نشست نقد بازنمایی عدالت در سینمای روشنفکری

نشست نقد بازنمایی عدالت در سینمای روشنفکری

اولین نشست از سلسله نشست‌های «بازخوانی هنر و ادبیات عدالت و سرمایه‌داری در ایران» به همت جنبش فکری هنری سینما انقلاب در مورد وضعیت سینمای روشنفکری به موضوع عدالت و امکان‌های آن در سینمای ایران برگزار شد.

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، پس از گذشت 37 سال از آغاز پیروزی انقلاب اسلامی، سایه گفتمان سرمایه‌داری و الگوسازی‌های آن مانع پیشرفت حقیقی در بسیاری از عرصه‌ها شده است. از طرف دیگر خلاء الگویی از عدالت در مسیر پیشرفت جامعه ایرانی در عرصه‌های گوناگون به صورت جدی دیده می‌شود. به نظر می‌رسد مهم‌ترین و مغفول‌ترین مرحله در مسیر عدالت و پیشرفت گفتمان‌سازی و الگوسازی آن است که احیای آن در ادبیات و هنر، به عنوان میدان‌دار و پرچمدار گفتمان‌ها می‌تواند بسیار موثر باشد.

اولین نشست از سلسله نشست‌های «بازخوانی هنر و ادبیات عدالت و سرمایه‌داری در ایران» به همت جنبش فکری هنری سینما انقلاب در خبرگزاری تسنیم برگزار شد. در این نشست ضمن انتقاد به وضعیت سینمای روشنفکری به موضوع عدالت و امکان‌های آن در سینمای ایران پرداخته شده است.

نخستین نشست از سلسله نشست های «نقد بازنمایی عدالت در سینمای روشنفکری» با حضور سیدحسین شهرستانی، جامعه شناس و پژوهشگر علوم اجتماعی و سیدمحمد حسینی پژوهشگر و منتقد سینما برگزار شد که در ادامه به تفصیل آن را می‌خوانید:

تسنیم: به نظر من موضوع بحث را با آقای شهرستانی شروع کنیم. همان طور که می‌دانید محور بحث‌های ما بررسی عدالت در سینمای روشنفکری است. به نظر شما سینمای روشنفکری در ایران با مؤلفه‌هایی خاص خودش، می‌تواند شعار عدالت سر دهد؟

شهرستانی: به‌طورکلی نمی‌‏شود گفت چه در سینما و چه غیر سینما روشنفکران می‌توانند از عدالت یا نقد سرمایه‏‌داری حرف بزنند یا خیر؟ چون تجربه تاریخی این است که این اتفاق رخ داده است. یک جناحی از روشنفکری غربی جناح چپ روشنفکری بوده است و از بدو مدرنیته هم این جناح قدرتمند بوده و امروز هم جناح قدرتمندی است. در ایران هم جناح روشنفکری غرب جناح قدرتمندی بوده و در هنر روشنفکری ایران از شعر، موسیقی، سرود و ترانه گرفته تا سینما، تئاتر، کاریکاتور و انیمیشن هم خیلی بی‏‌تأثیر نیست. البته انیمیشن جزء هنرهای جدید است به‌خصوص هنرهایی که هنرهای کلاسیک‏‌تری هستند، چون با اوج بلوغ روشنفکری در ایران چه در هنر، چه در فضای فلسفه و علوم انسانی برای دهه 30، 40، 50 و آن حوزه است. در دهه 60 شبیه جریان‏‌های چپ (چپ‏‌های انقلابی) فعال هستند و دهه 70 که این جریان دیگر کم‏‌و‏بیش رنگ می‌بازد.

قطعاً ادبیات روشنفکری چپ ضد سرمایه‏‌داری و عدالت‏‌خواهی وجود دارد که در ایران هم نمایشی داشته است. در دنیا که هنر چپ، هنر آلوارت(Ahlwardt) هنر شناخته‌شده‌ای است چه در سینما و چه در هنرهای دیگر و در سینما موفق‏‌تر و پروپاگاندا بوده است، چون سینما خیلی هالیوودی و آمریکای و غربی می‌شود ولی در هنرهای دیگر در نقاشی و به‌خصوص موسیقی و ادبیات و رمان هنر چپ هنر شناخته‌شده و شناسنامه‏‌داری است.

ادبیات ضد سرمایه‏‌داری و عدالت‏‌گرا در ایران حتی در جناح دینی آن، بی‏‌تأثیر و بدون داد و ستد با ادبیات چپ روشنفکری نیست و چهره واسطه‏‌ای که این وسط وجود دارد؛ دکتر شریعتی است. نسلی از روشنفکران و نسلی از هنرمندان از «نمایش‌نامه ابوذر» و دیگر نمایش‌نامه‏‌ها، در حول‌وحوش دکتر شریعتی شکل گرفتند و آثار دکتر شریعتی که جنبه بصری، تصویری، دراماتیک، هنری و ادبی دارد و از آن طرف در پیرامونش حلقه‎ای از روشنفکران، انقلابیون و هنرمندان شکل گرفتند که بخشی از این‏‌ها نسل اول هنرمندان انقلاب هستند و در «نمایش‌نامه ابوذر»، «سربداران» و... کار کرده بودند و این‏‌ها کسانی بودند که آن ادبیات را بعد از انقلاب کم‏‌و‏بیش تداوم دادند.

نمی‌‏شود گفت سینمای روشنفکری به‌طور کلی سهمی دارد یا نه؛ منتهی بعد از گردش روشنفکری جهانی پس از فروپاشی شوروی و بعد از گردش جهت‌گیری روشنفکری در سطح جهان؛ چون جریان روشنفکری در ایران تابع صحنه جهانی مدرنیته است و بعد از فروپاشی شرق، روشنفکری راست در جهان قدرتمند می‌شود. در ایران هم گردش خیلی معنی‏‌داری اتفاق می‌افتد که نمود آن جریان اصلاحات است که جناح چپ‏گرا جناح لیبرال در ایران می‌‏شود که گردش گفتمانی بزرگی بود که در دهه هفتاد رخ می‌دهد که در آن گردش گفتمانی در واقع روشنفکران که تا قبل از آن به خاطر پوزیشن چپ‏گرایشان طرفدار توده‏‌ها و عدالت و سیاست‏‌های رفاهی بودند این‏‌ها یک گردشی می‌کند و با یک‌جور نخبه‏‌سالاری و آرمان‏‌هایی که به طبقه متوسط به بالا اشاره دارد، آزادی بیان و این آرمان‏‌ها؛ آرمانی‏‌هایی است که برای توده‏‌های عمومی مردم نیست. این از دولت کارگزاران شروع می‌شود و در دولت خاتمی ادامه پیدا می‌کند و روشنفکری در ایران روشنفکری راست‏‌گرا و لیبرال می‌شود.

به تبع دیگر المان‏‌های معنایی و کلاً شعار‌ها و پوزیشن‎‌ها به سمت این طور نخبه‏ سالاری روشنفکری تغییر می‌کند و با محوریت طبقه متوسط مدرن پیش می‌رود و این در هنر هم خود را نشان می‌دهد، یعنی سینمای نخبه‏‌گرای ضد مردم با آن چیزی که امروز منتقدین از آن نام می‌بردند به‌خصوص اینکه آقای فراستی و... این را نقد می‌کند، یک سینمایی از این دهه به‌تدریج شکل می‌گیرد که سینما یک نگاه کانه استشراقی، شبه شرق‏‌شناسانه به ایران و فرهنگ آن دارد که منتقد مردم و هویت مردم ایران می‌شود، فقر را با فلاکت و بدبختی، با جهالت، تعصب و بیچارگی هم‏‌معنا نشان می‌داد. نمایش فقر، نه برای یک‌جور نقد قدرتمندان و زراندوزان مانند سینمای اول انقلاب  است و نه برای نشان دادن سادگیِ بی‏‌آلایش توده‏‌های مردم مانند سینمای مجیدی است.

در این‌گونه سینما، نشان دادن فقر نشان دادن سیاهی مطلق است و آزادی‏‌خواهی و برابری طلبی در آن نیست و یک سیاه‏‌نمایی به وجود می‌آید که ویژگی آن این است که کاملاً ضد مردم و نخبه‏‌سالار است. این سینما، سینمایی نیست که بتواند نمایندگی توده‏‌های مردمی را بکند و بتواند آرمان عدالت را پیگیری کند. اصلاً یک‌جور اشرافیتی در این سینما و در خود سینماگران، داستان، فیلم‌نامه و ساختار فیلم موج می‌زند که مردم یک اُبژه‏‌ای هستند که دارند آسیب‏‌شناسی می‌شوند. جالب است که این سینماگران همه خود را جامعه‏‌شناس و مُصلح اجتماعی می‌دانند و فکر می‌کنند می‌توانند با نشان دادن سیاهی‏‌ها جامعه را اصلاح کنند و چنین رسالتی برای خود قائل هستند.

پس نسل جدید سینمای روشنفکری در ایران این خصلت را پیدا می‌کند و فضای سینما را به بن‏‌بستی می‌برد که یک‌باره فیلمی مانند «اخراجی‏‌ها» گل کند، یعنی در این شرایط فیلم «اخراجی‏‌ها» با عنوان سویه کاملاً متضادی با چنین سینمایی جذاب و دیدنی می‌شود آن هم در شرایطی که مردم به دولتی رأی دادند که دولت پوپولیستی و مردم‏گرا در برابر نخبه‏‌سالاری روشنفکری در ایران است. در چنین سینمایی همچین پدیده‏ ای مانند «اخراجی‏‌ها» ظهور می‌کند.

حسینی: به نظرم مقدمه آقای شهرستانی خیلی درست است، ضمن اینکه در حوزه سینما این را اضافه کنم که آنچه مورد توجه سینما از جریان‏‌های چپ قرار گرفت بیشتر مانند فیلم‏‌هایی مثل «ضد» و... که بیشتر نوعی طعنه به این جریان‏‌ها و گل درشت کردن موضوع زوج مبارز در فیلم‏‌ها بود اینکه به‌نوعی این بچه‏‌ها سرخوردگی‏‌های جنسی دارد و آن سرخوردگی‏‌های جنسی این‏‌ها را فراهم می‌آورد تا بگویند ما مبارز و عدالت‏ خواهیم و عدالت لقلقه زبان آن‏ها است و چیز دیگری نیست، یعنی تعریفی که سینما در هالیوود از این‏ جریان‏‌های چپ‏گرا می‌دهد بیشتر شمایل این‌چنینی دارد. اما در داخل کشورمان کمی پیچیده می‌شود.

اگر ما آغاز جریان سینمای ایران را نگاه کنیم از‌‌ همان کار حاجی آقا آکتور سینمای آوانس اوگانیانس در واقع یک‌جور تعارض با دین را می‌بینیم و یک‌جور شکل‏‌گیری نوعی اپوزیسیون علیه جریانات حاکم که بعداً می‌شود به آن دین‌مدار گفت، جریان سنت. تبلور سینما در حوزه اپوزیسیون گونه خودش، بیشتر در این حوزه معنی پیدا می‌کند تا پرداختن به فقر، برخورداری‌ها. برای همین وقتی فیلم‏‌های مجیدی مانند «بدوک» پخش می‌شود که بچه‏‌ای برای آوردن وسایل قاچاق از مرز پاکستان به این طرف برده شده است، ابتدا خیلی واکنش‎های بد و منفی برای آن هست ولی وقتی به جاهایی می‌رسد که مجامع تأثیرگذار هستند به‌عنوان یک کشف از آن یاد می‌شود که ببینید سینما می‌تواند همچین کاری هم بکند که بگوید چنین مشکل و پدیده‏‌ای در جایی از سرزمین ما وجود دارد و باعث تحول اجتماعی در آن منطقه می‌شود، یعنی تأثیر خودش را می‌گذارد تا یکسری از مدیران تغییر می‌کنند، اما نیت مجیدی در تصویر کردن این نوع نگاهش به موضوع فقر اتفاقاتی است که در جریان روشنفکری شکل می‌گیرد.

ما در سینمای ایران می‌توانیم این دوشاخه را کاملاً از هم جدا کنیم. اینکه به عدالت توسط بچه‏‌هایی که جریان سوم سینمای ایران هستند چگونه نگاه شده است و توسط جریان روشنفکری که از پیش و بعد از انقلاب یک جریان واحدی دارند و به نظرم هیچ‌وقت تغییر مدیریت‏‌ها هیچ تأثیری روی نوسانات ذهنی این‏‌ها نگذاشته است، حتی انقلاب هم تأثیری روی ذهنیت این‏‌ها نگذاشت، یک جریان متفاوتی است، یعنی این دوشاخه را باید از هم جدا بررسی کرد. به‌طور اجمال عرض کنم اگر بخواهیم نگاه به پیش از انقلاب داشته باشیم حتماً می‌توانیم بگوییم دو جریان بیشتر در جریان سینمای کشور ما وجود ندارد: جریان اول جریانی است که سینمای پوپولیستی را پیگیری می‌کند‌‌ همان چیزی که مرحوم کاووسی در آن مجله فردوسی اسم آن را «فیلمفارسی» نوشت، گفت. این یک کلمه مرکب است که مرکب از دو کلمه است که معنای سومی از آن مستفاد می‌شود و اگر کسی بخواهد به این کلمه نگاه کند مانند گلاب می‌ماند نباید بگوید گل و آب، این نه فیلم است و نه فارسی و هیچ ربطی به این فرهنگ ندارد لذا این واژه را اتخاذ کرد برای فیلم‏‌هایی از این دست که رو حوضی و کاباره‏‌ای هستند و ماجرای آن‏‌ها ماجرای آمدن یک دختر و گرفتاری‏‌های آن در فضای کاباره یعنی محدوده‏‌ای که به لحاظ ذهنی برای مخاطب عام سرزمین ما محدوده ممنوعه است و کسی نمی‌‏تواند آن فضا را بپذیرد برای همین اصطلاحاتی مانند سر قلعه و از این دست در مورد این مکان‏‌های خاص شکل می‌گیرد.

جریان دوم جریانی است که روشنفکری تحصیل‏‌کرده‏‌های سینما هستند که یک تعدادی از آن‏‌ها از فرانسه آمدند بیشتر منبعث از فرانسه است. فرانسه خیلی روی جریان سینمای ایران تأثیرگذار است و شروع به ساختن آثاری که بیشتر جنبه هنری، مخاطب عام‏‌گرا، معناگرا، نخبه‏‌گرا و تجربی می‌کند. ما اثری را داریم که در سینمای شیراز که اسمش یادم نیست، برای اینکه بروند آن را ببینند کوئیز و امتحان برگزار شد بعد اتهام به مخاطب زدند که شما شعورتان پایین است مگرنه ما حرفمان خیلی مهم و درست است.

بعد از انقلاب جریان اول را هاضمه انقلاب اسلامی برنمی‏‌تابد و بدیهی است که «فیلمفارسی» نمی‌‏تواند به حیات خود ادامه دهد و کنار رفت. از داخل فیلمفارسی جریانی به نام «توابین» شکل گرفت یعنی همان‏‌هایی که قبل از انقلاب داشتند کارهایی می‌ساختند که بیشتر اروتیک بود یعنی اروتیزم جاری که مردم را به سینما بکشاند و دخل‌وخرج سینما شکل بگیرد مثلاً ساموئل خاچیکیان که قبل از انقلاب فیلم «شب‏‌نشینی با جهنم» را ساخت بعد از انقلاب فیلم «عقاب‏‌ها» را می‌سازد قبل از انقلاب فیلم تقریباً پُرن ولی بعد از انقلاب فیلم خیلی ایدئولوژیک و آرمانی و تمامیت‏‌خواه است. این جریان توابین هستند که کار خودش را انجام می‌دهد.

جریان دیگری در سینمای ایران شکل می‌گیرد که جریان روشنفکری موردحمایت فرح بود، یعنی آدم‏‌هایی مانند مهرجویی، کیمیایی، کیارستمی و علی حاتمی و...  این‏‌ها هستند که موردحمایت آن جریان هستند و در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی قرار می‌گیرند، یعنی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌‌ همان کاری را انجام می‌دهد که آن زمان در دوره آقای بهشتی انجام می‌شد. این هم به حیات خود ادامه می‌دهد و منجر به ساخت فیلم‏‌هایی می‌شود که خودشان می‌گویند خیلی تغییرپذیر است ولی واقعیت قضیه این است که خیلی پریشان‏ گو است تا اینکه تغییرپذیر باشد امثال هامون و دیگر فیلم‏‌ها که در واقع هامونیزم در سینمای ایران شکل می‌گیرد.

جریان نورسته دیگری در این وسط داریم که جریان سینمای انقلاب اسلامی است که بچه‏‌هایی که تحت تأثیر جریان شکل گرفته در مسجد جوادالائمه شکل می‌گیرد و بعد به حوزه هنری می‌آید و یکسری بچه‏‌هایی که عمدتاً سینما نخوانده‏‌اند و تعداد کمی سینما خوانده‏‌ در آن ها هست و این‏‌ها جریان سینمای انقلاب اسلامی می‌شود که اوج شکوفایی آن در دهه شصت است.

گفتمان در هر سه این جریان‏‌ها شکل متفاوتی می‌گیرد، یعنی ما در جریان پوپولیستی که بعد‌ها در دهه هفتاد اعلام حضور می‌کند قبلش تا دهه هفتاد بیشتر خودش را سینمای توابین می‌داند، از دهه هفتاد حضورشان خیلی ملموس است که به‌خصوص تحت تأثیر جریانات سیاسی است، این‏‌ها نگاه‌شان به حوزه عدالت و مردم متفاوت است. دیگر جریان بچه‏‌هایی هستند که از داخل انقلاب اسلامی برخاستند که باز نگاه متفاوتی دارند و دیگری جریان شبه روشنفکری است که مدنظر ماست و باید در مورد آن صحبت کنیم. جریان شبه‏‌روشنفکری و این واژه شبه‏‌روشنفکری را عمدی به کار می‌برم برای اینکه خیلی فاصله دارد با مثلاً نگاه بیژن جزنی به حوزه چپ‏‌گرایی، مثلاً اگر شما بخواهید بگویید این‏‌ها چپ‏گرا هستند بعد متوجه می‌شوید با آدم‌‏هایی طرفیم که حتی مانند بیژن جزنی را نمی‌‏شناسند ولی نشسته و خودش را چپ‏‌گرا می‌داند و می‌گوید من در فضای هنری چپ می‌خواهم حرف بزنم یا حتی مثلاً نمی‌‏داند که کانون نویسندگان ایران چه زمانی تشکیل شده است و نمی‌‎داند که اساسنامه یا بیانیه خاص 143 که در دهه 70 بیرون داده بودند چیست؟ یعنی رابطه‏‌ای با هیچ‌کدام از این حوزه‌‏های مطالعاتی ندارد و خیلی جلال ‏آل ‏احمد نخوانده‌اند. به قول دکتر شریعتی جلال بمبی بود که در جریان روشنفکری از داخل منفجر شد، در سال 47 و در منزل جلال آل‌ ‏احمد «کانون نویسندگان ایران» تشکیل شد ولی جلال قبول نکرد مدیرعامل این کانون باشد اما همسرش پذیرفت و مدیرعامل کانون شد.

منظورم این است هر سه این حوزه‏‌ها را می‌توانیم به شکل‏‎های مختلف بررسی کنیم ولی وقتی وارد جریان روشنفکری می‌شویم باید نسل‌های جریان روشنفکری را موردبررسی قرار دهیم معتقدم این نسل‏‌ها قابل تقسیم‌‏بندی به سه نسل هستند یعنی سه جور گفتمان در تاریخ سینمای ایران در حوزه عدالت‏‌خواهی و فضای سینمای روشنفکری ما شکل گرفته است که هر سه نسل نگاه متفاوتی دارند. نسل سوم که امروز با آن مواجه هستیم یعنی امثال آقای درمیشیان است که نگاه خیلی متفاوت است و قابل‌مقایسه با نسل اولی‎‌هایی مانند آقای کیارستمی نیست. شما با آقای کیارستمی و مهرجویی می‌توانید یک مواجهه داشته باشید و سینما را یک‌جور ببینید ولی وقتی به درمیشیان، رضا کاهنی و محسن امیر یوسفی و... که در زمان حال فعال هستند می‌رسید، باید به یک چیز دیگری توجه کنید. المان‏‌ها، فضا و دنیای این‏‌ها خیلی خیلی متفاوت با گذشته می‌شود.

تسنیم: گفتید که سینمای روشنفکری علی‏رغم اینکه شما آن را سیاه می‌بینید خودش چنین ادعایی ندارد، یعنی وقتی با آن‏‌ها صحبت می‌کنید می‌گویند ما مُصلح اجتماعی هستیم، ما داریم معضلات اجتماعی را نشان می‌دهیم و خودشان این را یک‌ نوع عدالت‏‌طلبی می‌دانند، شما این را چطور می‌بینید؟ اگر این بحث را باز کنیم این نکته در آن هست و در صحبت آقای حسینی اشاره درستی به آن بود. این ادعای مهمی است که سینما همیشه در برابر این نقد که «چرا این‌قدر جامعه را سیاه نشان می‌دهید؟» می‌گویند ما باید سیاهی‏‌ها را نشان دهیم تا جامعه اصلاح شود و شما هم اشاره خوبی کردید که چطور می‌شود سیاهی‏‌ها را نشان داد تا اثر اصلاحی داشته باشد. مثلاً در مورد مجیدی در یک مورد موفق بوده است ولی چرا این سینمای ما که این‌همه به مسئله طلاق پرداخته است، توفیقی در بهبود شرایط نسل جدید نداشته؟

شهرستانی: اولاً این ایده یک بک‌گراند نظری دارد و آن هم خود را در سینمای اروپا نشان داده است، تخصص من در حوزه سینمای عمومی است و اطلاعات عمومی دارم و آقای حسینی باید به من کمک کنند، اما چیزی که بیان می‌کنم اینکه جریان روشنفکری در این قضیه صاحب تألیف نیست و حرف از درون جریان روشنفکری ایرانی درنیامده است این حرف از فرانسه به‌خصوص از سینمای آنجا آمده است، چون اصولاً سوسیالیسم ماهیت فرانسوی داشته و مهد سوسیالیسم در فرانسه است و روشنفکری ما در ایران خیلی تحت تأثیر فرانسه است، هم جامعه دانشگاهی و هم در جامعه هنری ما خیلی فرانسه زده است. این سینما برای دوره جنبش دانشجویی 68 است، حوالی اوج جریان‏‌های سوسیالیستی چپ‏‌گرا در اروپا است، یعنی نهایتش همان اتفاقات 68 و تحولات جنبش دانشجویی می‌شود، یعنی اوج قدرتمندی جریان‏‌های چپ‏‌گرا در اروپا است که از اواخر بیستم قدرتشان را از دست می‌دهند و دلیل مهم آن رشد سینمای آمریکا است.

در آن سینمای اروپایی سیاه‏‌نما و سینمای انتقادی سیاه‏‌نمای فرانسوی یک تئوری سوسیالیستی روانکاوانه وجود دارد، یعنی از ترکیب روانکاوی و سوسیالیسم یک تئوری به وجود آمده است. مثلاً در اریک فروم، فوکو و بسیاری از روشنفکران فرانسوی و روشنفکران اروپایی آن دوره (اروپای قاره‏‌ای) این هست و آن تئوری یک‌جور مُصلح اجتماعی به مثابه روانکاو است. ببینید روانکاو از چه طریقی جامعه را اصلاح می‌کند و فرد را درمان می‌کند؟ تئوری روانکاوی چیست؟ تئوری روانکاوی فروید این است که یک بحرانی چه به‌صورت یک حادثه و چه به‌صورت غریزه سرکوب‏ شده در پسِ ناخودآگاه فرد قرار دارد در دوران کودکی و در اعماق خاطراتش، و این توسط خودآگاهش پس‏ زده و سرکوب شده است و این تنش بین آگاهی و ناخودآگاه چون در آن پسِ پشت آن ناخودآگاهش این بحران هنوز حضور دارد و تشدید تنش در وجود این شخصیت می‌کند و شخصیت را دچار پارادوکس و بحران می‌کند این در مقیاس فردی است.

روانکاو کاری که می‌کند این است که درمان خاصی انجام نمی‌‏دهد فقط باعث می‌شود با هیپنوتیزم یا تلقین و روش‏‌های خاصی آن خاطره بحرانی و تلخ را به یاد فرد می‌آورد و همین یادآوری آن خاطره یعنی خارج شدن از آن خاطره از ناخودآگاه آن را خلاص می‌کند و فرد یک‌جور تخیله روانی می‌شود. این تز که در روان‌شناسی و روانکاوی طرح می‌شود در حوزه نظریه اجتماعی، اندیشه اجتماعی و فلسفه اجتماعی می‌آید و با سوسیالیسم عجین می‌شود و وظیفه نقد و موقعیت منتقد شبیه به موقعیت روانکاو می‌شود انگار منتقد اجتماعی و هنر که وجه تخیلی دارد به نسبت نقد مکتوب توانایی آزاد کردن هیجانات بیشتری در سینما و هنر است و کارش این است که بیاید و جامعه را تخلیه هیجانی کند، یعنی بیاید آسیب‏‌ها و سیاهی‏‌ها را از ناخودآگاه به خودآگاه بیاورد، آسیب‏‌هایی که در واقع خودآگاه جامعه (یعنی رسانه‏‌های عمومی و رسمی) این بحران‏‌های اجتماعی را پس راندند و انکار و سرکوب کردند، هنرمند می‌آید این بحران‏‌های اجتماعی پس رانده شده را به خودآگاه می‌آورد. این در فضای اجتماعی – سیاسی اروپایی که واقعاً پروپاگاندای تبلیغاتی حاکم است و این‌همه شبکه‏‌های اجتماعی مختلف فعال نیست، این اتفاق آن هم با غلبه سرمایه‏‌داری خیلی متمرکز اروپایی معنادار است.

اما مسئله این است که همین الگو آمده وارد ایران شده است یعنی یک‌جور پدیده منتقد – روانکاوی که از این جهت به روانکاوی شبیه است که آن بحران‏های اجتماعی خیلی ماهیت اروتیک دارد و در ایران هم همین‏طور است‌‌ همان جنبش دانشجویی هم خیلی ماهیت اروتیک دارد و داستانش بستر ممنوعیت‏‌های چیزی بوده است. الآن این را با شرایط اجتماعی ایران مقایسه کنیم ما در ایران اولاً نه یک سرمایه‏‌داری خیلی متمرکز چنبره‌زده قدرتمند و ارگانیکی داریم که بتواند چیزی را پس بزند بعد تکثر بی‏‌بندوبار شبکه‏‌های اجتماعی و رسانه‏‌های اجتماعی را داریم، از آن طرف همین ژانر سینمایی سال‏‌هاست این مفاهیم را با بساد بالا‌تر از واقعیتش، یعنی واقعیت اجتماعی وضعیت خانوادگی در ایران به این بحرانی نیست که در سینمای ایران و حتی بعضاً در سریال‏‌های ایرانی، برخی از سریال‏‌ها مانند «پشت بام تهران» مثلاً روابط خانوادگی این‌قدر مافیایی و پرتنش نیست که در فیلم‏‌ها بعضاً نمایش داده می‌شود. این‌قدر این‏‌ها ماجرا را اگزجوره کردند نه تنها آن کارکردی که آن سینما در زمان خودش تازه؛ همین الآن هم سینمای اروپا به ظاهر آن نیست سینمای اروپا از مرحله سینمای سیاه و ژانر تیره و تاریک به نظر عبور کرده است ما در تاریخ ماندیم، یعنی آن برای زمانه‏ و زمین‌ه‏ای بود که در اروپا ظهور کرد وارد ایران شده و همین‌جور چنبره زده است و کلیشه شده است.

سینمای ایران به‌شدت تابع کلیشه‏‌هاست، یعنی یک کاراکتری در سینمای ایران ساخته می‌شود تا ساخته شدن کاراک‌تر بعدی مخاطبین باید این کاراک‌تر را تحمل کنند. چون مؤلف در سینما کم است وقتی یکسری نُرم داستانی ساخته می‌شود بقیه همین‌جوری آن را پر می‌زنند به‌خصوص ما ملت ادیبی هستیم با شیوه‏‌های دیالوگ‏‌نویسی و سناریونویسی و عوض کردن فرم فیلم‌برداری با این شامورتی‏ بازی‏‌ها مدام به کار تنوع داده می‌شود درصورتی‌که شخصیت‏‌های اصلی‌‌ همان هستند. این شکل خاص یک روزگار خاصی در فرانسه و به‌ویژه سینمای اروپا وارد ایران شده است و حالا حالا‌ها درگیر آن هستیم بدون اینکه پیوند ارگانیک آن را با شرایط اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی مردم ایران بسنجیم و واقعاً یک کاریکاتور و وصله نچسبی شده است. مانند چیزی در یک زمان، زمینه، دهه‏ ای در سینمای فرانسه و اروپا ظهور پیدا کرده است و آمده اینجا و ول کن هم نیست.

حسینی: اصالتاً باید نوعش را نئورئالیزم ایتالیایی بگوییم. نئورئالیزم ایتالیایی تحت‏ تأثیر جنگ بود، چند مؤلفه برای آن مترتب بود: یکی جریان چپ‏گرا و یکی هم جنگ‏‌های جنگ جهانی و بدبختی‎‌ها و نکبت‎هایی که بعد از جنگ در اروپا شاهدش هستیم. آنجا جنگ نفرت بود نفرت محض و همین شیوه ناگهان در ایران کپی شده است و به‌‌ همان سبک و پلان‏‌های کش‏دار و فضای فوق‏‌العاده سیاه و تاریک و گداگرافی و بدبخت نشان دادن کاراکتر سینمایی ما دنبال این هستیم که آن فضا را ایجاد کنیم و جالب است نئورئالیزم ایتالیایی در خود ایتالیا شاید به تعداد انگشتان دست ساخته شده است. در فرانسه که به نحوی اسمش کمی فرق می‌کند ولی همین سبک است شاید خیلی خیلی کمتر ساخته شده است ولی در ایران خیلی بیشتر به آن پرداخته شده و همچنان ساخته می‌شود. اگر این را مقایسه عینی کنیم خیلی به جوابمان نزدیک می‌شویم. ما دو فیلم داریم که هر دو موضوع واحدی دارند یکی «باران» مجیدی و دیگری «چند متر مکعب عشق» محمودی است. ماجرای یک دختر افغان و یک پسر ایرانی است که عاشق و معشوق هم هستند. در فیلم «باران» مجیدی با یک سلوک کاملاً درست از کارگردانی مواجه می‌شوید که به‌عنوان یک کارگردان مؤلف یک قصه فوق‏‌العاده عمیق را می‌گوید ضمن اینکه درد و رنج، نداری، بیچارگی و عدالت‏خواهی در بک‏‌گراند قصه کاملاً مشهود است. شما با یک پسر ترک لهجه‏‌ای مواجه هستید که این پسر یک خرده خلافکاری دارد خیلی آدم خودخواه و به‌شدت پول‌دوست است ولی آرام‌آرام با متوجه شدن و عاشق شدن پُزش عوض می‌شود، هرچه جلو‌تر می‌رود همه‌چیزش را می‌فروشد ‌‌نهایت به این می‌رسد که خودش را بهای این عشق می‌کند این عشقی که بنا نیست عشق تسخیری و تسلیمی باشد از سنخ عشق‏‌هایی نیست که در هالیوود تصویر شده است از سنخ عشقی است که در ادبیات و نظامی مطرح شده است این عشقی است که او به کام خودش برسد معشوق به کام برسد. معشوق می‌خواهد به افغانستان برود و می‌رود؛ این بابت رفتن او دارد بها می‌دهد و چیز عجیبی است و شگفت‏‌آور است، نگاه نظامی به عشق نگاهی تسلیمی است، نه تسخیری که در ادبیات ما فراوان گفته شده است و فوق‎العاده شیرین است. و در فیلم مجیدی مشهود خود را نشان می‌دهد فیلمی که مرحله‌به‌مرحله آغاز می‌شود تطور شخصیت را می‌بینیم. کسی که از پول، وقت و کارش می‌گذرد، کسی که آرام‌آرام ایثار می‌کند و ‌‌نهایت خود و هویتش را می‌فروشد، یعنی شناسنامه‏‌اش را می‌فروشد برای اینکه معشوقش به مرادش برسد و او به افغانستان می‌رود. در فیلم دوم «چند متر مکعب عشق»  همه‌چیز در تهدید محض به سر می‌برد. یعنی ما مدام باید منتظر باشیم که چوب قانون بالای سر این بیچاره‏‌های فرود بیاید و لحظه‌به‌لحظه فیلم با همین فضا شما را همراه می‌کند که این‏‌ها مدام باید داخل تونل زیرگذر اتوبان بروند و آنجا منتظر باشند که مأمورینی که برای بازدید آمدند رد شوند و بروند و آن‏‌ها دوباره به آن وضعیت قدیم خود برگردند و مرزی را تعریف کرده که یک دیوار است و این دختر افغانستانی مدام از این مرز رد می‌شود و پیش عاشق خود می‌رود و آن‏‌ها با هم در خلوتی می‌روند نهایتاً با یک سیاهی محض فیلم تمام می‌شود که این‏‌ها باید داخل آن کانتکس محصور شوند و بمیرند و شما با مرگ کار را تمام می‌کنید.

این تفاوت نگاه به حوزه فقر است. ما دو نگاه داریم: یکی این ماجرا است و یکی ماجرای قبلی. وقتی مجیدی «بچه‏‌های آسمان» را تصویر می‌کند شما می‌توانید با فیلم «خانه دوست کجاست» آقای کیارستمی مقایسه کنید با برخی از تفاوت‏‌های جدی در این دو فیلم مواجه می‌شوید. مثلاً در «بچه‏‌های آسمان» شما با عنصر اراده طرف هستید اساساً نگاه غرب به حوزه فقر صرفاً یک آدم عاطل وسط خیابان افتاده، بیچاره و مفلوک نیست بلکه فقر را در‌‌ همان تئوری اصلی فلسفی خودشان که اصالت با اراده است نه با دارایی‏‌ها، در داشتن و نداشتن و در نسبت میان آدمی و اراده می‌بینید. می‌گویند آدمی که اراده ندارد آدم فقیری است، ولی آدمی که اراده دارد آدم فقیری نیست اراده او را جلو می‌برد فیلم مجیدی توصیف یک اراده است اراده‏‌ یک بچه‏‌ای که می‌خواهد کفش به دست آورد و فوق‏‌العاده خوب است.

می‌خواهم بگویم یک جریان نورسته‏‌ای که می‌خواهد به عدالت بپردازد چقدر متفاوت دارد نگاه می‌کند تفاوت‏‌های آن خیلی عمیق است. لذا اگر بیاییم مصداقی بررسی کنیم متوجه می‌شویم جریان روشنفکری که ادعای عدالت می‌کند بیشتر نوعی اپوزیسیون نمایی است تا عدالت، یعنی به عنصر عدالت در سینمای ایران به‌اندازه کافی این جریان روشنفکری فکر نکرده است و برای آن هرگز مسئله نبوده است صرفاً این بود که چطوری می‌شود به‌عنوان یک جریان اپوزیسیون خود را مطرح کنی و در این جریان اپوزیسیون قرار گرفتن بهای شهرت است، چون اساساً لازمه رسانه شهرت است و من چگونه می‌توانم در این جایگاه شهرت و آشنایی‏‌های بالا قرار بگیرم و مردم بیشتر در لید خبر باشند و مرا بیشتر بشناسند. لذا نوعی هنجارشکنی را مدنظر خود قرار می‌دهد و اگر سراغ طبقات محروم می‌رود به این دلیل آنجا می‌رود که بگوید اینجا طغیان، طغیان علیه وضع موجود در راه به دست آوردن نداشته‏‌ها بستر فراهم‏تری برای آن وجود دارد به همین خاطر سراغ طبقات محروم می‌رود و جالب است برخوردش با طبقات محروم برخورد ویترینی است. یعنی خیلی توریست‏وار است و اصلاً به آن ساحت تطبیق ندارد یعنی عناصر اساسی که در طبقات محروم جامعه ما نهادینه شده و اصالت دارد مانند عنصر دین، در این آثار شما عنصر دین را نمی‌‏بینید یعنی توکل و توسلی که آنجا وجود دارد. شما پشت پراید‌ها می‌توانید دنبال نوشته‏های اعتقادی بگردید ولی پشت سوناتا به بالا و پشت BMW و هرگز چنین پدیده‏ای را نمی‌‏بینید مثلاً جمله‏ای در مورد امام زمان نوشته شده باشد.

این یعنی اینکه این‏‌ها توسلشان و هیئت‏‌ها و تکایا و مباحثی که آنجا تشکیل شود هرگز از داخل آن بستر درنمی‏آید به نظرم آن بستر یک دست‏مایه در این آثار است آثاری که جریان شبه روشنفکری به آن تمایل پیدا می‌کنند. آن دست‏مایه این است که فقر می‌تواند سوراخ‏های فیلم‏نامه این‏‌ها را پر کند و صرفاً به این دلیل سراغ چنین فضایی می‌آیند و هیچ دلیل دیگری وجود ندارد الآن کمی به سمت طبقات میانی رفتند، آن هم نوعی دلایل هنجارشکن دارد به خاطر اینکه روابط آزاد و‌‌ رها و بین عناصر خانواده و دختر و پسر‌ها را شکل بدهند که دارند این کار را می‌کنند.

تسنیم: بحثی داشتید که سینمای روشنفکری سه جریان است، که الآن این سه جریان خیلی پیچیده‏‌تر و متفاوت‏‌تر از جریان‏های قبلی است. لطفا بحث را بیشتر باز کنید.

حسینی: به‌طور اجمال بگویم اگر جریان روشنفکری را در این سه نسل بررسی کنیم، نسل اول که نسل آقای کیارستمی، مهرجویی، بهمن فرمان آرا، بهمن قبادی و... است این‏‌ها نسلی هستند که با نوعی تظاهر به خرد دنبال تأویل‏گرایی آثار خودشان هستند، تمنای آثار این‏‌ها این است که شما سراغ تأویل بروید، شما به‌عنوان نقد و شارح آثار در جریان تأویل‏گرایی آثار این‏‌ها قرار بگیرید و شروع به تأویل کنید و بگویید این نمادی که به کار بردید این‌طور بوده است و بعد مباحثی مانند نشانه‏‌شناسی برایشان خیلی اصالت دارد ضمن اینکه از فضاهایی استفاده می‌کنند که فیلمشان ارزان‌قیمت درآید، یعنی به این دلیل این کار را می‌کنند چون خودشان می‌دانند فیلم فروش ندارد البته به‌استثنای آقای مهرجویی که به دلیل حمایت‏های جدی که از ایشان می‌شود و همچنان می‌شود او فیلم خاص خودش را با قیمت‏های خوبی می‌سازد ولی باز هم آن فضاهای بسته را مدنظر خود قرار می‌دهد.

ولی نسل دوم جریان روشنفکری از جعفر پناهی تا اصغر فرهادی و... بیشتر مؤلفه‏های اجتماعی مدنظرشان است. مؤلفه‏های اجتماعی از جهتی مدنظر این‏‌ها است که شکل‏گیری سینمایی را باعث شود که این سینما ضمن اینکه یک ریتم تندتری نسبت به سینمای قبلی خود دارد ریتم و بیان تندتری دارد نوعی سینمای ضد قصه است، یعنی‌‌ همان سنت سینمای روشنفکری را ادامه می‌دهد، یعنی سینمایی که در آن نمی‌‏توانید قصه پیدا کنید اما ریتمش را تند کرده است. برای اینکه ریتم دهد با تمهیدات تکنیکی این کار را می‌کند تا تمهیدات مضمونی، در حوزه مضمون هم بیشتر سراغ مفاهیم که می‌رود مفاهیم را به شکل گذرایی از آن رد می‌شود نوعی اعتراض‏گونه با آن مباحث برخورد می‌کند و فقط معترض موضوع می‌شود و هیچ‌وقت سعی نمی‌‏کند معترض به موضوع باشد و سعی می‌کند یک فیلگوری برای شخص بگیرد.

معتقدم خیلی در حوزه سیاست غرق می‌شود جناح‌‏های سیاسی در آن اصالت پیدا می‌کند در هر دوره‏ای اپوزیسیون آن دوره است مثلاً اپوزیسون دوره احمدی‏‌نژاد می‌شود در مورد احمدی‏‌نژاد و گرایش‎های فکری او و احمدی‏‌نژاد گرایی مدام شروع به قصه‏سرایی کردن می‌کند، باز وقتی همه‌چیز آرام است و من چقدر خوشحالم پیش می‌آید و می‌گویند روحانی متشکریم، دوران روحانی متشکریم که می‌شود باز‌‌ همان است و تفاوتی ندارد دوباره‌‌ همان جریان است و به‌‌ همان شکل نقش اپوزیسیون بودن خود را ایفا می‌کند و نمی‌‏داند با چه چیزی طرف است. ادعای اصلاح اجتماعی در این کار خیلی زیاد است که تفاوت آن را با نسل سوم عرض می‌کنم.

این ادعای پاتولوژیستی و مصلح اجتماع بودن در وجودش به نحوی است که می‌گوید وظیفه من طرح درد است و شما درمان را باید خودتان پیدا کنید در مواجه با پرسش جدی هم هرگز خودش را قرار نمی‌‏دهد مثلاً کسی به شما بگوید شما با گفتن درد که فرآیند تسریع نمی‌‏کنید به این فکر نمی‌‏کند که گفتن درد باعث تسریع درد در جامعه می‌شود، می‌گوید به من ربطی ندارد آن کسی که باید جلوی این تسریع را بگیرد فرد دیگری است من باید بگویم، وظیفه من گفتن است که این‌جوری اسقاط ارزش از هنر می‌شود. البته در مورد این حرف دارم که چرا این غلط است.

بعد می‌گوید این نوعی آیینه‌‏گی نسبت به اجتماع است که این هم خیلی دروغ بزرگی است. خود منتقدین منتسب به این جریان می‌گویند، اینکه می‌گویم شاه‌بیت همه این منتقدانی هست که منتسب به این جریان هستند اتفاقاً خیلی این جریان را دوست دارند و مدام در مورد آن این طرف و آن طرف می‌نویسند و می‌گویند فیلم‎سازی که جهان خودش را می‌سازد فیلم جهان فیلم‎ساز است، این یعنی چه؟ یعنی اگر کمی این را کنکاش کنیم متوجه می‌شویم فیلم‏ساز درون خودش را می‌سازد نه جامعه خود را! ساده‏‌تر بگویم سینما مانند این است، وقتی شما در یک فضایی قرار می‌گیرد مانند فضای رئال، در این فضا شما برخوردتان با عناصر متکثر واقعیت کاملاً گزینشی صورت می‌گیرد، یعنی هرگز این نیست که شما تام واقعیت را جذب ذهن خود کنید در صورتی با واقعیت برخورد می‌کنید و عناصر واقعیت شما را تحریک می‌کند که تطبیق با درونیات شما داشته باشند مثلاً وقتی شما بدهکار هستید در اتوبوس همه با هم صحبت کنند آخر اتوبوس یکی درباره دفترچه قسط حرف بزند گوش شما به حرف او تمرکز می‌کند و سعی می‌کنید از لابه‏لای اصوات مختلف آن را بشنوید. وقتی گرسنه هستید در خیابان نانوایی را می‌‏بینید ولی وقتی سیر باشید آخر خیابان از شما سؤال کنند نانوایی در این خیابان هست؟ اگر 10 تا نانوایی هم باشد شما سرتان را می‌خارانید می‌گویید خیر! «تشنگان را نماید اندر خواب، همه عالم به چشم، چشمۀ آب» یعنی تمنای درونی شما باعث می‌شود چیزی را که می‌خواهید ببینید و تماشا بر اساس درونیات صورت می‌گیرد.

پس خیلی با درون این‏‌ها تطبیق دارد نه با جامعه! این ادعا را به‌شدت رد می‌کنم که من دارم جامعه را تصویر می‌کنم و این حرف غلطی است هنرمند چیزی را می‌بیند که تمایل به دیدن آن دارد و وقتی تمایلش به سمت دیدن این چیزهاست این عناصر همیشه در تمام جوامع انسانی وجود داشته است و همه‌جامع انسانی دارند نکبت، بدبختی، تجاوز، تعدی، قتل، کشتار و... که مسائل جامعه بشری است. در جامعه ما هم به طریق اولی است ولی وقتی هنرمند فقط این‏‌ها را می‌بیند یعنی خودش در ذاتش این چیز‌ها را دارد خیلی صریح این را می‌گویم و قابل‌انکار نیست. این‏‌ها این چیز‌ها را می‌بینند ولی می‌گویند ما به‌عنوان مصلح اجتماعی هستیم ما که این‌طوری نیستیم ما داریم می‌گوییم این‌طوری‏‌ها هم هستند به شما نشان می‌دهیم که حواس شما باشد. این هنر بولتن‏واره است این تعریفی که این‏‌ها می‌کنند نوعی بولتن است نه هنر، هیچ دخالتی در ساحت هنر ندارد.

نسل سوم به لحاظ ساختاری و شکلی شبیه نسل دوم هستند که تربیت ‏یافته آن‏‌ها هستند ولی به‌شدت وقیح‏‌تر هستند، یعنی اصلاً مبادی آداب نیستند مثلاً اگر از کیارستمی آثاری را ببینید‌‌ همان گداگرافی از فضای سخت، درد‌ها، رنج‏‌ها، مشکلات و مباحث این‌طوری هست فضای روستایی، آدم‏های بدوی این‏‌ها المان‏هایی اصلی در فیلم است ولی خیلی کار‌ها مؤدبانه و شسته‌ورفته است و فضای پالوده‏ای دارد. اما وقتی به سراغ محسن امیر یوسفی، کاهنی، درمیشیان، مانی حقیقی حتی پر از حرف‏های اروتیک و دلالت‏های اروتیک و چیزهایی که حتی نمی‌‏توانید قصه آن را تعریف کنید و برخی از قصه‏‌ها فوق‏العاده مستهجن و خیلی ساختارشکنی و قبح‏شکنی ظاهری در آن‏‌ها هست. یک فیلم‏ساز جوان در این کشور سه تا فیلم می‌سازد هر سه این فیلم‏‌ها موضوع‌اش پرده بکارت است یعنی مسئله فقط این است چیز دیگری ندارد، بچه یزد هم هست! بعد شما می‌گویید عجیب است چرا مسئله او این است؟! خود این چرایی مهم است.

یا وقتی آقای درمیشیان فیلم قبلی خود را می‌سازد بعد فیلم دومش یک مجموعه بیانیه‌‏ای به‌هم‌ریخته پریشان است که شما از آن هیچ‌چیزی به‌عنوان خط داستانی نمی‌‏توانید درک کنید! مدام دارد فحش می‌دهد یک آدم عصبانی که مستمر دارد فحش می‌دهد بعد تعجب می‌کنید که این چه نسبتی با سینما دارد؟ چرا پوست‌کنده، چرا بیانیه‏ وار دارید حرف خود را می‌زنید؟ اگر حتی می‌خواهید در مقابل جناح مقابلت ابراز اندام کنی این را باید هنرمندانه کار کنید، این هنرمندانه نیست خودش هم می‌داند، خیلی بی ‏پرده‏‌تر و صریح‏‌تر می‌شود. گاهی برای رسیدن به آن جایگاه‏‌ها و احترام‏‌ها در جشنواره‏ های بین‏‌المللی عجله دارد و باز ما شاهد آثاری می‌شویم از این نسل سوم که به دلیل سیاه‏ نمایی در جشنواره‏ هایی که سیاه ‏نمایی در آن اصالت دارد مانند جشنواره کن رد می‌شود! لذا به نظرم این مسیر خیلی مسیر کجی بوده است و این آدم‏‌ها را نه تنها نسبت به مسائل و مصائب مردم عمیق نکرده است بلکه به‌شدت وقیح و سطحی کرده است و این اتفاق افتاده و امروز شاهد نسل سومی هستیم که تحمل کردن آن خیلی سخت است.

شما فیلم آقای کیایی که امسال ساخته است اصلاً نمی‌‏توانید به خانواده‏ ای توصیه‏ کنید بروند ببینند چون پر از حرف‏های مستهجن است یعنی شما در سینمای آمریکا ممکن است با آثار سینمای آمریکا مواجه شوید دو دیالوگ مستهجن در آن باشد یک آدم لاتی آن را بگوید که آن در آثار کلاسیکشان  خیلی کم است در آثار جدید بیشتر شده است، البته فیلم‏سازانی مانند کوارون، اینالیتُن، کریستفو نالان این‌طور نیستند آن‏‌ها خیلی پالوده می‌سازند. ولی کسی مانند تالی تینویی را نگاه کنید با عنصر خشم وقتی سروکار داشته باشد آنجا هم میزان کنترل‏ شده است و سعی می‌شود یک حدود و قیود و میزانی را رعایت کند، ولی یک فیلمی را می‌بینید سرتاسرش همین است یعنی از لحظه اول که وارد می‌شوید مدام دارند به هم حرف‏های به‌شدت بد و فوق ‏العاده راحت می‌زنند، تا انتهای فیلم همین است بعد شما می‌گویید این فضای طنزی که دارید ایجاد می‌کنید نمی‌تواند این‌قدر هم وقیحانه باشد ضمن اینکه می‌توانید از شوخی‏ های دیگر استفاده کنید تا فضای فان برای مخاطب ایجاد کنید که در فیلم یکسری از آن هست.

فیلم‏‌هایی که در جشنواره اخیر شاهدش هستیم خیلی مبیّن این قصه است و فوق ‏العاده جدی‏‌تر دارد خودش را نشان می‌دهد اگر خواستید مثالش را می‌گویم. نسل دوم و سومی که اشاره کردید یک گریزی به شخصیت‏‌هایشان بزنیم یعنی وقتی گذشته آن آدم‏‌ها را نگاه می‌کنیم می‌بینید پایه‏‌ریزی اصلی آن‏‌ها از سینما و تئا‌تر انقلاب دفاع مقدس است مثلاً وقتی ابتدای اصغر فرهادی را نگاه می‌کنید شروعش از دفاع مقدس است، ابتدای کاهانی این است که از داخل مسجد شروع کرده تئا‌تر دینی بازی کرده تا به آنجا رسیده است، یا مثلاً فیلم قبلی کیایی دفاع مقدسی است، به قول شما این روند و عنصر شهرت و رسیدن به جایگاه احترام به آن‏‌ها چشمک می‌زند که به این نقطه و ژست برسند، یعنی یک چیز کاذبی ایجاد می‌شود و هر آنی ممکن فرو بریزد.

آدمی مانند درمیشیان برای اولین بار می‌آید یک فیلمی می‌سازد که فیلم اولش است و یک ارتباطی با دوستان روشنفکری دارد که شاگردی کرده است، در فیلم اول شروع می‌کند به دادن بیانیه‏ های سیاسی، بعد می‌بیند چقدر باعث شهرت او شده است فیلمی که پخش نشد این‌قدر برایش شهرت آورد و اگر پخش می‌شود شاید این‌قدر مشهورش نمی‌‏کرد! بعد متوجه این جریان می‌شود که می‌شود با نوعی وقیح نمایی و نوعی پرخاشگری، فیگور و پوزیسیون گرفتن سریع‏‌تر مسیر شهرت را طی کرد. شاهد این اتفاق در فیلم‏های دیگر هم بودیم فیلم‏هایی که ممکن بود خیلی کم‏فروش باشد، مثلاً یک فیلمی است شما نگاه می‌کنید متوجه می‌شوید این فیلم چیزی ندارد بعد بچه‏های حزب‏اللهی یک جمعی و می‌تینگی می‌گیرند در آن جمع یکی از بچه‌‏های حزب‌‏اللهی بالا می‌رود آن حرف لید خبر می‌شود و این فیلم به میزان خیلی زیاد می‌فروشد بعد سینما متوجه می‌شود آن فضای تبلیغی‏اش می‌تواند از جریان منفی شکل بگیرد.

برای نسل جوان باهوشی که در سینمای نوین ایران دارند می‌آیند مهم‌ترین مسئله این است که مسئله ندارند و وقتی مسئله ندارند، گفت: قافیه چو تنگ آیند شاعر به جفنگ آید! شروع می‌کنند به گفتن یک اقوال و ساختن یکسری آثاری که بیشتر می‌شود اسمشان را گفت حتی نمی‌‏شود یک قصه یک خطی از آن‏‌ها روایت کرد که چقدر کارهای بدی هستند. برای اینکه آن مسئله ایجاد نشد به نظرم اینجا باید نوعی آسیب‏‌شناسی کنیم که به روند مدیریت جریان فرهنگی برمی‌گردد یعنی به خود درمیشیان‏‌ها و کاهانی‏‌ها برنمی‏گردد به پدیده این آدم‏‌ها باید پرداخت که این پدیده و پدیدار چگونه صورت می‌گیرد؟ درحالی‌که مدیریت سینما از اول انقلاب که دیگر در دست بنیاد فرح نبود، بنا بود مدیریت سینما کاری بکند که سینمای انقلاب اسلامی متولد شود یک دوره‏ای در دهه شصت موفق شد امثال مجیدی، حاتمی‏‌کیا، مرحوم ملاقلی‌‏پور، سلحشور، حسن برزیده، کمال تبریزی و... از آن بیرون آمدند که همه این‏‌ها محصول جریان سینمای انقلاب هستند که تعداد تحصیل‏کرده‌‏های آن‏‌ها در حوزه سینما خیلی کم بود شاید از شهریار بهرامی بشود اسم برد و آقای جعفر جوزانی، باقی تحصیل‌کرده عرصه سینما نبودند حتی برخی‏‌ها اصلاً هنر نخوانده بودند ولی وقتی این عرصه شدند نگاه تکلیفی به عرصه کردند و درخشان‏‌ترین آثار تاریخ سینمای ایران و حتی می‌شود گفت تولد ژانر ملی سینمای ایران را دامن زدند و امروز ما فقط می‌توانیم از ژانر دفاع مقدس به‌عنوان یک ژانر و یک‌گونه سینمایی منحصر به ایران اسم ببریم و بگوییم این تنها ژانر سینمای ملی ماست باقی آثار ما بیشتر کپی است. ولی خود این جریان ریخت و ریز داشت یکسری در سینمای پوپولیستی رفتند مثلاً محمد حق‎کشیان که به‌عنوان تهیه‏کننده آثار دهه شصت حوزه است و بیشتر این آثار در مدیر تولیدی ایشان تهیه می‌شود می‌آید جلو و در دوران اخیر با رضا عطاران «خوابم می‌آد» می‌سازد و به آدم دیگری تبدیل می‌شود.

به نظرم آنچه دارد اتفاق می‌افتد مدیریت فرهنگی است، تراژدی که دارد رخ می‌دهد آن مدیریت است وقتی آن مدیریت ایجاد مسئله را درک نکند عدالت‏‌خواهی که دنبالش هستید صورت نمی‌‏گیرد نگاه مصلحانه به اجتماع هم صورت نخواهد گرفت تجربیات این آدم‏‌ها تجربیات خردی خواهد شد که بر اساس اقتضائات اطرافیانش شکل می‌گیرد و اقتضائات اطرافشان هم همین دختر و پسری می‌شود و کل مسئله سینمای ایران ارتباطات رهای بین دختر و پسر می‌شود و فکر می‌کند این‌همه مسئله است همه‌چیز را‌‌ رها می‌کند و سراغ این می‌آید. در دورانی که سینمای هالیوود دارد در حوزه‏‌های مختلف فوق‏‌العاده جدی پیشرفت می‌کند، نسل جدید سینمای هالیوود که از آن‏‌ها اسم بردم وقتی داستان‏‌هایشان را نگاه می‌کنید قطعاً آثار سینمای کلاسیک هالیوود را و آثار فوق‏‌العاده پیشرفت دهه نود و اوایل 2000 هالیوود را به فراموشی می‌سپارد، یعنی امثال اسپیلبرگ و اسکورسیزی، حتی جنت کامرون و...

با آن همه هزینه برای فیلم‏‌هایشان جلوی این‏‌ها کم می‌آورند جلوی کریستف نولان کم می‌آورند او واقعاً آدم عجیبی است خیلی پدیده قابل‌بررسی است که چطور آدمی است؟ که یک‌دفعه بروزهای جدید سینمای هالیوود چرا نسبت به قدیمشان پیشرفته‏‌تر هستند و چقدر نگاه متفاوتی دارند و این نگاه اصلاً از سنخ نگاه آن‏‌ها نیست حتی در سبک فیلم‌برداری و فضای تولید آثارشان، داستان‏‌ها و قصه‏‌هایی که دارند نقد می‌کنند. لذا به نظر شما می‌توانید آن رشد را آنجا شاهد باشید ولی اینجا می‌بینید این‏‌ها چقدر دارند عقب می‌روند، یعنی معادله برعکس است امسال حاتمی‏‌کیا از همه جلو‌تر است.

بله، ما در اثر حاتمی‏‌کیا شاهد فیلم هستیم ولی در کارهای جوانان این را شاهد نیستیم به‌استثنای «ابد و یک روز» که صرفاً در فضای سیگلمتی محدود که عادت سینمای ایران شده است که برای ساختن فیلم‌‏های ارزان‌قیمت، یک دوربین لنگ و چلاق وسط یک عده بازیگر قرار می‌گیرد در فضای محدودی که قرار نیست دوربین حرکت کند و بیرون برود فقط باید روی دوش تصویربردار باشد و چند لنگه در شات به ما نشان دهد سندرم اصغر فرهادی که سینمای ایران در برگرفته است، این سندرم در آن فیلم هم هست اشکال این فیلم‏‌ها عده این است که قصه ندارند ولی این فیلم «ابد و یک روز» تنها فیلمی است که یک مقدار قصه دارد لذا به خود ریتم گرفته و مخاطب را جذب می‌کند علی‌‏رغم محدودیت لوکیشنی که دارد.

تسنیم: وقتی حرف از عدالت در سینما می‌شود خیلی‏‌ها می‌گویند عدالتی که داریم حرف می‌زنیم اصلاً معلوم نیست چه می‌گوییم به این معنا که انقلاب اسلامی بر اساس یک جریان کمونیستی و کسانی که قبل از انقلاب بودند و در هنرهای مختلف مانند شعر و ادبیات بودند انقلاب اسلامی هنوز تعریف خودش را از عدالت مشخص نکرده است و خیلی از معضلاتی که داریم در بحث عدالت از آن حرف می‌زنیم سر این است که تعریفی از عدالت نداریم اگرچه حتی امام یکسری حرف‏هایی زده باشد و اینجا می‌خوانم این‏‌ها حرف‏های کلی است که از داخل آن معنای عدالت درنمی‏آید کسانی که این نظر را دارند می‌گویند. مثلاً امام می‌فرمایند: «هنر در عرفان اسلامی ترسیم روشن عدالت، شرافت، انصاف و ترسیم تلخ تلخ‏کامی گرسنگان مغضوب قدرت و پول است. هنر در جایگاه واقعی خود تصویر زالوصفتانی است که از مکیدن خون فرهنگ اصیل اسلامی فرهنگ عدالت و صفا لذت می‌برند تنها به هنری باید پرداخت که راه ستیز با جهان‏خواران شرق و غرب و در رأس آن آمریکا و شوروی را بیاموزد.» این یکی وصف‌های کلی است ما هنوز به عدالت نرسیدیم انقلاب اسلامی از عدالت چه می‌خواهد؟ وقتی می‌گوید سینما باید سینمای عدالت‏خواهانه باشد یعنی چه؟

شهرستانی: مسئله مفهوم عدالت در زبان امام مسئله خیلی ساده‌‏ای نیست. دلیلش این است که خیلی از متن‌‏های امام در این حوزه تقریباً یک حالت ناگفته‏، ممنوع‌‏التصویر، ممنوع‏‌الچاپ، ممنوع‌‏الپخش و ممنوع‌‏الطرح است عملاً از فضای گفتمان عمومی سانسور می‌شود چه سازمان‏‌های رسمی و نهادهای نظام چه گروه‏‌های سیاسی اعم از انقلابی یا پوزیسیون، البته این هم یک واقعیتی است یعنی در این نمی‌‎شود مقصریابی کرد و بگوییم امام کجایی یادت به خیر و دنبال مقصر باشیم، واقعاً یک فضای اجتماعی جدیدی به وجود آمده است که باید آن گفتمان تجدید بشود نیاز به تجدید دارد گفتمان را نمی‌‏شود گفتمان فراموش‏شده و از مد افتاده یا از زبان افتاده‏ای است اما نیاز به تجدید دارد کما اینکه در دوره‏ای در گفتمان سیاسی اصولگرایی یا رأی آوردن احمدی‏نژاد این گفتمان تجدید شد و دوباره بازسازی شد و مورد اقبال قرار گرفت پس نشان داد این گفتمان با تجدید صورتش، کما اینکه در یک دوره در 76 این گفتمان به شکل دیگری تجدید شد یعنی نمای دیگری از همین گفتمان بود تجدید شد و یک‌جور در 76 مردم‏گرایی در برابر نخبه‏سالاری در فضای سیاسی ایران رأی آورد و این فضا احساس شد. برای همین کمی بحث‏‌ها به این سادگی نیست برخی اوقات این حرف‏‌های عدالت‏‌طلبانه امام به‌صورت خام موضوع بعضی از دعاوی خیلی خام عدالت‏‌طلبانه قرار می‌گیرد و این باعث می‌شود که این گفتمان منزوی شود.

بعد از انقلاب باید بدانیم و اگر جریان روشنفکری را در ایران تحلیل کنیم و تقصیرات را گردنش بگذاریم و نقدش کنیم صرفاً این برای ما کافی نیست. روشنفکران در همین شرایط کار کردند و دفتر فرح پهلوی هم متولی سینمای ایران نبوده است و از این طرف ما نهاد‌ها و تهیه‌‏کنندگان بزرگی داشتیم و الآن هم به تعداد آن‏‌ها افزوده شده است، چه‌کار کردیم؟ یعنی کارنامه سینمای بعد از انقلاب مدام پای انقلاب اسلامی است نمی‌‏شود گفت این بخشش جنایت روشنفکر‌ها بوده و به ما مجال ندادند و.... همان‌طور که روشنفکران در ایران همیشه اپوزیسیون هستند حتی وقتی‌که در قدرت باشند؛ قدرت در ایران توزیع شده است و ژست اپوزسیون به ما خیلی نمی‌‏آید و جای پاسخ دادن به کم‏کاری‏‌ها یا سستی‏‌ها ندارد.

‌‌نهایت هنر ما در سال‏‌های اخیر این بوده که حاتمی‏‌کیا را دوباره به دامن جریان انقلاب اسلامی برگرداندیم و آن کسی که قبلاً دلاوری و رشادت می‌کرد دوباره فرمانده قدیمی بیاید برگردد و با‌‌ همان انرژی نیم‏‌بندش کار را جلو ببرد. یک ده‏‌نمکی این وسط عرضه کردیم خودمان می‌دانیم چیزی نبود که خیلی قابل‌دوام باشد و در کُری خوانی سیاسی، فرهنگی و هنری شاید در یک مقطعی کار کند ولی الآن فیلم جدیدش خیلی مبتذل است و از اول هم معلوم بود که برگ برنده‏ای نبود که رو شده باشد یک فیلم و درخششی بود که یک زمینه‏ای فراهم کرد که چیزهایی که در دلمان بود به روشنفکران بگوییم و حرف‌‏های درستی بود و آن حادثه اخراجی‏‌ها نه آن اثر هنری، آن پدیده اجتماعی اخراجی‏‌ها زمینه باز شدن سخن ما بود ولی برگ برنده‏ای نبود که بتوانیم بعد از آن با آن بازی کنیم و در برابر این سینما عرض‌اندام کنیم و حرفی داشته باشیم.

برای همین به نظرم شاید از این نسل جدیدی که نمی‌‎دانم در عمار یا آقای شعیبی یا در صداوسیما و عرصه سریال‏سازی کاری کنند و بشود اتفاقاتی رخ دهد ولی این را بگویم که ما دو کار را نباید بکنیم یعنی با این دو کار به سینمای خود ضربه می‌زنیم کما اینکه روشنفکران با این دو کار سینمایشان را مبتذل کردند و از بین بردند: اینکه در میدان منازعه جدلی با طرف مقابل قرار بگیریم، یعنی این دو هر دو محصول این است. در جدل شما هرچه از خودت داری بالا می‌بری و تعریف و تمجید می‌کنید، تعارف که نداریم سینما انقلاب در سال‏هایی این کار را می‌کرد حالا یک پوست خربزه بود که زیر پایش می‌رفت و فیلم‏‌های دفاع‏ مقدسی بود که ساخته شده بود و تهیه‏‌کننده‏های خویشاوند هم ساخته بودند و به آن‏‌ها جایزه دادند که خیلی ضعیف و مبتذل بودند که باید توبیخ می‌شدند که دیگر از این کار‌ها نکنند برعکس تشویق شدند. از آن طرف اینکه به کلی گناهان سینمای ایران را به پای سینمای روشنفکری نوشتن.

این باعث می‌شود که این طرف سینمای ضعیف شکل بگیرد من احساس می‌کنم در جشنواره عمار هم یک رویکرد وجود دارد که ما باید بچه‏‌ها را تحویل بگیریم این بچه‏‌ها را بخواهید تحویل بگیرید باید بچه‏‌ها را ارتقاء دهید بچه‏‌ها را جوری بار بیاورید که بتوانند در کاخ جشنواره از پس سینما برآیند. حاتمی‏کیا با رانت نهادهای دولتی نیست که این شأن را دارد هر فیلمی بسازد سالن‏‌ها پر می‌شود چون کارتی دارد که این کارتش حالا حالا‎‌ها جا برای خرج کردن دارد یعنی فیلم ضعیف هم بسازد حاتمی‏‌کیا است و هنوز مهرجویی نشده است که مزخرف بسازد. ولی حاتمی‌‏کیا این‌طوری است و من این فیلم را ندیدم ولی خیلی ضدونقیض از آن شنیدم از نقد خیلی رادیکال تا تعریف‌‏های خیلی شدید.

می‌خواهم بگویم این مسیر و چیزی که به خودمان برمی‌گردد اینکه مواظب باشیم، اولاً اینکه ما در خیلی از جا‌ها در سینمای انقلابی، چون من سینمایی نیستم البته کم‏‌و‏بیش می‌بینم ولی موارد خیلی ماحصلی برای آن ندارم ولی در ذهنم برای آن مورد دارم، خیلی جا‌ها ما از همه این شگرد‌ها تقلید می‌کنیم. بخشی از این سینمای پرخاشگر و عصیان‏گر را حاتمی‏‌کیا به آن دامن زده است یعنی در «ارتفاع، به نام پدر، به رنگ ارغوان» او هست، می‌خواهم بگویم یک چیزی نیست که برای همسایه باشد. یک جریانی بود که آقای حسینی عنوان کردند نمی‌‏شود افراد را مقصر دانست یک جریان هنری، جریان فرهنگی – اجتماعی که به انحاء مختلف که واقعاً می‌شود آن را مدیریت کرد، البته من به‌عنوان کسی که نگاه جامعه‏‌شناختی دارم احتمالاً نقش ساختارهای کنترل‏ناپذیر را پراهمیت می‌دانم ولی واقعاً می‌شود برخی‏ از این‏‌ها را کنترل کرد. اگر مدیر فرهنگی هوشمند باشد می‌تواند جهت دهد کما اینکه در مدیریت آقای بهشتی که به سینمای ایران رسماً جهت داده شد، مثلاً فیلم‌‏سازانی که می‌توانستند فیلم‏‌های دیگر بسازند مثلاً «خاکس‌تر سبز» حاتمی‏کیا، یک فیلم‏‌ساز قصه‏‌گویی است که می‌توانست فیلم‏‌های خوبی بسازد یک فیلم عجیب‌وغریبی ساخته است در‌‌ همان ژانرهای معمایی؛ بلند شده یک فرصتی پیدا کرده است که هیچ فیلم‏‌سازی در هیچ جای دنیا این فرصت را پیدا نکرده است که در جنگ بوسنی دوربین دستش باشد! این فرصت را هدر داده با یک داستان! اینکه به او جفا کردند باعث شده احساس مظلومیت کند و بعد یک عده بیایند از او دلجویی کنند و از او دفاع کنند ولی فیلم بیخودی است یعنی در آن شرایط ماجرایی که اتفاق افتاده است خیلی در درام عاشقانه گیر کرده و بیرون نیامده است، این به خاطر این است که سینما در آن دوره توسط نهادهای فرهنگی مدیریت می‌شود و یک فضای سینمای تارکوفسکی و وار معیار ساخت فیلم شده است و طرف در موقعیت لوکیشن جنگی قرار گرفته دارد این‌طور فیلم می‌سازد.

ژانر جنگ، ژانر خودش است آن هم مستند و در صحنه حادثه، در صحنه حادثه فرصت‏‌هایی است که دیگر از دست می‌رود شما بعداً می‌توانی درام‏‌های تخیلی برای خودتان بسازید و در هر محیطی بازسازی کنی، ولی در صحنه حادثه باید از فرصت استفاده کنید و کارتان را بکنید. می‌خواهم بگویم آن دوره قشنگ مدیریت شده است سینما رنگ آن دوه را گرفته و شکل پیدا کرده و ما گرفتار آن رنگ و شکل هستیم، الآن اطلاعی از وضعیت جشنواره ندارم احساس می‌کنم توان نیم‏بندی وجود دارد برای اینکه این سینما دوباره احیاء شود با این وضعیت گروه هنر و تجربه و دوباره پا دادن به این سینمای تجربه‌‏گرا دوباره دارد مدیریت شده، آن سینمای تجربی را که می‌گویم یعنی‌‌ همان سینمای روشنفکری نخبه‏ سالار ضد مردم، این قرار است دوباره به سینمای ایران پمپاژ شود.

ما ابزار و تهیه‌کننده داریم همین حوزه هنری و سپاه و پول هست حتی تهیه‏کننده بالقوه وجود دارد این‌قدر پول وجود دارد که می‌گویند بیایید فیلم بسازید، فقط آدم و هنرمندش نیست. یا استعدادیابی نیست یعنی یکسری فرآیندهای استعدادیابی، یعنی سینما یک چرخه است از آن طرف تعریف فیلم‏نامه تعریف داستان تعریف رمان، چون اگر چرخه سینما تشکیل نشود ما در رمان هم از روشنفکران عقب‏تریم و وضعیت خوبی در حوزه رمان نداریم. اگر مدیریت فرهنگی می‌تواند این‏‌ها را استفاده کند چون رمان و عرصه ادبیات پشتیبان‏ کننده حوزه سینما است یعنی فضای فرهنگی‏ای که ادبیات مکتوب نداشته باشد سینما مؤلف قوی هم ندارد. ما در رمان ضعیف هستیم اما یک چیزی در یک دهه اخیر ظهور کرده است و آن خاطرات دفاع مقدس است و یک ژانر حرفه‏ای شده است.

حسینی: که ما یک فیلم خوب به نام «آخرین روزهای زمستان» داشتیم که الآن تبدیل به «ایستاده در غبار» شده است.

شهرستانی: بله، این یک نمونه موفق پیوند ادبیات و سینما در جریان انقلاب اسلامی است، یعنی ما یک ژانری در عرصه ادبیات مکتوب عرضه کردیم حالا ژانر مخترع ما نیست اما در فضای ایران کاملاً، یعنی در تاریخ شفاهی چیزی است که در دنیا سابقه داشته است ولی در ایران یک ژانر مخصوص است و شیوه نگارش و توصیف و تدوین آن و بازار خاصی که پیدا کرده است یک پدیده اجتماعی نوظهور است و رهبری هدفمندی به گسترش آن دامن زدند و به این کتاب‏‌ها بارُن دادند و در سینما به اثر موفقی به نام «آخرین روزهای زمستان» تبدیل شده است که شنیدم «ایستاده در غبار» موفق‏‌تر و بهتر است این یک اتفاق معنی‏دار، واقعی و اصیل است این برگه برنده است اینجایی است که بگوییم یک برگی رو کردیم هم یک ژانر و گونه جدید است با کلیشه‏‌ها و عناصر بصری جدید است هم مخاطب دارد هم حرفه‏ای، نخبه‏ پسند و عامه‌پسند است اگر اینجا‌ها سرمایه‏‌گذاری شود به سمت سینمای داستانی برود این شکل داستانی‏تری نسبت به قبل دارد به تجربه‏های انقلاب برگردد، مثلاً ما در تصویر جنگ موفق بودیم ولی هیچ نمونه موفقی برای تصویر انقلاب اسلامی در سینما نداشتیم جز دهه اول و یکسری کار‌ها، اصلاً انقلاب اسلامی در سریال‏‌ها مانند سریال «کیمیا» بخش خرمشهر آن قوی است انقلابش فوق‏العاده ضعیف است، اصلاً سینمای ایران تا حالا نتوانسته انقلاب اسلامی را نشان دهد. مثلاً «در چشم باد» هم نتوانست. شاید از دل این تاریخ شفاهی‏هایی که به دوره انقلاب برمی‌گردد بشود آن دوره را هم احیاء کرد و نشان دادن تصاویر انقلاب؛ الآن کتاب‏های رجال سیاسی دوره مشروطه به خصوصی رضاخان به بعد مخاطب دارد از فروغی گرفته تا دیگران، مثلاً معمای شاه با این افتضاح و داغانی‏اش یک مخاطبی دارد چون در فضای اجتماعی و شبکه اجتماعی رجال سیاسی آن دوره همیشه بوده است مانند معمای هویدا که کتاب پرفروشی بوده است.

اگر کسی بتواند خوب از پس این تصویری از این رجال سیاسی، شرایط اجتماعی، فرهنگی و سیاسی آن دوره برآید این‌قدر نقاط بکر و دست‌نخورده‌ای وجود دارد که کسی یک هنری داشته باشد و بخواهد از این کلیشه‏های جاری سینمای ایران خارج شود می‌تواند فروش کند و مشهور بشود.

حسینی: به بحث برگردیم؛ در مورد عدالت در سینما که چطوری می‌شود در سینما عدالت را جاری کرد؟ آنچه به عدالت برمی‌گردد یعنی یک داستانی در حوزه عدالت‌‏خواهی داشته باشیم نمی‌‏توانیم با ضد داستان سراغ عدالت برویم. ضد قصه که امروز متداول سکه اصل سینمای ایران است محصول نوعی نگرش جشنواره‏ای به حوزه سینما است که تا به امروز ادامه پیدا کرده است و حتی مدیران مسلمان، بچه حزب‏‌اللهی و غیر حزب‏‌اللهی ندارد و هر کدام که سرکار قرار می‌گیرند می‌گویند ما N تعداد جایزه بین‏‌المللی برده‏ایم و این جایزه را بابت چه بردیم مهم نیست، بیلان کاریشان این است یعنی آقای شمقدری می‌گوید آقای ایوبی هم می‌گوید و همه حرفشان همین است و این به نظرم مزخرف‏‌ترین حرف ممکن است و خیلی جدی است، برای چه به شما جایزه دادند؟!

اگر به سینمای هالیوود نگاه کنیم متوجه می‌شویم دو تفاوت لااقل با سینمای دنیا دارد سینمای ما هم به طریق اولی تابع این دو تفاوت است: یکی اینکه سینمای هالیوود پخش‌کننده اصلی سینمای دنیاست، یعنی تکلیف پخش را این‌قدر جدی در دنیا روشن می‌کند که امروز در جهان نمی‌گوید برای مخاطب تأمین نیاز می‌کنم می‌گوید تعیین نیاز می‌کنم می‌گویم تو باید چه ببینی، نه اینکه چه می‌خواهی ببینی! تکلیف نیازت را روشن می‌کنم و با پخش، تولید را کنترل می‌کند این نوع مدیریت پسینی در حوزه سینما انجام می‌دهد که فوق‎العاده قدرتمند و هوشمندانه است. ریشه هم دارد از زوکر گرفته تا برادران وارنر و... همه بر اساس پخش شکل گرفتند بعد شروع به تولید کردند.

تفاوت دوم این است که آمریکایی‏‌ها متوجه شدند در جریان سینما که اگر بخواهد عنصر قصه که سانتریفیوژ سینما است بین آدم‏‌ها و جامعه مختلف به اشتراک بگذارند ممکن است در فرآیند تولید اثر با مشکل مواجه شوند در رقابت، چون روس‏‌ها قصه خود را بگویند؛ ایتالیایی‏‌ها قصه خود را بگویند؛ چینی‏‌ها قصه خود را بگوید؛ خاورمیانه و آمریکا هم قصه خودشان را بگویند، بعد متوجه شد برخی از این‏‌ها خیلی شیرین و خوشمزه قصه می‌گویند.

مثلاً یک سرجولئونه زبل ایتالیایی پیدا می‌شود این‌قدر قشنگ قصه می‌گوید که می‌رود قصه وسترن می‌گویند جان فورد بزرگ و جان وین عظیم را به فراموشی می‌سپارد و وقتی برای شما گفته می‌شود وسترن یاد کنید اُسوُد «خوب، بد، زشت» و «یک مشت دلار» می‌افتید آمریکا متوجه شد این خطر است این ایتالیایی است ولی این‌قدر خوب و زبل است و خوب بلد است قصه بگوید که قصه اقلیم آمریکا که قصه وسترن است یعنی صحرای دالاس و تگزاس یک‌جوری توسط او تعریف می‌شود که این‌همه روی جان فورد سرمایه‌‏گذاری کردند او را به فراموشی می‌سپارد و مردم یاد این می‌افتند و شروع به مسخره کردن او کردند نوشتند این وسترن نیست این وسترن اسپاگتی است مانند غذای دراز و بی‌مزه‌ای که شما دارید و بی‏خاصیت است و قواره‏ای ندارد این مانند‌‌ همان است و اصلاً فیلم نیست و قواره ندارد، بعد جذبش کردند او را به آمریکا بردند و آنجا فیلم ساختند مانند لوک سون، شیامالا و... که در دنیا قصه‏ گو باشد پس اولین کارشان این بود که قصه‏گو‌ها را جمع کردند. دومین کاری که کردند از توکیو تا تورنتو جشنواره زدند تمام جشنواره ‏های دنیا همه مطلقاً یا به‌طور مستقیم توسط آمریکایی‏‌ها مدیریت می‌شود یا به‌طور غیرمستقیم توسط آمریکایی‏‌ها اعمال مدیریت می‌شود یعنی یا رئیس جشنواره کن را خودشان تعیین می‌کنند و رابرت دنیرو می‌شود یا به‌طور غیرمستقیم اعمال‌نفوذ و مدیریت می‌شود تمام این‏‌ها یک وجه مشترک دارند به آثاری جایزه دادند که ضد قصه بود و به مخاطبشان و نوعی مدیریت پسینی بود به آن فیلم‏ساز جوانی که می‌خواست برای چین، روسیه، ایران و کشورهای دیگر فیلم بسازد گفتند سینما یعنی این، یعنی تارکوفسکی، یعنی کیشلوفسکی و... یعنی این.

بعد در ایران چه اتفاقی افتاد؟ من در دهه 60 به خاطرم هست حتی در آموزشگاه‏‌های غیرآکادمیک مانند آموزشگاه‏های سینمای جوان ایران چیزهایی که درس داده می‌شد راجع به کافگا و کانو و نیچه و خیلی‏های دیگر و حرف‏های راسل و... مطرح می‌شود و کسانی که به‌عنوان الگو مطرح شدند ابراهیم گلستان، فروغ فرخزاد و... بودند یعنی بچه‌‏ای که آنجا می‌رفت این‌قدر تحت‏ تأثیر تارکوفسکی قرار می‌گیرد که بعد «این خانه سیاه است» فروغ فرخزاد برای او یک لوح محفوظ می‌شد بالا‌تر سطح هنر «این خانه سیاه است» فروغ می‌شد که توسط فروغ ساخته شد خودش نریشن آن را گفت و آقای گلستان هم تدوینش کرد. یک‌جورایی به آن کار سجده می‌کردند و فوق‌‏العاده قدرتمند بود.

الآن آن نسل بزرگ شده و دارد فیلم می‌سازد از کوزه‌‌ همان برون تراود که در اوست ما آن نسل را تربیت کردیم یعنی در فضای آکادمیک و فضای آموزش هنرمان این حرف غلطی است که بگوییم ما می‌خواهیم در سینما عدالت وجود داشته باشد و می‌خواهیم این را با بخشنامه جاری کنیم اساساً چنین اتفاقی نمی‌‏افتد امروز باید از خودمان بپرسیم مسئولین فرهنگی باید از خود بپرسند جوانی که از دبیرستان وارد دانشگاه شده است به او می‌گویند غایت قصوی تمام هنرهای دنیا آمریکا می‌شود کوچه بن‏بست تاریخ در حوزه هنر آمریکا است، یعنی شما بخواهید بهشت را ببینید یک بهشت‏واره زمینی وجود دارد که آمریکا است حرف‏‌های پوپر را به نحو دیگری برای او بیان می‌کنند و وقتی او شروع به نوشتن می‌کند به اقتضاء و انضماناً‌‌ همان چیزی را می‌نویسد که در کله او کردیم بعد هم در سرش می‌زنیم که خاک‌برسر غرب‏زده تو بکنند این ظلم ماست نه کار او! اشکال به فرآیندهای ما وارد است. لذا باید برگردیم ببینیم عدالت را چطور می‌شود در سینما جاری کرد. اول آن فیلم‏ساز مهم است دوم اینکه عنصر قصه مهم است در قصه چه اتفاقی می‌افتد؟ مهم‌ترین اتفاقش این است که در آن قهرمان متولد می‌شود یک پای قهرمانی عدالت‏‌خواهی آن است یعنی اگر عدالت‏‌خواهی نکند اساساً قهرمان نیست.

سینمای ضدقهرمان زن زده ما چطوری می‌خواهد حرف از عدالت بزند اصلاً شوخی است، چه در حوزه حزب‌‏اللهی و چه در حوزه غیر حزب‌‏اللهی و روشنفکری؟ اصلاً منظورم سینمای آمریکا نیست ما با او فاصله نجومی داریم با سینمای قبل از انقلاب مقایسه کنیم اسم فیلم‏‌ها را بگوییم «کوچه مهتاب، داش آکل، قیصر، رضا موتوری و...» همه آن اسم‏‌هایی که می‌آوریم همه مردسالار است در آن مرد اصالت دارد لذا هنوز هم پاشنه تخم‏مرغی قیصری و کت روی شانه قیصری، همه این‏‌ها قیصری قیصری معنا می‌شود و آدم‏هایی شکل می‌گیرند که یکه بزن‏های کلاه‌مخملی فضای سینما هستند فارغ از اینکه چه مزخرفاتی دارند می‌گویند را عرض می‌کنم، آنجا سینما مردانه است و مرد اصالت دارد بعد از انقلاب «کیمیا و ستایش و تنهایی لیلا، طوبی و...» می‌شود و همه سینمای ما زنانه و زن زده است.

این سینما که قهرمان ندارد انتظار دارید در آن عدالت مطرح شود خیر، حرف‏هایی که در آن مطرح می‌شود دردهای فمینیستی جامعه احساس کمبود زنان ایران است که شبه فمینیستی هم هست و جنبش تساوی‏خواهی فمینیستی در آن مطرح نیست جنبش مظلوم‏نمایی زنانه در آن مطرح است مدام می‌گویند ما بدبخت و بیچاره هستیم زن را به‌عنوان یک عنصر رقت‏انگیز در سینمای ایران این‌قدر به رخ کشیدیم که این زن اصلاً قابل‌تحمل نیست به‌محض اینکه وارد حوزه دین می‌شود و یک چادر سرش می‌کند ما انتظار بدبختی فراوان از او داریم و می‌گوییم او ته بدبختی است چون چادر بر سرش رفته است، اگر چادر سرش نباشد روسری و موهای قیچی شده از جلوی پیشانی که نماد زن یله و‌‌ رها باشد که فرح و شادی برای او هست و لایه دوم قابل‌کشفی در آن وجود دارد که باید دنبال آن لایه دوم قابل‌کشف باشیم که بعد‌ها متوجه می‌شویم آن لایه دوم چیزی از سنخ همین رخنت‏انگیزی است منتها به شکل فاحشه لوتی است ولی واژه فاحشه لوتی واژه کلیدی است که در فیلفارسی شکل می‌گیرد و تا امروز در سینمای ما وجود دارد مؤلفه‏های فیلفارسی را شما نگاه کنید منتها شکلش عوض شده است ما دیگر قیصر را نداریم! والا فاحشه لوتی و فضای کاباره‏ای و تمنیات عشقی را داریم اروتیک و متلک‏پرانی و کمی لات‏بازی داریم فقط این لات بنا نیست قهرمان شود و ضرب قهرمانی او را گرفتیم.

درحالی‌که در مملکت ما به‌خصوص بعد از موضوع دفاع مقدس، چرا دفاع مقدس را ژانر ملی می‌گوییم چون آنجا این اتفاق رخ می‌دهد قهرمان خلق می‌شود متولد می‌شود برای چه فیلم حاتمی‏‌کیا در فستیوال اخیر فیلم خوبی می‌شود، چون در آن قهرمان است حیدر قهرمان است حماسی است با حیدر همراه می‌شوید مرگ او شکوه‌مند است شبیه آدم معمولی نمی‌‏میرد و شما انتظار چنین مرگی را از این مرد دارید مردی که سؤال‏‌های اساسی در ذهنش شکل گرفته است. اساسی‏‌ترین سؤال اینکه ارزش دارد جانم را برای این سیاست‌مداران بگذاریم که الآن یک مشت دروغ و کلاه‌برداری دارند؟ که بعد یک مقایسه می‌کند و عکس‏‌ها را می‌گیرد و می‌گوید آن دهه شصت بود عکس شهید بهشتی و بعد عکس رئیس‌جمهور را بالا می‌آورد و می‌گوید الآن دهه نود هستیم حواست را جمع کن، این خیلی با جسارت دارد در فیلم مطرح می‌شود. ولی این پارادوکس و سؤال درونی که مطرح می‌کند بعداً در صیرورت این تبدیل به یک فعالیت می‌شود. ما این عنصر قصه و قهرمان را نداریم برای همین دنبال عدالت گشتن در این سینما کار اشتباهی است و همچین اتفاقی قطعاً رخ نخواهد داد به این دلیل که عدالت را در چه اقتضایی می‌خواهید؟ عدالت را که در فضای فلسفی سینما نمی‌‏توانید مطرح کنید ما بگوییم وضع شی، فیلم و بعد بگوییم از داخل این درام درمی‌آید، خیر از داخل این درام درنمی‏آید درام از داخل داستانی درمی‌آید که یک انسان عدالت‏خواه دنبال جاری شدن عدالت باشد یعنی باید آن را قصه کنیم اگر آن را تبدیل به قصه کردیم باید در سینما مرد داشته باشیم. الآن سینمای ما مرد ندارد انتظار ما الکی است و بیخود داریم این حرف را می‌زنیم لذا سینمای زن زده تا زمانی که این‌طور پیش برود، من اصلاً ضد زن نیستم ولی این سینما مسخره است.

یک روز مطلبی برای آقای ضرغامی نوشتم ولی نفرستادم کاش می‌فرستادم، که آقای ضرغامی انصافاً حاضری به خواستگاری ستایش برای پسر خودت بروی؟ این زن اصلاً قابل‌تحمل نیست حالت به هم می‌خورد، یک بغض در حال حرکت است این کجا زنِ ایرانی است؟ زنی که از دامنش یک قهرمان عجیب مانند بچه‏ های جنگ پرورش یابند، امام می‌فرماید: «از دامن شماست که این‏‌ها به معراج می‌روند»، زنی که چندین شهید داده و هنوز پای حرفش ایستاده است. ما این زن را این‌طوری تصویر می‌کنیم و ستایش می‌شود، به نظرم از زمان «پدر سالار» در تلویزیون ایران این تخاصم میان مرد و زن شکل گرفت «پاییز صحرا» یادتان هست، روشنفکری در غرب هم با ضدیت و پدرسالاری، یعنی پدرسالاری در دنیا نماد سنت است پدر نماد سنت، خاک، ریشه است و پدرسالاری همیشه با دین، دین‌داری، ساختار سنتی، ضدیت با پدر و پدرکشی که در فروید نماد خود را نشان می‌دهد همیشه نیروی آوانگارد مدرن است و اینجا همین اتفاق افتاده است. علاوه بر این سینمای تاریخی هم به سینمای عدالت‏خواه خیلی کمک می‌کند.

شهرستانی: اصلاً سینمای تاریخی نداریم و سینمای غالب ما سینمای اجتماعی شده است، نه سینمای آینده‏ گرا داریم نه تخیلی، نه متفنن و نه سینمای تاریخی جدی داریم که اساطیری باشد، آن هم در ملت اساطیری مانند ملت ایران، ما که ملت بدون ریشه نیستیم، چون در وضعیت اجتماعی حاضر اگر بخواهیم قهرمان وارد سینما کنیم شاید در وضعیت حاضر اگر نتوانیم قهرمان پیدا کنیم که به فراوان است و حجاب معاصریت باعث می‌شود قهرمان معاصر را نبینید چون وضعیت معاصر وضعیتی است که جناح‏بندی است هرچه به گذشته برمی‌گردد همه خوب هستند در گذشته بیش از 100 سال پیش همه برای همه هستند شخصیت‏های ملی برای همه هستند در شخصیت تاریخی که می‌توانید پیدا کنید. بخش مهمی از سینمای انقلابی، عدالت‏طلب و قهرمان‏گرای ما سینمای تاریخی «سربداران، شیر سنگی، امیرکبیر و...» است حتی «ابن‌سینا» که ساخته شد در آن عدالت‏طلبی بود یا «میرزا کوچک‏‌خان» و این‏‌ها اصلاً‌‌ رها شده است.

حسینی: بله این‏‌ها را نداریم الآن چیزی که از تاریخ تصویر می‌کنیم یک‌جور بدبختی است و می‌گوییم دیپلمات‏‌ها ما را زدند لت‌وپار کردند خب ته آنچه گفتیم؟ 7، 8 میلیارد برای فیلم «مزار شریف» هزینه می‌کنیم نهاد انقلابی هم هزینه می‌کند ولی داریم به مخاطب چه می‌گوییم؟ ما کجا می‌خواهیم فتح و پیروزی خودمان را نقل کنیم؟ یادم هست سال گذشته یک جنگی حاشیه جشنواره رخ داد دعوای لفظی بین آقای گبرلو و بچه‏های سینما که به‌شدت روشنفکر هستند اتفاق افتاد این را می‌خواهم بگویم که روشنفکرهای سینما خیلی فضای پرتی ندارند. این روشنفکر‌ها آمدند گفته بودند چرا تو در برنامه که خیلی پربیننده است الآن، آن موقع موضوع سوریه خیلی جدی بود، چرا به حاج قاسم سلیمانی اشاره نمی‌‏کنید؟ من وجه اشاره ندارم من در برنامه سینمایی چه بگویم؟ یکی از آن‏‌ها سر گبرلو داد می‌زد که شما نمی‌‏فهمی این آریا برزن ایران است، آریا برزن این است، شما چرا نمی‌‏فهمی؟

یعنی خود آن‏‌ها تمنای این را دارند تمنای وجود قهرمان امروز است واقعاً الآن در سینما قهرمانی نداریم و سینما تا زمانی که زن محور باشد همین مشکل را دارد مدام زنان مختلف غم‏باد را تصویر کنیم و بگوییم همه بدبختی‏های عالم برای این زن است، یک ورژن بالا‌تر «کیمیا» را ساختیم می‌گوییم این بدبخت‏‌تر از «ستایش» است نگران نباشید یکی دیگر هم داریم! لذا به نظرم شدنی است درصورتی‌که به سراغ داستان‏های تاریخی برویم و به سراغ وجود عنصر قهرمان در داستان‏های خود، با آن قهرمان می‌توانیم سراغ عدالت و واژه عدالت بگردیم.

شهرستانی: برخلاف سینمای پیچیده موجود، سینما باید برای مخاطب ایرانی و شرقی ساده باشد و قصه ساده بگوید چون سینمای قصه‏گو سینمای ساده‏ای است در حین حالی که می‌تواند اصیل و قدرتمند باشد ولی باید ساده باشد و داستان داشته باشد و دیگر سراغ شامورتی بازی دوربین و از اینجا به آنجا نشان دادن نرود و قصه‏اش را بگوید و اگر سراغ قصه گفتن برود و قصه قهرمان برود، چون عدالت مفهوم ازلی و ابدی برای بشر است یک مفهومی است که همه انسان‏‌ها را به هم پیوند می‌دهد و می‌تواند مخاطب جهانی برای سینما ایجاد کند. مثلاً در کار ضعیفی مانند «یوزارسیف» پیامش برای کشورهای منطقه این بود که، برای انقلاب‏های منطقه، جوانان اثر داشت بار‌ها و بار‌ها در کشورهای منطقه دیده شده است به خاطر سطح نازل ذوق هنری در کشور منطقه ماست ولی این در این سریالی که به لحاظ ساخت ضعیف است چه چیزی این اقبال را ایجاد می‌کند؟ مفهوم ساده عدالت و رهبر عادل، کار تاریخی موفق است.

حسینی: «مختار» نمونه موفقی است این‌طور ما باید سراغ عدالت برویم در غیر این صورت نمی‌‏شود و می‌افتیم در یکسری بحث‏های شبه روشنفکری ساده‏ انگارانه نسبت به مباحث اجتماعی و بعد هم مباحث اجتماعی را فروکاست می‌کنیم در خانواده‏های از هم پاشیده و درب‌وداغان و بعد مدام دلالت‏های اروتیک می‌شود برای اینکه مخاطب را جذب کنیم یک خانم هرزه باشد یکسری آقا باشند.

این سمت مدیریت است حتی میرباقری که مختار را می‌سازد سریال چیز را نمی‌‏گذارند بسازند سریال «دندان طلا» را می‌سازد و قهرمانش یک زن می‌شود.

شهرستانی: هر کس دیگری هم می‌خواست بسازد می‌تواند، کارهای تاریخی این تیپی کارهای ملی است اولاً در دنیا کارگردان همه‌کاره نیست یعنی همه‌چیز بی‌حساب‌وکتاب است که یک کارگردان می‌نویسد و می‌سازد و تصمیم می‌گیرد که شخصیت این‌طور ساخته شود و داستان این‌طور پرداخته شود و آن هم در کار ملی، معلوم است که در «مختار» نظارت نبوده است چون انتقاداتی به آن وارد است ولی در مجموع خوب است. تنها نمونه شاید فیلم «هیهات» بود که امسال می‌خواست بیاید که باز هم 4 کارگردان آن را ساخته بودند باز هم آن چیزی که شما می‌گویید نیست مثلاً بگوییم یک جریانی باشد و پیش برود.

حسینی: تفاوت سینمای هالیوود با ما در فضای مدیریت این است که آنجا تهیه‏کننده‏‌ها به‌عنوان آدم‏های مؤلف به‌شدت تأثیرگذار هستند و به‌شدت خردمند و باهوش هستند که در رؤسای کمپانی‏‌ها و تهیه‏کنندگی قرار گرفتند هم حواسشان به اقتصاد هم به اقتضائات سرزمینی خودشان هست برای همین خیلی هوشمند هستند. فیلم «ماتریکس» زمانی که اکرانش شروع شده بود از یک هفته بعد ایران می‌آید، پرده‏ای آن تازه به ایران آمده بود «ماتریکس 1»، دور میدان انقلاب عینک ماتریکسی ساخت چین را دیدم یعنی این عینک حداقل 4 ماه پیش تولید شده بود تا یک پروسه طولانی گمرک و فضای این‌طوری را طی کرده است به ایران رسیده و در تمام دنیا پخش می‌شود یعنی این‏‌ها به‌عنوان یک پانچ به آن نگاه می‌کنند و می‌دانند مثلاً ترینیتی و نئو دیده شود عینکش فروش می‌رود و روی عینکش کار می‌کنند، سینما برای ما شوخی است این‏‌ها که انضمامی است ولی اصل ماجرا این است ما قطعاً نیاز به قهرمان داریم.

یک فیلم در همین جشنواره به نام «جشن تولد» داشتیم آقای لاجوردی ساخته است مستندساز است و این اولین فیلمش است در خرابه‏ های سوریه ساخته است ماجرای یک خانواده سوری است که دارند جشن تولد می‌گیرند ناگهان جنگ می‌شود و این‏‌ها فرار می‌کنند در مسیر تلفات می‌دهند گرفتار داعش می‌شوند، داعش وقتی این‏‌ها را می‌گیرد ناگهان سروکله دو تا بچه بسیجی ایرانی پیدا می‌شود که یکی را علی نورایی بازی می‌کند او فیزیک خیلی خوبی دارد زحمت می‌کشد چون سن و سالش غریب 40 سال است که آن فیزیک خوب حفظ شود خیلی بدن ارتجاعی خوبی دارد ورزش سنگین و پارکو می‌کند و این قابلیت در او وجود دارد که قهرمان شود. این‏‌ها را بناست نجات دهد یک شخصیت مکملی کنار این قرار می‌دهد تمام زور شخصیت اصلی ما که آقای نورایی باشد را می‌گیرد یعنی شخصیت مکمل در آن شخصیت گند می‌زند، یعنی شما آن را از فیلم شیفت دیلیت کنید هیچ اتفاقی نمی‌‏افتد صرف کاری که انجام می‌دهد آوردن یک گاری است که زخمی‏‌ها را ببرد و وجودش بی‏دلیل است، سینمایی که قهرمان را نفهمد من رنبوئیزم را نمی‌‏گویم سراغ اینکه شما بخواهی با قاسم سلیمانی همزادپنداری کنی باید او را منفرداً در این فضا قرار دهی، وگرنه وقتی کسی را کنارش می‌گذاری و حاشیه او می‌شود آن شخصیت اقتضائات خودش را دارد.

بابت این فیلم زحمت زیادی کشیده شده و کار سختی است چون جلوی پرچم جبهه النصره دارد فیلم‌برداری می‌شود و آن‏‌ها دارند این‏‌ها را می‌بینند و فیلم‌برداری با تیر مشقی جلوی آن‏‌ها، که آن‏‌ها راحت می‌توانند با گلوله این‏‌ها را بزنند خیلی کار خطرناکی است خودش قهرمان خودش را در فیلم ترور می‌کند، درحالی‌که قابلیت آن هست و این قهرمان می‌تواند متولد شود و مخاطب سینما از آن کیف کند و بگوید این چقدر کار خوبی کرد و نسل آینده سوریه را نجات داد.

شهرستانی: فیلم «شیر سنگی» یک دیالوگی داشت آنجا می‌پرسد این شیر‌ها چیست؟ می‌گوید این‏‌ها سر قبر پهلوانان شیر سنگی می‌گذاشتند، دیالوگش این است که دیگر کسی شیر سنگی نمی‌‏سازد یعنی دیگر پهلوان نیست، حالا باید گفت دیگر کسی شیر سنگی نمی‌‏سازد، یعنی کسی دیگر فیلم شیر سنگی نمی‌‏سازد نه قهرمانی است نه فیلمی. و این مشکلات هست.

انتهای پیام/

پربیننده‌ترین اخبار فرهنگی
اخبار روز فرهنگی
آخرین خبرهای روز
مدیران
تبلیغات
رازی
مادیران
شهر خبر
fownix
غار علیصدر
پاکسان
بانک صادرات
طبیعت
میهن
گوشتیران
triboon
تبلیغات