روزِ تلخِ «پارک شیرین»
«پناهگاه بیپناه» شیوهای نو در خاطرهنویسی دفاع مقدس دارد. ساختار و نحوه روایت خاطرات مخاطب را به یاد شیوه کار الکسیویچ در نگارش آثارش میاندازد.
به گزارش خبرنگار باشگاه خبرنگاران «پویا»، کتاب جدید مهناز فتاحی به تازگی با عنوان «پناهگاه بیپناه» از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شد. فتاحی در اثر جدید نیز به سراغ ثبت خاطرات جنگ در استان کرمانشاه رفته است، با این تفاوت که کتاب جدید او دیگر همانند آثار قبلیاش مانند «فرنگیس»، تنها به یک نفر تعلق ندارد؛ خاطره مشترکی است از یک واقعه تلخ در شهر کرمانشاه.
فتاحی در «پناهگاه بیپناه» سعی دارد تا با نگاهی جدید به واقعه تلخ پارک شیرین کرمانشاه در سال 66 بپردازد؛ حادثهای که در آن رژیم بعث با شلیک موشک به پناهگاهی در این پارک بیش از 70 نفر را به شهادت رساند و 175 نفر نیز در این ماجرا زخمی و مصدوم شدند. عمده کسانی که در این حمله به شهادت رسیدند، زنان و کودکانی بودند که برای حفظ جانشان به این پناهگاه پناه برده بودند. این حمله در واقع پاسخی بود به پیروزیهای نیروهای ایران در عملیات والفجر 10. گفته میشود عمق فاجعه به قدری بود که حتی تعدادی از افرادی که در این پناهگاه پناه گرفته بودند، هرگز پیدا نشدند. شلیک موشک آن هم به پناهگاهی که به منظور حفظ جان غیر نظامیان راهاندازی شده بود، علاوه بر اینکه چهره ددمنشانه رژیم عراق را برای چندمینبار در تاریخ ثبت کرد، حکایت از وطنفروشی منافقان نیز دارد؛ چرا که گفته میشود گرای این پناهگاه از طریق آنها اعلام شده است.
حالا فتاحی در کتاب جدید خود به این موضوع که خاطرهای مشترک اما تلخ برای بسیاری از کرمانشاهیان رقم زده، پرداخته است. کتاب در سه بخش تقسیم میشود؛ بخش نخست که نویسنده در آن با رویکردی پژوهشی به این حادثه و جنگ ایران و عراق پرداخته و اطلاعات خوبی در این زمینه ارائه میدهد؛ بخش دوم خاطرات شاهدان عینی و بازماندگان واقعه و بخش سوم یا نهایی که به ارائه مستندات در این رابطه میپردازد.
نگاهی به کتاب نشان میدهد که فصل دوم آن، اصلیترین بخش و نقطه ثقل کتاب محسوب میشود. شیوه کار نویسنده کتاب و ساختار این بخش، مخاطب را به یاد شیوه سوتلانا الکسیویچ، برنده جایزه نوبل میاندازد. در همان زمان که جایزه 2015 را به الکسیویچ اهدا شد، آکادمی سوئد اعلام کرد که این جایزه برای چند صدایی و استفاده از شیوه نو در ثبت وقایع به این نویسنده آلبانیایی اهدا شده است. شیوه کار الکسیویچ در کتابهایش به این طریق است که حوادث را از زبان شاهدان عینی ماجرا روایت میکند؛ بیآنکه به ظاهر خود در کتاب حضور داشته باشد. نمونهای از این دست کتاب «صداهایی از چرنوبیل» اوست که به حادثه چرنوبیل در سال 1986 میپردازد. فتاحی نیز در «پناهگاه بیپناه» شیوهای مشابه با الکسیویچ دارد. او برای آنکه واقعه سال 66 پارک شیرین را روایت کند، ابتدا به سراغ آن دسته از افرادی رفته که مستقیماً با حادثه مواجهه شدهاند؛ امدادگران، شاهدان عینی و مصدومان حادثه.
نویسنده از ابتدای فصل دوم مخاطب خود را به داخل حادثه پرتاب میکند و بیآنکه شیوه معمول خاطرهنویسی را که همراه با پرسش و پاسخ است، در اثرش لحاظ کند، به این روز خاص میپردازد. خاطرات ثبت شده در این کتاب گاه آنقدر تلخ و تکاندهنده است که عمق فاجعه را نشان میدهد:
«همان جایی که مادر نشسته بود آوار بود. سقف سوراخ بود. سمت راست راهرو سالم بود. پشت سرم همه آوار بود. با تعجب خوب نگاه کردم و دنبال برادرهایم گشتم. از سالار خبری نبود. سرم را که بلند کردم، زیر آوار چشمهای شهریار را دیدم. ایستاده بود، اما تا گردنش زیر آوار بود و ناله میکرد. خاک تا زیر چانهاش را گرفته بود. ناله شهریار اولین چیزی بود که شنیدم. میگفت: «آی خدا!...» احساس میکردم که توی سرم چیزی میکوبند.
با وحشت و تعجب به برادرم نگاه کردم. بهسختی از جایم بلند شدم. حتی نمیتوانستم جیغ بکشم. سرم گیج میرفت و حال خوشی نداشتم. کفشهایم نبود. انگار زیر آوار مانده بود. با پای برهنه راه افتادم. چادرم را زیر بغلم زدم. با دستهایم سعی کردم خاک را از روی سر برادرم کنار بزنم. معلوم بود که برادرم در لحظه آخر سر پا ایستاده بود. دستم زخم شده بود و خونی اما اهمیت نمیدادم. باید او را از زیر خاک بیرون میکشیدم.
همهمه مردم را شنیدم. سر و صدا بود و داد و فریاد. انگار مردم خواب بودند و تازه بیدار شده بودند. یکدفعه سر قطعشدهای را کنار برادرم دیدم که بهشدت آسیب دیده بود؛ از فرق به دو نیم شده بود. سنگها را کنار میزدم. از سری که دو تکه شده بود خون و پوست به دستم میچسبید. وحشت کرده بودم و فکر میکردم تکههای بدن برادرم است، اما باز هم تلاش میکردم. باورم نمیشد که این من هستم و دارم این چیزها را میبینم و میخواهم برادرم را نجات دهم». (شبنم حیرانی، از شاهدان ماجرا)
و یا:
«... دنیا برایم به آخر رسیده بود. همسرم و یوسفم را توی خاک گذاشتم و خاک گورستان را توی سرم ریختم. حالا من مانده بودم و زجر و خاطرات آنها و یونس کوچکم. بعد از اینکه آنها را در آبادی دفن کردیم برگشتم. از مردم پرسیدم: «اینها چطور شهید شدند؟» مردم و کسبة بازار میگفتند: «راحت شهید شدند. جان نکندند!» توی بازار از دوستانم میپرسیدم: «آنها چطوری مردند؟ چطور جان کندند؟» میپرسیدم: «وقتی کسی دست و پایش قطع میشود، چطور است؟!» دلم میخواست بدانم موقع مردن زجر کشیدند یا نه؟ مثل دیوانهها شده بودم. مردم چپچپ نگاهم میکردند و سرشان را تکان میدادند. میرفتم و به دیوارهای خراب پناهگاه لگد میزدم و با خشم و نفرت میگفتم: «تو جان زن و بچة مرا گرفتی.» رو به آسمان میکردم و صدام را نفرین میکردم.
تا هشت سال به چند تپه آنطرفتر میرفتم. با خدا حرف میزدم و از او میخواستم تا آنها را حتی برای چند لحظه برایم زنده کند و من برای لحظاتی کوتاه که شده آنها را ببینم! گریه میکردم و برمیگشتم. به خدا میگفتم: «خدا جان، اینجا که کسی نیست و تو خدایی. بیا فقط یک لحظه آنها را زنده کن تا یک لحظه آنها را ببینم.» بعضی وقتها هم با صدای بلند این چیزها را میگفتم و مردم که میشنیدند همه میگفتند: «منوچهر دیوانه شده است.» سالها به این شکل سپری شد. به خودم نمیرسیدم و آشفته و ویران شده بودم.
کاسبی را رها کردم و دیوانه شدم. مثل دیوانهها روی تپه مینشستم و با همسرم و یوسف حرف میزدم...». (منوچهر ملکنگاه؛ از شاهدان و خانواده شهدای این واقعه)
فتاحی در این کتاب خاطرهای مشترک اما تلخ از یک شهر را روایت کرده است. روایتهای ثبت شده، نمونهای است از هزاران واقعه تلخ و دردناک طی هشت سال دفاع مقدس که بر مردم غیر نظامی گذشت. تقابل جنگ با دفاع.
تصاویر ذیل، نمونهای از شهدای پارک شیرین کرمانشاه است: