به گزارش خبرگزاری تسنیم از قم، علم شناختی دین (Cognitive Science of Religion/CSR) حوزهای پژوهشی و چندرشتهای است که میکوشد نقش سازوکارهای ذهنی و شناختی را در پیدایش، شکلگیری، انتقال و پایداری باورها، مفاهیم، مناسک و تجربههای دینی توضیح دهد.
در این رویکرد، دین نه صرفاً به عنوان مجموعهای از گزارههای اعتقادی یا سنتهای تاریخی، بلکه به مثابه پدیدهای انسانی مطالعه میشود که در آن حافظه، ادراک، تخیل، استدلال، هیجان، الگوهای توجه، و عادتهای کنشی ـ بدنی در کنار زمینههای فرهنگی و اجتماعی، در تکوین و دوام امر دینی نقشآفریناند.
به همین دلیل CSR از علوم شناختی، روانشناسی، انسانشناسی، جامعهشناسی، علوم اعصاب، زیستشناسی تکاملی، فلسفه، تاریخ و مطالعات دینی بهره میگیرد تا نشان دهد ایدهها و رفتارهای دینی چگونه در جمعیتهای انسانی پدید میآیند، چگونه تکرار میشوند و چرا در بسیاری از جوامع، جذابیت و کارکرد پایدار دارند.
مسائل محوری در علم شناختی دین معمولاً حول چند پرسش بنیادین سامان مییابد: دین چگونه و در چه شرایطی ظهور میکند؟ چرا باورها و اعمال دینی در گسترهای جهانی فراگیر شدهاند؟ چه سازوکارهایی انتقال موفق ایدهها و آیینها را تسهیل میکنند؟ مناسک چه اثراتی بر مشارکان میگذارند و چگونه به انسجام گروهی، تنظیم هیجان و جهتدهی رفتار کمک میکنند؟
هدف بسیاری از پژوهشگران این است که با تلفیق دادههای مربوط به تکامل، شناخت، مغز و رفتار، تصویری توضیحی ارائه کنند از اینکه باورها و رفتارهای مذهبی چگونه تولید میشوند، چگونه در ذهنها قابل نگهداری میگردند و چگونه در شبکههای اجتماعی و فرهنگی بازتولید میشوند.
از حیث تاریخی، CSR در دهه 1990 به عنوان شاخهای متمایز تثبیت شد و امروز مجموعهای گسترده از گرایشها و روشها را در بر میگیرد؛ از انسانشناسی تکاملی و شناختی تا روانشناسی رشد، روانشناسی اجتماعی و شناختی، جامعهشناسی، علوم اعصاب، باستانشناسی و تاریخ.
با وجود تفاوتهای روششناختی، نقطه اشتراک در میان بیشتر پژوهشگران این است که دین را از منظر نسبت آن با ظرفیتها و محدودیتهای شناخت انسانی تحلیل میکنند؛ یعنی میپرسند چه ویژگیهایی در معماری ذهن و در الگوهای یادگیری و تعامل اجتماعی باعث میشود برخی مفاهیم دینی «موجهپذیر»، «ماندگار» و «انتقالپذیر» شوند.
با این حال، گرایش به «تبیین» دین در جهان مدرن سابقهای طولانیتر دارد. متفکرانی چون دورکیم و فروید، هر یک با دستگاه نظری خود، کوشیدند منشأ دین را به عوامل اجتماعی یا روانی فروبکاهند. در امتداد این سنت، برخی قرائتهای معاصر نیز میکوشند بر اساس دادههای علوم طبیعی یا شناختی، دین را به خطاهای ادراکی، توهمات یا تمایلات ذهنی تقلیل دهند.
در برابر این تلقی، نقد مهمی وجود دارد: حتی اگر علم بتواند سازوکارهای شکلگیری و استمرار باورهای دینی را توضیح دهد، از این توضیح به طور مستقیم نمیتوان نتیجه گرفت که زیستن دینی نامعقول است. به بیان دیگر، «تبیین علّی» یک باور با «ارزیابی عقلانیت یا صدق» آن یکی نیست.
در همین راستا، جیمز دبلیو. جونز در نقد خوانشهایی مانند قرائت داوکینزی یادآور میشود که علم طبیعی ـ و حتی علم شناختی دین ـ به خودی خود اثبات نمیکند که سبک زندگی دینی انتخابی غیرعقلانی است؛ زیرا فاصلهای منطقی میان توصیف علمیِ منشأ باور و داوری هنجاری درباره معقولیت آن وجود دارد.
نکته تعیینکننده دیگر آن است که CSR صرفاً مصرفکننده نتایج علوم شناختی نیست، بلکه به سطح مبانی و چارچوبهای فلسفی علوم شناختی نیز وابستگی دارد. ورود دقیق به CSR مستلزم آشنایی روشن با مباحثی چون فیزیکالیسم و صورتبندیهای مهم آن، طبیعتگرایی، تقلیلگرایی و بدیلهای آنها (مانند نوظهورگرایی)، نسبت ذهن و مغز، نقش آزمایشهای فکری در فلسفه ذهن و علوم اعصاب، و نیز تحولات نسلهای مختلف علوم شناختی است.
غفلت از این پیوندهای بنیادین معمولاً به روایتهایی میانجامد که CSR را سطحی و صرفاً به عنوان مجموعهای از یافتههای پراکنده معرفی میکنند، در حالی که صورتبندی درست این حوزه نیازمند اتصال سنجیده میان دادههای تجربی و پیشفرضهای فلسفیِ روششناختی است. در همین چارچوب، باید میان «علم شناختی دین» و چیزی که گاه از آن با عنوان «دینشناختیِ شناختی» یا قرائتهای الحادیِ تقلیلگرا یاد میشود تفکیک گذاشت.
برخی رویکردها، با پیشفرضهای فیزیکالیستیِ سخت، طبیعتگرایانه و تقلیلگرایانه، دین را در نهایت محصولی فروکاستنی به کارکردهای مغز یا سازوکارهای تکاملی میدانند و از این رهگذر به نتایج ایجابی برای دین قائل نیستند، اما CSR به این قرائت محدود نمیشود و درون آن جریانهایی وجود دارد که یا الحادی نیستند یا حتی آشکارا به بدیلهای نافیزیکالیستی و غیرتقلیلگرا نزدیک میشوند.
برای نمونه، برخی تقریرهای «مغز معنوی» و نیز بخشی از ادبیات «الهیات عصبشناختی/عصبشناسی معنوی» میکوشند تجربه دینی را صرفاً به توهم یا خطای شناختی تقلیل ندهند و در تحلیل، امکانِ معنای ایجابی و پیچیدگی پدیدارشناختی آن را جدی بگیرند.
از حیث روششناسی نیز دقیقتر آن است که CSR را «چندرشتهای» بدانیم نه الزاماً «میانرشتهای». در پژوهش چندرشتهای، هر رشته با روشها و مفروضات خود به مسئله نزدیک میشود و حاصل کار، بیشتر همنشینیِ بصیرتها و نتایج است، اما در پژوهش میانرشتهای، مفاهیم و نظریههای دو یا چند رشته به نحو ترکیبی ادغام میشوند تا چارچوبی واحد و نو پدید آید.
CSR غالباً از نوع نخست است: میدان مشترکی که در آن روانشناسی، انسانشناسی، علوم اعصاب و فلسفه هر یک بخشی از پازل را روشن میکنند، بیآنکه لزوماً به یک نظریه ترکیبی واحد تقلیل یابند.
در مجموع، علم شناختی دین را میتوان تلاشی دانست برای فهم دین به مثابه پدیدهای انسانی و تاریخی که ریشه در معماری ذهن، الگوهای تعامل اجتماعی و زمینههای فرهنگی دارد؛ تلاشی که اگر به مبانی فلسفی علوم شناختی و تمایز میان «تبیین علمی» و «داوری هنجاری» توجه نکند، به آسانی به خلطها و سادهسازیهای تقلیلگرایانه میلغزد، اما اگر این تمایزها را پاس بدارد، میتواند افقهای تحلیلی دقیقتری برای فهم دین و نقش آن در زندگی انسانی بگشاید.
جریان الحادی در علوم شناختی دین را میتوان یکی از قرائتهای خاص و نه لزوماً نماینده کل این حوزه دانست؛ قرائتی که با پیشفرضهای فلسفی معینی وارد مطالعه دین میشود و سپس نتایج خود را به نام «علم» عرضه میکند. نقد این جریان، نه به معنای نفی علم شناختی دین، بلکه به معنای تفکیک دقیق میان دادههای تجربی، چارچوبهای تبیینی و داوریهای متافیزیکی و هنجاری است.
نخستین نکته انتقادی، وابستگی عمیق این جریان به فیزیکالیسم تقلیلگراست. در بسیاری از تقریرهای الحادی، از ابتدا فرض میشود که همه پدیدههای ذهنی ـ از جمله باورها و تجربههای دینی ـ در نهایت قابل فروکاست به فرایندهای عصبی یا سازوکارهای تکاملیاند. در چنین چارچوبی، دین نه به عنوان ساحتی معنادار از تجربه انسانی، بلکه به مثابه محصول جانبیِ خطاهای شناختی، توهمهای کارکردی یا سازوکارهای سازگارشده برای بقا تحلیل میشود.
اشکال بنیادین این رویکرد آن است که فیزیکالیسم تقلیلگرا خود یک موضع فلسفی مناقشهبرانگیز است، نه نتیجهای بدیهی از علوم شناختی. بنابراین، الحادیبودن این قرائت بیش از آنکه دستاورد علم باشد، محصول انتخاب پیشینی یک متافیزیک خاص است.
نکته دوم، خلط میان «تبیین علّی» و «ابطال معرفتی» است. جریان الحادی معمولاً میکوشد از این واقعیت که میتوان منشأ شناختی یا تکاملی باور دینی را توضیح داد، این نتیجه را بگیرد که آن باور فاقد اعتبار معرفتی یا عقلانیت است. این گذار استدلالی معتبر نیست.
بسیاری از باورهای انسانی، از جمله باورهای علمی، اخلاقی و حتی منطقی، دارای تاریخچههای شناختی، روانشناختی یا اجتماعیاند؛ اما تبیین منشأ آنها بهخودیخود چیزی درباره صدق یا کذبشان نمیگوید.
همانگونه که تبیین تکاملی توانایی ریاضی، اعتبار گزارههای ریاضی را مخدوش نمیکند، تبیین شناختی گرایش دینی نیز بهتنهایی دین را نامعقول نمیسازد. این خلط، یکی از رایجترین مغالطات در آثار چهرههایی چون ریچارد داوکینز است که تبیین علمی را به داوری هنجاری پیوند میزنند.
سومین محور نقد، سادهسازی افراطی پدیده دین است. دین در جریان الحادی علوم شناختی غالباً به مجموعهای از باورهای گزارهای فروکاسته میشود که گویا میتوان آنها را جدا از مناسک، تجربه زیسته، بدنمندی، تاریخ، زبان و بافت فرهنگی فهمید.
حال آنکه بسیاری از پژوهشهای معاصر نشان میدهد دین شبکهای پیچیده از کنشها، هیجانها، روایتها، هویتها و افقهای معنایی است. تقلیل دین به «باور به موجودات فراطبیعی» یا «فرضیهای شبهعلمی درباره جهان» موجب میشود بخش بزرگی از واقعیت دینی اساساً نادیده گرفته شود. این سادهسازی نه تنها از نظر انسانشناختی ضعیف است، بلکه با دستاوردهای خود علوم شناختی در باب بدنمندی، بافتمندی و توزیعشدگی شناخت نیز ناسازگار است.
چهارمین اشکال، نادیده گرفتن تکثر رویکردها در خود علوم شناختی دین است. جریان الحادی معمولاً خود را سخنگوی کل CSR معرفی میکند، در حالی که این حوزه دربرگیرنده طیفی وسیع از دیدگاههاست؛ از رویکردهای کاملاً طبیعتگرا و تقلیلگرا تا دیدگاههای نوظهورگرا، غیرفیزیکالیستی یا دستکم غیرالحادی. وجود جریانهایی مانند «مغز معنوی» یا برخی تقریرهای الهیات عصبشناختی نشان میدهد که علوم شناختی دین الزاماً به نفی دین یا فروکاست آن به توهم منتهی نمیشود. نادیده گرفتن این تنوع، بیش از آنکه گزارش علمی باشد، نوعی استراتژی گفتمانی برای مشروعیتبخشی به موضع الحادی است.
در نهایت، میتوان گفت اشکال اصلی جریان الحادی در علوم شناختی دین آن است که مرز علم و فلسفه را مخدوش میکند. این جریان، پیشفرضهای متافیزیکی و ایدئولوژیک خود را در لباس تبیین علمی عرضه میکند و سپس نتایج هنجاری گستردهای از آن میگیرد.
نقد این رویکرد به معنای انکار یافتههای علوم شناختی نیست، بلکه تأکید بر این نکته است که علوم شناختی دین، اگر به محدودیتهای روششناختی خود آگاه باشد، میتواند دین را تبیین کند، اما نمیتواند بهتنهایی درباره صدق، کذب یا معقولیت نهایی آن حکم صادر کند. تمایز نهادن میان تبیین علمی دین و داوری فلسفی درباره دین، شرط لازم برای رهایی علوم شناختی دین از تقلیلگرایی الحادی و گشودن افقهای تحلیلی دقیقتر و منصفانهتر است.
نویسنده: حجت الاسلام علیرضا قائمینیا، استاد حوزه و دانشگاه
انتهای پیام/