آله و سلم

چکیده: برطبق روش موضوع پژوهی در فصل اول به کلیات بحث و تعریف معجزه و اعجاز پرداخته، سپس در فصل دوم به تفاوت‌های بین معجزه و شعبده و سحر و کرامت و ارهاص اشاره خواهد شد. در فصل سوم به انواع مختلف معجزه از نظر بزرگان دینی و علمای اعلام ذکر خواهد شد که از طریق این انواع خواننده به عظمت و بزرگی پیامبر اسلام «صلوات الله علیه و آله» پی برده و بر حق بودن دعوت و راه مبین اسلام یقین پیدا می‌کند. اما خواننده عزیز باید بداند که بزرگ‌ترین معجزه و به بیانی دیگر معجزه‌ی جاویدان این بزرگوار همانا قرآن مجید است ولی در جواب کسانی که این معجزه را برای ایشان منحصر کرده و به آیاتی چند که در جواب خواسته های بی جا و از روی خود خواهی نه طلب معجزه برای ایمان آوردن، پیامبر بزرگوار استناد می‌کنند که پیامبر می‌فرمودند: من بشری بیش نیستم که خواسته های نا معقول شما را از خداوند بخواهم، لازم دیدم که قطره ای از دریای معجزات این بزرگوار را ذکر کنم امید است که جوابی باشد به منکران داشتن معجزه ای غیر از قرآن برای ایشان.
مقدمه
در فرهنگ دینی ما، معجزه نامی آشنا و پدیده ای مهم و ضروری است که بخشی از باور های دینی، بر آن تکیه دارد. معجزه از واژه‌هایی است که تنها اختصاص به فرهنگ دینی ما ندارد، بلکه از اموری است که در همه‌ی ادیان الهی وجود داشته و دارد، و زیر بنای برخی از باورهای دینی را تشکیل می‌دهد. پیش رفت های چشمگیر بشر در علوم مختلف از یک سو و برگزاری آزمون‌های فراوان قواعد علمی و سربلند بیرون آمدن آن‌ها از آزمون‌ها از سوی دیگر، آن چنان استحکامی به قوانین طبیعی بخشید که بشر آن‌ها را ثابت و شکست ناپذیر تلقی کرد. ولی از سوی دیگر مشاهده کرد در جوامع دینی برخی پدیده‌ها روی می‌دهند که به ظاهر با قوانین ثابت شده طبیعت هماهنگ نیستند. این حوادث همان معجزه‌هایی بودند که کم و بیش در هر دین و مذهبی وجود داشتند و بخشی از باورهای قطعی و مسلم مومنان و راه و شیوه های برای شناخت و محک زدن برخی امور دینی به حساب می‌آمدند. بحثی که پیش رو داریم به تعریف معجزه پرداخته، و از دیدگاه بزرگان و متکلمین اسلامی به قیود و شروط آن مثل؛ قابل تعلیم و تعلم نبودن و قابل معارضه نبودن و مطابق دعوی مدعی بودن و... و از خلال این قیود و شروط سحر، جادو، شعبده، ترد ستی و کرامت را خارج می‌سازیم. سپس به تفاوت‌های اساسی بین معجزه و سحر و جادو و شعبده به صورت خاص می‌پردازیم. و از اینجا به بعد از منظر بزرگانی چون علامه مجلسی« رحمه الله علیه » و صاحب کتاب جواهر السنیه به اقسام معجزه و انواع آن اشاره کرده، و در فصل آتی آن به یک مورد از موارد بسیاری که علامه مجلسی در کتاب حیات القلوب جمع آوری کرده و از سندیت درجه اعتبار به آن داده و از متواترترین و اخباری که خاصه و عامه در مورد معجزات نبی اکرم« صلوات الله علیه و آله » ذکر کرده‌اند می‌آوریم و به عزیزان توصیه می‌شود برای اطلاع یافتن بیش‌تر به این کتب و سایر کتب دیگر که در این باب به رشته تحریر در آمده است رجوع فرمایند. امید است این مقال فتح بابی باشد برای مطالعه بیشتر عزیزان و شناختن ابعاد ناشناخته نبی اکرم« صلوت الله علیه و آله » و ساختن برنامه های تبلیغی و رسانه ای ـ تصویری که جای بسی تاسف است که هالیوود صهیونیستی به دروغ فرا فکنی رسانه ای علیه اسلام و مسلمین و سایر ادیان الهی مشغول و ما عقاید حقه خود را نمی‌توانیم به جهان ارائه دهیم.
فصل اول ـ تعریف مفاهیم معجزه و اعجاز
اعجاز در لغت معانی گوناگونی دارد، مانند: از دست دادن چیزی، احساس ناتوانی در دیگری، ناتوان ساختن طرف مقابل، مرادف و هم معنی لفظ تعجیز و در اصطلاح دانشمندان علم کلام: کسی که مقامی از جانب خدا و منصبی(جایگاهی) از مناصب الهی را ادعا می‌نماید، عملی را به عنوان گواه بر صدق گفتار خود، انجام می‌دهد که از حدود قوانین طبیعی بیرون بوده و دیگران از آوردن مانند آن، عاجز و ناتوان باشند.(1)

بررسی لغوی معجزه از منظر لغویون
در اقرب الموارد آمده است: امر خارق العاده یعجز البشر ان یا تو به مثله و هو عاده مقرون بد عوی النبوه والهاء للمبالغه جمع معجزات.(2) معنی : امر و کاری است که خارق العاده است و انسان از آوردن مثلش عاجز و ناتوان است و معجزه دعوتی است که همراه ادعای نبوت است. و هاء آن برای مبالغه در معنی است. در معجم مجمع البحرین نیز ذکر شده است: المعجز: الامر الخارق العاده المطابق للدعوه المقرون بالتحدی، و قد ذکر المسلمون للنبی« صلوات الله علیه و آله » الف معجزه منها القرآن.(3) معنی: امری است خارق العاده(مخالف امور عادی ) مطابق با دعوت و ادعای معجزه، همراه با تحدی (مبازه طلبی) و خواهان معارضه و مثل آوردن برای منکران. و همانا مسلمانان برای پیامبر اکرم هزار معجزه ذکر کرده‌اند که از آن جمله قرآن می‌باشد.
بررسی اصطلاحی معجزه از منظر کلامیون و علمای اعلام
آیه الله سبحانی ـ در کتاب ترجمه‌ی خویش از آیه الله خویی« رحمه الله علیه» ـ آورده است چنین عملی در صورتی می‌تواند گواه بر صدق گفتار ادعای او گردد که وی امر ممکنی را ادعا نماید ولی اگر او مقامی را ادعا کند که در پیشگاه عقل، محال و ممتنع شمرده شود و یا دلیل نقلی قطعی که از پیامبر و امام به ما رسیده باشد آن را تکذیب نماید، در این صورت عمل وی و لو دیگران از آوردن مانند آن عاجز باشند، گواه صدق گفتار او نبوده، و در اصطلاح دانشمندان به آن معجزه نمی‌گویند.
مثلا اگر کسی پس از پیامبر اسلام، ادعای نبوت کند، چون مدعای وی به حکم دلایل قطعی با خاتمیت در تعارض است، طبعا بی اساس و دروغ بوده، و دیگر نیازی نیست که خداوند معجزه‌ی او را باطل سازد، زیرا خود دلیل قطعی بر خاتمیت، گواهی بر بطلان ادعای اوست. گاهی اتفاق می‌افتد که کس مدعی نبوت از جانب خدا می‌گردد، و عملی را انجام می‌دهد که دیگران را از معارضه با آن عاجز می‌نماید، ولی عمل او گواه بر کذب و دروغ او می‌شود چنان که در زندگانی مسیلمه که مدعی نبوت بود نقل شده است که وی در مقام اعجاز، آب دهان خود را در آب چاه افکند، که آب آن زیاد شود ولی نتیجه خلاف گرفت وآب چاه یکباره فرو نشست، و نیز دست خود را به عنوان برکت بر سر و صورت برخی از کودکان قبیله‌ی بنی حنیفه کشید، ناگهان گروهی دچار کچلی شده و برخی لکنت زبان پیدا کردند.
همچنین معجزه در صورتی گواه بر صدق گفتار مدعی است که از قلمرو تعلیم و مسائل فکری و نظری بیرون باشد، بنابراین اعمال جادوگران و شعبده بازان و یا کسانی که بر اثر اطلاع بر یک سلسله اسرار دقیق علمی، کارهای خارق العاده ای را انجام می‌دهند معجزه نیست، اگر چه یکی از مناصب الهی را ادعا کنند و این عمل را شاهد صادق گفتار خود قرار دهند، و بر خدا لازم نیست که معجزه‌ی آن‌ها را باطل نماید، زیرا علوم نظری و فکری، دارای قواعد استواری است که نتایج خود را خواه ناخواه به دنبال دارد، چیزی که هست استنتاج و به کار بستن آن در گرو آشنایی به قواعد آن است و به ممارست و دقت کافی احتیاج دارد. بنابراین هر نوع کاری که بر اساس به کار بردن چنین قواعد علمی استوار گردد که هر فرد مطلع و وارد به آن علوم، می‌تواند همان کار را انجام دهد، در اصطلاح دانشمندان معجزه نبوده و سند گفتار مدعی نخواهد بود. و همچنین طبابت‌های شگفت انگیز پزشکان که اثر مستقیم آشنایی پزشک به اسرار و طبایع(اثرات) اشیا است، و نوع مردم حتی گاهی پزشکان دیگر نیز از آن بی اطلاعند، از دایره اعجاز بیرون می‌باشد. زیرا هیچ مانعی ندارد که خداوند آشنایی به اسرار دقیق و پیچیده جهان طبیعت را که از سطح افکار نوع مردم بالاتر است به یکی از بندگان اختصاص دهد. بلکه قبیح آن است که به فریب انسان‌های نادان کمک کند، و معجزه را در اختیار دروغگو بگذارد تا مردم را از راه حق باز دارد.(4) صاحب کتاب جواهر السنیه فی سیره النبویه از خواجه نصیرالدین طوسی در کتاب تجرید این بزرگوار نقل می‌کنند؛ « طریق معرفه صدقه ظهور المعجزه علی یدیه و هو ثبوت مالیس به معتاد مع خرق العاده ومطابقه الدعوی» معنی: راه شناخت راستگویی پیامبر ظاهر شدن معجزه بر دستان پیامبر است و معجزه ایجاد و ثابت کردن آن چیزی است که بر خلاف عادت طبیعت و قوانین آن است و باید مطابق دعوی و ادعای پیامبر باشد. و سپس می‌گوید : شارح قوشجی در شرحش گفته است: قید آخر تعریف معجزه یعنی مطابق بودن آن با ادعای مدعی نبوت، برای خارج کردن کرامات است زیرا که اولیاء که صاحب کرامتند، مدعی نبوت نیستند. عرض می‌کنم اگر فقط بیان اصطلاح کرده نزاعی (اختلاف و کشمکشی) با او نداریم و الا ادعای امامت و خلافت از نبی« صلوات الله علیه و آله » اگر داشته باشد و معجزه از او ظاهر شود اثبات مدعایش می‌شود و لذا طائفه امامیه ( گروهی که امامان معصوم را پیشوای خود می‌دانند) یکی از طرق اثبات امامت را نیز ظهور معجزه به دست مدعی امامت دانسته‌اند.(5) سپس مولف در چند صفحه بعد از کتاب خود تحت عنوان فصلی به نقل و ترجمه‌ی جلد ششم بحار الانوار در آخر باب اعجاز چاپ امین الضرب ـ از علامه‌ی مجلسی چنین نقل می‌کند: « در حقیقت معجزه، و آن امری است که ظاهر شود بر خلاف عادت از مدعی نبوت یا امامت، در موقع خواهش منکرین بر وجهی(گونه ای ) که دلالت کند بر صدق او و ممکن نباشد معارضه (مقابله) کردن با آن و از برای آن هفت شرط است:
شرط اول ـ آن که فعل خدا باشد یا به منزله فعل تروک (عملی که به ترک یک کار دلالت دارد)، یعنی بگوید مثلا معجزه‌ی من این است که دست بر سر خود گذارم و شما قدرت بر انجام آن نداشته باشید پس این کار بکند و آن‌ها عاجز بمانند.
شرط دوم ـ آن که امر خارق عادت باشد.
شرط سوم ـ آن که ممکن نباشد معارضه و اتیان(آوردن) به مثل آن از دیگران پس با این شرط سحر و شعبده خارج شد.
شرط چهارم ـ آن که مقارن با تحدی و ادعای نبوت یا امامت باشد و شرط نیست که صریحا ادعای خود را اظهار کند بلکه کفایت می‌کند معلوم بودن مدعایش به قرائن احوال.
شرط پنجم ـ آن که مطابق با دعوی او باشد؛ پس اگر بگوید معجزه‌ی من در کردن فلان کار است، پس کار دیگر که آن هم خرق عادت باشد بکند، دلالت بر صدقش ندارد؛ چنان که در مورد مسیلمه چنین اتفاقی افتاد.
شرط ششم ـ آن که آن کاری که اظهار می‌کند، خود آن عمل تکذیب ادعایش را نکند. پس هر گاه مثلا به نطق آورد گرگی را ، آنگاه آن گرگ گفت که این شخص دروغگو می‌باشد؛ پس معلوم نشود صدق دعوایش بلکه زیاد شود اعتقاد به کذب او.
شرط هفتم ـ آن که معجزه قبل از دعوی ظاهر نشده باشد، بلکه مقارن با دعوی، یا در عقب دعوی به فاصله کمی که عادی باشد آن فاصله، و مشهور آن است که خارق عادت‌هایی که قبل از دعوی ظاهر شود، از کرامات ( اعمال شگفت انگیزی که اولیای خدا به اذن او برای هدایت مردم به راه حق، یا شفای بیماران انجام می‌دهند) و ارهاصات باشد، یعنی تاسیس مقدمه باشد برای نبوت.(6)
فصل دوم ـ تفاوت‌های اساسی معجزه با سحر و شعبده و تردستی
صاحب کتاب کلامی جواهر السنیه در این باره از منظر خویش ده وجه ذکر فرموده‌اند:
وجه اول ـ آن که قدرت ندارد بر معجزه احدی از بندگان خدا یعنی در مقام معارضه، از اتیان به مثل آن ناتوانند، به خلاف حیله و شعبده و تردستی؛ چنانچه در منقلب نمودن عصا به اژدها که معجزه‌ی حضرت موسی « سلام الله علیه » دیده می‌شود که ساحران مصری از معارضه ناتوان بودند و همگی ایمان به خدای موسی آوردند.
وجه دوم ـ آن که معجزه ناقض عادت است و لذا قابل تعلیم و تعلم نباشد به خلاف سحر که قابل تعلم و تعلیم است، و همین قید کاشف (آگاه کننده) است از اینکه امری است بر طبق مجاری (راه‌ها) اسباب عادی عالم طبیعت به خلاف معجزه.
وجه سوم ـ آن که معجزه را حاجت به آلات و اسباب نباشد به خلاف غیر آن که بدون آلت و سبب ممکن نیست.
وجه چهارم ـ آن که صاحب معجزه معجزه‌اش را اظهار می‌نماید نزد خواص و اهالی فنی که مناسبت دارند با آن، مانند حضرت موسی «سلام الله علیه» که معجزه‌ی عصایش را در مقابل سحره اظهار می‌نماید حضرت خاتم النبیین « صلوات الله علیه و آله» که معجزه فصاحت (شیوایی و زیبایی) کلام الله مجید را در مقابل فصحاء عرب اظهار داشت. ولی صاحب حیله و شعبده و تردستی کارش را در مقابل عوام (مردم ساده) که تمییز ندارند اظهار می‌نماید.
وجه پنجم ـ آن که سحر و امثال آن حقیقتی ندارند به خلاف معجزه. و این فرق در بعض اقسام سحر است که نظیر تردستی و شعبده باشد.
وجه ششم ـ آن که معجزه صادر می‌شود از نفوس سعید طیب (خوشبخت و پاک سرشت)، مثل نفوس انبیاء و اوصیای ایشان به خلاف سحر و کهانه (پیش گویی) و نحو آن که ظاهر می‌گردد از نفوس شقی خبیث (بد طینت و سنگدل)، و این فرق نیز در بعض اقسام سحر است.
وجه هفتم ـ آن که معجزه ظاهر می‌شود به دست کسی که معروف باشد به صدق و صیانت و صلاح(نیکویی) و شعبده ظاهر می‌شود به دست دیوانگان و اراذل ناس(بد رفتاران مردم).
وجه هشتم ـ آن که معجزه هر قدر که می‌گذرد وضوحش بیش‌تر می‌شود و دلالتش بر حقانیت صاحب او زیادتر می‌گردد به خلاف سحر و شعبده که از مرور ایام کذب صاحبش ظاهر می‌گردد.
وجه نهم ـ آن که اکثر شعوذه ها و تردستی‌ها و چشم بندی‌ها اختصاص دارد به زمان مخصوص و مکان مخصوص و طائفه‌ی مخصوصه ای که در وقت تصرف در چشم یا خیال حاضر باشند، به خلاف معجزه که اختصاص به زمان خاص و مکان مخصوص ندارد.
وجه دهم ـ آن که معجزه را اتیان به مثل آن ممکن نباشد از غیر نبی و وصی، به خلاف سحر و شعبده و امثال آن‌ها که قابل معارضه و اتیان به مثل می‌باشند.(7)
فصل سوم ـ بیان اقسام معجزه از منظر متکلمین اسلامی
علامه مجلسی و به تبع ایشان محدث قمی برای معجزات نبی اکرم هفت الی هشت نوع معجزه قائل شده‌اند که ما به دسته بندی کامل‌تر علامه اشاره کرده و از دیدگاه صاحب کتاب جواهر السنیه به اقسام آن می‌پردازیم. نوع اول: نظیر معجزات پیغمبران از ایشان به ظهور آمده است. نوع دوم: معجزاتی که متعلق است به اجرام سماوی(آسمانی) و آثار علوی (بلند مرتبه). نوع سوم: معجزاتی که از آن حضرت در جمادات(اجسامی که بی جانند،مثل سنگ،فلز و...) و نباتات (گیاهان و درختان) ظاهر شد. نوع چهارم: معجزاتی که در حیوانات ظاهر شد. نوع پنجم: استجابت (پذیرفته شدن) دعای حضرت در زنده کردن مردگان و سخن گفتن با آن‌ها و شفای بیماران و آنچه از برکات و کرامات اعضای شریفه ایشان به ظهور آمده. نوع ششم: معجزاتی که در کفایت شر دشمنان ظاهر شده است. نوع هفتم: معجزاتی که در مستولی شدن(چیره و مسلط شدن) بر شیاطین و جنیان، و ایمان آوردن بعضی از ایشان و خبر دادن ایشان به نبوت آن حضرت ظاهر شد. نوع هشتم: در معجزات خبر دادن از امور غیبی است که این نوع معجزه از ایشان از حد(تعریف و محدود سازی) و احصاء (شمارش) بیرون است.(8)
اقسام معجزات از دیدگاه صاحب کتاب کلامی جواهر السنیه
معجزات آن حضرت بر دو قسم است: حسی و عقلی.
اما حسی بر سه نوع است: نوع اول اموری است که خارج از ذات مقدس آن حضرت « صلوات الله علیه و آله» واقع شده باشد؛ خواه مقارن (هم زمان) با ظهورش واقع شده باشد یا به تصرف (دخالت) فعلی او، به اذن خدا و با فعل خدا به دست حضرت جاری شده باشد. چه تصرف در نفوس باشد، یا تصرف در آفاق مانند دو نیم شدن ماه، حرکت نمودن درخت و بار دادن آن در اسرع زمان، سلام نمودن سنگ و تسبیح کردن سنگ ریزه، ناله کردن ستون حنّانه که از نخل خرما بود، شکایت کردن شتر خدمت آن حضرت، شهادت دادن گوسفند بریان شده، خلق کثیر از طعام قلیل سیر شدن، شکسته شدن طاق ایوان کسری در شب ولادتش، به روی افتادن بت‌ها و خاموش شدن آتشکده‌ها در آن شب مولود (تولد) و غیر این‌ها از معجزات خاصه وارهاصات واقعه در زمانش یا قبل از میلاد مبارکش که دال بر نبوت اوست. نوع دوم اموری است که متعلق است به ذات آن حضرت می‌شود. مثل نوری که منتقل شد از آدم « سلام الله علیه » به سوی پدری و از او به دیگری و هکذا (همچنین) تا آن که مستقر شد در مرکز محمدی « صلوات الله علیه و آله» و مثل مهر نبوت که بر کتف مبارکش بود و مثل نور جبین (پیشانی) مبارکش که در تاریکی شب یکی از همسرانش از آن روشنی، سوزن خود را پیدا نمود. نوع سوم اموری است که متعلق است به صفات آن حضرت؛ از اتصافش به صفات حسنه و اخلاق جمیله، به حدی که شک نیست در خارق عادت بودن آن، مانند اجتناب از کذب در تمام عمر، احترام از اقدام به فعل قبیح در تمام عمر؛ به حدی که احدی از دشمنان ایشان با شدت عداوت و ظهور معاندت کذبی و قبیحی به ایشان نسبت ندادند. و نیز در امانت به منزله ای بود که قبل از بعثت به محمد امین معروف بود. و این صفات اگر چه آحادش در مردم پیدا شود و خارق عادتی نباشد، بلکه هر یک از آن‌ها به حدی که در آن حضرت به ظهور پیوسته است خارق عادت است. اما معجزات عقلی ایشان نیز بر پنج نوع است: نوع اول آنکه آن حضرت ظاهر شد از قبیله ای که اهل علم و دانش نبودند، بلکه جهالت و نادانی غالب بر آن‌ها بود. سفری هم برای آن حضرت رخ نداد، به جز دو مرتبه که به شام رفت، که مدت آن هم کم بود تا گنجایش تعلم و رجوع به علماء را داشته باشد. و با این وجود معرفت آن حضرت در ذات الله و صفات الهیه و افعال و اسماء وی به حدی رسید، که جمیع عقلاء و علمای جهان از درک و رسیدن به آن عاجزند. نوع دوم آنکه هرگز از آن حضرت قبل از اظهار نبوتش در مسائل الهیه، نه از لحاظ تعلم( یادگیری) و نه از لحاظ افاده (تدریس) و تعلیم چیزی اظهار نشده است. و نیز به چیزی از امور متعلق به نبوت و رسالت، متحدث و متکلم نبوده است. اگر این چنین نبود هر آینه قریشیان به او می‌گفتند: که تو سال‌های دراز عمرت را، در تدبر و تامل و تحصیل این کمالات به سر برده ای. در حالی که احدی از این معاندان چنین ادعا و تهمتی به ایشان نکرده است. و بر هر اهل بصیرتی معلوم است که کسی که چهل سال از عمر شریفش بگذرد و در هیچ علمی پژوهش نکرده باشد، ناگهان از او علوم و معارفی حادث شود که صاحبان خرد از درک آن متحیر مانده‌اند و کلامی بیاورد که اولون و آخرون از معارضه و آوردن مثل آن عاجز باشند؛ این واقعه عظیم جز بر سبیل و وادی اعجاز نمی‌باشد. نوع سوم از معجزات عقلی آن حضرت، حمل بار سنگین رسالت و نبوت و تحمل سختی‌ها و مشقت‌های دعوت و صبر بر اذیت‌های قوم، و استمرار بر این منش از اول تا پایان عمر شریفش. نوع چهارم خبر دادن از امور غیبی گذشته مانند قصه‌ی اصحاب فیل و از امور غیبی واقع شونده در آینده است، که بعد از تطبیق با خارج گواهی بر اعجاز گفتار وپیش بینی ایشان است. مثل خبر دادن از احوال سختی که به اهل بیت خود پس از رحلتش از جانب مسلمانان می‌گذرد. نوع پنجم جمع شدن آنچه در نبوت به حکم عقل لازم است در وجود مبارکش. و قابل ذکر است که این طریقه عقلی که رجوع به امتیازات عقلی و خرق عادت آن حضرت در امور عقلی و علوم و معارف است و همچنین ظهور کمالات انسانی به نحو اتم و اکمل که از خصلت‌های معنوی حضرت است، در احدی از انبیاء قابل اثبات نمی‌باشد. و راز این اختصاص آن است که قبل از آن حضرت مواد انسانی استعداد اندیشیدن در خارق عادتی که در مرحله امور عقلی باشد را نداشتند.(9)
فصل چهارم ـ بیان انواع معجزات پیامبر اکرم از دیدگاه علماء اسلام
همان گونه که در فصل قبل ذکر شد از متاخرین مثل علامه مجلسی تا معاصرین مثل محدث قمی در کتاب منتهی الآمال خویش به تبع علامه در کتاب تفسیری حیات القلوب قایل به هفت تا هشت نوع کلی معجزه برای نبی اکرم شده‌اند. و فقط صاحب کتاب جواهر السنیه که جزو معاصرین زمان ما هستند یک نوع دسته بندی تقریبا ثنایی عقلی کرده بودند. حال با استعانت از کتاب شریف علامه و معرفی کتاب مدینه‌ی المعاجز علامه بحرانی که به گفته آیه‌ی الله سبحانی در کتاب مرز های اعجاز از جامع‌ترین کتاب در بیان معجزات و فضایل معصومین اطهار« سلام الله علیهم اجمعین » است به برخی از معجزات که از تواتر حدیثی بیشتر و اعتبار سندی بالاتر برخوردار است اشاره می‌کنیم. امید است طالبان رهرو حقیقت به این منابع معتبر فارسی و عربی رجوع کرده و بهره‌ها ببرند. حال بر اساس تقسیم بندی علامه مجلسی« رحمه‌ی الله علیه » برای هر نوع معجزه یک عنوان نقل می‌کنیم : نوع اول ـ نظیر معجزات پیغمبران از ایشان ظهور پیدا کرده است ( این عنوان باب پانزدهم جلد سوم تفسیر حیات القلوب ایشان است ). در تفسیر حضرت امام حسن عسگری آمده است که از حضرت امیرالمومنین« سلام الله علیهما » پرسیدند: آیا برای پیامبر اسلام، معجزه ای مانند معجزه‌ی موسی، در بلند کردن کوه بر سر کسانی که قبول تورات نمی‌کردند وجود داشت؟ حضرت فرمودند: بلی، به حق آن خداوندی که ایشان را به راستی مبعوث گردانیده است؛ هیچ معجزه ای خداوند به پیغمبری از آدم تا آخرین پیامبر قبل از ایشان نداده است، مگر آنکه به آن حضرت مثل آن یا بهتر از آن را داده است. به درستی که نظیر این معجزه که پرسیدی به ایشان داده است با معجزات بیشمار دیگر. هنگامی که حضرت رسول« صلوات الله علیه و آله » در مکه اظهار دین حق نمودند، تمام عرب برای ایشان تیر های دشمنی و عداوت خود را به کمان انداختند و به هر حیله ای در دفع وی تدبیر کردند. من اولین کسی بودم که به آن حضرت ایمان آوردم؛ ایشان در روز دوشنبه مبعوث شدند، و من در روز سه شنبه با او نماز اقامه کردم. به مدت هفت سال، تنها با او نماز به جای می‌آوردم، تا آنکه تعدادی به اسلام گرویدند و حق تعالی دین خود را بعد از آن تقویت کرد ( از اینجا واقعه شروع می‌شود ).
روزی نزد آن حضرت می‌رفتم ، پیش از آنکه دیگران ایمان بیاورند؛ ناگاه گروهی از مشرکان به نزد آن حضرت آمدند و گفتند: ای محمد! تو ادعا می‌کنی که رسول پروردگار عالمیانی، و به همین هم راضی نمی‌شوی، بلکه ادعا می‌کنی که سید و افضل (آقا و برترین) پیغمبرانی! اگر راست می‌گویی، معجزه ای ماند معجزه‌ی پیغمبرانی که می‌گوییم بیاور. پس ایشان چهار گروه شدند:
گروه اول گفتند: ما مانند معجزه‌ی نوح از تو می‌خواهیم که قوم خود را غرق کرد و خود با مومنان داخل کشتی، نجات یافتند.
گروه دوم گفتند: برای ما آیتی (نشانه ای) مانند آیت موسی، که کوه را بر سر اصحاب خود بلند کرد، تا انقیاد (تایید و قبول امر) او نمودند؛ گروه سوم گفتند: معجزه ای مثل معجزه‌ی ابراهیم به ما نشان ده، که او را در آتش انداختند وآتش برای او سرد شد؛
و فرقه چهارم گفتند: معجزه ای مثل معجزه‌ی عیسی که مردم را از آن چه خورده بودند یا در خانه‌ها ذخیره کرده بودند با خبر می‌ساخت به ما نمایان گردان. حضرت رسول فرمودند: معجزه‌ی ظاهر، مانند قرآن برای شما آورده‌ام که و جمیع عرب سایر امت‌ها از معارضه‌ی با آن عاجز شدید. من جرات نمی‌کنم بر جناب اقدس الهی، که معجزه اختراع کنم و بر خداوند تحمیل نمایم؛ بر من نیست مگر تبلیغ (رساندن کلام الهی به مردم) رسالت‌های او (مثل کلام، روش و نامه کتاب الهی) و اگر پس از در خواست معجزه به دست من، و اتمام حجت بر شما و ظهور معجزه، ایمان نیاورید عذاب الهی نزول خواهد کرد. پس در این وقت، جبرئیل نازل شد و گفت: ای محمد! خداوند بالا مرتبه تو را سلام می‌رساند و می‌گوید: من به زودی برای ایشان ظاهر می‌گردانم آیات و معجزاتی را که طلب کردند و همانا که آن‌ها بعد از دیدن آن معجزات بر کفر خود خواهند ماند، مگر آن کسی که من او را هدایت کنم! ولی برای زیادی اتمام حجت بر آن‌ها، آن چه از تو طلبیده‌اند نشان می‌دهم. پس به آن‌ها که معجزه‌ی نوح می‌خواستند بگو: به سوی کوه ابوقبیس بروید، چون به دامن کوه رسیدید آیت نوح را خواهید دید؛ زمانی که نزدیک به نابودی شما شد، توسل جویید به علی و دو فرزندش که بعد از این به دنیا خواهند آمد. و به آن‌ها که معجزه‌ی ابراهیم را طلبیدند بگو: به هر جا از صحرای مکه که می‌خواهید بروید تا مشاهده کنید آن را؛ چون آتش شما را فرا گرفت، در هوا صورت زنی را خواهید دید که دو طرف مقنعه‌اش آویخته شده است، پس به او متوسل شوید تا نجات یابید. و به آن‌ها که معجزه‌ی موسی را خواستند بگو: به نزدیک کعبه روید تا آیت موسی را ببینید؛ عموی تو حمزه ایشان را نجات خواهد داد. و به گروه چهارم که رئیسشان ابوجهل است بگو: نزد من باشید تا اخبار معجزه های سه گروه دیگر را بشنوید و بعد از آن، آن چه خواسته‌اید در حضور خود به شما نشان دهم.
پس گروه اول به دامنه‌ی کوه ابوقبیس رفتند، ناگهان از زیر پای ایشان چشمه‌ها جوشید و از بالای سر ایشان بدون وجود ابر باران شدیدی باریدن گرفت و به اندک زمانی، آب به نزدیک دهان‌هایشان رسید، تا از کوه بالا رفتند و آب نیز بالا می‌آمد تا به قله کوه رسیدند؛ داشتند غرق می‌شدند که ناگهان علی را دیدند در حالی که بر روی آب همراه صورت دو طفل، که در طرف راست و چپ او ایستاده‌اند قرار دارد. پس علی ندا کرد: بگیرید دست مرا یا دست یکی از این دو طفل (بچه) را، تا نجات یابید. پس بعضی دست علی را گرفتند و بعضی دیگر دست آن دو طفل را؛ پس از کوه پایین آمدند و آب کم می‌شد وچون به پای کوه رسیدند از آب اثری نماند. سپس حضرت امیر« سلام الله علیه » با آن‌ها نزد حضرت رسول«صلوات الله علیه و آله» آمدند در حالی که ایشان گریه می‌کردند و می‌گفتند: شهادت می‌دهیم که تویی سید پیامبران و بهترین خلق؛ ما دیدیم مانند طوفان نوح را و علی و دو طفلی که با او بودند ما را از نابودی نجات دادند که الآن آن دو را نمی‌بینیم. حضرت فرمودند: این دو طفل بعد از این متولد خواهند شد، از برادر من، علی؛ نام ایشان حسن و حسین است و بهترین جوانان بهشتند و پدر ایشان بهتر است از ایشان. بدانید دنیا دریایی است عمیق که خلق (مردم) بسیاری در آن غرق شده‌اند؛ کشتی نجات دنیا آل محمدند، یعنی علی و دو فرزند او که صورت ایشان را دیدید و سایر بزرگان اهل بیت من که اوصیای(جانشینان) منند. پس هر که در این کشتی سوار شود، نجات می‌یابد و هرکه تخلف نماید، غرق می‌شود. همچنین در آخرت، آتش جهنم و حمیم آن (آب داغ و سوزاننده‌ی آن) مانند دریا است و ایشان کشتی‌های امت منند، که محبان و شیعیان خود را از جهنم می‌گذرانند و به بهشت می‌رسانند. سپس رسول خدا فرمودند: ای ابوجهل شنیدی آن‌ها چه گفتند؟ گفت: بلی، تا ببینم گروه های دیگر چه می‌گویند. پس فرقه‌ی دوم آمدند و گفتند: شهادت می‌دهیم که تویی رسول پروردگار جهانیان و بهتر از جمیع خلق؛ ما رفتیم به صحرای همواری و خبری که دادی یاد می‌کردیم، ناگهان دیدیم که آسمان شکافته شد و پاره های آتش فرو ریخت. زمین شکافته شد و زبانه های آتش از آن بلند می‌شد تا تمام زمین را فرا گرفت و آتش ما را احاطه کرد و یقین کردیم که خواهیم سوخت. ناگهان در هوا صورت زنی را دیدیم که اطراف مقنعه‌اش آویخته بود به سوی ما، که دست‌های ما به ریشه های آن می‌رسید؛ منادی (صدا زننده) از آسمان ندا کرد که: اگر نجات می‌خواهید پس چنگ زنید به ریشه های این مقنعه. پس هر یک از ما به ریشه ای از ریشه های آن چسبیدیم و ما را در هوا بلند کرد و ما می‌دیدیم زبانه های آتش را ولی ضرر و آسیبی از آن به ما نمی‌رسید و آن ریشه های نازک از سنگینی وزن ما پاره نمی‌شد تا آنکه از آتش نجات یافته، و هر کداممان را بر سر خانه‌هایمان قرار داد با سلامت و عافیت. سپس از خانه‌ها بیرون آمده و به خدمت تو شتافتیم دانستیم که چاره ای جز اختیار کردن دین تو نیست و تو بهترین کسی هستی که به او متوسل شده و بعد از خدا بر او اعتماد باید کرد. حضرت رسول« صلوات الله علیه و آله » به ابوجهل فرمودند: به این فرقه‌ی دوم باری تعالی معجزه‌ی ابراهیم نشان داد. ابوجهل گفت: تا ببینم فرقه سوم چه خواهند گفت. پس حضرت به گروه دوم فرمودند: ای بندگان خدا ! حق تعالی شما را توسط زنی نجات داد که دختر من فاطمه و بهترین زنان است.
هنگامی که حق تعالی مردم از اول خلقت تا پایان آن را مبعوث (برانگیختن در قیامت) گرداند؛ منادی از زیر عرش الهی ندا کند که: ای مردم! دیده های خود را بپوشانید، تا فاطمه دختر محمد سیده ی زنان جهانیان از پل صراط بگذرد. پس همه‌ی مردم چشم‌های خود را می‌پوشانند، مگر محمد، علی، حسن، حسین و امامان از فرزندان ایشان« صلوات الله علیهم و آلهم اجمعین»، که محرم او هستند. سپس از صراط بگذرد در حالی که یک طرف چادرش دست او، در بهشت باشد و طرف دیگر چادر، در صحرای قیامت باشد. منادی پروردگار در این زمان ندا کند: ای دوستان فاطمه! بچسبید به ریشه های چادر فاطمه بهترین زنان جهانیان، پس هر که پیرو و دوست آن حضرت باشد، به ریشه و تاری از تارهای آن چنگ زند تا آن که به برکت چادر عصمت آن حضرت هزاران هزار نفر از آتش جهنم نجات یابند.
گروه سوم نیز گریه کنان آمدند و گفتند: شهادت می‌دهیم ای محمد که تویی رسول پروردگار جهانیان و بهترین آدمیان، و علی بهتر است از همه اوصیای پیغمبران، و آل (خاندان) تو برترند از آل جمیع ایشان و اصحاب تو برترند از اصحاب ایشان، و امت تو بهترند از امت‌های ایشان. آن مقدار از آیات و معجزات تو را دیدیم، که چاره ای جز اقرار نداریم. حضرت فرمودند: بگویید آن چه دیدید. گفتند: در پناه کعبه نشسته بودیم و استهزاء (مسخره کردن) گفته های تو می‌کردیم و دعوی معجزه های تو را دروغ می‌پنداشتیم، ناگهان دیدیم که کعبه از جای خود کنده شد، بلند گردید و بر بالای سر ما ایستاد و ما در جاهای خود میخ کوب شده بودیم و یارای (توان و نیرو) حرکت نداشتیم؛ تا اینکه عموی تو حمزه آمد و نیزه‌ی خود را زیر کعبه استوار کرد، و کعبه با آن عظمت را به نیزه‌ی خود نگه داشت و فرمود: بیرون روید و دور شوید؛ چون ما بیرون آمدیم و دور شدیم کعبه برگشت و به جای خود قرار گرفت. در نتیجه مسلمان شدیم و به سوی تو آمدیم. حضرت به ابو جهل خطاب کردند: اینک گروه سوم آمدند و تو را خبر دادند به آن چه دیده بودند. ابوجهل گفت: نمی‌دانم راست می‌گویند یا دروغ می‌گویند، و نمی‌دانم که درست تحقیق کرده‌اند یا خیالی در نظر ایشان آمده است. اگر به من آن چه طلبیده‌ام نشان دهی، لازم است که ایمان بیاورم و اگر نه بر من ، تصدیق (تایید) این جماعت لازم نیست. حضرت فرمودند: هرگاه این جماعت (افراد و اشخاص) را با زیادی اعتقاد به عقل و دیانت (دین داری) ایشان که داری تصدیق نمی‌کنی؛ چگونه به عقاید جاهلی اجداد و پدران خود اعتقاد داری؟! و چگونه ولایت (سرزمین) عراق و شام را راست می‌دانی در حالی که هیچ کدام را ندیده ای، و به خبرهای مردم باور کرده ای؟! همانا که حجت خدا بر ایشان تمام شد به آن چه دیدند و بر تو هم تمام شد به آن چه از ایشان شنیدی. سپس حضرت رو به گروه سوم گردانیدند و فرمودند: آن حمزه که کعبه را از سر شما دور کرد، عموی رسول خداست ؛ حق تعالی او را به درجات رفیع و مراتب عالی رسانیده است، و او را به فضایل بسیار گرامی داشته است، به سبب محبت محمد و علی. به درستی که حمزه، عموی محمد، جهنم را در روز قیامت از محبانش دور می‌کند چنان که امروز از فرود کعبه بر سر شما جلوگیری کرد. به درستی که او خواهد دید که در پهلوی صراط، گروه بسیاری از دوستان حمزه که ناخالصی دارند و به این سبب دیوارها میان ایشان حایل(مانع) شده باشد.
زمانی که حمزه را می‌بینند، می‌گویند: ای حمزه! می‌بینی ما در چه حال مانده‌ایم؟ حمزه به رسول خدا و امیرالمومنین« سلام الله علیهما » می‌فرماید: می‌بینید که دوستان من استغاثه (طلب کمک) می‌کنند به من؛ پس رسول خدا به ولی خدا می‌فرمایند: یا علی! کمک کن عموی خود را بر فریاد رسی دوستان او و خلاص کردن آن‌ها از آتش جهنم. امیرالمومنین« سلام الله علیه» نیزه‌ی حمزه را ـ که در دنیا با این نیزه دشمنان خدا را از دوستان خدا جدا می‌کرد ـ به دست او می‌دهد و می‌فرماید: ای عموی رسول خدا و ای عموی برادر رسول(یعنی عموی حضرت علی) از جهنم دور کن دوستان خود را، با این نیزه، همان گونه که در دنیا، دشمنان خدا را با آن از دوستان خدا دفع می‌کردی. حمزه نیزه را بگیرد و سنان (سر نیزه) آن را بر دیوار های آتش که حائل شده‌اند، میان دوستان او و پل صراط قرار می‌دهد؛ به قدرت الهی چنان آن‌ها را نجات دهد که پانصد سال از عذاب دور شوند. سپس به دوستان خود گوید: بگذرید و ایشان ایمن و سالم از صراط می‌گذرند و داخل بهشت شوند. حضرت رسول به ابوجهل دوباره خطاب کردند: ای ابوجهل! این فرقه‌ی(دسته و گروه) سوم نیز آیات خدا را دیدند، اکنون تو چه معجزه ای می‌خواهی تا به تو نشان دهم؟ گفت: آن معجزه را می‌خواهم، که تو می‌گویی عیسی داشته است و به مردم از آن چه در خانه های خود خورده بودند یا ذخیره می‌کردند، خبر می‌داد. مرا خبر ده که امروز چه خورده‌ام و بعد از آن چه کرده‌ام؟! حضرت فرمودند: به تو خبر می‌دهم به آن چه خورده و ذخیره کرده ای، به آن چه در حین خوردن انجام داده ای؛ تا باعث بی آبرویی و رسوایی تو شود، به سبب لجاجتی که با رسول خدا در طلبیدن معجزه می‌نمایی. اگر ایمان بیاوری، آن رسوایی به تو ضرر نرساند؛ و اگر ایمان نیاوری، رسوایی دنیا و خواری و عذاب آخرت پیدا خواهی کرد و هرگز از عذاب نجات نخواهی یافت. ای ابوجهل! در خانه‌ات نشسته بودی تا مرغی که بریان شده بود را بخوری و چون لقمه ای برداشتی، ابوالبختری برادر تو به در خانه‌ات آمد و رخصت(اجازه) طلبید که داخل شود ؛ ترسیدی که مبادا در آن مرغ شریک تو شود و بخل کردی، آن را در زیر دامن خود پنهان کردی و به او اجازه دادی. ابوجهل گفت: دروغ گفتی، اصلا من امروز مرغ نخوردم و چیزی از آن را ذخیره نکردم. اکنون خبر خود را تمام کن دیگر چه کردم؟ حضرت فرمودند: سیصد اشرفی از خود داشتی و ده هزار درهم امانت مردم نزد تو بود؛ از یکی صد اشرفی، از دیگری دویست، از دیگری پانصد، ازدیگری هفتصد و از دیگری هزار. مال (پول) هر یک در کیسه ای بود و تو قصد داشتی که خیانت در اموال ایشان کنی و به ایشان پس ندهی. تدبیر خدا در این زمینه خلاف تدبیر توست.
ابوجهل ملعون گفت: این را نیز دروغ گفتی، من چیزی را دفن نکرده ام و آن ده هزار اشرفی را دزد برد. حضرت فرمودند: من این را از خود نمی‌گویم که نسبت دروغ می‌دهی، بلکه جبرئیل حاضر است و از جانب حق تعالی چنین خبر می‌دهد. پس فرمودند: ای جبرئیل! باقی مانده‌ی مرغی که ابوجهل از آن خورده است بیاور. ناگهان مرغ نزد آن حضرت حاضر شد؛ فرمودند: ای ابوجهل این مرغ را می‌شناسی؟ گفت: نمی‌شناسم، من از این مرغ نخورده‌ام و غذای نیم خورده در جهان زیاد است. حضرت فرمودند: ای مرغ! ابوجهل به من نسبت می‌دهد که به جبرئیل دروغ می‌بندم، و به جبرئیل نسبت می‌دهد که به پروردگار جهانیان دروغ می‌بندد. پس گواهی ده به تصدیق من و تکذیب (دروغ گویی) ابوجهل. ناگهان به امر خداوند آن مرغ به سخن در آمد و گفت: گواهی می‌دهم ای محمد، که تویی رسول خدا و بهترین آفریده‌ی او؛ شهادت می‌دهم که ابوجهل دشمن خداست و با علم و دانش با حق ستیز(جنگ) می‌کند، از من خورده است و باقی مانده‌ی مرا ذخیره کرده است. بر او باد لعنت خدا و لعنت جمیع لعنت کنندگان؛ این ملعون با وجود کفر، بخیل است. برادرش رخصت طلبید که پیش او آید، مرا زیر دامن خود پنهان کرد، از ترس آن که مبادا برادرش از من بخورد، زیر پیراهنش مرا پنهان کرد. تو ای رسول خدا راستگوتر از جمیع راستگویانی؛ و ابوجهل دروغ گو و ملعون است. حضرت فرمودند: ای ابوجهل! آیا تو را کافی نیست از آن چه از معجزات دیدی؟! پس ایمان بیاور تا از عذاب خدا در امان باشی. ابوجهل گفت: من گمان می‌کنم که این‌ها، چیزی است که به خیال مردم می‌اندازی، و اصل و حقیقت ندارد. حضرت فرمودند: آیا هیچ فرقی میان دیدن مرغ و شنیدن حرف‌هایش با دیدن تو، خودت را و سایر قریش و شنیدن سخنان آن‌ها می‌یابی؟ ابوجهل گفت: نه. فرمودند: پس احتمال می‌دهی هر چه به حواس ( قوه های درک اشیاء مثل گوش، چشم و... ) خود درک می‌کنی ، همه خیالی هستند ؟! ابوجهل گفت: نه، آن‌ها را می‌دانم که خیال نیست. حضرت فرمودند: هرگاه فرقی میان این معجزه و آن‌ها نمی‌یابی، بدان که خیالی نیست. سپس حضرت دست مبارک خود را بر موضعی که آن ملعون خورده بود کشید و گوشت شکمش به حالت اول خود بازگشت؛ اعضای مرغ درست شد. فرمودند: این معجزه را دیدی؟ گفت: تو هم چیزی می‌کنم ولی یقین ندارم. حضرت فرمودند: ای جبرئیل! بیاور نزد من آن مال‌ها را که این دشمن حق در خانه‌ی خود دفن کرده است، شاید ایمان بیاورد. ناگهان کیسه های زر(طلا) نزد آن سرور حاضر شد؛ محتوای کیسه‌ها با آن چه که حضرت فرموده بودند، مطابق بود. پس حضرت یک کیسه را گرفت و فرمود: فلان مرد را بطلبید که او صاحب این کیسه است. زمانی که آن مرد حاضر شد، کیسه را به او داد و فرمود: این مال توست که ابوجهل خیانت کرده بود؛ همچنین یک یک صاحبان مال را طلبید و مالشان را داد تا تمام شد. ابوجهل متحیر و رسوا شد، تنها سیصد اشرفی خودش ماند. حضرت فرمودند : ایمان بیاور، تا سیصد اشرفی خود را بگیری و خدا برکت دهد برای تو در این مال؛ تا مالدارتر از همه‌ی قریش شوی بر آن‌ها امیر شوی. گفت: ایمان نمی‌آورم، ولی مال خود را پس می‌گیرم.
چون دست دراز کرد که کیسه را بردارد؛ حضرت مرغ را صدا زد که: ابوجهل را بگیر و نگذار دست به کیسه برساند. مرغ به خواست خدا برجست و ابوجهل را به چنگال خود گرفت و بلند کرد بر بام خانه‌اش گذاشت. حضرت آن زر را به فقرای مومنین قسمت کرد و فرمود: ای گروه اصحاب محمد! این معجزه ای بود که پروردگار ما برای ابوجهل ظاهر گردانید؛ او معانده کرد و این مرغ که زنده شد، از مرغ‌های بهشت خواهد بود که برای شما در بهشت پرواز خواهد کرد. همانا در بهشت، انواع مرغ‌ها هستند که در فضای بهشت پرواز خواهند کرد؛ پس هرگاه مومن و دوست محمد و آل محمد آرزوی خوردن یکی از آن‌ها را بکند، فرود آمده و در پیش روی او بال‌ها و پرهایش ریخته می‌شود و پخته می‌شود بدون نیاز به آتش. و چون آن چه مقتضای خواهش اوست، تناول(خوردن) کند و « الحمد لله رب العالمین» گوید. سپس دوباره مرغ زنده شود، و در هوا پرواز کند و بر سایر مرغان افتخار می‌کند و می‌گوید: مثل من چه کسی است که دوست خدا به امر الهی از من خورده است؟(10) به دلیل طولانی شدن بحث، از شرح انواع معجزات دیگر خودداری کرده، به ذکر نمونه‌هایی چند از آن می‌پردازیم و عزیزان را به منابع موثقی که در متن ذکر شده است رجوع می‌دهیم چون در صورت ذکر آن‌ها « مثنوی هفتاد من کاغذ شود ». اولین مورد، شق القمر(دو نیم شدن ماه) است، که در قرآن مجید سوره مبارکه‌ی قمر به آن اشاره شده است و در تاریخ و احادیث متواتر و موثق نیز ثبت شده است؛ حتی در عکس برداری‌های هابل ناسا، نیز به این شکافت در ماه اقرار کرده‌اند. دومین مورد، که هم علامه مجلسی در حیات القلوب و هم علامه بحرانی در مدینه‌ی المعاجز خود به سند موثق ذکر کرده‌اند، رد الشمس (برگرداندن خورشید) است که متجددین کمی در آن اشکال کرده‌اند ولی به عقیده بنده‌ی حقیر اگر با دقت، در آن تامل کنیم، منافاتی با مقام و شان امیرالمومنین و حضرت رسول « صلوات الله علیهما و علی آلهما » ندارد؛ زیرا از لحاظ حسن و قبح عقلی امری که مهم‌تر است را باید مقدم بر مهم کرد و آن، اکرام و بیدار نکردن رسول خدا است که خود عبادت خدا محسوب می‌شود بر خواندن نماز عصر در وقت فضیلت آن و از لحاظ دیگر « بر کریمان کارها دشوار نیست »؛ وقتی ما قبول داشته باشیم که معصومین از همه به خداوند نزدیک‌ترند و خلقت جهان برای آن‌ها شده است، چگونه با وجود اطمینان از احادیث وارده باز بعضی، عدم درک خود را از این مطلب، دلیل بر رد آن می‌دانند؟! الله اعلم. سومین مورد، فرود آمدن شهاب‌ها و ستاره های دنباله دار بر زمین است. چهارمین مورد، نزول قحطی مانند قحطی زمان حضرت یوسف است. پنجمین مورد، سایه کردن ابر بر سر آن حضرت، پیش از بعثت و پس از بعثت است. ششمین مورد، نازل شدن مائده و غذا های آسمانی برای ایشان و وصی ایشان مثل انار و انگور بهشتی که در مدینه‌ی المعاجز ذکر شده است. و نمونه‌ی بارز آن که همه می‌دانند، تناول کردن افطار های بهشتی، توسط حضرت رسول، قبل از متولد شدن حضرت فاطمه است. هفتمین مورد، نزول صاعقه ای بر سر فرعونی از فراعنه‌ی عرب است. هشتمین مورد، هلاک نکردن عذاب آسمانی، بر کافرانی که در آن‌ها نوری از ذریه پاک وجود داشت. این موارد که ذکر شد، تنها یک دسته از انواع بیان شده توسط علامه مجلسی است.
نتیجه
در نتیجه گیری ما از بحث معجزات نبی اکرم« صلوات الله علیه و آله » همین کلام علامه مجلسی در پایان شمارش معجزات حضرت کافی است که می‌فرمایند: «آن چه از معجزات رسول خدا در این ابواب بیان شد از هزار، یکی و از بسیار اندکی نیست. اگر عاقل تفکر نماید و عقل خود را حکم (داور) قرار دهد؛ هر حدیثی از احادیث آن حضرت و هر حکمی از احکام شریعت مقدسه‌ی آن حضرت، معجزه و خرق عادتی است. آیا عقل عاقلی تجویز می‌کند که یک شخص از اشخاص انسانی بدون وحی و الهام الهی شریعتی(مذهب و آیینی) ایجاد کند که اگر به آن عمل کند، امور معاش(زندگی دنیوی) و معاد وی تنظیم گردد».(11) همچنین محدث قمی در کتاب منتهی الآمال خویش می‌فرمایند: « بدان که از برای حضرت رسول معجزاتی بوده، که از برای غیر آن حضرت از پیغمبران دیگر نبوده است و نظیر معجزات جمیع پیغمبران از آن حضرت به ظهور آمده است. ابن شهر آشوب نقل کرده که چهار هزار و چهارصد و چهل معجزه برای آن حضرت بوده است، که سه هزار از آن‌ها ذکر شده است ( این مطلب عینا در کتاب مناقب این عالم آمده است). فقیر گوید: جمیع اقوال، احوال و اخلاق آن حضرت، معجزه بود... و اقوی(مهم‌ترین) و ابقی(ماندگارترین) از همه‌ی معجزات آن حضرت، قرآن مجید است».(12) در پایان، از عزیزان پژوهشگر خواستارم که برای اعتلای مذهبمان و شناخت صحیح نبی اکرم با خصوصیات اعجاز گونه‌ی زندگی ایشان، که قطره ای از دریای عظیمش در این نوشتار به رشته تحریر در آمده است؛ تلاش و همت بالایی به کار بندند و به تبیین معجزات ایشان که نیاز به تامل، تفکر و مخاطب شناسی دارد، پرداخته و همگی از خداوند متعال خواستاریم، که این قلیل اعمال ما را با دیده‌ی کرم و فضل سرشار خود ببینند.

پی‌نوشت‌ها:
1. آیه‌ی الله ابوالقاسم خویی، مرزهای اعجاز، ص 27 .
2. علامه سعید شرتونی، اقرب الموارد، الجزء الثالث، ص 484 .
3.علامه فخرالدین طریحی، معجم مجمع البحرین، ص 842 .
4.همو، مرزهای اعجاز، صص 27-30 .
5.علامه سید محمد علی ابطحی، جواهرالسنیه صص 50- 51 .
6. همو، صص 54-56 .
7.همو، صص 61-63 .
8. علامه مجلسی، حیات القلوب، جلد سوم، فهرست: ابواب 15-22 .
9.جواهرالسنیه، صص 140-146 .
10.همو، حیات القلوب، جلد سوم، صص 434-439 . و تفسیر امام حسن عسگری«سلام الله علیه» صص429-441 آمده است.
11. همو، آخر باب بیست و دوم جلد سوم .
12. حاج شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، جلد اول، ص 34 .
منابع
1. ابطحی اصفهانی، سید محمد علی الحسینی. جواهرالسنیه فی سیره‌ی النبویه. اصفهان: چاپخانه‌ی ربانی
2.خویی، ابوالقاسم، مرزهای اعجاز. ترجمه‌ی جعفر سبحانی. قم: موسسه‌ی امام صادق، چاپ اول: 1385.
3. شرتونی اللبنانی، سعید الخوری، علامه شرتونی. اقرب الموارد فی فصیح العربیه‌ی و الشوارد، جلد سوم. تهران: دارالاسوه‌ی للطباعه‌ی و النشر، چاپ دوم: 1385 .
4.شهبازی، علی ـ زمانی، تبیین علمی معجزه. تهران: دفتر نشر معارف، چاپ اول: تابستان 1381
5. طریحی، فخر الدین، علامه طریحی. معجم مجمع البحرین، تصحیح نضال علی. بیروت: موسسه‌ی الاعلمی للمطبوعات: 1430 .
6. قمی، عباس، محدث قمی. منتهی الآمال، جلد اول. قم: انتشارات اندیشه‌ی مولانا، چاپ اول: 1389 .
7.مجلسی محمد باقر، علامه‌ی مجلسی. حیات القلوب ، جلد 3، تحقیق : علی امامیان ، ناشر: سرور - قم ، چاپ ششم، 1384 شمسی .

پیامبر اسلام، پیام آور بشارت و رحمت
اشاره:  تردیدى نیست که نبوت ها هم ناظر به رستگارى اخروى هستند هم معطوف به سعادت در این دنیا; هم به کمال فردى نظر دارند هم به تکامل اجتماعى. در هر نبوت و دعوتى دور کن بسیار مهم قابل درک و تشخیص هستند:
1. محتواى رهایى بخش دعوت 2. شیوه ابلاغ و ارائه محتواى دعوت.
در دعوت خاتم انبیاء این دو حقیقت چنان در هم تنیده شده اند که انسان نمى داند آیا همه چیز محتوا و معناست یا ارائه روش نیز مورد نظر است، هرچند شیوه دعوت نیز، به هیچ وجه صِرف قالب و چارچوب تلقى نمى شود. شیوه و روش بنا به مکان و زمان و در برابر هر مخاطبى مى تواند تنوع و تکثر بیابد. در نگاهى دقیق بنا به تعداد مخاطبان مى توان بى شمار روش دعوت داشت. با این حال برخى از شیوه هاى دعوت از ابعاد عام تر و افق تاثیر گسترده ترى برخوردار بوده است و نسبت به جامعه گسترده ترى سودمند است. سخن از این که گونه هاى مختلف دعوت چیست و وجوه تمایز آنها کدام است و نیز سخن از کم و کیف محتواى دعوت و نیز گفتوگو درباره صفات و خصوصیات داعیان و مبلّغان، با آنکه از قلمرو این مقاله خارج نیست، هدف اصلى این پژوهش نیز نیست، چه این که هر کدام از موضوعات مذکور فرصت فراخ تر و مطالعات عمیق تر و جدى ترى را مى طلبد. در این نوشتار تنها به این موضوع پرداخته مى شود که در دعوت پیامبر اعظم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ، دعوت و تبلیغ با شیوه بشارت، نقش بیشترى داشته است. برنامه تبلیغى و هدایتى پیامبراکرم بیش و پیش از آنکه بر انذار، ترساندن، هشداردادن و تنبیه استوار باشد، بر بشارت، نوید و تشویق استوار بوده است. براى این کار پس از تحلیل مفردات مورد بحث عنوان تحقیق به مقایسه آیات در بردارنده بشارت و انذار پرداخته شده، سپس از چند زاویه بر دیدگاه مقبول پرتو افکنى شده است و در ادامه دیدگاه یکى از مفسران معاصر در این باب مطرح و بررسى شده است. اشاره اى کوتاه به تبیین خصوصیت بسیار آشکار و عمده دعوت پیامبراکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) یعنى تأکید دعوت بر بصیرت و معناى آن نیز در ادامه آمده است و در نهایت به تفاوت بشارتِ اسلامى و محمدى و تبشیر مسیحى، اشاره شده است.
واژه شناسى بشارت:
بشارت به کسر و فتح باء به معناى فرح، شادمانى و خبر صادق، و جمع آن بشائر است. در صحاح اللغة آمده است که اگر بشارت به طور مطلق به کار رود فقط به معناى نوید و خیر و مژدگانى است و تنها در صورتى به معنى شرّ است که قرینه اى در کار باشد،[2]
برخى دیگر بشارت را هر خبر صادقى مى دانند که چهره آدمى را تحت تأثیر قرار دهد، شادى بخش باشد یا حزن آور، البته استعمال آن در خبر شادى بخش غلبه یافته است. پس بشارت از بَشَرة به معناى صورت و پوست صورت و حاکى از مژدگانى، و هر خبرى است که در «بشره» تأثیر بگذارد و از شنیدن آن رنگ چهره آدمى دگرگون شود. بشارت هم خبرهاى مسرت انگیز و هم خبرهاى اندوه بخش را شامل مى شود ، چنان که در قرآن کریم هم در حق مومنان (فبشّر المؤمنین)،[5] استعمال شده است.
زبیدى نیز در تاج العروس معتقد است که هرگاه بشارت به طور مطلق به کار رود به خبر اختصاص یابد، چنانکه استعمال آن در خبرهاى شادى آفرین و مسرت بخش به مراتب بیشتر از استعمال آن در موارد وعده و تهدید به عذاب است.[7]
واژه بشارت با مشتقات آن قریب به 90 بار در قرآن به کار رفته است. مژده الاهى به ولادت چند تن از پیامبران قبل از ولادت و قبل از رسالتشان، مژده به مؤمنان، اهل تقوا، صابران، نیکوکاران، و...، مژده به آمرزش، فضل، رحمت و عنایت خداوند و بهشت رضوان، برخى از مصادیق بشارت به خیر در قرآن کریم است.[9] چنانکه به عنوان مبشّر نیز در صحف دیگر انبیاء از جمله حضرت مسیح (علیه السّلام) نیز وصف شده است.از قرآن کریم نیز به عنوان بشارت یاد شده است. نمونه هایى از آیاتى که واژه بشارت و مشتقات آن به کار رفته عبارت است از:
وَیُبَشِّرَ المُؤْمِنینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً، الإسراء (9:17)
یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَة مِنْهُ وَرِضْوان، التوبه (21:9)
وَبَشَّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّات، البقرة (25:2)
وَ بَشِّر الصَّابِرِینَ، البقرة (155:2)
وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْق عِنْدَ رَبِّهِمْ، یونس (2:10)
فَلَهُ أَسْلِمُوا وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ، الحجّ (34:22)
وَ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِکُلِّ شَىْء وَهُدًىوَرَحْمَهوَبُشْرَى لِلْمُسْلِمینَ، النحل (89:16)
وَ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِیمَ بِالْبُشْرَى، هود (69:11)
وَالَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى الله لَهُمُ الْبُشْرَى، زمر (17:39)
إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَنَذیراً، البقرة (119:2)
وَ مَا أَرْسَلْنَاکَ إِلاَّ کَافَّه لِلنَّاسِ بَشِیراً وَنَذِیراً، سبأ (28:34)
وَ مَا أَرْسَلْنَاکَ إِلاَّ مُبَشِّراً وَنَذیراً، الإسراء (105:17)
وَ مُبَشِّراً بِرَسُول یَأْتِى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ أَحْمَدُ، الصفّ (6:61)[10]
حاصل آنکه بشارت اغلب در معناى خبر فرح بخش و امید و اطمینان آور اطلاق شده است و متعلّق تبشیر و بشارت نیز یا نعمت هاى محسوس اعم از نعمت هاى دنیوى و اخروى است یا نعمت هاى معقول که کامل ترین آن جنّة اللقاء مى باشد،[12]

واژه و اصطلاح شناسى انذار
اَنْذَرَ یُنْذِرُ انذار به معناى بر حذرداشتن، تذکردادن و آگاه کردن، متنبّه ساختن، هشدار و اخطاردادن، ترسانیدن و بیم دادن در ابلاغ آمده است و نذر بالشىء ینذر اى علَّمه فحذّره، اَنْذَره بالامر انذاراً و نذراً و نُذراً اى علّمه و حذّره من عواقبه قبل حلوله و خوّفه فى ابلاغه: او را نسبت به آن کار، آگاه و از عواقب آن برحذر داشت.[14]
زبیدى نیز اصل انذار را به معنى اعلام مى گیرد. اَنْذَرَه بالامر انذاراً او نذراً، أى اعلمه و قیل حذّره و خوّفه فى ابلاغه.[15]
از این تعاریف به دست مى آید که انذار به معناى اعلان، آگاهى دادن و اطلاع رساندن مى باشد، هرچند ممکن است در این اعلان نوعى هشدار هم وجود داشته باشد. به نظر مى رسد آیاتى چون انذر عشیرتک الاقربین هم که مربوط به آغاز رسالت است، در معناى دعوت و آگاهى دادن به کار رفته است. آیه شریفه قم فانذر نیز با توجه به این که مربوط به آغاز رسالت است، و آغاز دعوت و رسالت بیشتر نیازمند اطلاع رسانى و آگاهى دادن است تا ترسانیدن مردم از آن، در همین معنا به کار رفته است.
بارى، اگر انذار به معناى هشدار دادن و ترسانیدن باشد، یا به عذاب هاى محسوس اعم از دنیوى و اخروى اشاره دارد یا به عذاب هاى غیر محسوسى که بارزترین آن محروم ماندن از لقاى خداوند است. هدف دعوت به این شیوه نیز در نهایت همان رسیدن به مقام قرب الهى است.[16]
در قرآن کریم لفظ انذار و مشتقات آن که قریب به 120 بار به کار رفته است; از این قبیل است:
وأذْکُرْ أَخَا عَاد إِذْ أَنْذَر قَوْمَهُ بِالاَْحْقَافِ، أحقاف (21:46)
فَإِن أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُکُمْ صَاعِقَةً مِثْلَ صَاعِقَة عَاد وَثَمُودَ، فُصّلت (13:41)
إِنَّا أَنْذَرْنَاکُمْ عَذَاباً قَرِیباً یَوْمَ یَنْظُرُ الْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ یَدَاهُ، النبأ (40:78)
قُلْ إِنَّمَا أُنْذِرُکُمْ بِالْوَحْىِ، أنبیاء (45:21)
وَهَذَا کِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ مُبَارَکٌ مُصَدِّقُ الَّذِى بَیْنَ یَدَیْهِ وَلِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرَىوَ مَنْ حَوْلَهَا، أنعام (92:6)
فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَة مِنْهُمْ طَائِفَة لِیَتَفَقَّهُوا فِى الدِّینِ وَلِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجِعُوا إِلَیْهِمْ، توبه (122:9)
أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیَاتِى وَیُنْذِرُونَکُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هَذَا، الانعام (130:6)
یَا أَیُّهَا المُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ، مدّثّر(2:74)
أَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا مَا بِصَاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّه إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذِیرٌ مُبِینٌ، أعراف (188:7)
إِنْ أَنَا الاّ نَذِیرٌ وَبَشِیرٌ لِقَوْم یُؤْمِنُونَ، أعراف (188:7)
إِنَّما أنْتَ نَذِیرٌ، هود (12:11)
إِنْ أنا الاّ نَذِیرٌ مُبِینٌ، شعراء (115:26)
وَ إِنَّمَا أَنا نَذِیرٌ مُبِینٌ، عنکبوت (50:29)
إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ یَخْشَاهَا،. نازعات (45:79)
إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْم هَاد، رعد (7:13)
وَ مَا أَهْلَکْنَا مِنْ قَرْیَة إِلاَّ لَهَا مُنْذِرُون،. شعراء (208:26)
وَ مَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِینَ إِلاَّ مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرینَ، أنعام (48:6)
نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْمِینُ عَلَى قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ، شعراء (194:26)[17]
حاصل آنکه گرچه لفظ انذار و مشتقات آن بیشتر از لفظ بشارت و مشتقات آن است[18]باید توجه داشت که بنا به آنچه از اهل لغت نقل شد گاهى انذار به معناى اعلان و آگاهى دادن است و گاهى به معناى آگاهى دادن همراه با ترسانیدن و هشدار دادن و گاهى نیز به معناى خصوص تخویف و ترسانیدن است.
بر این اساس برخى اشکالات احتمالى که ممکن است بر اثر کثرت این واژه در قرآن بروز نماید مرتفع مى شود; زیرا گرچه آیاتى که لفظ انذار در آنها به کار رفته ممکن است از تعداد آیاتى که لفظ بشارت در آنها به کار رفته بیشتر باشد، ولى نه به این معنا که تعداد آیاتى که از ترس، شدائد و جهنم سخن گفته بیشتر از آیات بشارت است، چرا که اصولا معناى اصلى انذار همان آگاهى است.
کاربرد بشارت قبل از انذار
در اغلب آیات قرآن که در آن مشتقات بشارت و انذار با هم به کار رفته، بشارت پیش از انذار به کار رفته است و این تقدّم صورى در لفظ از سوى خداى حکیم داراى حکمتى است که همان تقدم روش دعوت به بشارت است; از این قبیل است:
إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَ مُبَشِّراً و نَذِیراً، أحزاب (45:33)
وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلاَّ کَافَّة لِلنَّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیرا، سبأ (28:34)
امام على(علیه السّلام) نیز آن گاه که درباره پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سخن گفته به صراحت بُعد تبشیرى و بشارتى پیامبراکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را بر بُعد تنذیرى و تخویفى مقدم داشته است; از جمله فرماید: امین وحیه و خاتم رسله و بشیر رحمته و نذیر نقمته.[20]
اخلاق پیامبرانه و بشارت در دعوت
همه انبیاء به ویژه خاتم انبیاء فروتنانه، بر زمین مى نشستند ( و کان یجلس جلسة العبید) ، بر زمین غذا مى خوردند به دست خود پاى افزار خویش را پینه مى بستند جامه خود را وصله مى کردند، همتراز یاران و پیروان مى نشستند و... . این رفتار و سیره عملى بزرگترین نوید براى عموم مردم و طبقات مختلف ـ غیر از اشراف ـ است; زیرا نشان مى دهد که صاحب دعوت از خود آنهاست، در دسترس، قابل تأسى و دست یافتنى است. این امر به روشنى امیدوارى به آینده دعوت و پیمودنى بودن طریقت را نوید مى دهد.
على(علیه السّلام) مى فرماید: خداى تعالى بزرگ منشى را از پیامبران زدود و فروتنى را براى آنها پسندید، پس پیامبران از روى تواضع گونه هاى خود را بر زمین نهادند و چهره هاى خود را به خاک مالیدند و در برابر مؤمنان فروتنى نمودند.[22] امّا خداى تعالى چنین نکرد بلکه طریق فروتنى و مهربانى را برگزید نه خشونت در دعوت را و بشارت را بر انذار و تخویف مقدم داشت.

صفات جمال الهى
همانطور که پیش تر گفتیم یکى از القاب قرآن کریم بشارت است: و نزّلنا علیک الکتاب تبیاناً لکلّ شىء و هدى و رحمة و بشرى للمسلمین[36]
اندکى تأمل در این آیات و صدها نمونه دیگر در همین سیاق به روشنى ابتناى دعوت انبیاء و از آن جمله نبى اعظم اسلام بر مهربانى، مهرورزى و بشارت آمیز بودن آن را اثبات مى کند; از آنجا که هدف اصلى بعثت و دعوت، تربیت و هدایت است نه انتقامجویى و خشونت، خداى متعال در آیه اخیر با لحنى آکنده از نهایت لطف و محبت، آغوش رحمتش را به روى همگان، از مسلم و مؤمن تا مشرک و کافر باز کرده و فرمان عفو را صادر نموده است: «بگو اى بندگانم که بر نفس خود ستم و اسراف کرده اید، از رحمت خدا نومید مشوید که خدا تمامى گناهان را مى آمرزد، زیرا او آمرزنده رحیم است». دقت در مفردات آیه چنان امیدى در انسان ها ایجاد مى کند و چنان بشارتى را به بخشش و غفران نوید مى دهد که حتى «شیطان» هم به غفران و رحمت الاهى طمع مى کند. به رغم اختلاف نظرى که درباره مراد از «عباد» وجود دارد، علامه طباطبایى بر آن است که در شمول لفظ «عبادى» نسبت به مشرکان، جاى هیچ تردیدى نیست، بلکه مى توان گفت این احتمال که جمله «یا عبادى» به خاطر سیاقى که دارد مختص به مشرکان باشد، از این که بگوئیم مختص به مؤمنین است قابل قبول تر است، این وجه از ابن عباس هم نقل شده است[38]
پیامبر رحمت
صفت رحمت و مهربانى که در پیامبر اعظم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) جلوه اى خاص دارد و در آیاتى چند هم به این وصف اشاره شده است. مظهر و تجلى رحمت پروردگار متعال است که در تجلى نخستین و در حقیقت محمدیّه متجلى شده و هر یک از انبیاء و اولیاء الاهى نیز با عنایت به نسبتى که با این حقیقت پیدا مى کنند تن پوش رحمت الاهى را در خود متجلى مى بینند. چنانکه اشاره شد رحمت و مشتقات آن مانند رحمن و رحیم بیشترین کاربرد را در قرآن دارد و فروغ احسان و بخشایش الاهى و نوید رحمت و محبت ربّانى، از آغاز تا انجام این نامه آسمانى متجلى است. افزون بر تکرار 114 بار شریفه بسم الله الرحمن الرحیم، وصف رحمن و رحیم صدها بار با ترکیب هاى گوناگون به کار رفته است. اوصافى چون غفور، ودود، رؤوف، لطیف نیز در سراسر کتاب الاهى به چشم مى خورد که همه آنها نشانگر رحمت الاهى و بیانگر لطف، مهر، بخشش و خیر رسانى، و بشارت و انعام خداى تعالى به بندگان است. و سریان و جریان فیض وجود این اسماء و صفات در پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است.
چگونه چنین نباشد در حالى که خداى محمّد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر خود رحمت را حتم و لازم گردانده: کتب ربّکم على نفسه الرحمة[42]
در سخت ترین شرایطى که اذیت و آزار دشمنان همراه با بدترین اهانت ها و خشن ترین رفتارها نسبت به آن حضرت(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اعمال مى شد، خداى متعال او را به شکیبایى دلدارى مى داد: واصبر و ما صبرک الاّ بالله و لا تحزن و لا تک فى ضیق ممّا یمکرون.[43]
اصولا خداوند مدارا، مهربانى و رعایت حال مردم را پرتوى از رحمت خودش دانسته: فبما رحمة من الله لنت لهم، و در ادامه فرموده است: «اگر تندخو، خشن، عصبانى مزاج، عبوس و سخت دل بودى از گرد تو پراکنده مى شدند» به رغم این خوشرویى و نویدهاى آرام بخش اگر باز سرپیچى کردند از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه.[44]
در این که منظور از بلاغ مبین در آیه شریفه و ما على الرسول الاّ البلاغ المبین چیست، دیدگاه هاى مختلفى وجود دارد در کنار منطقى بودن و جامع بودن بلاغ شاید بتوان نویدبخش بودن بلاغ را نیز از مصادیق بلاغ مبین دانست.

پی نوشت :
[1]. ج2، مادة بشرة، ص591ـ590.
[2]. التوبة (9): 3.
[3]. بقرة (223:2).
[4]. نساء (138:4).
[5]. توبه (3:9).
[6]. زبیدى، تاج العروس، ج3، ماده بشره، ص45ـ44.
[7]. رک: محمدباقر، مجلسى، بحارالانوار، ج6، ص135.
[8]. رک: الاسراء (17)، 105; فاطر (35)، 24.
[9]. النحل (16)، 89 .
[10]. رک: الکهف (2:18); التوبه (112:9); (37:22); (47:33); (17:39); التوبه (124:9); یونس (64:10); الحدید (12:57); یوسف (96:12); النساء (165:4).
[11]. رک: جوادى آملى، تفسیر موضوعى قرآن، ج6، ص365.
[12]. براى آگاهى بیشتر از کیفیت استعمال این واژه در روایات نگاه کنید به: بحار الانوار، ج86، ص108; ج98، ص223; ج101، ص358; ج16، ص130 و 102; ج11، ص341; ج12، ص291; ج18، ص376; ج15، ص177.
[13]. در ادبیات عرب هم که خروس را مکنّا به کنیه ابوالمنذر کرده اند بخاطر این است که آدم هاى خوابیده را بیدار مى کند، آگاه مى کند نه این که مى ترساند.
[14]. فیومى، المصباح المنیر، ج1 2، ص599، ماده نذر.
[15]. زبیدى، تاج العروس، ماده نذر.
[16]. رک: جوادى آملى، تفسیر موضوعى قرآن، ج6، ص364.
[17]. رک: اللیل (14:92); یس (11:26); مریم (97:19); یس (6:36); الأحقاف (12:46); نوح (1:71); المُرسلات (6 :77); هود (25:11); فاطر (23:35); فاطر (24:35); الذاریات (50و51:51); سبأ (28و34:34); الأحزاب (45:33); النمل (92:27); یونس (73:10); الصافّات (72و73:37)
[18]. براى آگاهى بیشتر از نحوه به کارگیرى این واژه و معانى آن در احادیث نگاه کنید به: بحارالانوار، ج2، ص279; ج35، ص399 و 402; ج98، ص304;23، ص4; ج86، ص108 و 116 و 344; ج14، ص40 و 411.
[19]. رک: معادیخواه، فرهنگ آفتاب: فرهنگ تفصیلى مفاهیم نهج البلاغه، ص2853.
[20]. رک: همان، ص2863.
[21]. نهج البلاغة، خطبه 160.
[22]. نهج البلاغة، خطبه 234 /192 و رک: الدلیل على موضوعات نهج البلاغة، ص206ـ203.
[23]. النحل (89:16).
[24]. الانعام (160:6).
[25]. الاعراف (56:7).
[26]. الانعام (12:6).
[27]. الانعام (133:6).
[28]. المؤمنون (109:23).
[29]. البقرة (143:2).
[30]. الانفال (64:81).
[31]. التوبة (117:9).
[32]. هود (90:11).
[33]. الزمر (53:39).
[34]. الانعام (54:6).
[35]. الانعام (145:6).
[36]. الزمر (53:39).
[37]. المیزان فى تفسیر القرآن، ج17، ص423.
[38]. تفسیر نمونه; ج19، ص521ـ523.
[39]. الانعام (154:6).
[40]. اعراف (156:7).
[41]. توبه (128:9).
[42]. انبیاء (107:21).
[43]. نحل (127:16).
[44]. آل عمران (159:131).

قوانین و مقررات بشر دوستانه در سیره پیامبر اسلام (ص)
چکیده: در سیره پیامبر گرامی اسلام (ص)، جنگ به عنوان آخرین راه حل و ابزاری که فقط در موارد خاص به کار می آید، مطرح بوده است. سیره نبوی، گواه این امر است که چون پیامبر به انسان به عنوان موجودی که ذاتاً از حقوقی برخوردار می باشد می نگریسته است، به دشمن خود نیز به دیده رحمت نگریسته و او را نیز همچون انسان های دیگر از چنین حقوقی بهره مند می داند. عملکرد ایشان با چنین فلسفه ای، منشأ پیدایش مجموعه ای از مقررات در حقوق اسلام شد که امروزه بدان مقررات بشر دوستانه از «جنگ» می گویند.
در سیره پیامبر، قربانیان جنگی (زخمیان، بیماران و اسرا) مورد حمایت قرار می گرفتند به گونه ای که اسرا از حقوقی به مراتب بیشتر از کنوانسیون 12 اوت 1949 ژنو راجع به اسرا، برخوردار بودند.
همچنین به کارگیری روش های وحشیانه وسلاح های غیرمتعارف جنگی، تخریب اماکن مسکونی، قطع درختان، کشتن حیوانات و ایجاد هر نوع تغییر زیست محیطی، مورد نهی پیامبر اسلامی (ص) قرار گرفته است.
مقدمه
در زندگی بشر، پدیده هایی وجود دارد که با وجود منفوربودنشان، به عنوان واقعیتی تلخ باید مورد توجه نظام های سیاسی و اجتماعی قرار گیرد. فقر، طلاق، جنگ و مانند آنها خواسته یا ناخواسته، آثار سوء خود را بر روابط اجتماعی گذاشته و می گذارند. به همین دلیل، نظام حقوقی ای را می توان واقع گرا تلقی کرد که از یک سو برای کاهش آمار آنها تدبیری اندیشید و از سوی دیگر در صورت وقوع، آثار سوء این پدیده ها را به حداقل برساند. درهمین راستا برای زمان جنگ، «مقررات بشردوستانه» به عنوان مقرراتی وضع شده است که بتوان با اجرای آن بخشی از آلام و خسارات جنگ- به ویژه بر مردم عادی و کسانی که نقشی در جنگ ندارند- را از بین برد.
نظام حقوقی اسلام نیز با در این واقعیت، اولاً: نه مانند مسیحیت، چشم خود را بر روی جنگ بسته است و نه همچون یهود یکباره آن را بر کل روابط بین المللی خود حاکم نموده است؛ بلکه قرآن کریم، با تأکید بر کراهت داشتن طبیعت انسان از جنگ، آن را، تنها نسخه درمان برخی از دردهای اجتماع بشری می داند «کتب علیکم القتال و هوه کره لکم..» (بقره (2): 216).
ثانیاً: جنگ را مگر در حد ضرورت، جایز نمی داند.
ثالثاً: برای کاهش آثار مخرب و تلفات ناشی از جنگ، مقررات مبسوطی وضع کرده است که اگر از مقرراتی که امروزه، تحت عنوان «مقررات بشردوستانه درجنگ» معروف هستند، مترقیانه تر نباشد از آنها کمتر نیست.
با این وصف- به دلایل مختلف- قضاوت های متفاوتی درباره اسلام، صورت می گیرد. برخی با اتکا به عملکرد سلاطین و خلفایی که به نام اسلام، جنگ هایی را به راه انداخته و احیاناً در خلال آنها اصول انسانی و مقررات بشر دوستانه اسلام را زیر پا گذارده اند، جاهلانه، دین اسلام را دین جنگ و خشونت نامیده اند. برخی نیز با تحریف بسیاری از وقایع تاریخی و نسبت دادن برخی اعمال ناشایست در جنگ ها به پیامبر عظیم الشأن اسلام، بر ایشان خرده می گرفتند که باید به طور دقیق، مورد بررسی و تأمل قرار گیرد. همچنین
اسرائیلیاتی که در دین اسلام وارد شده و تحریفات متعددی که به عنوان مستندات تاریخ اسلام معرفی شده اند نیز این موضوع را تشدید کرده است.
براین اساس، موضع گیری های متفاوتی، صورت گرفته است؛ مثلاً عده ای با تکیه بر نقل هایی که در پاره ای از موارد، صحت ندارد، اقدام به فضاسازی های گسترده ای علیه شخص پیامبر و دین مبین اسلام کرده اند. عملکرد رسانه های غربی که نمی توان نقش صهیونیسم جهانی را در حمایت از آنها نادیده گرفت، گویای این ادعاست. آنها به ویژه یهود با استناد به وقایعی همچون جنگ بنی قریظه، پیامبر رحمت (ص) را متهم به نسل کشی می نمایند.
برخی از مسلمین افراطی و جاهل نیز با استناد به همان حوادث بیان شده در بعضی از کتب تاریخی مجعول، خشونت هایی را که از خود بروز می دهند را عملاً به اسلام منتسب می کنند و خواسته یا ناخواسته به جوسازی های بعضی از دشمنان اسلام دامن می زنند.
در مقابل، برخی نیز که بعضاً از علاقه مندان به پیامبر اسلام هستند از روی دلسوزی به نفی خشونت در اسلام می پردازند و از زاویه ای دیگر به تحریف دین اسلام اقدام می کنند. سؤال این است که پیامبر اسلام در برخورد با کفار و دشمنان اسلام و به عبارتی در جنگ ها چگونه رفتار می کردند؟ آیا جنگ را به عنوان اولین انتخاب خود بر می گزیدند یا جنگ در نزد آن حضرت راه چاره بوده است؟ آیا در جنگ، برای دشمنان خود نیز حقوقی قائل بودند یا مانند آنچه که در آن زمان مرسوم بود، همه را از دم تیغ می گذارندند و به صغیر و کبیر آنها رحم نمی کردند و در این زمینه، برای خود حد و حدودی قائل نبودند؟
واقعیت این است که رفتار و گفتار نبی مکرم اسلام، گویای این است که اولاً: ایشان، زمانی به جنگ متوسل می شدند که هیچ راه دیگری باقی نمی ماند. حضرت، سیزده سال در مکه و دو سال نیز در مدینه، در برابر تمام فشارهای دشمنان تحمل نمود و دست به شمشیر نبرد و تنها زمانی که جز دفاع راه دیگری پیش رو نداشت به جنگ متوسل گردید.
ثانیاً: چون اولین هدف خود را از جنگ، نجات بشریت اعلام نموده بودند، با انسانی ترین روش با دشمن برخورد می کردند، به گونه ای که روش و سیره ایشان در حال حاضر به عنوان مبنای اصلی مقررات بشردوستانه در حقوق اسلام مطرح است. تاریخ،
گواهی صادق بر این موضوع است که پیامبر اکرم (ص) هیچ یک از روش های غیرانسانی مرسوم در آن زمان را به کار نرفت. به همین دلیل، براساس عملکرد ایشان مجموعه ای جامع از قواعد بشردوستانه در کتب تاریخی و متون روایی و فقهی مضبوط است که ارائه آنها به جهانیان، هم سنگ بنایی برای تأسیس نهادهای حقوقی نوین در این زمینه است و هم غبارهای تحریف را از چهره منور و مظلوم پیابر اکرم (ص)خواهد زدود.
ضرورت و اهمیت این تحقیق از آن رو است که در این فضای غبارآلود، باید با یک بررسی دقیق تاریخی و همه جانبه، واقعیات را درباره وجود گرامی پیامبر اسلام، نمایان ساخت تا با تبیین منش و روش ایشان، نشان داد که آنچه مبنای عمل افراطیون است، با سیره پیامبر اسلام به طور کامل در تضاد است.
در این تحقیق از سه روش تحلیل تاریخ، فقهی و حقوقی برای بیان مقررات بشردوستانه در تبیین سیره نبوی استفاده شده است.
مفهوم قوانین و مقررات بشردوستانه
هنگامی که از «حقوق بشر» (1) سخن به میان می آید، منظور، تنها بیان مجموعه ای از «حقوق طبیعی» (2) و ذاتی انسان مانند، حیات، آزادی، حق تعیین سرنوشت و امثال آنها که برای زندگی متناسب با شؤون انسانی، ضرورت دارد، نیست؛ بلکه در مقابل این حقوق، تکالیف و وظایفی را نیز که هر انسان به دلیل انسان بودن در رابطه خود با سایر انسانها برعهده دارد، بیان می دارد. مجموعه این حقوق و تکالیف است که یک زندگی اجتماعی شرافتمندانه و مبتنی بر فطرت را برای انسان رقم می زند. چنین حقوق و تکالیفی است که می تواند هم بر روابط افراد در یک جامعه و هم بر روابط جوامع انسانی در سطح بین المللی- چه در زمان صلح و چه در زمان جنگ- حاکم باشد.
مقررات بشردوستانه، به مجموعه حقوق و تکالیف لازم الاجرا در جنگ اطلاق می شود که نتیجه آن، کاهش خسارات و آلام و مصیبت های وارده برانسانهاست. هدف از این مقررات، حمایت از قربانیان جنگ و محدود کردن به کارگیری تسلیحات و روش های جنگی است. (3)
تاریخچه قوانین و مقررات بشردوستانه
«بارون. ی. توپ» طی یک سخنرانی در آکادمی حقوق بین الملل لاهه در سال 1926 میلادی عنوان نمود که منشأ حقوق بین الملل در زمینه جنگ، اصول اسلام بوده است که در زمان جنگ های صلیبی، توسط کلیسائیان به عنوان قوانین شوالیه گری معرفی شدند و به مرور زمان تبدیل به مقررات بشردوستانه در جنگ گردیدند. «کریستوفر ویرامانتری»نیز یکی دیگر از اندیشمندان غربی است که توانست شواهدی ارائه دهد که بیانگر تأثیر مقررات بشر دوستانه اسلام بر «هوگو گروسیوس» است (فانر، 1386: 43). از بین محققین اسلامی نیز باید از کسانی مانند «احمد رشید» مصری نام برد که در کتاب «اسلام و حقوق بین الملل» به طور گذرا به مقررات بشر دوستانه در اسلام اشاره کرده است. «وهبه الزحیلی» نیز در کتاب معروف «آثار الحرب فی الفقه الاسلامی» به مقایسه فقهی و مقارنه ای مقررات بشر دوستانه اسلام با حقوق بین الملل پرداخت. «مجید خدوری» از دیگر نویسندگانی است که در کتاب «جنگ و صلح در اسلام» به این موضوع پرداخته است. «عباسعلی عمید زنجانی» نیز در مجموعه با ارزش فقه سیاسی- به ویژه در جلد پنجم آن- مقررات بشر دوستانه در اسلام را بررسی کرده است. همچنین نگارنده این مقاله نیز در کتاب «حقوق بین الملل اسلام» این دسته از مقررات را به طور کلی بیان داشته است. اما در هیچ یک از این آثار، اختصاصاً سیره پیامبر اسلام در این زمینه مورد بررسی و تحقیق قرار نگرفته است. از این رو، با توجه به تهاجم همه جانبه دشمنان اسلام به پیامبر مکرم (ص) جای خالی چنین امری احساس می شود.
نگاه تطبیقی به مبانی مقررات بشر دوستانه در اسلام و سایر مکاتب
1- ادیان و مکاتب دیگر
حقوق و تکالیفی که هر نظام حقوقی مقرر می کند بر نوع نگرش بنیادین آن به انسان و جهان استوار است. مکتبی که در آن، گروه خاصی انسان تلقی شوند، دلیلی برای اعطای حقوق به سایرین نمی بیند (تورات، باب چهاردهم: 297). چنان که اصولاً از دیدگاه دین یهود، غیر یهودیان انسان نیستند؛ پس باید با آنها پیمانی بسته نشود (همان، باب هفتم: 284) و مالکیت آنها احترامی ندارد (همان، باب یازدهم: 292). همچنین آنها در جنگ حقی برای غیریهودیان قائل نیستند: «زنان، اطفال، چهارپایان و هرچه در شهر وجود
دارد، همه غنیمت تو خواهند بود. از درخت زیتون دشمنانت که خداوند روزی تو قرار داده است، بخور و چنین کن در مورد همه شهرهای بسیار دور که از شهرهای این امم نیست و در شهرهای این مردم که خداوند به تو عطا کرده است،حتی یک نفر از آنها را باقی مگذار» (همان، باب بیستم: 305). «هرگاه به سوی شهری روان شدی و قصد جنگ با آن را داشتی، پس صلح را بر آنان عرضه کن. اگر صلح را پذیرا شدند و راه را بر تو گشودند، پس می توانی همه مردم موجود در آن را به بردگی و بندگی خویش گیری و اگر با تو از در صلح در نیامده، به جنگ برخاستد، پس آنها را محاصره کن و اگر خداوند آنها را به دست تو از میان برداشت، همه مردان را از دم تیغ بگذران» (همان).
تعالیم مسیحیت برخلاف یهود، بر محبت استقرار یافته است. یوحنای مقدس، انسان را حلقه ارتباط بین این جهان و جهان دیگر می دانست (مولند، 1368: 32). پس کشتن او را به هر دلیلی رد می کرد. در انجیل از عیسی (ع) نقل شده است که خطاب به پیروانش اعلام می دارد: «خوشا به حال صلح دهندگان؛ زیرا ایشان، فرزندان خدا خوانده خواهند شد. خوشا به حال کسانی که در نیکی، جفا می بینند؛ زیرا ایشان، فرزندان خدا خوانده خواهند شد. خوشا به حال کسانی که در نیکی، جفا می بینند؛ زیرا پادشاهی آسمان ها از آن ایشان است» (انجیل عیسی مسیح، 2005 ، 12). «شنیده اید که می گویند: چشم به عوض چشم و دندان به عوض دندان. اما من به شما می گویم به کسی که به تو بدی می کند، بدی نکن و اگر کسی بر گونه راست تو سیلی زد، گونه چپ خود را به طرف او برگردان» (همان: 14-15).
از نظر تئوری، چنین نگاهی، امکان هر نوع درگیری با متجاوزان را از بین برده، صبر و شکیبایی در مقابل همگان، حتی جباران و گردن کشان و کفار را توصیه می کند. تاریخ، نشان می دهد که مسیحیان هرگز علیه امپراتوری رم قیام نکردند و شکنجه ها و آزارهای آنان را به جان خریدند و صبر کردند و یا تقیه را پیشه خود ساختند تا اینکه دریک معامله بزرگ سیاسی در کنار امپراتور قرار گرفتند. از آن پس، اربابان کلیسا، روش دیگری را در پیش گرفتند که بسیاری به مشی یهودیان شباهت داشت. «اگوستین قدیس»، اعمال زور را از جانب خداوند، امکان پذیر دانست و آن را بلایی برای بندگان تعریف می کرد و بردگی و غلامی را نیز کیفری می دانست برای گناه کاران (رضی، بی تا: 1432).
«ریمون داجبیل» کاهن کلیسای بزرگ «پوی» (4) درباره تسخیر بیت المقدس در جنگ های صلیبی می نویسد:
«مناظر تحسین برانگیزی به چشم می خورد.. در کوچه ها، در حاشیه میادین شهر، توده های دست و سر و پا دیده می شود. مردم و سواران از هر طرف از میان اجساد در معبد و رواق، سواران پیش می تاختند؛ در حالی که خون تا زانوان اسبها و لگامشان موج می زد حکم خداوند، عادلانه و تحسین برانگیز است؛ زیرا که خواست در همین مکان، خون کسانی را که در کفرشان، مدتها آستان او را ملوث کرده بودند، مجازات کند. از این مناظر الهی... در کلیسا و در تمام شهر، مردم احدیت را سپاس گفتند» (بوتول، 1355: 12).
هنگامی که وحشی گری؛ تجاوز و کشتار، حکم خداوند تلقی گردد، مقدس و واجب نیز شمرده می شود و برای تقرب و کسب ثواب، باید بدان متوسل شد! مسیحیان روزی را که در آن، مسلمانان به دست صلیبیون، قتل عام شدند، «روز داوری خدا» نامیدند (فوگل، 1380، ج1: 442). در چنین شرایطی از نگاه تئوریک، ضرورتی برای وضع مقررات بشردوستانه باقی نمی ماند.
در میان فلاسفه و سیاستمداران نیز تفاوت آرای زیادی در این زمینه به چشم می خورد. «نیچه»، «ترایچکه» و «ماکیاولی» به راحتی جنگ و کشتار را جزئی از طبیعت وحشی انسان، تلقی نموده و از لوازم سیاست دانسته اند (پازارگاد، 1359، ج2: 446). ارسطو چون نژاد هلنی را نژاد برتر می دانست، حق فطری آنان را در به بردگی گرفتن بربرها قطعی تلقی کرده، بربرها را طبیعتاً بنده محسوب کرد (باقری کبورق، 1370» 28). «بینکر شوک» هلندی به طور رسمی، اعتقاد خود را مبنی بر قانونی که اجازه انهدام دشمن را به هر وسیله ای می دهد، اعلام کرد (نوس بام، 1337: 226).
اما بسیاری از دانایان بشر، از شرق و غرب عالم، چنین اعمالی را مغایر حقوق فطری بشر می دانستند؛ مانند: «کنفوسیوس» و «گاندی» از چین و هند. «مزدک» از ایران باستان (رضایی: بی تا: 397). مشرب فلسفی «جینیسم» در هند (کریشنان، 1367: ج1: 149). «تولستوی»، «ولتر»، «روسو»، «جان لاک» و برخی دیگر از فلاسفه اروپا نیز از این جمله اند. نفوذ آرای آنان بود که زمینه را برای شکل گیری و تدوین مقررات بشردوستانه در حقوق بین الملل فراهم ساخت.
پی‌نوشت‌ها:
*عضو هیأت علمی پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
1- Human Rights.
2- Nuthral rights.
3- Anna Segall, Punishing Violations for International Humanitarian Law at the National Level, ICRC, p29.
4- «Puy» یکی از اسقف نشین های پارس در گذشته بود.
منبع:نشریه حکومت اسلامی، شماره 52.

معاونت سیاسی شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

انتهای پیام/


 

بیشتر بخوانید...
پربیننده‌ترین اخبار رسانه ها
مهمترین اخبار رسانه ها
مهمترین اخبار تسنیم
پرواز خارجی
همراه اول
ایران مال
بلیط هواپیما
قاصدک۲۴