قبل از شهادت ۴ سال از او بی‌خبر بودیم!

قبل از شهادت 4 سال از او بی‌خبر بودیم!

سخن از شریف واقفی، نه گفتن از یک فرد که روایت یک دگردیسی در سازمان مجاهدین است که درقالب روایت زندگی یکی از اعضا که تغییرات را برنتافته، خود می‌نمایایند.

به گزارش گروه سانه های خبرگزاری تسنیم، این گفت‌و‌شنود خواندنی به دو مناسبت به شما خوانندگان تقدیم می‌شود. اول: تقارن سالروز میلاد شهید مجید شریف واقفی با روزهایی که بر ما می‌گذرد و دوم، وعده اکران فیلم سیانور در روزهای پیش روی. به واقع سخن از شریف واقفی، نه گفتن از یک فرد که روایت یک دگردیسی در سازمان مجاهدین است که درقالب روایت زندگی یکی از اعضا که تغییرات را برنتافته، خود می‌نمایایند. آنچه پیش روی دارید، شمه‌ای از خاطرات جناب مصطفی شریف واقفی برادر شهید مجید شریف واقفی است. امید آنکه مقبول افتد.

  
به عنوان برادر بزرگ‌تر شهید مجید شریف واقفی از دوران کودکی وی چه خاطراتی دارید؟

به نام خدا. خانواده ما، یک خانواده مذهبی است. مادرم می‌گفتند: هنوز مجید به دنیا نیامده بودکه خواب عجیبی دیدند. ایشان خواب دیده بودند: در یک مجلس عزاداری هستند و سیدی بالای منبر نشسته‌اند و به مادرم اشاره می‌کنند طفل را نزد ایشان ببرند. بعد مجید را از دست مادرم می‌گیرند و می‌فرمایند: نگران نباشید، مجید خوب می‌شود! مادر می‌گویند: سرخی زیر گلوی آن سید بزرگوار را دیدم و متوجه شدم امام حسین(ع) هستند! وقتی مجید به دنیا می‌آید، مادر طبق فرمایش ابا عبدالله(ع)درخوابی که دیده بودند، نامش را مجید می‌گذارند.


اشاره‌ای به شیوه‌های تربیتی خانواده هم داشته باشید؟

موقعی که پدر به خواهر و برادرها خواندن و نوشتن یاد می‌دادند، مجید هم با اینکه کوچک بود در کنارشان می‌نشست، به خاطر هوش و استعداد زیادی که داشت، همه را یاد می‌گرفت! موقعی که قرار بود مجید را به دبستان بگذارند، پدر مدیر و ناظم مدرسه را به منزل دعوت می‌کنند و کاغذی را جلوی مجید می‌گذارند و می‌گویند: «بنویس حضور محترم مدیر مدرسه. . . » و مجید با خط بسیار زیبایی می‌نویسد و اسباب حیرت مسئولان مدرسه می‌شود. بعد قرآنی را به شکل وارونه جلوی مجید می‌گذارند و او می‌خواند. مدیر مدرسه می‌گوید: نمی‌توانند اسم او را در کلاسی بالاتر از کلاس دوم بنویسند و مقررات این اجازه را به آنها نمی‌دهد. به همین دلیل مجید از کلاس دوم شروع کرد. از همان بچگی، همیشه شاگرد ممتاز بود. علاقه فوق‌العاده زیادی به مطالعه، مخصوصاً کتاب‌های دینی و زندگی ائمه و بزرگان دین داشت. به دبیرستان هم که می‌رفت، مسئولیت کتابخانه مدرسه را به عهده‌اش گذاشتند. یادم هست شب‌ها، اغلب موقع مطالعه و روی کتاب خوابش می‌برد!


در تهران زندگی می‌کردید؟

خیر، در اصفهان بودیم. آنچه خوب یادم می‌آید در دوران دبیرستان بود که در تشکل‌های دانش‌آموزی شرکت داشت و با دوستانش در منزل، جلسات قرآن‌خوانی برگزار می‌کرد. بیشتر علاقه داشت در جمع‌های قرآنی شرکت کند و چندان علاقه‌ای به مهمانی رفتن نداشت. در ماه‌های رمضان ما در منزل مراسم احیا می‌گرفتیم و همه از او می‌خواستند دعاها را بخواند.
پس از دوره دبیرستان طبق معمول کنکور داد و....

بله، در سطح کشور شاگرد ممتاز شد و بعد هم کنکور داد و به دانشگاه صنعتی شریف (آریامهر آن زمان) رفت و در رشته مهندسی برق- که آن موقع بهترین رشته مهندسی بود- قبول شد. در دانشگاه هم دانشجوی ممتازی بود.


ایشان فعالیت‌های سیاسی و مذهبی را از دانشگاه شروع کرد؟

بله، همانطور که اشاره کردم، خانواده ما مذهبی بودند و مجید از همان اوایل، زیاد به جلسات مراجع تقلید می‌رفت و از آنها می‌آموخت. در اصفهان هم که بودیم، یک بار برای حل مسئله‌ای نزد حاجیه خانم امین هم رفته بود. سالی که امام را به ترکیه تبعید کردند، مجید جزو کفن‌پوشانی بود که در بازار اصفهان، اعلامیه تبعید امام را زده بودند. البته خانواده از فعالیت‌های او اطلاع نداشت. غالباً وقتی از اصفهان به تهران می‌رفت، برایم می‌نوشت چه کارهایی کرده است. او فعالیت‌هایش را در دانشگاه گسترده‌تر و انجمن اسلامی آنجا را فعال کرد. یادم است با مرحوم آیت‌الله طالقانی، شهید آیت‌الله غفاری، مرحوم بازرگان و مرحوم شریعتی ارتباط داشت و در جلسات سخنرانی آنها شرکت می‌کرد.

مجید دو سال دانشجوی ممتاز بود و از سال دوم، وارد سازمان مجاهدین شد و درسش افت زیادی کرد، طوری که رئیس دانشگاه بسیار تعجب کرد و به پدرمان نامه نوشت و علت را جویا شد!


چه ویژگی‌هایی در شهید واقفی برجسته بود؟

مجید بسیار ساده‌پوش، ساده‌زیست، کم‌حرف، مؤمن و قاطع بود. کمتر کسی شخصیت واقعی او را می‌شناخت، مگر اینکه به‌طور اتفاقی به حرف‌هایش در جلسات گوش بدهد. خیلی قانع و کم‌خرج بود و اغلب غذای ساده می‌خورد. ابداً اهل تکلف و تشریفات نبود. بسیار اهل مطالعه بود و تاریخ ملت‌های استعمارزده را عمیقاً مطالعه کرده بود و وضعیت آنها را با جامعه خودمان مقایسه و احساس می‌کرد باید با رژیم به شکلی جدی و همه‌جانبه مبارزه کرد. به نظر من علت اصلی ورود او به سازمان در سال 1348، این بود که احساس می‌کرد باید علیه رژیم دست به مبارزه مسلحانه زد.


غیر از فضای خانوادگی، چه عواملی موجب تقویت روحیه مذهبی در شهید شریف واقفی شدند؟

مجید قرآن را از پدرمان آموخته بود و قبل از رفتن به مدرسه، قرآن را کاملاً بلد بود. به مدرسه هم که می‌رفت، در این زمینه جوایز زیادی گرفت. در دبیرستان، منشی انجمن اسلامی و مسئول کتابخانه شد و با مطالعات گسترده‌اش، احساس کرد می‌تواند از این طریق به اشاعه معارف دینی در بین دانش‌آموزان بپردازد. در این دوران دکتر صلواتی در اصفهان برای تربیت دانش‌آموزان تلاش زیادی کردند. ایشان دانش‌آموزان مستعد را انتخاب می‌کردند و به آنها آموزش‌های اسلامی می‌دادند. مجید هم در جلسات ایشان شرکت و از آموزه‌های اسلامی ایشان استفاده می‌کرد. ایشان می‌گفتند: مجید به‌قدری بااستعداد بود که در همان سال اول، او را برای سخنرانی به جمع کارگری و بازاریان می‌فرستادند و با مطالعات و برداشت‌های عمیقی که داشت، به‌خوبی از عهده این کار برمی‌آمد. دکتر صلواتی در دوره مدرسه در شکل‌گیری شخصیت دینی و مبارزاتی مجید تأثیر زیادی داشتند.

در تهران هم در جلسات مسجد هدایت و حسینیه ارشاد شرکت می‌کرد و خودش هم در دانشگاه صنعتی سخنرانی‌هایی داشت. یک بار سرفصل‌های سخنرانی او در دانشگاه صنعتی را با عنوان مبارزه انسان مطالعه کردم که بسیار عمیق بود. در آن مباحث، تلویحاً مبارزه با رژیم را به شکل مبارزه انسان مطرح کرده بود. همانطور که عرض کردم به خانه برخی از علما می‌رفت و در عین حال از سر زدن به بیمارستان‌ها، ورزش و کوه‌پیمایی هم غافل نمی‌شد. در دانشگاه هم دانشجوی ممتازی بود و حتی یک بار وزیر دربار هم برایش لوح تقدیر فرستاد!


از نحوه آشنایی او با سازمان مجاهدین و عضویت در آن چه می‌دانید؟

سازمان مجاهدین بعد از جریان خرداد سال 1342، از نهضت آزادی که مخالف مبارزات مسلحانه بود جدا شد و حنیف‌نژاد، سعید محسن و اصغر بدیع‌زادگان، این سازمان را بر اساس مشی مسلحانه پایه‌گذاری کردند. اینها چون گرایش‌های مذهبی داشتند، سعی می‌کردند بچه‌های باهوش و مذهبی را در دانشگاه‌ها شناسایی و جذب کنند. فکر می‌کنم مجید را در سال 1348 جذب کردند.


پس از جذب به سازمان با خانواده ارتباط داشت؟

تا قبل از سال 1350 که کلاً به زندگی مخفی روی آورد، گاهی به اصفهان می‌آمد، ولی بعد از قضیه اداره برق، ارتباطش با خانواده قطع شد.


قضیه اداره برق؟

بله، موقعی که جشن‌های 2500 ساله برگزار می‌شدند، سازمان قصد داشت چند دکل را منفجر کند، ولی این برنامه لو رفت، سران سازمان دستگیر شدند و سازمان تا حدودی از هم پاشید. در آن موقع درس مجید در دانشگاه تمام شده بود و دوره سربازی‌اش را در مرکز برق فارابی می‌گذراند. آن روز رئیس مرکز برق، در دفترش نبود و مجید را جای خودش گذاشته بود. اسم مجید جزو لیست ساواک بود، ولی عکسش را نداشتند. مأمورین ساواک به مرکز برق فارابی می‌ریزند و به تصور اینکه مجید رئیس آنجاست، از او سراغ مجید را می‌گیرند. مجید بلافاصله متوجه موضوع می‌شود و می‌گوید: مجید برای انجام کاری به بانک رفته است و او می‌رود و صدایش می‌زند! بعد هم از اداره خارج می‌شود و فرار می‌کند و از آن روز زندگی مخفی او شروع می‌شود.


و دیگر او را ندیدید؟

یک سال بعد خواهرهایم یک روز غروب، در اصفهان او را می‌بینند و دنبالش می‌روند و بالاخره در کوچه خلوتی با او صحبت می‌کنند. مجید به آنها می‌گوید: از این دیدار با کسی حرفی نزنند و به آنها توصیه می‌کند از حضرت زهرا(س) و حضرت زینب(س) الگو بگیرند و صبر داشته باشند. یک بار هم یکی از همشهری‌های اصفهانی او را دیده و کمی با او حرف زده بود. یک بار هم در منزل یکی از بستگان بودم که گفتند: تلفن با تو کار دارد. دو سالی می‌شد صدای مجید را نشنیده بودم، برای همین حس کردم ممکن است او نباشد و با او خیلی تند حرف زدم و گفتم: مزاحم نشوید! بعدها مجید به یکی از آشنایان گفته بود: خوشحالم حواس خانواده‌ام جمع است و آمادگی کامل برای مسائل را پیدا کرده‌اند!


آخرین بار کی برادرتان را دیدید؟

در دوره آموزشی سربازی. از سال 1350 دیگر او را ندیدم. مجید بسیار مراقب بود فعالیت‌هایش برای خانواده مشکل ایجاد نکند، برای همین ابداً در این باره با ما حرفی نزده بود.


کی و چگونه از شهادتش باخبر شدید؟

مجید در 16 اردیبهشت سال 1354 شهید شده بود، اما در مرداد ماه از شهادتش مطلع شدیم. اعضای سازمان توسط ساواک دستگیر شدند و همه چیز را لو دادند. ساواک به منزل خواهر ما زنگ زده و گفته بود: فردا همه اعضای خانواده به تهران بیایید! البته نگفتند چه شده است. ما گمان کردیم مجید را دستگیر کرده‌اند و می‌خواهند اعدامش کنند. به مادرمان حرفی نزدیم، چون فوق‌العاده به مجید علاقه داشت و حتی در این چهار سالی که از مجید خبر نداشتیم، وقت‌هایی که در خانه تنها بود، موقع نماز خواندن در خانه را باز می‌گذاشت که اگر مجید آمد، پشت در نماند! اعضای خانواده خوشحال بودند که بالاخره بعد از چهار سال مجید را می‌بینند، ولی وقتی به تهران رسیدند، سه نفر را که روی سرشان گونی کشیده بودند، جلوی آنها نشاندند و گفتند: اینها برادر شما را کشته‌اند! همه ما تصور می‌کردیم ساواک مجید را کشته است و حالا می‌خواهد به گردن سازمان بیندازد.


همان مقطعی که وحید افراخته را دستگیر کردند؟

بله؛ وحید افراخته، محسن خاموشی و خیلی‌ها را بعد از کشتن دو مستشار امریکایی دستگیر کردند. آنها هم لو داده بودند که خود سازمان مجید را کشته است. خیلی دنبال این بودیم که از دانشجوهای مذهبی بپرسیم: آیا واقعاً این حرف صحت دارد و سازمان مجید را کشته است؟ ظاهراً قرار بود بعد از مجید و شهید صمدیه لباف، سعید شاهسوندی را از بین ببرند! پس از اینکه مجید را می‌کشند، صمدیه لباف تیر می‌خورد و در یک درگیری دستگیر می‌شود. بعد که آزاد شد به خانه ما آمد و در حالی که گریه می‌کرد، همه جزئیات را برایمان گفت.


بعد از شهادت برادرتان سازمان با شما ارتباط برقرار کرد؟

خیر، ولی ساواک خیلی ما را زیر فشار قرار داد که برای انتقام گرفتن از کمونیست‌ها، با آنها همکاری کنیم که البته قبول نکردیم.


بعد از پیروزی انقلاب چطور؟

خیلی زیاد می‌آمدند و سعی می‌کردند اعضای خانواده را عضو سازمان کنند، اما موفق نشدند تا وقتی که تقی شهرام را دستگیر کردند و نامه‌ای به ما رسید که اگر مایلیم می‌توانیم از او شکایت کنیم. خانواده‌های کسانی که به دست شهرام کشته شده بودند، از او شکایت کردند. از این مقطع به بعد سازمان تلاش کرد تقی شهرام را نجات بدهد! هر روز یکی را می‌فرستادند. یک روز مادر تقی شهرام را فرستادند، یک روز برادرش را! یک روز هم مادر رضایی‌ها را- که خیلی پیش بچه‌های سازمان احترام داشت، چون چهار فرزندش در زمان شاه کشته شده بودند- فرستادند. اینها می‌آمدند که از مادر ما رضایت بگیرند و خواهرهایم با ضبط کوچکی که زیر چادرهایشان پنهان کرده بودند، همه حرف‌های آنها را ضبط می‌کردند. می‌گفتند: بیایید رضایت بدهید و ما می‌گفتیم: مجیدتنها متعلق به ما نیست! متعلق به همه مردم ایران است، بروید از همه رضایت بگیرید!

آنها وقتی می‌بینند مادر و خواهرهایم حاضر نیستند رضایت بدهند، داد و فریاد راه می‌اندازند! در روز دادگاه سازمان به تقی شهرام می‌گوید: حرف نزن، ما تو را نجات می‌دهیم! ما در دادگاه نوار حرف‌های مادر رضایی‌ها را که به خانه ما آمده بود، به قاضی ارائه دادیم که در کنار شواهد دیگر، باعث شد دادگاه حکم اعدام تقی شهرام را صادر کند. روز قبل از اعدام به ما گفتند: تقی شهرام می‌خواهد شما را ببیند. او وقتی مطمئن می‌شود ضبط صوت همراه ما نیست حرف می‌زند، غافل از اینکه مسئولان زندان دارند مخفیانه صدایش را ضبط می‌کنند. خواهرم به او می‌گوید: فردا می‌خواهند تو را اعدام کنند، چه احساسی داری؟ تقی شهرام باور نمی‌کرد و می‌گفت: سازمان قول داده است او را آزاد کند! در آنجا بود که لو داد خود سازمان مجید را کشته، چون به قول او اشتباه کرده و گوش به حرف سازمان نداده و حاضر نشده بود راهش را عوض کند!


قضیه ازدواج ایشان با لیلا زمردیان چه بود؟

بعد از انقلاب این موضوع را فهمیدیم. ایشان زن عرفی مجید نبود، بلکه زن سازمانی او بود. وقتی می‌خواستند خانه اجاره کنند، برای اینکه صاحبخانه مشکوک نشود، به صورت زن و شوهر خانه اجاره می‌کردند. لیلا زمردیان هم به این شکل همسر مجید بود.


چه شد نام دانشگاه صنعتی را شریف گذاشتند؟

بعد از انقلاب، آقای صلواتی به انجمن‌های اسلامی دانشگاه پیشنهاد می‌کنند و آنها هم می‌پذیرند.


بعد از پیروزی انقلاب سازمان مجاهدین تلاش زیادی کرد از نام شهید شریف‌واقفی برای جلب جوانان استفاده کند. در این زمینه خاطره‌ای دارید؟

بله، رجوی و بچه‌های سازمان سعی کردند برای مجید سالگرد بگیرند و از خانواده هم دعوت کردند به تهران بروند. آن روزها آقای طاهری امام جمعه اصفهان بودند. یکی از خواهرهایم به خانه ایشان می‌رود تا از جزئیات سازمان اطلاع پیدا کند. در آنجا آقایی به ایشان می‌گوید حواستان را جمع کنید بعضی از بچه‌های این سازمان را می‌شناسم و می‌دانم نماز نمی‌خوانند و محرم و نامحرم هم برایشان فرقی نمی‌کند. آقای طاهری هم قسم می‌خورند که: « بعضی از آنها نماز نمی‌خوانند، ولی اینها می‌خواهند از اعتبار برادر شما و خانواده‌تان به نفع خود استفاده کنند، بنابراین حواستان را جمع کنید.» بعد رجوی نزد امام رفت و بیعت کرد و امام هم فرمودند: «‌به گذشته شما کاری ندارم. اگر مثل مردم به راه انقلاب آمدید، آغوش ما به روی شما باز است، ولی اگر خطا کردید و جدا شدید به مردم اعلام می‌کنم.» بعد از اینکه امام این حرف را زدند، مادر و خواهرهایم به تهران و ستاد سازمان می‌روند. برگه‌ای به آنها می‌دهند که در آن نوشته شده بود سازمان مورد تأیید ماست و از آنها می‌خواهند امضا کنند و آنها با توجه به حرف‌های آقای طاهری متوجه می‌شوند اینها نیت درستی ندارند. این هم از الطاف الهی بود، چون اگر آن برگه را امضا می‌کردند، قطعاً خیلی‌ها اعتماد می‌کردند و جذب سازمان می‌شدند.

ما واقعاً به همه مشکوک بودیم و به هر کسی که می‌آمد و می‌گفت می‌خواهد برای مجید سالگرد بگیرد، شک می‌کردیم. وقتی هم خواهرهایم به مراسم سالگرد مجید در دانشگاه صنعتی و دانشگاه تهران رفتند، برخلاف میل سازمان با صراحت اعلام کردند: همه پشت سر امام حرکت می‌کنیم! که به مذاق آنها خوش نیامد و از آن به بعد هم دیگر کمتر به خانه ما رفت و آمد کردند.

 

منبع: جوان

انتهای پیام/

بازگشت به سایر رسانه‌ها

پربیننده‌ترین اخبار رسانه ها
اخبار روز رسانه ها
آخرین خبرهای روز
مدیران
تبلیغات
رازی
مادیران
شهر خبر
fownix
غارعلیصدر
پاکسان
طبیعت
میهن
گوشتیران
triboon
تبلیغات