مصاف سخن با شمشیر در کوفه
کاروان اسرای کربلا، روز ۱۲ محرم سال ۶۱ هـ.ق وارد کوفه شد و پس از یک هفته توقف در این شهر، در ۱۹ محرم، به سوی شام حرکت کرد تا حماسه جاویدان حسینی را در آن دیار کامل کند.
به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم، دشمنان سیدالشهدا (ع) گمان میکردند که با به شهادت رساندن آن حضرت، همه چیز به پایان خواهد رسید و قیام اباعبدا...(ع) به زودی، از یادها خواهد رفت. غافل از این که چند روز بعد، سخنرانی غراء امام سجاد(ع) و زینب کبری(س) در کوفه، همچون صاعقه بر سر دشمنان خاندان رسولخدا(ص) فرود خواهد آمد و آنها را در سراشیب سقوط قرار خواهد داد. با این حال، مصیبت جانسوزی که در کربلا، بر اهلبیت(ع) وارد آمد، به هیچ شرح و بیانی توصیف پذیر نیست. مورخان تنها توانستهاند گوشههایی از این واقعه را برای ما بازگو کنند. کاروان اسرای کربلا، روز 12 محرم سال 61 هـ.ق وارد کوفه شد و پس از یک هفته توقف در این شهر، در 19 محرم، به سوی شام حرکت کرد تا حماسه جاویدان حسینی را در آن دیار کامل کند.
وداع با شهدا
«ابی مخنف» در «وقعةالطف» می نویسد:«صبح روز بعد[روز پس از عاشورا]، عمر بن سعد برخاست و دستور داد باقی سرهای شهدا را، که 72 سر بود، به سمت کوفه ببرند. شمر بن ذی الجوشن، قیس بن اشعث، عمرو بن حجاج و عزرة بن قیس، مأمور شدند همراه سرها بروند و آنها را به ابن زیاد تحویل دهند. سپس، عمر بن سعد به حمید بن بُکیر احمری دستور داد کاروان را برای حرکت به سمت کوفه آماده کند و دختران و خواهران سیدالشهدا(ع) و نیز سایر زنان و کودکان را همراه با علی بن حسین(ع)، که به شدت بیمار بود، با خود ببرد. قرة بن قیس تمیمی می گوید: فراموش نمی کنم که زینب بنت فاطمه(س) هنگامی که از کنار پیکر مطهر برادرش گذشت، می گفت: یا محمدا! یا محمدا! فرشتگان بر تو درود می فرستند؛ ببین! این حسین است که بر او روی داده، پیکرش، خونین بر زمین افتاده و سرش را از تن جدا کرده اند. یا محمدا! دخترانت اسیر شده و فرزندانت این گونه به شهادت رسیده اند.
قرة بن قیس می گوید: به خدا سوگند، دوست و دشمن بر سخنان زینب(س) می گریستند.» «سید بن طاووس» در «لهوف»، بخش های دیگری از سخنان زینب کبری(س) را آورده است و می نویسد:«زینب دختر علی(ع) فرمود: از این ستم های بی شمار، به خدا و رسولش شکایت خواهم کرد. یا جداه! این پیکر حسین توست که بی لباس بر زمین افتاده و باد صحرا بر بدن مطهرش وزان است و بر آن خاک می پاشد. این پیکر حسین توست که بَدنَسَبان او را کشتند. وای از این مصیبت جانکاه! یا اباعبدا...(ع)! جانم به فدایت! امروز جدّم رسول خدا(ص) را کشتند ... پدرم فدای آن که در یک روز تمام یارانش را کشتند و دارایی اش را غارت کردند؛ پدرم فدای آن که عمود خیمه اش شکست و بر زمین افتاد ... پدرم فدای آن که با لب تشنه کشته شد؛ پدرم فدای آن که از محاسن مطهرش خون می چکد؛ پدرم فدای آن که جدّش محمد مصطفاست؛ پدرم فدای آن که نوه پیامبر خداست ... راوی می گوید: پس از زینب(س)، سکینه(س) دختر اباعبدا...(ع)، پیکر مطهر پدر بزرگوارش را در آغوش گرفت و به تلخی گریست. گروهی آمدند و او را به زور از پدر جدا کردند.»
به سوی شهر «اشباه الرجال»
«خوارزمی» در «مقتل» می نویسد:«آن قوم[کوفیان]، فرزندان و حرم رسول خدا(ص) را حرکت دادند و مانند اسیران به سمت کوفه بردند.» هنگامی که نزدیک کوفه رسیدند، مردم از خانه ها بیرون آمدند. آنها به سرهای مطهر و اُسرای خاندان رسالت می نگریستند و گریه می کردند. «خوارزمی» می نویسد:«علی بن حسین(ع) که پایش در غُل آهنین و بیماری و تب بر او غلبه کرده بود، فرمود: به آن چه بر خاندان پیامبر(ص) رفته است، اشک می ریزید؟! پس به من بگویید چه کسی فرمان قتل آنها را داد و چه کسی آنها را به شهادت رساند؟» مردم دور کاروان را گرفتند. قیامتی برپا بود. ناگاه، دستان زینب کبری(س) بلند شد و همه را به سکوت دعوت کرد. کوفیان نفس ها را در سینه حبس کردند و به دختر امیرمؤمنان(ع) می نگریستند.
«سید بن طاووس» می نویسد:«دختر امیرمؤمنان(ع) فرمود: ستایش مخصوص پروردگار است و بس؛ بر جدّم، رسول خدا(ص) و خاندان پاکش درود می فرستم. اما بعد، اهالی کوفه! ای اهل نیرنگ و خیانت! گریه می کنید؟ اشکتان هرگز خشک نشود و فریاد و شیونتان را پایانی نباشد! شما همانند زنی هستید که پیوسته، رشته هایی را که بافته بود، به هم می بست و سپس از هم می گسست. شما مردمی هستید که پیمان ها و سوگندهایتان را در ظرف خُدعه و نیرنگ ریخته اید. به من بگویید؛ سرمایه و داشته شما چیست جز خودستایی و خودخواهی و چاپلوسی و فساد و سینه هایی که مالامال از حِقد و کینه است؟ شما به سبزه ای می مانید که بر سرگین چهارپایان روییده است ... وای بر شما! برای روز رستاخیز چه بد توشه ای فراهم کردید. خشم و غضب خداوند بر شما باد ... آیا می گریید؟ آری؛ به خدا سوگند که شایسته گریه هستید؛ گریه هایتان افزون و خنده هایتان اندک باد.
خود را به ننگی آلوده کردید که با هیچ آبی پاک شدنی نیست. چگونه می توانید ننگ کشتن فرزند رسول خدا(ص) و سرور جوانان بهشت را از دامنتان پاک کنید؛ بزرگی که پناهگاه و فریادرس شما و در بلا و گرفتاری، هدایتگر و روشنی بخش راه گم کردگانتان بود.» خطبه زینب کبری(س) همه را منقلب کرد. در این هنگام، امام سجاد(ع) که بدن رنجورش در تب می سوخت، رو به مردم کرد و طی سخنانی، رفتار و منش کوفیان را مورد نکوهش قرار داد و سپس فرمود:«در روز رستاخیز، چگونه با پیامبرتان روبه رو خواهید شد، هنگامی که به شما بگوید: فرزندانم را کشتید، حرمتم را پایمال کردید.» کوفیان فریاد زدند:«ما همه فرمانبردار توایم! فرمان ده تا برای جنگ مهیا شویم!» امام سجاد(ع) فرمود:«هرگز! ای نیرنگ بازان حیله گر. می خواهید همان طور که با پدرانمان رفتار کردید، با ما رفتار کنید. هنوز جراحتی که دیروز از مصیبت شهادت پدرم و یارانش به ما رسیده، تازه است ... تلخی این مصیبت و رنج های آن در کامم باقی است؛ گلویم از بغض فراق یاران فشرده می شود و حزن و اندوه، سینه ام را آکنده است.»
جسارت بی شرمانه پسر مرجانه
ابن زیاد در دارالحکومه کوفه نشسته بود که سرهای مطهر شهدای کربلا را آوردند. «ابی مخنف» در «وقعةالطف» می نویسد:«قبیله کِنده به ریاست قیس بن اشعث با 17 سر، قبیله هوازن به ریاست شمر بن ذی الجوشن با 20 سر؛ قبیله تمیم با 17 سر و بنی اسد و مذحج با 13 سر وارد شدند و باقی سرها، توسط دیگر قبایل حمل می شد. پسر زیاد به مردم اجازه داد وارد تالار دارالحکومه شوند و سرها را ببینند. سر مطهر اباعبدا...(ع) را در مقابل عبیدا... گذاشتند و او با چوبی که در دست داشت بر لبان و دندان مطهر امام(ع) می زد. زید بن ارقم[در برخی روایات انس بن مالک] پیرمردی از اصحاب پیامبر(ص) که در مجلس حاضر بود، تاب نیاورد و فریاد زد: چوبت را از آن لب و دندان دور کن! به خدا سوگند که دیدم رسول خدا(ص) بارها بر آن لب ها بوسه زده است. زید این را گفت و به شدت گریست.
ابن زیاد با تندی به او گفت: ساکت شو! خداوند چشمانت را گریان نگه دارد! اگر پیر نبودی و دچار زوال عقل نشده بودی، هم اکنون دستور می دادم گردنت را بزنند. زید بن ارقم از تالار خارج شد و در همان حال می گفت: شما! ای بزرگان عرب! از امروز برده ای بیش نیستید. پسر فاطمه(س) را کشتید و بر امارت پسر مرجانه گردن نهادید. بزرگانتان را از میان برخواهد داشت و اشرار شما را بر شما مسلط خواهد کرد.»
این، زینب دختر علی است!
اسیران خاندان رسول خدا(ص) را وارد تالار کردند. «سید بن طاووس» در «لهوف» می نویسد:«پس زینب دختر علی(ع) همچون بانوی ناشناسی در گوشه ای نشست. پسر زیاد پرسید: این زن کیست؟ گفتند: او زینب دختر علی است. عبیدا... رو به زینب کبری(س) کرد و گفت: خدا را شکر که رسوا شدید و دروغ هایتان آشکار شد. زینب(س) محکم پاسخ داد: تنها فاسق رسوا می شود و دروغ گویی فاجر فاش خواهد شد و ما، نه فاجریم و نه فاسق.
ابن زیاد گفت: کار خدا با برادرت و اهل بیت او را چگونه می بینی؟ زینب کبری(س) فرمود: جز زیبایی نمی بینم؛ آنها افرادی بودند که خداوند شهادت را برایشان مقدّر کرده بود، پس به سوی قتلگاهشان رفتند و به زودی پروردگار یکتا میان آنها و تو داوری خواهد کرد و داد آنها را از تو خواهد ستاند. در آن روز خواهی دانست که پیروزی و رستگاری از آن کیست. مادرت به عزایت بنشیند ای پسر مرجانه!» «ابی مخنف» در «وقعةالطف» می نویسد:«[سپس] عبیدا... بن زیاد به علی بن حسین(ع) نگاه کرد و پرسید: نام تو چیست؟
امام سجاد(ع) فرمود: من علی بن حسین هستم. ابن زیاد گفت: مگر خداوند علی بن حسین را نکشت؟! و منتظر جواب امام(ع) ماند. زین العابدین(ع) سخنی نفرمود. ابن زیاد دوباره گفت: چرا سخن نمی گویی؟ امام(ع) فرمود: برادری داشتم که نام او نیز علی بود، مردم او را به شهادت رساندند.
ابن زیاد گفت: این گونه نیست، خدا او را کشت! امام سجاد(ع) فرمود: اللهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حینَ مَوْتِها؛ خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامی بازمیستاند. آن گاه فرمود: وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاَّ بإِذْنِ اللَهِ؛ و هیچ نفسی جز به فرمان خدا نمیرد. ابن زیاد برآشفت و گفت: به خدا سوگند، تو هم یکی از آنها هستی. سپس رو به مأمورانش کرد و گفت: وای بر شما! او را بکشید. در این هنگام زینب کبری(س) دست در گردن پسر برادرش انداخت و گفت: ای پسر زیاد! از جان ما چه می خواهی؟ از ریختن خون ما سیر نشده ای؟ می خواهی همه ما را بکشی؟ به تو می گویم، اگر بخواهی او را بکشی باید ابتدا مرا از میان برداری.» عبیدا...بن زیاد دستور داد اسیران خاندان رسالت را از تالار بیرون ببرند و سر مطهر سیدالشهدا(ع) را در کوچه های کوفه بگردانند.
به سوی شام
ابن زیاد پس از واقعه مسجد و خروش پسر عفیف، به زَخَرة بن قیس و ابو بُردة بن عوف فرمان داد سر مطهر سالار شهیدان(ع) و سرهای یارانش را برای یزید ببرند. «ابی مخنف» می نویسد:«پس از آن، دستور داد علی بن حسین(ع)، بانوان خاندان رسالت و همراهانشان را آماده حرکت به سمت دمشق کنند ... مسئولیت بردن کاروان اسیران به شام با شمر بن ذی الجوشن و مُحَفّز بن ثعلبه عائذی بود.» به این ترتیب، کاروان اسیران کربلا، راه شام را پیش گرفت تا در قصر طاغوت، حماسه جاودانه دیگری بیافریند.
منبع: خراسان
انتهای پیام/






















