هجرت برای قیام
امام (ع) تصمیم به هجرت گرفته بود؛ پس از وداع غمانگیز شب گذشته با جدّش، رسولخدا(ص) و سپردن برخی امانتها و وصیتها به برادرش، محمد بن حنفیه، اکنون راه پر رفت و آمد مدینه به مکه، بر روی سیدالشهدا (ع) آغوش میگشود.
به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم، اهلبیت و یاران امامحسین(ع) نیز، پشت سر او حرکت میکردند. امام(ع) حاضر به بیعت با یزید نشد. به همین دلیل، همراهان نسبت به جان فرزند رسولخدا(ص) بیمناک بودند. آنها، شب گذشته، هنگامی که امام(ع) قصد خروج از مدینه را کردهبود، شنیده بودند که این آیه را تلاوت میفرمود: «فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمین»(قصص؛21)
در حرم امن الهی
کاروان امام(ع) به مکه رسید. روز چهارم ماه شعبان بود.(ابیمخنف؛32) با ورود آن حضرت به مکه، شادی و شعف همه جا را پر کرد و مردم، دسته دسته به دیدار فرزند رسولخدا(ص) آمدند.(خوارزمی؛ 277) امام حسین(ع) در «دارالعباس» رحل اقامت افکند. با ورود او، فضای مکه ملتهب شد. همه درباره خروج سیدالشهدا(ع) از مدینه و بیعت نکردنش با یزید سخن میگفتند. اما محبوبیت امام(ع) برای برخی از فرزندان صحابه، خوشایند نبود. در رأس این افراد، «عبدا... بن زبیر» قرار داشت. او که به طمع حمایت مردم مکه، شبانه از مدینه گریخته بود، با حضور امام(ع) در این شهر مقدس، تمام رؤیاهای خود را برباد رفته میدید.(همان) با این حال، چارهای نداشت جز آنکه از امامحسین(ع) دعوت کند که در مکه بماند.(سیدبنطاووس؛ 51) امام(ع) تا اوایل ماه ذیالحجه در مکه ماند و در این مدت با بزرگان صحابه و تابعین، دیدارهایی داشت.
دعوتنامهها پیاپی میرسند
غروب روز یازدهم رمضان سال 60 هـ.ق بود. امام حسین(ع) پس از اقامه نماز مغرب، بر سر سفره افطار نشست؛ هنوز تناول غذا را شروع نکرده بود که خبر دادند دو پیک به دیدارش آمدهاند. امام(ع) آنها را به داخل خانه دعوت کرد. «عبدا...بن سبع همدانی» و «عبدا... بن وال تمیمی»، با سر و رویی خاکآلود، وارد اتاق شدند و نخستین نامه اهالی کوفه را به امام(ع) تسلیم کردند: «ما پیشوایی نداریم. نزد ما بیا تا شاید خداوند، به واسطه شما، ما را بر محور حق گرد آورد.» سه روز بعد، «قیس بن مسهر صیداوی»، همراه با دو نفر دیگر، خود را از کوفه به مکه رساندند و با امام(ع) دیدار کردند. «عُماره بن عُبید سلولی»، یکی از همراهان «قیس»، خورجینی حاوی 150 دعوتنامه از طرف کوفیان را، با احترام مقابل امامحسین(ع) گذاشت. نامههای بعدی را «هانی بن هانی سبیعی» و «سعید بن عبدا... حنفی» آوردند. کوفیان به اصرار از امام(ع) خواسته بودند که به شهرشان برود:«باغ و بستان سبز شده، میوههای ما رسیده و نهرها لبریز آب است. اگر مایلی، به سپاهی که برایت ترتیب یافتهاست، بپیوند. عجله کن! مردم منتظرت هستند و به کسی غیر از تو فکر نمیکنند.»(همان؛ 34) وضعیت غریبی بود. کوفیان در بی وفایی شُهره بودند. مردمان کاهلی که از فرمان امیرالمؤمنین(ع) اطاعت نکردند و از پشت به امام مجتبی(ع) خنجر زدند. آیا امام حسین(ع) باید اشتیاق آنها را به جهاد در راه خدا باور میکرد؟ پذیرفتن این امر، دشوار بود، اما امام(ع) باید با کسانی که داعیه یاری داشتند، اتمام حجت میکرد.
سفیر امام حسین(ع)
«السلام علیک یابن رسولا...»؛ امامحسین(ع) سلامِ پسر عمویش، «مسلم بن عقیل» را پاسخ گفت. امام(ع) او را فراخوانده بود تا مطلب مهمی را با او در میان بگذارد. «مسلم» کمی بیشتر از 30 سال داشت و حالا، برای مأموریتی خطیر برگزیده شدهبود. سیدالشهدا(ع) او را از نامههای کوفیان و دعوتشان برای حرکت امام(ع) به سمت کوفه و قیام علیه حکومت جابر و فاسد بنیامیه، آگاه کرد. «مسلم» باید به سوی کوفه میرفت و درباره درستی یا نادرستی ادعای کوفیان نظر میداد. امامحسین(ع) نامهای خطاب به مردم کوفه نوشت و به دست «مسلم» داد. در آن نامه نوشته شده بود:«من پسر عموی خود، مسلم بن عقیل را به سوی شما فرستادم، تا آنکه مرا از هدف و رأی شما مطلع کند.»(سیدبنطاووس؛ 59) «مسلم» همان شب راهی کوفه شد تا مأموریت خود را به انجام برساند. «قیس بن مسهر صیداوی» و دو تن دیگر از کوفیانی که به مکه آمده بودند، او را در این سفر همراهی میکردند.(ابیمخنف؛ 35)
به سوی کربلا
موسم حج بود. حجاج از اقصی نقاط جهان اسلام به مکه آمده بودند. اما امامحسین(ع) تصمیم گرفتهبود حج را نیمهتمام بگذارد و رهسپار کوفه شود. نامه «مسلم بن عقیل»، امام(ع) را برای حرکت به سمت کوفه، مصمم کرد. خبرهایی از ورود عُمّال یزید به مکه منتشر شده بود؛ مأمورانی که قصد داشتند امام حسین(ع) را، هنگام انجام مناسک حج، به شهادت برسانند و امام(ع)، حاضر نبود حرمت حرم امن الهی، شکسته شود. پس به یاران و همراهان دستور داد بار سفر ببندند. «سید بن طاووس» در کتاب «لهوف»، شرح گفتوگوی امام حسین(ع) را با برادرش محمد بن حنفیه، پیش از حرکت به سمت عراق، آورده است.(سیدبن طاووس؛ص103) محمد، آشفته از امام(ع) میپرسد:«برادر! مگر پیشتر وعده نداده بودی که درباره پیشنهاد ماندن در مکه فکر کنی؟» سیدالشهدا (ع) پاسخ داد:«آری.» محمد پرسید:«پس این همه عجله برای چیست؟» امام(ع) فرمود:«پس از آنکه تو رفتی، در عالم رؤیا، با جدم رسول خدا(ص) ملاقات کردم. او فرمود: ای حسین! از مکه خارج شو که خداوند می خواهد تو را کشته ببیند.» محمد آشفتهتر از قبل شد؛ استرجاع کرد و گفت:«حال که به چنین سفری میروی، دستکم زنان و کودکان را با خود نبر.» امام(ع) تبسمی کرد و فرمود:«جدم به من فرمود که خداوند میخواهد خاندان تو را اسیر ببیند.» آنگاه سیدالشهدا(ع) با برادر خود وداع کرد و از خانه بیرون آمد.
مردم در بیرون خانه، انتظار امام(ع) را میکشیدند تا مگر آن حضرت را از رفتن به عراق بازدارند. امام حسین(ع) نگاهی به جماعت کرد و فرمود:«مرگ بر گردن سرنوشت انسان آویخته است؛ مانند گردنبندی زیبا که دختران جوان به گردن میآویزند. اشتیاق من به شهادت و دیدار پدر و جدم، بیشتر از اشتیاق یعقوب به یوسف است. مرا به شهادتگاهی فرا خواندهاند که باید به سوی آن بروم. گویی می بینم که در بیابانی میان نواویس و کربلا، گرگان درنده، بند از بندم میگسلند و شکمهای گرسنه خود را با آن پر میکنند؛ اما راه و رسم ما خاندان رسالت، چیزی جز رضایت بر رضای خداوند نیست. در بلاها استقامت میورزیم و در سختیها شکیبایی پیش میگیریم که خداوند پاداش صابران را ضمانت کرده است.» ساعتی بعد، کاروان امام حسین(ع) از مکه خارج شد و راه کوفه را در پیش گرفت.
منبع: خراسان
انتهای پیام/






















