۲۰ سال پا به پایش سوختم و ایستادم

20 سال پا به پایش سوختم و ایستادم

ماجرای جانبازی و نهایتاً شهادت عباس مهرابی، روایتی چون سوختن شمع دارد. او رزمنده‌ای دلاور بود که به دلیل عوارض شیمیایی، حدود دو دهه با مشکلات دست و پنجه نرم کرد و عاقبت نیز به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم، جانبازان به واقع همانند شمعی سوختند تا امنیت و خاک و ناموس این سرزمین محفوظ بماند. شهید عباس مهرابی متولد 1339 در کوشک اصفهان بود که قبل از تولد پدرش را از دست داد و از نوجوانی کار کرد و با تأسیس سپاه نیز عضو این نهاد انقلابی شد. این پاسدار جان برکف که در عملیات بسیاری شرکت کرده بود، بعد از جنگ و تا زمانی که عوارض شیمیایی بر قوای جسمی‌اش غلبه نکرده بود، همچنان فعالیت می‌کرد و در پرونده کاری او تأسیس واحد ایثارگران دانشگاه امام حسین(ع) به چشم می‌خورد. آنچه در پی می‌آید حاصل همکلامی ما با زهرا مهرابی، همسر این شهید عزیز است که در پرستاری از یک جانباز شیمیایی، شریک و سهیم جهاد همسرش بود و او نیز بهترین سال‌های عمرش را در جهادی خاموش و مظلوم سپری کرد.


شما و شهید مهرابی نسبت فامیلی داشتید؟ آخر نام فامیلی هر دویتان یکی است.


بله، ما دخترخاله پسرخاله بودیم. ایشان متولد 1339 بود و من سال 46 به دنیا آمدم. هر دو اهل اصفهان بودیم. همسرم کودکی خاصی داشت. پدرش را ندیده بود. مادرشان عباس را باردار بود که پدرشان به رحمت خدا می‌رود. خاله‌ام در خانه ما زندگی می‌کرد، من که به دنیا آمدم خاله‌ام از همان اول گفته بود زهرا عروس من است. موقع تولدم در دهات کوشک زندگی می‌کردیم. 13 ساله بودم که با پسرخاله عقد کردیم، همسرم سال 58 وارد سپاه پاسداران شد.


از سختی دوران نوجوانی همسرتان چیزی به خاطر دارید؟


سه تا بچه بودند. خانواده‌ای مذهبی داشتند. خاله‌ام زن متدینی بود. ما هفت تا بچه بودیم با این تعداد جمعیت در دو اتاق زندگی می‌کردیم، عباس از 12 سالگی باید سرکار می‌رفت. هر کسی راجع به کارش چیزی می‌گفت. یکی می‌گفت بیا برو دنبال کار آزاد، سرگردان مانده بود تا اینکه دایی‌ام که تهران کفاشی داشت عباس را برد پیش خودش تا کار کند. روزها کار می‌کرد و شب‌ها درس می‌خواند؛ تا سوم راهنمایی درس خواند. سال 58 وارد سپاه شد و سال 59 برای خواستگاری آمدند. سال 60 عروسی کردیم. من فقط به عشق اینکه همسر رزمنده شوم همسرشان شدم. وقتی آمد خواستگاری گفت که می‌خواهد به جبهه برود. می‌گفت زن می‌گیرم تا به جبهه بروم.


چگونه به درجه جانبازی نائل آمدند؟


حاج آقا شش ماه بعد از ازدواجمان در میدان نبرد بود که ترکش توپ به شکمش اصابت کرد. 9 ماه بیمارستان بستری بود. بعد از اینکه بهتر شد باز به جبهه رفت که دوباره مجروح شد. سال 64 هم دچار موج‌گرفتگی شدید شد. شنوایی یک گوشش را کاملاً از دست داد و گوش دیگرش 70 درصد شنوایی داشت. عباس جراحت شیمیایی هم داشت. با این حال تا آخر جنگ در جبهه بود. 75 ماه سابقه جبهه داشت. مسئولیت او در ادوات زرهی بود. اولین تیپ‌های زرهی را رزمندگانی مثل همسرم ایجاد کردند. عباس اولین بار در عملیات فتح‌المبین زخمی شد و در عملیات فاو (والفجر8) شیمیایی شد و در عملیات‌های مختلفی هم حضور داشت. آن وقت‌ها هر 45 روز باید مرخصی می‌آمد. اما به خاطر احساس مسئولیتی که داشت، هر سه ماه به خانه برمی‌گشت.


همسرتان جانباز شیمیایی بودند؛ بعد از اتمام جنگ چه فعالیت‌هایی داشتند؟


آن موقع چند سالی می‌شد که در تهران زندگی می‌کردیم. از سال 70 به همسرم می‌گفتند به دلیل جانبازی نباید سرکار بیاید اما عباس می‌گفت جسمم توانایی دارد و کار می‌کنم. تا سال 74 به کارش ادامه داد. سال 1374 همسرم واحد ایثارگران دانشگاه امام حسین(ع) را راه اندازی کرد و خودش مسئول ایثارگران دانشگاه تربیت پاسداری امام حسین (ع) شد. زمانی که می‌خواست ایثارگران دانشگاه امام حسین(ع) را تأسیس کند خانواده‌های شهدا آدرسشان مشخص نبود. من همراهش می‌رفتم تمام خانواده‌های شهدا را با وسیله خودش پیدا می‌کرد و این طور توانست ایثارگران را تشکیل بدهد. کارهای خیرش را الان متوجه می‌شوم. هر کاری برای تأمین جهیزیه و مسافرت خانواده‌های شهدا می‌کرد. بدون اینکه ما از کارهایش چیزی بدانیم. با اینکه وضع مالی‌مان زیاد خوب نبود نمی‌دانم چطور می‌توانست به آنها کمک کند. واقعاً از مال و جان به دیگران کمک می‌کرد.


مجروحیت شیمیایی‌شان چه زمانی عود کرد؟ از سختی‌های زندگی با یک جانباز هم بگویید.


عباس از سال 70 تا 74 مسئول ایثارگران بود و طی این مدت فوق دیپلم نظامی‌اش را هم گرفت. مجروحیتش که عود کرد تا سال 85 خانه بود. همان سال بیماری سرطان زبان گرفت. نصف زبانش را بر اثر جراحت‌های شیمیایی برداشتند. دکتر گفت 15 درصد امکان دارد از زیر عمل زنده بیرون بیاید. اگر هم زنده بماند لال می‌شود. ما گفتیم راضی هستیم به رضای خدا. رفت عمل کرد و به هوش آمد. بعدها بیشتر با خواندن قرآن زبانش باز شد. اما لکنت زبان داشت. عصب زبانش کلاً قطع شده بود و بلعیدن غذا برایش دشوار بود. غذا را میکس می‌کردم دهانش می‌گذاشتم. به سقف دهانش می‌چسبید با دست غذا را از سقف دهانش در می‌آوردم. دهانش بزاق و عصب نداشت تا چهار سال شیشه آب دستش بود، به خاطر اینکه دهانش را از خشکی نمی‌توانست باز و بسته کند.

صبرش را خدا به من داده بود چون وقتی که انسان راضی باشد به رضای خدا بگوید سرنوشتم را خدا رقم می‌زند خدا صبرش را می‌دهد. زندگی با جانباز سخت است اما من با عشق زندگی می‌کردم. با اینکه بچه نداشتم، اما در زندگی هیچ دغدغه‌ای نداشتم. از سال 74 تا سال 93 مرتب از این دکتر به آن دکتر و از این بیمارستان به آن بیمارستان می‌رفتیم. همه این سال‌ها از همسرم پرستاری می‌کردم. داروی اعصاب مصرف می‌کرد و دکتر اعصاب می‌گفت نباید خانه باشد باید در بیمارستان بستری شود، شما چطور در خانه از ایشان نگهداری می‌کنید. اما من با افتخار از او پرستاری می‌کردم.


خانم مهرابی چطور این همه سختی را تحمل می‌کردید؟ گفتید که سعی می‌کردید در خانه از ایشان پرستاری کنید؟


خدا صدام را لعنت کند تمام بچه‌های شیمیایی به مرور زمان با مشکلات بیشتری روبه‌رو می‌شوند. من هم خوب این را می‌دانستم. از سال 70 شیمیایی عباس عود کرد و از سال 74 مشکلاتش بیشتر شد و اعصاب و روانش هم عود کرده بود. شب‌ها طوری او را می‌خواباندم خودش را از پنجره پایین نیندازد، اما در مورد اصل سؤالتان بگویم زندگی را اگر سخت بگیرید سخت می‌گذرد. آسان بگیرید آسان می‌گذرد. راستش من هیچ سختی‌ای ندیدم. زندگی سختی نبود چون عاشق همسرم بودم. سال 85 که عمل زبان انجام داد حالش بدتر شد تا سال 92 که حالش روز به روز بدتر می‌شد. پزشکان تکه‌برداری‌ها و سی تی اسکن را انجام دادند گفتن ریه‌ها پرتوده است پت اسکن را انجام دادیم 21 اسفند 92 شیمی‌درمانی انجام داد. اردیبهشت 93 بود که همسرم گفت مرا ببر کربلا من می‌میرم و بعد تنها می‌شوی غصه می‌خوری. می‌گفت من کربلا بروم چشمم به گنبد بیفتد و بارگاه حضرت ابوالفضل(ع) را ببینم، از حضرت عباس تشکر می‌کنم که به من عنایت داشتند.


همسرتان با رهبر انقلاب هم دیدار داشتند، از آن دیدار بگویید.


روز پاسدار سال 93 حضرت آقا به دانشگاه امام حسین(ع) تشریف‌فرما شدند. از ایثارگران زنگ زدند گفتند برای دیدار با رهبر شما دعوت هستید. هر چقدر گفتم زنگ بزنم انصراف بدهم کس دیگری را جایگزین کنند اما همسرم می‌گفت حضرت آقا فقط یک دست روی سرم بکشد شفا می‌گیرم. همین هم شد وقتی رفتیم دانشگاه، رهبر معظم انقلاب دستی به سر عباس کشیدند. خود همسرم به رهبر گفت دستی به سرم بکشید خوب شوم. چفیه رهبری را هم به نیت اینکه در کفنش بگذارند گرفت. چند روز بعد صبح جمعه نیمه شعبان سال 93 عباس برای نماز صبح بیدار شد. گفت دیشب شهید فولادی یکی از شهدای خرمشهر را خواب دیدم گفته بود عباس نمی‌آیی؟ همه بچه‌ها منتظرت هستند.

عباس این خواب را تعریف کرد و به ما گفت من دارم می‌روم. همان روز صبح دستش را به طرف آسمان گرفت و گفت یا امام زمان(عج) امروز روز توست بیا من تو را ببینم، دیگر طاقت درد ندارم. در طول 34 سال زندگی‌ام با عباس با تمام دردی که بر اثر جراحات تحمل می‌کرد یک بار صدای بلند او را نشنیدم. آن روز از 9 صبح چشمش را می‌بست و باز می‌کرد. می‌گفت کی اذان می‌شود؟ شروع به خواندن قرآن کردم. به خواهرم گفتم مواظبش باش احتمال دارد او را ببریم بیمارستان. رفتم ماشین را بنزین بزنم، عباس با شهدا حرف می‌زد و می‌گفت مرا هم ببرید. بعدها خواهرم تعریف می‌کرد صدای اذان می‌آمد. خواستم حاج عباس را ببرم وضو بگیرد که به من نگاهی انداخت و چشمانش را بست. بعد پاهایش کبود شدند و کمی بعد به شهادت رسید. ظهر جمعه روز نیمه شعبان سال 93 بود که همسرم آسمانی شد.


پس در لحظه شهادت کنارش نبودید؟


نه، من آن لحظه رفته بودم ماشین را بنزین بزنم که اگر حال عباس بدتر شد ببریمش بیمارستان. موقع شهادتش نبودم و گفتم خدایا من 34 سال همسرم را تنها نگذاشتم. چرا لحظه آخر تنهایش گذاشتم. همه می‌گفتند خدا خواسته با وابستگی‌ای که همسرت به تو داشته تو نباشی و در نبودنت جان بدهد. تا پنج روز به شدت رنج می‌بردم. خواب دیدم حضرت عزرائیل دارد از پای عباس جانش را می‌گیرد تا گلویش می‌آید. همسرم در خواب رویش را برمی‌گرداند و به من نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. حضرت عزرائیل جان همسرم را می‌گرفت، اما تا او مرا می‌دید انگار دوباره جانی تازه می‌یافت. از خواب که بیدار شدم گفتم قربان خدا بروم. صلاح ما را بهتر می‌داند. خدا می‌خواسته وابستگی نباشد و عباس راحت‌تر جان بدهد.


سال‌هایی که با همسر جانبازتان زندگی کردید با توجه به اینکه جانباز اعصاب و روان بود اخلاقش چطور بود؟


همسرم با اینکه دچار موج‌گرفتگی شدید بود اما من هرگز بداخلاقی از ایشان ندیدم. عاشق ائمه اطهار(ع) و اهل نماز اول وقت و جماعت بود. اخلاقش بسیار خوب بود. شاید همین صداقتش باعث شد اینقدر عاشقانه و با صبوری زندگی کردیم. الان مزارش در کوشک اصفهان است.


الان با نبودنش‌هایش چه کار می‌کنید؟


خیلی سخت است ولی با این حال راضی‌ام به رضای خدا.

 

منبع:جوان

انتهای پیام/

بازگشت به سایر رسانه‎ها

پربیننده‌ترین اخبار رسانه ها
اخبار روز رسانه ها
آخرین خبرهای روز
مدیران
تبلیغات
رازی
مادیران
شهر خبر
fownix
غارعلیصدر
پاکسان
طبیعت
میهن
گوشتیران
triboon
تبلیغات