جریان‌شناسی مواجهه با فلسفه اسلامی در حوزه‌های علمیه-بخش اول

سه جریان مخالفان فلسفه اسلامی، مدافعان التقاطی و مدافعان سنتی فلسفه در حوزه‌ علمیه ۲۰۰سال گذشته مطرح شده است.

خبرگزاری تسنیم- حجت‌الاسلام امیر آقاجانلو*:

 فلسفه اسلامی، نظامی مستقل،  متقن و دارای مبانی و روش مخصوص به خود است که در سیر تطورات تاریخی خود به دست محققین و مؤسسین آن، شکل گرفته و مانند هر اندیشه‌ای دیگر در طول زمان تغییرات متعددی را از سر گذرانده است. فلسفه اگر چه در جهان اسلام حیات معقولی داشته اما در اغلب برهه‌های تاریخی حضور کم‌رنگی در حوزه‌های علمیه داشته است. در میان سرحدات اسلامی، فلسفه اسلامی به طور عمده در حوزه فرهنگی ایران فعال بوده است و مهم‌ترین فلاسفه اسلام هم در همین منطقه ظهور کرده‌اند. حضور فلسفه حتی در ایران به معنای رواج و پویایی آن در حوزه‌های علمیه نیست، فلسفه در بیشتر مقاطع تاریخی در حوزه‌های علمیه به صورت کمرنگی حضور داشته و معمولاً از حوزه علمیه مرکزی جهان اسلام و تشیع بیرون بوده است. حوزه‌های حلّه، جبل عامل، بغداد و نجف تقریباً عاری از فلسفه بوده‌اند.

این کم‌رنگی فلسفه به این دلیل است که حوزه‌های علمیه معمولاً نسبت به  فلسفه دیدگاه منفی‌ای داشته‌اند و معمولاً یا از ترویج آن جلوگیری کرده‌اند و یا به قدر ضرورت اجازه حیات به آن داده‌اند. این رویکرد به طور عمده تا زمان میرداماد و ملاصدرا ادامه داشت اما پس از ایشان به شکل قابل توجهی تغییر کرد. میرداماد و ملاصدرا از معدود فلاسفه‌­ای بودند که تا آن روزگار، هم شأن دینی مهمی داشتند و هم شأن فلسفی­ قابل توجهی. این جریان پس از ملاصدرا در وسعت بیشتری جلوه‌­گر شد. اما هرگز فلسفه مانند سایر علوم حوزوی، جایگاه جدی در حوزه­‌ها پیدا نکرد و در حاشیه و پستوها باقی ماند.

 

علامه طباطبایی و مکتب فلسفی قم

پس از دوره صفویه و ارائه نظام حکمت متعالیه توسط ملاصدرا این جریان فکری در اصفهان، شیراز، تهران، و قم دوره­‌هایی از رشد و بالندگی را طی کرد. نجف اگر چه مرکزی مقتدر برای حوزه­‌های علمیه شیعه بود اما هرگز اجازه رشد و بالندگی را به فلسفه اسلامی نداد. در قم و حوزه علمیه آن، فلسفه را باید با نام علامه طباطبایی بشناسیم. او عالم و مفسر بزرگی بود که حوزه فلسفی جدی­‌ای در قم به راه انداخت که می­‌توان آن را مکتب فلسفی قم نامید. از محضر درس علامه طباطبایی شاگردان بسیاری تربیت شدند که امروزه پرچم دار فلسفه اسلامی هستند.

در این نوشتار به دنبال بررسی جریان­‌های موجود در مکتب فلسفی قم هستیم. به بیان بهتر قصد ما بررسی رویکردهای مختلف در مواجهه با فلسفه اسلامی است. این بررسی می­‌تواند در قالب‌ها و به روش‌های مختلفی انجام شود و می­‌توان جریان‌­های زیاد و شعبه‌­های کوچکتر بسیاری را نام برد اما در اینجا به دلیل مجال کم به بررسی جریان­‌های اصلی و مهم­‌تر خواهیم پرداخت.

در مواجهه با فلسفه اسلامی، سه جریان اصلی در قم شکل گرفته و فعال است. ما این 3 جریان را اینگونه نام‌گذاری می­‌کنیم: 1-جریان مخالفان فلسفه و جریان تفکیک- 2-جریان مدافعان التقاطی فلسفه  و 3-جریان  مدافعان حرکت طبیعی و اصیل فلسفه.

الف) مخالفان فلسفه و جریان موسوم  به مکتب تفکیک

مخالفان فلسفه معمولاً در حوزه­‌های علمیه دست بالا را داشته‌­اند حتی امروز هم، با همه پیشرفت­‌ها و شیوعی که فلسفه در حوزه‌­های علمیه داشته اصلاً دور از ذهن نیست که روزی این جریان غالب شده و بساط فلسفه را از حوزه برچیند. مرجعیت شیعه که مرکز ثقل حوزه‌­هاست در اغلب موارد روی خوشی به فلسفه نداشته و معمولاً در قامت منتقد آن ظاهر شده‌ ­است.

مخالفان فلسفه در حوزه، معمولاً به تفکیکی معروفند، تفکیکی­‌ها(که دارای جریان‌های بسیاری درون خود هستند و حتی عده‌ای از آن‌ها با این نام هم موافق نیستند) معتقدند که باید میان معارف بشری و معارف الهی که از سرچشمه وحی آمده تفکیک قائل شد و فلسفه را که یک علم بشری است جزء علوم الهی به شمار نیاورد. علاوه بر آن، احادیثی را در مذمت فلسفه پیش می­‌نهند و از مجموعۀ این روایات و آن ادله چنین نتیجه می‌گیرند که می‌بایست فلسفه را کنار گذاشت و به تعالیم اهل بیت(ع) روی آورد. تفکیکی‌­ها اغلب با علم کلام موافقند و آن را به دلیل دفاع از دین داخل در علوم دینی می‌­دانند.

اشکال اصلی مخالفان فلسفه این است که  اگر ما فلسفه را به عنوان یک علم بشری کنار بگذاریم، می­‌توانیم از طریق روایات به علوم ناب اهل بیت (ع) دست پیدا کنیم . این رویکرد اگر چه به مذاق اهل دیانت خوش می‌آید اما بیشتر به آرزو شبیه است. اینکه ما می‌­توانیم از طریق روایات به علوم اهل بیت (ع) دست یابیم بسیار خام اندیشانه و سطحی است. ما وقتی با متنی از جمله متن مقدس مواجه می‌­شویم  چاره‌ای از تفسیر آن نداریم. هر متنی از کانال فهم انسان عبور می­‌کند. اگرچه لازم است که این کانال، روشمند و متخصصانه متن را بخواند. مگر نه اینکه مثلاْ در آیاتی نظیر "الرحمن علی العرش استوی" ما مجبوریم از ظاهر آیه دست بکشیم و به سمت تفسیر و تأویلی دیگر برویم؟ اگر پای تفسیر و تأویل باز باشد، در سایر موارد هم وجود خواهد داشت. همین که بگوییم ضابط فهم، عقلانیتِ متن است به واقع وضع قاعده‌ای برای فهم و تفسیر کرده‌ایم.

فهم یک متن متاثر از پیش‌فرض‌هاست

فهم متن از  پیش­فرض­‌ها تاثیر می­‌پذیرد و نمی­‌توان در خلأ متنی را فهم کرد مثلاً مهم‌­ترین و اولین گزاره یک دین را فرض می­‌کنیم، «خدا وجود دارد» همین گزاره وقتی توسط یک فیلسوف خوانده شود به گونه‌­ای فهم می­‌شود که متفاوت با فهمی است که یک متکلم دارد به طور مثال اگر این جمله را به یونانیان باستان بدهیم تلقی آن­‌ها از این گزاره این می­‌شود که خدایان در آسمان‌­ها حضور دارند و گاهی برای اموری به زمین هم می‌­آیند. نزد یک مسیحی این جمله به معنای حضور یکی از اقانیم ثلاثه است و از دیدگاه یک مسلمان به معنای الله درک می­‌شود. این‌ها نشان می‌­دهد که ما چاره‌­ای نداریم الّا اینکه پیش فرض­‌های‌مان در تفسیر تأثیر گذار خواهند بود. پر واضح است که قبول فهم‌های مختلف به معنای قبول یا صدق همه فهم‌ها نیست. باید با ضابطه‌ای موجود مانند عقل به سراغ ارزیابی این فهم‌ها رفت و فهم صحیح از سقیم را بازشناخت اما مساله این است که برای فهم متن مقدس نیاز به یک معیار بیرونی داریم که عقل است. حال سؤال این است که اگر ما این پیشفرض‌­ها را از طریق برهان فلسفی و در قالب نظام­‌های فلسفی ارائه کنیم، موفقیت­ بیشتری در کشف حقیقت داریم و یا اینکه پیش­فرض‌­ها را رها کرده و بدون هرگونه نظام و استدلالی نظاره‌­گر حضور آن‌ها در تفسیر متن باشیم؟

نکته دیگر درباره روایاتی است که ظاهر آن‌ها در مذمت فلسفه است. اشکال این استدلال در نفی فلسفه این است که اولاً معمولاً اهل حدیث سند این روایات را ضعیف می­‌دانند. در ثانی ما روایات دیگری هم داریم که دعوت به تفکر و تأمل در هستی می‌­کنند. آیا این دسته روایات مخصّص یا مقیّد روایات گذشته نیست؟ و ثالثاً  اگر قرار باشد از طریق روایات، درباره فلسفه تصمیم بگیریم  باید روایاتی را  که به تقبیح و رد علم کلام پرداخته‌­اند  نیز عمل کنیم. مرحوم صدوق در کتاب توحید خود و در ابواب آخر این کتاب، روایاتی در مذمت علم کلام و متکلمین ذکر کرده‌­اند. اگر بنا به تفسیر و تأویل اینگونه روایات باشد، پس اجازه تفسیر و تأویل روایات مذمت فلسفه هم موجود است و اگر بنا به عمل به ظواهر تمام این روایات باشد بساط مباحث اعتقادی به طور کامل جمع می‌­شود.

ب) مدافعان التقاطی فلسفه اسلامی

شاید در ابتدا این عنوان اندکی نامأنوس باشد. اما به نظر می‌­رسد اشاره به جریانی دارد که مطالعه آن بسیار ضروری است. این جریان که در عرصه فلسفه اسلامی نوظهور است جریانی است که مدافع فلسفه اسلامی  است اما فلسفه اسلامی را از روش و مبانی اصلی خود خارج می‌­کند. منظور  از التقاط این است که عناصری بیگانه و ناهمگون و عمدتا از فلسفه غرب وارد فلسفه اسلامی شوند که با بر هم زدن یکپارچگی  فلسفه اسلامی آن را دچار اعوجاجاتی می‌­کنند.

فلسفه‌های غربی در بستری متفاوت و بر اساس مبانی خاص خود شکل گرفته‌اند. به کارگیری سلیقه‌ای و جزیی آن موجب بر هم خوردن ساخت آن فلسفه و فلسفه اسلامی است. اضافه کردن روش پدیدار شناسی به فلسفه اسلامی، نگاه سیستمی به فلسفه اسلامی، افزودن آموزه‌­های جامعه شناسان به آن، تفسیری  نسبی گرایانه، یا اگزیستانسیالیستی، از جمله مصادیق این جریان است.

به طور مثال برخی نظریه اعتباریات علامه طباطبایی را به گونه‌ای خارج از چارچوب اندیشه اسلامی تفسیر کرده‌اند که گویا با افکار فیلسوفی قرن بیست و یکمی مواجه‌اند و یا عده‌ای دیگر معنای وجود در فلسفه اسلامی را با وجود در فلسفه اگزیستانسیالیسم یکی دانسته­‌اند و معتقد شده‌­اند اگر مثلا فلسفه هیدگر وجودی است و فلسفه صدرا هم وجودی است پس می­‌توان این دو اندیشه را با یکدیگر تفسیر و تطبیق کرد. عده­‌ای دیگر هم بر همین وزان «وجود انضمامی من» را به عنوان موضوع فلسفه اسلامی پیشنهاد کرده‌اند.

اجمالا، آنچه در اینجا می­‌توان گفت این است که هر فلسفه‌­ای مِن جمله فلسفه اسلامی دارای مبانی، اصول و روش مخصوص به خود است که توسط فیلسوف در یک دستگاه یکپارچه ارائه می‌­شود. زیبایی و اتقان هر فلسفه به همین است که اجزاء مختلف آن با هم سازگاری دارند اما وقتی  به صرف اشتراک لفظ یک معنا را از بستر فرهنگی و فکری خود جدا کرده و آن را به دستگاه دیگری حقنه کنیم چیزی جز انحراف و سردرگمی به بار نخواهد آمد. این­‌ها وصله‌های ناجوری است که اگرچه اغلب با نیت خیر اضافه می­‌شوند اما سرانجامِ آن‌ها نیکو نخواهد بود.

آموزه‌های هر فلسفه‌ای، خاص خودش است

در اینجا باید به نکته‌ای توجه داشت. آنچه ما به عنوان رویکرد التقاطی نام بردیم دیدگاهی است که یک عنصر بیگانه را به طور مستقیم و اصطلاحا درجه اول وارد ساخت و بافت فلسفه اسلامی کند اما اگر کسی بخواهد نگاهی استعلایی به فلسفه اسلامی داشته باشد و از این منظر با روش‌­های مختلف مِن جمله پدیدار شناسی به بررسی فلسفه اسلامی بپردازد. قطعاً چنین رویکردی مورد نکوهش نیست و بر اهل آن نمی‌­توان خرده گرفت. اشکال در جایی است که این التقاط‌ها به عنوان نگاه درجه اول وارد فلسفه اسلامی شده‌اند و دقیقاً به همین خاطر است که باید گفت این رویکردها التقاطی هستند. آموزه‌های یک نظام فلسفی بیگانه نمی‌تواند در بدنه نظامی دیگر اضافه شود اما ممکن است کسی با به کار بستن روشی،  یک نظام فلسفی را مورد مطالعه قرار دهد. شبیه آنکه مثلا یک محقق مردم شناس با استفاده از روش‌های مدرن خود به مطالعه یک جامعه سنتی یا حتی بدوی می­‌پردازد. این به معنای وارد کردن یک روش مدرن در آن جامعه سنتی نیست زیرا اینگونه مطالعات با فاصله گرفتن و استعلا از موضوع خود محقق می­‌شوند.

ثمره رویکردهای التقاطی چیزی جز دامن زدن به بحران هویتی و فکری نیست. چرا که این رویکرد به جای اینکه روز به روز به یکپارچگی فکری و فرهنگی نزدیک شود، بر طبل جدایی ،گستگی و چندپارگی فرهنگی می­‌زند و بِسان هر بار کج دیگر به مقصد نخواهد رسید. مدافعان ورود به مباحث جدید معمولا یک دلیل تاریخی ذکر می­‌کنند. نگاه به تاریخ فلسفه اسلامی­ نشان می‌­دهد که پرسش‌­ها و اشکالات متکلمین همواره موجب بالندگی فلسفه اسلامی شده و به دلیل اشکالات آن‌ها به خصوص کسی مانند فخر رازی، فلاسفه مجبور به تفکر و پاسخگویی شده‌­اند و همین امر موجب شکوفایی بیشتر فلسفه اسلامی بوده است. امروز هم ورود مباحث جدید از فلسفه غرب می‌­تواند باعث بالندگی و پویایی فلسفه اسلامی باشد.

پیش از اینکه درباره این استدلال نکات نقدی خود را بگوییم لازم است یادآوری شود که از آینده نمی‌­توان خبر داد. ممکن است حتی همین مباحث انحرافی هم موجب بروز نتایجی شود و یا با تخریب فلسفه اسلامی زمینه را برای ایجاد راه دیگری بگشاید، درباره این امور فقط می‌­توان عیار این مباحث را با نقادی روشن ساخت.

تشبیه ورود مباحث جدید فلسفه غرب با مباحث متکلمین قیاسی مع الفارق است. تشبیه شبهات متکلمین به مباحث فلسفه غرب، تشبیه کامل و موجهی نیست، چرا که مباحث متکلمین همواره درچارچوب روش و مبانی موجود مطرح شده از سوی پارادایمی متفاوت نبوده و منجر به ایجاد پارادایمی جدید نشده است. اگر علم کلام را از منظر متکلمین نگاه کنیم و به ادعای آن‌ها توجه داشته باشیم که این علم، عقلی و برهانی است خواهیم یافت که اختلاف علم کلام و فلسفه بر سر مبانی و روش نیست بلکه بر سر مسائل است. نگاهی به برخوردهای کلام و فلسفه در طول تاریخ به ما نشان می­‌دهد که اشکالات متکلمین عمدتاً در کثرت و دقت مسائل فلسفه تأثیرگذار بوده و هرگز زلزله‌­ای اساسی در بنیان مکاتب فلسفی ایجاد نکرده است.از سوی دیگر فلاسفه اسلامی، اشرافی کامل و تمام عیار بر علم کلام داشته‌­اند و بر خلاف فلسفه غرب نسبت به منظومه‌های کلامی بی‌­اطلاع نبوده‌اند.

بنابراین اولا مسائل جدیدی که از جانب فلسفه غرب وارد فلسفه اسلامی می­‌شود از پارادایمی کاملا متفاوت است و عمدتا فلسفه اسلامی را در کلیت خود دچار چالش می‌­کند. در ثانی  به طور عمده  مسائلی که از فلسفه غرب وارد فلسفه اسلامی می‌­شوند  به دلیل اشتراک لفظ دچار سوء فهم‌­های جدی هستند.

* دانش‌آموخته حوزه علمیه قم و دانشجوی دکتری فلسفه دین دانشگاه تهران

انتهای پیام/