اسرائیلی‌ها کودکانمان را مستقیم هدف می‌گرفتند

اسرائیلی‌ها کودکانمان را مستقیم هدف می‌گرفتند

خبرگزاری تسنیم: این گزارش تلاش دارد که به معرفی جمعی از خانواده‌های آسیب‌دیده در حملات سال گذشته رژیم صهیونیستی به غزه بپردازد.

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، یک سال بعد از حمله گسترده رژیم صهیونیستی به غزه و تخریب بسیاری از زیرساخت‌های این منطقه و کشتار بیش از 2 هزار نفر، برای بسیاری از آنهایی که زنده‌ مانده‌اند، زندگی روزمره به سختی می‌گذرد. این زجرها هنوز هم با آسیب‌های روانی و فقدان‌ها ادامه‌دار است. خاطره‌های حملات به‌گونه‌ای برای آنها یادآوری می‌شود که انگار همین دیروز اتفاق افتاده است.

به دلیل عدم بازسازی شهرها، مردم احساس می‌کنند که در زمان محصور شده‌اند. این گزارش تلاش دارد که به معرفی شش نفر از صدها فلسطینی‌ای که تلاش می‌کنند دوباره زندگی و خانه‌ها و شغل‌های از دست رفته خود را بسازند، بپردازد. این آواره‌ها همواره تلاش می‌کنند آنهایی را که دوست‌داشته و از دست داده‌اند را فراموش کنند. بخش اول این گزارش در اینجا منتشر شد و بخش دوم آن را در ادامه می‌خوانید:


آیسا سعید اودا الکورد

مادر پنج کودک در رفح است که به عنوان پرستار کار می‌کند. همسر او 14 سال از عمر خود را در زندان‌های اسرائیلی گذرانده بوده است و در سال 1988 و بعد از مدت کوتاهی که اسرائیل او را آزاد کرد، کشته شد. خودش هم سال‌ها در زندان صهیونیست‌ها بوده است.

من نقش پدر و مادر را در خانواده بازی می‌کنم. من مسئولیت بسیار زیادی دارم به این دلیل که یکی از فرزندانم نمی‌تواند کار پیدا کند. بعد از اینکه همسرم کشته شد، من همراه با 5 فرزندم در خانه‌ای اجاره‌ای زندگی می‌کردیم تا اینکه بتوانیم خانه جدید را بخریم.

من برای 5 سال در زندان بودم. من جوان‌ترین پسرم را وقتی بیرون از زندان بودم، باردار بودم و او را در زندان به دنیا آوردم. وقتی که در سال 1988 از زندان آزاد شدم، فقط دیپلم داشتم. به یکی از دفترهای سازمان ملل رفتم تا اینکه بتوانم هرکاری که توانش دارم را پیدا کنم. من به عنوان عضو مرکز بهداشت استخدام شده و درس‌هایم را بعد از کار و در شب ادامه می‌دادم. بعد از در مرکز تست دادم و توانستم در آزمون موفق شده و یک پرستار شوم. شغلم را بسیار دوست دارم.

برای پسرم بعد از ازدواجش خانه‌ای خریدم و آن خانه در جنگ سال 2008 علیه غزه تخریب شد. ما باید دوباره از صفر شروع می‌کردیم. ما خانه‌ای قدیمی را در سال 2013 خریداری کردیم و تعمیرش کردیم. سه تا از پسرانم در همان خانه زندگی می‌کردند ساخت دوباره خانه‌مان بدلیل محاصره و محدود بودن مواد اولیه ساختمانی بسیار سخت است.

برنامه‌ریزی‌ای کردم تا بتوانم پول تحصیل پسرانم را بپردازم. پسر بزرگترم، ابراهیم است که درس خود را تمام کرده، دومی سعید است که در حال خواندن IT است، سومی هم حسابداری می‌خواند و چهارمین فرزندم هم مدیریت بازرگانی را در سال آخر کالج خود می‌گذراند. پنجمین فرزندم یعنی یاسر نیز پیش از آنکه از دستش بدهم هم در حال تحصیل در دوره‌های مدیریت بازرگانی بود.

وقتی که جنگ در سال 2014 آغاز شد،‌ پسرم ابراهیم تصمیم گرفت که به غزه بیاید و دوبار هم برای اینکار اقدام کرد اما بسته بودن مرزها جلوی ورود او را گرفت و وقتی که برادرش کشته شد او در اینجا نبود. سه پسر دیگرم با خانواده‌هایشان در شهری در همسایگی شهر ما زندگی می‌کنند و از اینجا که ناامن‌تر است، دوری می‌کنند. در طول مدت آتش‌بس، یاسر مانند هرکس دیگری رفت که وضعیت خانه خودشان را بررسی کند و ناگهان آتش‌بس شکسته شد و نیروهای اسرائیلی بمب‌باران تصادفی خود را آغاز کردند. خانه با دو موشک مورد هدف قرار گرفت و یاسر با دو نفر دیگر به شهادت رسیدند.

درباره اینکه شنیدم که پسرم زخمی شده، تا آنجایی را به یاد دارم که زیر بارش بمباران در نیمه‌های شب به دنبال او بودم. بارها تلاش می‌کردم که تلفنش را بگیرم و اصلا نمی‌دانستم که او شهید شده است. از همکلاسی‌های قدیمی خود در النجر درباره او سوال کردم و آنها به من گفتند که آنها هیچ اطلاعی ندارند. به این علت که بیمارستان هم هدف قرار گرفته است. من به این نتیجه رسیدم که آنها از گفتن حقیقت به من می‌ترسند.

بعد از آن به بیمارستان کویتی زنگ زدم و آنها به من گفتند که تعدادی زخمی و کشته را به آنجا آورده‌اند و فرزند من هم در بین آنها است. وقتی به آنجا رسیدیم آنها همه حقیقت را به ما گفتند؛ حقیقتی که من پیش از آن در قلبم آن را حس کرده بودم که او شهید شده است. از آنها خواستم که فرزندم را ببینم و به سردخانه بیمارستان رفته و او را برای آخرین بار دیدم. بوسیدمش و از او خداحافظی کردم. این مسئله برای من بسیار سخت بود. کار نمی‌توانستم انجام دهم. نمی‌توانستم او را با راه‌های پزشکی زنده نگه دارم همانگونه که این کار را برای تعداد زیادی از مردم نیم‌توانستم انجام بدم.

در طول مدت جنگ تعداد زیادی از مردم به مرکز بهداشتی می‌آمدند و من به سختی و با حجم زیادی کار می‌کردم به این دلیل که آنها به ما واقعا نیاز داشتند. دو هفته پس از کشته شدن پسرم، به کمک مردم رفتم با وجود آنکه می‌دانستم احتمالا می‌شکنم. احساس می‌کردم که این وظیفه من است که به همه مردم آسیب دیده کمک کنم. به بسیاری از خانه‌های مردم می‌رفتم تا اینکه آنها را درمان کنم و به بسیاری از زنان هم برای زایمان در خانه‌شان کمک کردم چرا که خارج شدن از خانه برای آنها بسیار خطرناک بود.

هم‌اکنون 22 نفر در یک خانه زندگی می‌کنیم. توانایی بازسازی خانه پسرم را نداریم چرا که هم درآمد ما کافی نیست و هم اینکه محاصره هستیم.


خلیل رفعت ابوردیفا

29 سال دارد و در منطقه آبسان خان یونس زندگی می‌کند. او بهاحوا فایق ابوردیفا 23 ساله ازدواج کرده و کودکی یک ساله به نام رفعت دارند. خلیل در دانشگاه رشته زبان انگلیسی خوانده و خانه‌ای را در سال 2012 ساخته و مدتی کوتاه پس از آن ازدواج کرده است. خانه آنها با حملات سال 2014 به غزه از بین رفت.

در هفته‌های اول جنگ پیش از آنکه حمله زمینی آغاز شود، ما از این مسئله بسیار می‌ترسیدیم که احتمالا یک موشک خانه ما را هدف می‌گیرد. ما نمی‌دانستیم که آنها کجا را بمباران می‌کنند و صداها بسیار بلند و ترسناک بود. ما خانه خودمان را پس از آنکه خبر آغاز حمله زمینی اسرائیلی‌ها پیچید، ترک کردیم. وسایل مورد نیاز و اساسی خودمان را برداشته و اول به خانه خاله من رفتیم. خانه او هدف قرار گرفت و پس از آن به خانه برخی از نزدیکان در مرکز شهر خان‌یونس رفتیم.

وقتی که در زمان 3 روز آتش‌بس به خانه خودمان بازگشتیم متوجه شدم که خانه‌ام تقریبا به شکل کامل تخریب شده است. من هیچگاه این اتفاق را تصور نمی‌کردم ما 18 نفر بودیم که در آن خانه زندگی می‌کردیم.

اکنون کاری ندارم. اما اغلب با برخی از انجمن‌های‌ مستقل در پروژه‌های مختلف همکاری می‌کنم. برای مثال وقتی در خزعا کار می‌کردیم ناگهان آتش‌بس شکسته شد و صلیب سرخ برای کمک به ما اعزام شد.

سخت‌ترین روز برای من آن روزی بود که خانه خودمان را زیر بمب‌باران ترک می‌کردیم تا خود را همراه با خانواده به مکان امنی برسانیم. وقتی که به مرزهای شرقی نزدیک می‌شدیم شاهد آن بودیم که آن مکان‌ها بشدت آسیب‌دیده‌اند.

پسرم رفعت وقتی که صدای بمب‌باران را می‌شنید بسیار می‌ترسید. در آن زمان‌ها به سمت من یا مادرش می‌دوید. ما تلاش می‌کردیم که با او بازی کنیم و تلاش کنیم که او بخندد تا آن صداها را فراموش کند و به ترس خودش غلبه کند اما او بسیار کوچک بود، نمی‌توانست بفهمد که چه در بیرون خانه می‌گذرد. بعد از مدتی او را به خانه پدربزرگش فرستادیم تا از امنیت او مطمئن شویم.

من نمی‌توانم که خانه خودم بازسازی کنم به این علت که مراحل بازسازی آغاز نشده و من هم شغلی ندارم. همه آنچه که من این روزها آرزو می‌کنم آن است که بتوانم خانه خودم را بازسازی کنم و شغل خوبی داشته باشم.


جحان ابودغا

یک وکیل است. خانه او در حملات اخیر به غزه به شدت آسیب دیده است. جحان 5 فرزند 3 تا 8 ساله به نام‌های ادهم، حلا، قنا، جانا و ویم دارد.

دو روز از قبل از آغاز حملات به خانه خانواده خودم رفتیم به این علت که شنیده بودم که تانک‌ها به همسایگی ما وارد شده‌اند. آنها باوجود آنکه گفته بودند، حمله را آغاز می‌کنند این کار را نکرده و ما به خانه خودمان بازگشتیم. و همین باعث شد که وقتی که حمله آغاز شد، ما در خانه به دام افتاده‌ بودیم. به شکلی که صدای گلوله‌های تانک‌ها را می‌شنیدیم و برخورد آنها را حس می‌کردیم.

ما نمی‌توانستیم که آنجا را ترک کنیم به همین علت تصمیم گرفتیم که تا آرام شدن شرایط صبر کنیم. وقتی که تاریکی رسید، من به همه گفتم که «ما باید فرار کنیم. نباید در اینجا گیر بیافتیم، آنها می‌خواهند همه را بکشند». ما بارها تلاش کردیم که از خانه خودمان به یک مکان امن برویم اما نمی‌توانستیم در آن شرایط خطرناک دور شویم. بچه‌ها می‌خواستند که بخوابند اما ما این اجازه را نمی‌دادیم چرا که اگر اتفاقی می‌افتاد ما نمی‌توانستیم آنها را بیدار کنیم. شرایطی که آغاز شده بود از همه جهات در حال تشدید و جدی‌تر شدن بود. متوجه شدیم که گیر افتادیم و نمی‌توانیم با وجود همه آن خمپاره‌ها و بمب‌ها از آنجا خارج شویم. ما یک هفته را زیر بمب‌باران گذراندیم.

تلاش کردم که با پلیس، صلیب‌سرخ و آمبولانس تماس بگیریم که به ما کمک کنند اما آمبولانس به ما می‌گفت که نمی‌تواند بدلیل حملات و بمباران سنگین نیروهای اسرائیلی به آنجا بیایند ولی می‌توانند در انتهای خیابان اصلی منتظر ما باشند. ما هیچ چیزی را پشت دود و خاک نمی‌توانستیم ببینیم. برق قطع شده بود و حتی نمی‌توانستیم از چراغ‌قوه استفاده کنیم چرا که استفاده از آن، در آن شرایط بسیار خطرناک بود. چرا که آنها حتی به ما با وجود اینکه شهروندان عادی بودیم حمله می‌‌کردند آنها اگر متوجه حضور ما می‌شدند کودکانمان را مستقیما هدف قرار می‌دادند.

وقتی ما به آمبولانس رسیدیم ما آخرین خانواده بودیم که همه اقوام خزعا منتظر ما بودند. به طور کلی 50 نفر می‌شدیم. همه ما می‌خواستیم که زنده بمانیم. بچه‌ها را می‌شمردیم که مطمئن شویم همه هستند. من دو دخترم را گرفته بودم و همسرم سه فرزند دیگرمان را گرفته بود. در آمبولانس بارها کودکانمان را صدا می‌کردیم که از بودنشان مطمئن شویم.

در اولین آتش‌بس بعد از آن شب ترسناک، که سه ساعت هم بیشتر طول نکشیده بود، از همسرم خواستم که به خانه خودمان برود و اسناد رسمی، هویت و پاسپورت‌های ما را با خود بیاورد. وقتی که او برگشت، به من گفت که خانه ما بمباران شده اما به طور کامل از بین نرفته است. من طلاهای خودم را برای ساخت خانه‌ای که می‌خواستیم، فروخته بودم و اکنون دیگر پول کافی برای بازسازی آن نداشتیم. همسرم کشاورز است و ما پول کافی برای حل کردن این مشکل نداشتیم.

من حقوق خوانده بودم و به عنوان وکیل کار می‌کردم اما باید کنار کودکانم می‌ماندم. حالا می‌گویم که ای‌کاش حقوق نخوانده بودم. اگر پرستار بودم می‌توانستم در این شرایط به دیگران کمک کنم.

سخت‌ترین زمان در زندگی من آن وقتی بود که باید اتاق امنی را در خانه انتخاب می‌کردم تا که کودکانمان در آنجا باشند که آن زمان طولانی‌ای که ما در حملات حضور داشتیم را بگذرانیم. من بسیار برای آن روز انتظار می‌کشم، روزی که بسیار خوشحال خواهم شد که کودکانم از دانشگاه فارغ‌التحصیل شوند. من می‌خواهم که برای آنها بهترین آموزش را فراهم کنم؛ البته اگر زنده باشم.

انتهای پیام/

پربیننده‌ترین اخبار فرهنگی
اخبار روز فرهنگی
آخرین خبرهای روز
تبلیغات
رازی
مادیران
شهر خبر
fownix
غار علیصدر
پاکسان
بانک صادرات
طبیعت
میهن
گوشتیران
triboon
مدیران
تبلیغات