وقتی "آن بیست و سه نفر" بهانهای برای پیدا شدن گمشدههای "احمد یوسفزاده" شد
احمد یوسفزاده، نویسنده کتاب آن ۲۳ نفر در یادداشت اختصاصی که برای تسنیم ارسال کرده، ماجرای پیدا شدن معلمان گمشدهاش را که در برنامه زندهرود از آنها یاد کرده بود، شرح داد.
به گزارش خبرگزاری تسنیم از اصفهان، شهریورماه سال گذشته بود که آمد اصفهان! حالا کتاب «آن بیست و سه نفر» آنقدر محبوبیت پیدا کرده که هرچند وقت یکبار به خاطرش باید از این شهر به شهر دیگری برود.
باید از روزهایی که بر او در 8 سال اسارتش گذشت تا روزهایی که همه آن خاطرات تلخ و روزگار غربت، برگههای «آن بیست و سه نفر» شدند، بگوید. از روزی که 16 سال بیشتر نداشت و در خرمشهر اسیر شد تا روزی که به اجبار پایش به کاخ صدام رسید و مابقی ماجرا..!
آمدن احمد یوسف زاده همان پسربچه جنوبی از فاریاب به اصفهان همانا و دیدار ما در یکی از هتلهای شهر اصفهان همانا...فرصت را غنیمت شمرده و با او به گفتوگو نشستیم. گفتوگویی که در آن شیرینی لهجه کرمانیاش، بر تلخی روزهای سختی که پشت سر گذاشته بود، غلبه داشت.
احمد اما در کنار همه صحبتها و خاطرات آن روزهایش، از دو معلم اصفهانی خود در دوران دبستانش نیز برای ما گفت. دو معلمی که سالهاست به دنبال آنهاست و خیلی دلش میخواهد سوغات این سفر برای او، یافتن نشانی از نشان آنها باشد. «خسرو کهریزی» و «جمشید صفی الدینی» دو معلم اصفهانی الاصل احمد در دوران دبستان بودند که او بعد از پایان دوران اسارتش، زیاد دنبالشان گشته ولی هنوز از آنها بی خبر است.
او حتی از ما میخواهد که کمکش کنیم تا این دو گمشدهاش را برایش پیدا کنیم. با وجود همه تلاشهای بی نتیجه ما، این داستان گذشت تا اینکه چندی پیش احمد یوسف زاده، خبر پیدا شدن آن دو معلم اصفهانیاش را به ما رساند؛ خبری که هم خوشحالمان کرد و هم غمگین! احمد بعد از سفر به اصفهان هر دو معلم خود را پیدا میکند اما زمان به او فرصت دیدار نمیدهد و او یکی از دو گمشدهاش را قبل از اینکه ببیند، از دست میدهد.آنچه در ادامه میخوانید به قلم احمد یوسف زاده است که به دست ما رسیده است:

«معلم کرمانی ما رفته بود و فقط یادگاریاش را توی مدرسه برای ما جا گذاشته بود. باغچه پر از قَلمههای درخت گز که ما موظف بودیم هر هفته چند بار آبشان بدهیم. قَلمهها را به شکل فامیل خودش کاشته بود «پرناک».
سالهای نخست آن پرناک سبز، منظره جالبی داشت و از دور قابل خواندن بود، ولی قَلمههای کوچک که به درختچههای گزهای بزرگتر تبدیل شدند و شاخههایشان درهم فرو رفت، نام پرناک هم مثل خودش که رفته بود، ناپدید شد. گرچه یادش در خاطره اهالی روستای ما باقی است.
بعد از پرناک، دو جوان اصفهانی با یونیفورم سپاهی دانش آمدند و شدند معلمهای مدرسه ما. آنکه قدی کشیده و هیکلی ورزشکاری داشت اسمش بود «خسرو کهریزی». آن دیگری که قدی کوتاه و موهایی کم پشت داشت، جمشید صفی الدینی بود. خسرو فوتبالیست بود. او برای نخستین بار در مدرسه ما دروازه فوتبال درست کرد.
خیلی گشت تا توانست توی روستا یکی از اهالی را پیدا کند که تور دروازهها را برایش ببافد. دروازهها که آماده شد، خسرو بچهها را آموزش میداد که چطور بازی کنند و هر کسی چه پُستی در زمین داشته باشد. ما از او یاد گرفتیم که گُلِر همان «گول پون» است. یاد گرفتیم که یک نفر نمیتواند هر کجای زمین که خواست حضور داشته باشد و چون از بقیه گندهتر است از همان اول همه را درو کند و پیش برود، بلکه یکی باید دفاع بایستد، یکی وسط، یکی «دفاع راست» یکی «دفاع چپ» یکی نوک حمله و قس علیهذا.
جمشید اما از های و هوی خسرو دور بود. او غروبها روی تختش دراز میکشید و در حالی که قابلمهاش روی چراغ والور قل قل می کرد، کتاب داستانی یا مجلهای که از شهر آورده بود، میخواند. خسرو و جمشید سپاهی دانش بودند. حکومت وقت برای ریشه کن کردن بی سوادی با مشکل نیروی تحصیلکرده روبه رو بود. به همین خاطر «سپاه دانش» را تاسیس کرد. سربازانی که دیپلم داشتند را از پادگانها خارج کردند و با یونیفورمی مخصوص و شیک و کلاهی باشکوه مثل افسران ارتش، فرستادند به روستاهای دور. این معلمها برای حل و فصل مشکلات روستائیان هم دستشان باز بود.

خیلی زود دو سال گذشت و دوره سربازی خسرو و جمشید تمام شد. ساکهایشان را بستند و با یک ماشین عبوری رفتند جیرفت و از آنجا با یکی از اتوبوسهای گاراژ «ناجی» رفتند کرمان و از آنجا به اصفهان. خسرو را دیگر هیچ کس ندید، ولی چند سال بعد جمشید رنج سفر را قبول کرده بود و نوروز از اصفهان زده بود آمده بود روستای ما «هور پاسفید» که با دانش آموزان و مردم روستا دیداری تازه کند. میگفت: کارمند بانک صادرات اصفهان شده است.»
سالها و معلم های جدید یکی بعد از دیگری آمدند و رفتند. کلاس پنجم را تمام کردم و برای ادامه تحصیل به شهر رفتم. انقلاب شد. چند سال بعد وقتی کلاس دوم دبیرستان بودم جنگ شروع شد. رفتم جبهه. دو بار! دفعه دوم اسیر شدم. نه یک ماه، نه دو ماه، نه یک سال، نه دو سال... هشت سال و سه ماه و هفده روز! بالاخره یک روز درهای زندان باز شد و به روستایمان برگشتم.مدرسه اگر چه قدیمی اما سر جایش بود. از خسرو و جمشید که خبری نبود، اما گزهای پرناک، کُنده زده بودند و تا آسمان بالا رفته بودند. مدتی اینطرف و آنطرف برای پیدا کردن معلم های قدیمی پرس و جو کردم. از کرمانیها خبرهایی گرفتم و به دیدار بعضی شان رفتم ولی سر نخی برای یافتن اصفهانیها به دستم نمی آمد.
دنیا گذشت و گذشت. رفتم دانشگاه. ازدواج کردم. پدر شدم ولی هنوز همان بچه مدرسه ای بودم که دلش برای معلمهاش تنگ بود.دنیا عوض شد. اینترنت آمد. افتادم توی گوگل. نوشتم خسرو کهریزی، چیزی پیدا نشد. جمشید صفی الدینی، چیزی پیدا نشد. کتاب آن بیست و سه نفر را نوشتم. مشهور شدم. هر روز جایی دعوت میشدم برای صحبت درباره آن بیست و سه نفر. یک روز هم آمدم اصفهان. در برنامه زنده تلویزیونی زاینده رود دعوت شدم. حرف از کودکی به میان آمد. یادم آمد این بهترین فرصت است برای پیدا کردن خسرو کهریزی و جمشید صفی الدینی. روی آنتن زنده از مردم اصفهان خواستم معلم هایم را پیدا کنند. برنامه تمام شد. ساعتی بعد یکی از بینندهها زنگ زده بود به برنامه، جمشید پیدا شد! فقط شمارهاش. زنگ زدم. صدای گرمش را شنیدم. گفت خسرو هم خوب است و در همین اصفهان زندگی می گذراند. پرواز فوری هواپیما اجازه دیدار حضوری نمی داد.گذاشتم برای فرصتی فراخ و وقتی بهتر.
کاش نمیگذاشتم. کاش پروازم را لغو میکردم و می رفتم به دیدار خسرو کهریزی، دستش را می بوسیدم و بعد می رفتم به دستبوسی جمشید. نرفتم و چهل روز پیش ایمیلی برایم رسید از برادر خسرو. نوشته بود امروز صبح معلمت به دیار باقی شتافت. خیلی غصه دار شدم. خیلی. چند روز بعد دانیال پسر مرحوم خسرو عکس هایی از آن روزها برایم فرستاد. عکس هایی از آلبوم خسرو کهریزی، معلم کودکی هایم. یاد خسرو بخیر. عمر جمشید دراز....!
شما میتوانید گفتوگوی تسنیم با احمد یوسف زاده؛ نویسنده کتاب آن بیست و سه نفر را اینجا بخوانید.
انتهای پیام/























