خاطره اولین دیدار با حاج احمدمتوسلیان


خبرگزاری تسنیم: امشب ۱۳۶۰/۴/۳۰ مصادف با نوزدهم ماه مبارک رمضان و شب قدره. شما باید افتخار کنید که برای اولین بار در تاریخ جنگ تحمیلی، میله های مرزی رورد می کنین و قدم به خاک عراق می ذارین.

به گزارش گروه "رسانه‌های دیگر" خبرگزاری تسنیم،در مقربسیج مریوان بودیم که دم غروب دستور آمد تمام نیروها برای عملیات آماده باشند. سوار بر کمپرسی و ماشین های مختلف به طرف منطقه عملیاتی راهی شدیم. شب را در دزلی، محوطه ی حیاط قالیبافی خوابیدیم و دو شب را هم در پاسگاه «ژالانه» گذراندیم.
همه نیروها در منطقه تته متمرکز شدند. منطقه ی عملیات محدوده مقابل کوه تخت بود که گروه ما یک ماه آن را تحت نظر گرفته بود. نه تیپی در کار بود، نه گردان و گروهانی. دسته هایی پراکنده بودیم از سپاه، بسیج، ارتش، ژاندارمری و پیشمرگان مسلمان کرد ایرانی و عراقی که هرگروه تحت فرماندهی مجزا اما گوش به فرمان برادر احمد متوسلیان آماده حمله شده بودیم.

از منطقه تته به سمت سرازیری منطقه «حیات» در مسیری پرشیب حرکت کردیم. بین مسیر، به هرکدام از ما یک بسته بیسکویت «ترد» و یک قوطی کنسرو لوبیا، به عنوان جیره غذایی اضطراری دادند. عصر در دره حیات مستقر و تقسیم شدیم. از آنجا که احتمال داشت بر اثر تحرکات ما و جابه جایی نیروها عملیات لو رفته باشد، از طرف فرماندهی دستور دادند شب را در همان محل سپری کنیم.

سرما و گرسنگی آزاردهنده بود. پیشمرگان کرد عراق، چند رأس گوسفند به زمین زده و سر بریدند. بوی کباب شان در فضا پیچید. ما هم از بوی کباب و دود آنها که به چشم مان می رفت، بی بهره نماندیم.

تاریخ دقیقش را به خاطر دارم. شب29/04/1360 بود. برای فرار از سرمای کوهستان به پشته های علف و خرمن گندم پناه بردیم. روز بعد، از دره حیاط گذشتیم. درطول مسیر رودخانه، تا غروب راه افتادیم و تنگ غروب به محل از پیش تعیین شده به فاصله 500 متری برای یورش نهایی رسیدیم. هدف ما تسخیر قله«شنام» بود.(1)

نیروها اعم از ارتش، سپاه، بسیج، پیشمرگان مسلمان کرد و قیافه «قیاده» (2) به سه گروه تقسیم شدند. گروه اول خط شکنانی بودند که باید هم زمان با ورود هلی کوپتر ها به منطقه، درگیری را آغاز می کردند. گروه دوم بلافاصله پس از هوشیاری دشمن باید به کمک گروه اول می شتافتند و گروه سوم پشتیبان بودند.

ما اسدآبادی ها جزو نیروهای خط شکن بودیم و دیگران در ردیف نیروهای پشتیبان قرار گرفتند.
برای اولین بار احمد متوسلیان را از نزدیک می دیدم. او ساده و بس آلایش در کنار «قجه ای»(3) فرمانده خط دزلی، «چراغی» (4) و سرگرد«صفایی» فرمانده نیروهای ارتشی ایستاده بود و اوضاع منطقه، شرایط نیروها و نقشه عملیات را تشریح می کرد:

با نام خداوند، دسته اول تا چند لحظه دیگه، حرکت می کنه که موقع اذان صبح به قله شنام حمله کنه. دسته دوم، به محض شکسته شدن خط، باید خودشون رو سریع برسونن و وارد عمل شن تا در عین غافلگیری دشمن، به نیروهای عمل کننده کمک کنن و ان شاءالله قله رو فتح کنیم.

احمد ادامه داد: امشب 1360/4/30 مصادف با نوزدهم ماه مبارک رمضان و شب قدره. شما باید افتخار کنید که برای اولین بار در تاریخ جنگ تحمیلی، میله های مرزی رورد می کنین و قدم به خاک عراق می ذارین. بعد از این عملیات، به شهر بیاره عراق مسلط می شین و راه های مواصلاتی بقیه شهرها رو زیر دید خودتون می گیرین.

سرگرد صفایی هم ضمن توصیه هایی به برادران ارتشی، دستورات لازم راصادر کرد. چند دقیقه بعد، احمد متوسلیان که انگار متوجه مشکلی شده بود، گروه ما را از دسته خط شکن جدا کرد و به دسته دوم برد. وقتی دلیل این نقل و انتقال را جویا شدیم گفت: چون لباسای شما شبیه لباس تکاورای عراقیه و تنها گروهی هستین که اسلحه کلاشینکف دارین، ممکنه نیروهای خودی، شما را با عراقیا اشتباه بگیرن مشکلاتی به بار بیاد. بهتره تو گروه دوم باشین.

بچه ها دلخور بودند که از مرحله اول جا مانده اند؛ ولی بیژن آنها را دلداری داد و گفت: بچه ها خوشحال باشین، همین که با گذشت 9 ماه از حمله صدام، ما داریم جواب دندون شکنی به اونا می دیم و وارد خاک عراق می شیم خیلی باارزشه.

آن شب را با خسرو درکنج صخره ای گذراندیم. تابش یک کرم شب تاب، مدت ها ما را مشغول و متعجب کرد. این کرم شب تاب، نوری ضعیف داشت. ما جرأت نداشتیم که به او نزدیک شویم چون فکر می کردیم نور نوعی مین مرموز است و هراسان که نکند باعث انفجارش شویم!

در خواب و بیداری صبحگاهی به سرمی بردیم که بانگ اذان صبح، باندای الله اکبر بیسیم چی به آسمان بلند شد. خط دشمن به آسانی فرو ریخته و قله شنام به تصرف نیروهای ما درآمده بود. البته حضور و آتش سه فروند هلی کوپتر در این پیروزی بسیار مهم بود.

فوراً به راه افتادیم. به ابتدای قله رسیدیم. گروهی از اسرای عراقی درحال انتقال به پشت خط بودند. یکی از پیشمرگان زد و گفت: چرا به اسیر ظلم می کنی؟

-این ساعت، غنیمت جنگیه.

-غنیمت جنگی، مهماتیه که تو میدون جنگ باقی می مونه، نه وسایل شخصی اسرا، فوراً ساعتش را پس بده!

اشک توی چشم های اسیر عراقی حلقه زد. ساعت را گرفت و به دستش بست. حدود60 نفر از نیروهای عراقی مستقر در قله غافلگیر شده، به اسارت درآمدند و به پشت جبهه منتقل شدند.
 
بخشی از خاطرات آزاده کیانوش گلزار راغب
 
 پی نوشت ها:
1)شنام به معنی مرز موعود، ارتفاعی است مشرف به شهر بیاره عراق واز سمت راست مشرف به شهر خرمال عراق.
2)قیاده به عده ای از نیروهای مسلح کرد عراقی می گفتند که با صدام در حال مبارزه بودند.
3) حسن قجه ای فرمانده دلاور گردان سلمان فارسی واهل اصفهان، درتاریخ11/2/1361در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید.
4) منوچهر شعبانی دوماه قبل از مابه همراه جمعی از بچه های اسدآباد ازجمله محسن بهرامی، عیسی شایگان، حسین گلزار عطا، کریم یار احمدی، مولایی و... در جبهه مریوان حضور یافته بود. قبل از این عملیات، مأموریت آنها به پایان رسیده بود. اما شعبانی به جمع ما پیوست وتاآخرهمراه ما در گروه مرویان ماند. او در عملیاتهای معتددی شرکت کرد وسرانجام به دست نیروهای عراقی اسیر شد.  بعداز بازگشت اسرا به میهن او تعریف می کرد که تمام مدت درحال نزاع وشعارگفتن علیه رزیم بعث بوده است. تاجایی که اورا تاپای جوخه اعدام می برند. می گفت وقتی آماده شلیک شدندمن با صدای بلند شهادتین را گفتم. ناگهان یکی از افسران عراقی داد زد وگفت:انه مسلم ومانع اعدام من شد. منوچهر می گفت: اعتراضات وستیزه جویی ها ی من ادامه داشت تا اینکه حاج آقاابوترابی را به کمپ مامنتقل کردند. اوضاع مراکه دید گفت: وقتی نیرویی اسیر می شه تمام تکالیفش ساقط می شن، پس بیخودی باعث شکنجه خودت نشو!همین ماجرا منوچهرراآرام می کند. اوبعداز چهارسال وهشت ماه اسارت به همراه سایر آزادگان به ایران بازگشت وسال 1382 براثر جراحات ناشی از بمباران شیمیایی به شهادت رسید.

* منبع: سایت جامع آزادگان

انتهای پیام/