کلیدی به نام «خرد جمعی»
تصمیمسازی در نظام اقتصادی یک کشور، مهمترین و پایهایترین مرحله مکانیزم اداره اقتصاد یک کشور است. تصمیمسازی یک مرحله پیش از تصمیمگیری است که طی آن در قالب یک فرآیند حسابشده یا احیانا باری به هر جهت(!) دامنه تصمیماتی که برای مدیران و... .
به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم، تصمیمسازی در نظام اقتصادی یک کشور، مهمترین و پایهایترین مرحله مکانیزم اداره اقتصاد یک کشور است. تصمیمسازی یک مرحله پیش از تصمیمگیری است که طی آن در قالب یک فرآیند حسابشده یا احیانا باری به هر جهت(!) دامنه تصمیماتی که برای مدیران و مسؤولان میتواند متصور باشد عرضه میشود و مدیر تصمیمگیر یکی را برمیگزیند. فارغ از اینکه خود تصمیمگیری دارای استانداردهایی است و بسته به این است که مدیر یادشده در طیف میان 2 قطب دیکتاتوری یا دموکراسی مطلق کدام نقطه را برای جلوس انتخاب کند، مساله تصمیمسازی رکنی است که هر چه پختهتر و نزدیکتر به صلاح باشد مدیران بیتمایل به خرد جمعی را نیز بیش از پیش به این وامیدارد که به تصمیم پختهشده حین زد و خورد آرای مشاوران خود تن دردهند، چه؛ گمان موفقیت در این مسیر بیشتر است.
آنچه من اینجا به آن خواهم پرداخت آسیبشناسی و تبیین ابعاد و فرآیند یک تصمیمسازی موفق برای یک اقتصاد ملی است که در ایران سالهاست بیش از آنکه مبتنی بر مصلحت بلندمدت جامعه باشد، متاثر از احساسات کوتاهمدت جامعه بوده است. شاهد مدعای من این است که ما طی این سالها هنوز مصلحت بلندمدت اقتصاد کشورمان را نشناختهایم و مبتنی بر احساسات – یا زبانم لال، منافع – کوتاهمدت قدم برداشتهایم. درد روی زمین ماندن تدوین برنامه ششم توسعه کشور و بیانگیزگی دولت در نوشتن آن صریحترین گواه بر این مدعاست. خب! تا حدی هم قابل درک است؛ احتمالا دوستانمان دقیق
نمیدانند چه باید بنویسند. به بیان روشنتر تجربه نوشتن 5 برنامه قبلی نشان میدهد هر چه بنویسند علیالاصول آخرش نمیتوانند اجرایش بکنند پس چه بهتر که خودشان ننویسند و مثلا نمایندگان محترم مجلس را به این کار بگمارند تا در زمان عدول از آن، با این نقد که: «به آنچه خودت گفتی عمل کن» مواجه نشوند!
این نقد بر پشت گوش انداختن نگارش برنامه ششم، نقدی پرانتزی بود و بنا نیست این یادداشت را معطوف خود کند اما آنچه از مرور این واقعه، مستفاد این نوشته است، آن است که چرا نمیتوانیم برنامهای بنویسیم که بشود به آن عمل کرد؟ علت این است چون خود دولت هم نمیداند قرار است اقتصاد کشور را به کدام سو ببرد. چرا؟ چون ما در دولتها به حسب عمر کوتاهشان نسبت به مصلحت بلندمدت اقتصاد کشور در بسیاری اوقات با تصمیمات غیر اقتصادی و سیاستزده روبهرو هستیم. چرا؟ چون در زمان رایآوری بدون محاسبه و مصلحتسنجی کل اقتصاد بابت آنها به جامعه قول دادهایم و از قبلش رای جمع کردهایم و ایضاً اگر مثلا دور دومی پیشرو باشد، برخی تصمیمات غیراصولی و به ظاهر خوب امروز را برای رأی فردایمان میخواهیم.
سطور فوق البته نازیباترین حقایق ادبیات اقتصاد سیاسی است اما فرآیند تصمیمسازی علم اقتصاد نسبت به این حقایق چندان هم بیچاره نیست. راهحلی که تا امروز در دنیا مفید فایده واقع شده است، هجرت از «تمرکز بر اشخاص» به سمت «تمرکز بر جریانهای ایده» است که مبتنی بر یک شخص خاص نیست.
آنچه ما در کشور ایالات متحده در قالب نزاع دائمی بین 2 حزب پرطرفدار - و نه هر که از راه رسید - میبینیم، راهحل لیبرالی برای غلبه بر این مشکل است که اگر چه به حسب اشکالاتی که دارد برای ما عیناً قابل کپیبرداری نبوده و نیست اما الگوی قابل تاملی دارد که با بومیسازی در ساختار جمهوری اسلامی میتواند مورد برداشت آزادانه قرار گیرد. آن الگو این است که در شیوه منازعه قدرت، لنگر ایدهها به نقطه باثباتتری نسبت به یک «کاندیدا» که ممکن است امروز باشد و فردا نباشد گره میخورد و آن نقطه با ثباتتر در آن کشور موسوم به حزب است. در جمهوری اسلامی ایران اما نقطه بسیار باثباتتری هست که به حسب اینکه از قضا هسته سخت دکترین جمهوری اسلامی نیز بوده است علاوه بر ثبات در طول زمان، دارای این استعداد است که ایدههایی که متاثر از این هسته برخاسته و بهجای افراد و اشخاص به این لنگرگاه گره زده شدهاند، از ثمرات عینی و مفیدتری هم برخوردار بودهاند و آن «تفکر انقلابی» است.
مستند به آنچه در طول تاریخ بعد از انقلاب رخ داده است، هرجا ما مبتنی بر تفکر انقلابی کاری را شکل دادیم نتایج بهتری گرفتیم. خوش دارم 2 جریان نظامی و اقتصاد کشور را از حیث میزان تنیدگی به تفکر انقلابی و در ادامه حجم ثمرات و موفقیتها مورد مقایسه صریح قرار دهم.
جریان نظامی کشور ما در مقایسه با جریان اقتصاد ایران دارای 2 تفاوت مهم است. جریان نظامی کشور ما برخلاف تولیت اقتصاد ایران که هر 4 سال زیر دست یک نگاه افتاده و کم از «عروس هزار داماد» ندارد، تحت رهبری واحد و مستمر و با دکترین واحد طی 30 سال گذشته اداره شده است. ضمن اینکه از حیث تنیدگی به تفکر انقلابی و گرهخوردگی به این دکترین، به حسب اینکه تحت امر هسته انقلاب اسلامی بوده است از بیشترین درجه نزدیکی به تفکر انقلابی برخوردار بوده است.
حال آنکه اقتصاد ایران به حسب ساخت نهادی تصمیمسازی آن، هر از چند سالی تحت امر تفکری لیبرالتر یا گاهی نگاه مهندسی و گاهی تکنوکرات و امثال آن بوده است. حال به امروز بیایید و نتیجه را در هر یک مقایسه کنید؛ کشور ما در سیاست دفاعی و نظامی، تکلیفش در داخل کشور و منطقه کاملا روشن است. مواضعی که ممکن بود در گذشته بعضاً مورد نقد واقع شود امروز نتیجه داده است و مورد ستایش دوست و دشمن است. در اقتصاد اما آنقدر ابهام وجود دارد که خود دولت هم نمیداند چطور برنامهای بنویسد که بعدا به او نگویند چرا خودت اجرایش نکردی! چرا اینطور است؟ چون خود دولت هم نمیداند قرار است اقتصاد کشور را به کدام سو ببرد و این بدان جهت است که ما هیچگاه در انتخاب دولتهایمان از آنها نخواستیم هسته مرکزی تفکر خود را که طبیعتا متشکل از یک گروه از کارشناسان است و نه یک شخص، به ما معرفی کند. لذا من معتقدم «پابرجایی مشکلات اقتصادی» به عنوان عامترین مطالبه مردم و «افزوده شدن فساد متراکم اقتصادی» در طول ظهور و بروز دولتهای مختلف بدین علت است که ما اقتصادمان را مبتنی بر یک برنامه برخاسته از یک دکترین غیرفردی استوار نکردهایم.
اقتصاد ایران بیش از آنکه مستقل از شعارهای فردی و مبتنی بر یک مدل روشن توسعه پیش برود، وابسته به وعدههای انتخاباتی و پس از آن شانسهای نفتی است! و لهذا به نظر میرسد وقت آن رسیده باشد که از این سنت آزمودهشده، به سطحی بالاتر هجرت کنیم.
نتیجه عملیاتی آنکه به نظر میرسد اگر رقابتها از شکل«رقابت اشخاص» و حتی «رقابت شعارها و وعدهها» خارج شود و به سمت رقابت تفکرهای جریانی برود امید موفقیت اقتصاد ایران – به عنوان یک کل که همه از آن منتفع شوند - بیشتر است. خرد جمعی احتمالا به صواب نزدیکتر است و این میتواند امیدواری به آینده بهتر را بیشتر کند. به امید آن روز!
انتهای پیام/






















