جنگ، دین، اخلاق و پایان کودکی
«صوراسرافیل» یک دوتایی است. این دوتایی در مفهوم صور نهفته است که دو بار دمیده میشود و حال این دوتایی در قالب یک دستگاه نشانهشناسی بر کلیت جهان اثر غالب شده است.
باشگاه خبرنگاران تسنیم «پویا» - احسان زیورعالم
برداشتی آزاد از رمان «دفتر بزرگ»، آگوتا کریستوف عنوانی است در کنار نمایشی از عامر مسافرآستانه و سیاوش پاکراه با عنوان «صوراسرافیل». نمایشی درباره کودکی که با ورودش به یک شهر محصور جنگ، معادلات انسانی و روابط میان شهروندان را تغییر میدهد. در شهری که گویا کودکی در آن وجود ندارد، ذکاوت کودک سرنوشت شهر را به سمتی میبرد که جهان بیرون، با المانهای جنگیش، از حواشی شهر زدوده شود.

«صوراسرافیل» داستان لوکاس/کلاوس، پسرکی است که برای نجات از صدمات جنگ نزد مادربزرگش رها میشود. پسر با مردم شهر وارد روابطی خاص از جنس روابط بزرگسالانه میشود و در نهایت موفق میشود چینش ثابت و پایایی که محصول جنگ است را در هم بشکند.
تیم مسافرآستانه/پاکراه، در کاوش خود در جهان پرپیچ و خم جنگ، آن را از بستر درونی خود به جهانی در بیرون از آن بردهاند. این دو، جنگ را در جهانی جستجو میکنند که تحت الشعاع آن است. در حین اجرای «صوراسرافیل» نیز مخاطب نشانی از این جنگ طولانیمدت و تلخ را نمییابد. منظور از نشانه عناصری چون توپ و تانک و شلیک است. نشانههای جنگ به شدت تقلیل یافته است: یک سروان مجروح و کشته شدن شخصیتی که نمیبینیم یا چند جعبه مهمات حاوی کتاب. همه چیز به ظاهر استعاری و در کل کنایی است. اشیا در کنار هم چندان تعریفپذیر نیستند. همه چیز دوگانه و متضاد است.

یک دوگانگی موجود در اثر اسارت و در است. تک در موجود در صحنه مدام باز و بسته میشود؛ ولی باز و بسته شدنها به چیزی بیشتر از یک دایره ختم نمیشود و این جهان مدور یک میدان محصور مین است و کسی را یارای گریز از این جهان در حال انفجار نیست. در «صوراسرافیل»، شهر متاثر از جنگ، مدور شده است. در همراه با شهر میچرخد و این دوران استعارهای است متکثر. در همیشه و همه جا حضور دارد؛ ولی در پسش یک غیاب است. این غیاب میتواند آزادی باشد و انسان حاضر در «صوراسرافیل» نمیتواند از این در عبور کند؛ مگر اینکه معادلات را بهم ریزد.
برای درک این دوگانگی باید به صحنه نمایش و شخصیتها بازگشت. صحنه نمایش چیز زیادی ندارد. مجموع آنچه روی صحنه میبینیم چند جعبه مهمات است و یک تخت فنری و میزی با مهرههای شطرنج که همگی دلالت بر جنگ دارند و قرار است ابزار خوانش مخاطب را فراهم کند. «صوراسرافیل» نمایشی صاحب یک دستگاه نشانهشناسی است.

این دستگاه نشانهشناسی به شدت درگیر ترکیبهای دوتایی است. یک دوتایی شاخص دین/اخلاق است. شاید در نظر کلی اخلاق جزیی از دین باشد؛ اما در «صوراسرافیل» دین در برابر اخلاق است. تعاریف دین و اخلاق دستخوش تغییر میشود. اینجا رقیب دین، علم نیست؛ بلکه اخلاق است و این اخلاق برساخته است. پسرک یک جمله را مدام تکرار میکند: «عشق و جنگ با هم متولد میشوند.» با بازگشت به شخصیتپردازی موجود در نمایش میتوانیم دریابیم که جنگ محصول دینی است که کشیش نماینده آن است و عشق محصول رابطه دیوانه و سروانی است که اخلاق در قالب عشق را پی میگیرند و این دو در برابر یکدیگرند. نبرد میان این دو نیز شامل یک پارادوکس و یک تضارب است. پارادوکس در آن است که سروان به عنوان یک نظامی نماد جنگ نیست و کشیش به عنوان مرد اخلاق - در جهان ما - مظهر جنگ.
تضارب نیز باید در شخصیت واسطه کاوش کرد. دیوانه پیش از مطرح شدن عشق - اخلاق - خادم کلیساست و در پی کشف عشق او ساکن اتاق سروان است.او دست به دست میشد. او پرچم برافراشته جبهه پیروز است. اگرچه نمیتوان با جدیت گفت چه کسی پیروز میشود. کشیش کنج عزلت میگیرد و سروان در درد فراغ، مسیر میدان مین را بازمیکند. هیچ یک به هدف غایی خود دست نمییابند. آنان تنها موقعیتشان دگرگون میشود و این دگرگونی بیشتر در پرتو تضارب دین/اخلاق شکل میگیرد.

دستگاه دوتایی همان طور که پیشتر گفته شد در دوتایی حضور/غیاب نیز متجلی است. آنچه بر صحنه حاضر و ظاهر است، مجموعه انسانهایی است که چندان شبیه انسانهای معمولی نیستند. همگی متغیر و کمی نامتجانس هستند. شخصیتها دو نقش به خود میگیرند؛ چه لوکاس/کلاوس . چه مادر/دیوانه. این انسانها در یک دوگانگی شخصیتی به سر میبرند و مدام حضور دارند. تنها شخصیتی که میتوان درکش کرد که شبیه با انسانهای بیرون از جهان دارماتیک است، یک کتابفروش است که هیچگاه او را نمیبینیم. در نهایت نیز روح آگاهش در کالبد کشیش متجلی میشود. کشیش را از کشیش بودن میگیرد. او را در خود اسیر میکند؛ چرا که کشیش بدون کتابفروش تعریف نمیشود. این دوتایی به شدت وابسته به دیالکتیک هگلی است، چیزی که هگل از آن در رساله ارباب و برده سخن گفته است.
نکته قابل تامل این است که کتابفروش شخصیت ایدهآلی است. او تنها کسی است که تغییر نمیکند و حتی برای فرار از مرگ تلاشی نمیکند. او پای اعتقادش ایستاده است، نه اعتباری که میتواند به دست آورد. او تاکنون کتابی نفروخته است؛ ولی تا انتها کتابفروش باقی میماند و با این تفاسیر غایب است. در «صوراسرافیل» جهان ایدهآل همواره غایب است. این غیاب حتی با باز شدن معبر مین توسط سروان نیز نمود پیدا میکند؛ جایی که بخشی از پسر - بخش موهومی - برای رسیدن به جهانی ایدهآل راهی گذر از آن میشود و جسم پسر در شهر باقی میماند. «صوراسرافیل» فاصله میان دو بزنگاه است که ممکن است ایدهآل نباشد. همه چیز در ورای این دو بزنگاه است.

دوتایی مهم دیگر اثر تقلیل/تکثیر است.تمامی نمایش به سمت تقلیل است. دکور، شخصیتها، نور و مهمتر از همه روایت. در روایت روابط براساس دیالوگها به شدت تقلیلگرا هستند. یک رابطه با چند خط دیالوگ نسج پیدا میکند. همه چیز به سرعت و در یک قالب مینیمالیستی تعریف میشود. شاید این رویه چندان مخاطب پسند نباشد و کمی نامعقول به نظر رسد؛ ولی با کلیت فرم نمایش همگون و همراستاست. تنها خلل موجود در روایت چرخش راوی از دانای کل در مقدمه به شخصیت کودک است. این دو پارگی روایت چندان با کلیت اثر همخوانی ندارد.
در مجموع باید گفت «صوراسرافیل» نمایشی است درباره جنگ با انسانهای خاکستری، انسانهایی که حتی در قالب یک کودک برای رسیدن به تمیالات انسانی خود میجنگند. در نهایت آنان به بلوغ میرسند. همانند کلاوس/لوکاسی که تفنگ به دست میگیرند و بهترین دوست خود را راهی میدان مین میکنند تا بزرگ شوند. «صوراسرافیل» نمودی از مشکلات تئاتر دفاعمقدس را برملا میکند؛ جایی که انسان از ژانر حذف شده است و ادامه حیاتش به تنفسهای مصنوعی بسته است و تیم جوان مسافرآستانه/پاکراه در قالبی دیگر ژانر جنگ را قوت میبخشند؛ اما در ساحتی دیگر.
================================================
عکس از مهدی قلیپور سلیمانی
انتهای پیام/
















































