به گزارش خبرنگار حوزه و روحانیت خبرگزاری تسنیم، درسگفتار حجتالاسلام دکتر محمد جعفری، عضو هیأت علمی مؤسسهی آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) درباره بررسی چالشهای اخلاقی دین و نقد شبهاتی در این باره در انجمن کلام اسلامی برگزار شد. چکیده و اهم این مباحث به شرح زیر است.
تبیین اخلاق قدرت نیچه و تئوری ابر مرد
برخی از ملحدین دین را به عنوان یکی از عواملی که باعث از بین رفتن هویت انسانی و ایجاد اخلاق بردگی میشود مطرح کردهاند. در رأس ملحدینی که در این فضا سخن گفتهاند و زیاد هم نوشتند، میشود از فردریش نیچه، فیلسوف برجسته آلمانی قرن نوزده و بیستم یاد کرد که در بسیاری از نوشتههایش به همین نکته اشاره میکند که دین باعث ترویج یا تثبیت اخلاق بردگی میشود.
او در کتاب «اراده قدرت» میگوید ریشه همه بدیها این است که اخلاق بردهوار، افتادگی، عفاف، خودشکنی و فرمانبری مطلق در جامعه ما پیروزی یافته است. نیچه اصلا اخلاق نوع دوستانه را سبب از بین رفتن خودپرستی انسان میداند. نیچه در همین کتاب اراده قدرت میگوید اصلا این اخلاق را فرودستان جامعه ساختند؛ چون اینها جمعیت بیشتری دارند و برای اینکه بتوانند حرف خودشان را بر فرادستان تحمیل بکنند، با طرح این نوع اخلاق و ارزشهای اخلاقی اینچنینی که مثلا باید به ضعیفان رحمت و شفقت داشت و از بیچارگان و افتادگان دستگیری کرد، باید اغنیا کمک کنند؛ خواستند به نفع خودشان عمل کنند و نظر طبقه فرادست جامعه را به سمت خودشان معطوف کنند. نیچه از ابرمرد و انسان برتر سخن میگوید و اینکه اساسا ما باید به انسان برتر برسیم و زمینه را فراهم کنیم که انسان ابرمرد و برتر شکل بگیرد.
در کتاب «فراسوی نیک و بد» تعبیری به نام دینهای فرمانفرما دارد و مرادش همین دینهای الهی است. او میگوید دینهای فرمانفرما از جمله علتهای اصلی فرو ماندن نوع انسان در مرتبهای پست بودند زیرا بسی از آنچه که میبایست نابود شود را نگاه داشتند؛ یعنی خیلی از این انسانهای ضعیف و معلول ذهنی و معلول جسمی اصلا باید از بین بروند. در ادامه میگوید که اینها پس از آرام بخشیدن دردمندان و و دل دادن به ستمدیدگان و ناامیدان و دادن عصا و تکیهگاهی به ناتوانان، کشاندن پریشاندرونان و شوریدگان از جامعه به دیرها و تیمارستانها برای خراب کردن نژاد اروپایی چهکاری مانده بود که نکرده باشند؟! وارونه کردن همه ارزشها، این بود آنچه میبایست بکنند.
همین مطالب و صحبتها باعث شکلگیری فاشیسم و نازیسم و اندیشههایی مثل اندیشه هیتلر بود که فاجعههایی را باعث شد. فاجعههای بسیار بزرگی مثل فاجعه جنگ جهانی اول و دوم که باعث شد صد میلیون آدم بیگناه کشته شوند. نیچه دین را متهم به ترویج اخلاق بردگی میکند و اینکه نهایتا این اخلاق انسان را از آن شخصیت واقعی و هویت انسانی خودش دور میکند.
نقد اول : برخی از برداشتهای نادرست از آموزه های دینی زمینهساز تفکر اخلاق بردگی از دین شده است
نیچه به نوعی راست میگوید! چون برخی از نگرشهایی که در فضای تفکر دینی میبینیم نگرشهایی هست که دقیقا همین به اصطلاح اخلاق بردگی را میتوان از آن استفاده کرد. یعنی برخی از نگرشها دقیقا در همین چارچوب میگنجد. در فضای اسلامی ببینید کسانی که بحث قضا و قدر الهی را مطرح میکنند و آن را حاکم بر اختیار انسان قرار میدهند که از آنها به جبریه و قدریه تعبیر شده و معتقدند که در برابر اراده خدا که نمیشود کاری کرد و خدا همه چیز را مقدر کرده و کاری از ما بر نمیآید. بنابراین یک نحوه تسلیم مطلق و برداشت غلط از رضا، تسلیم و توکل در اینها شکل گرفته که بدون اینکه تعقلی در فضای دینداری داشته باشند، دینداری را به معنای فرمانبرداری و سرسپاری مطلق به خداوند متعال تعبیر میکنند که این روحیه، اساسا هیچگونه اختیاری برای انسان باقی نمیگذارد. انسانی که هم در فضای فردی و هم در فضای اجتماعی منفعل است، هیچ وقت تلاش نمیکند که وضعیت خودش را بهبود ببخشد. حاکم شدن تفکر جبرگرایی کار را به اینجا رساند.
در فضای مسیحیت هم همیشه تأکید میشود که انسان باید غرایز خودش را ریشه کن بکند و در برابر غرایز باید کاملا نگرش منفی داشته باشد و آنها را مهار کند. این مسأله باعث تحقیر انسان و خردشدن شخصیت انسان میشود. وقتی که به غرایز انسان توجه نمیشود اینجا است که انسان از آن کرامت و هویت و شخصیت خودش کاملا دور میشود و بهجای اینکه عزت و کرامت پیدا کند به یک نحوه سرخوردگی پیش میرود. در فضای مسیحیت هم به نوعی مؤید همین حرفهای نیچه است.
نیچه در فضای دینداری انسانها مواردی از این دست را دیده بود و همینها باعث شده بود که این نگرش به اصطلاح بدبینانه را نسبت به اخلاق دینی پیدا کند که اخلاق دینی یک اخلاق بردهوار هست و کرامت انسانی را بهشدت مورد تضییع قرار میدهد.
مطالب نیچه ناظر به بخشی از دینداران یا ناظر به برخی از خوانشهای دینداری و قرائتهای دیندارانه است؛ نه همه دینداران.
نقد دوم : مغالطه تعمیم جزئی به کلی
ملحدین در خیلی از موارد گرفتار مغالطه تعمیم بیجا هستند؛ مغالطهی تعمیم جزئی به کلی؛ بله برخی از دیندارها برداشت نادرستی از دین دارند، ولی آیا این دلیل میشود که همه دیندارها اینگونه باشند و به سمت بردهوار زندگی کردن پیش میروند؟! آیا تواضع و فروتنی در برابر تکبر، دستگیری از ضعفا و رسیدگی ثروتمندان به فقرا باعث میشود که انسان به سمت یک اخلاق بردهوار جلو برود. اینها اساسا مبتنی بر یک اخلاق فطری است که همهی انسانها در قلب و جان خودشان این نوع دوستی را دارند و سرکوب کردن این نوع دوستی قطعا با هویت انسان مخالفت دارد.
نقد سوم : اخلاق قدرت حیات جامعه انسانی را به مخاطره میاندازد
نقد سوم این است که اساسا قوام جامعه انسانی و مدنی به همین نوع دوستی است. اصلا اگر این نوعدوستی نباشد جامعه انسانی شکل نمیگیرد و ارکان جامعه متزلزل میشود. اساسا وقتی میتوانیم در فضای جامعه به یک تعامل همکاری و همافزایی برسیم که نسبت به همدیگر احترام بگذاریم و نسبت به همدیگر تعامل داشته باشیم. انسانها در عرصههای مختلف به همدیگر نیازمندند.
نقد چهارم : ریشههای داروینیستی نظریه اخلاق قدرت و نتایج فاجعه بار آن
نقد چهارم این است که اساسا تفکر نیچه سر از نظریه ترانسفورمیسم و نظریه داروینیسم در میآورد که روی تکامل بقا دست میگذارد. در فضای تفکر داروینیستی که مقولهی انتخاب طبیعی مطرح میشود، تنازع بقا هست و بالاخره همه میخواهند که خودشان را حفظ کنند و چون در این عرصه مواد لازم را برای حفظ حیات همه انسان ها نداریم، به تنازع بقا منجر میشود و موجودی باقی میماند که قدرت بیشتری دارد. همین نگرش هست که نهایتا به یک طبیعتگرایی افراطی میرسد که طبیعت به نفع نیرومندان کار میکند.
نقد پنجم : مغالطه باید و هست
نقد پنجم ناظر به جنبه اخلاق طبیعت است. اینکه انسان از آنچه که در طبیعت میگذرد به یک نظریه اخلاقی برسد، گرفتار مغالطهی باید و هست، است. یعنی از هستها بخواهی به بایدها برسی؛ چون اینگونه هست، پس همین اتفاقی که میافتد، خوب است. این مغالطه باید و هست مغالطهای است که بخواهید ارزشها را از هستها استفاده کنید که چون در طبیعت بقای انسب و انتخاب اصلح را داریم، برسیم به اینکه در فضای اخلاقی هم کسی که قدرتمندتر هست مثلا برتر باشد. به هیچوجه از نظر عقلی و فلسفی پذیرفته نیست. هیچوقت طبیعت بیجان و عاری از انگیزه و اختیار نمیشود مبنایی برای اخلاق باشد. اساسا ما در فضای اخلاق از اراده و اختیاری سخن میگوییم که نیت، انگیزه و اراده در آن موضوعیت دارد و بر این اساس است که میتوان روی افعال ارزشگذاری کرد و افعال را به خوب و بد تقسیم کرد؛ ولی قلمرو قوانین طبیعت قلمرو پدیدههای جبری است که اساسا اختیاری از خودشان ندارند.
برخی از روشنفکران هم درگیر این مغالطه هستند؛ مثلا آقای سروش برای اثبات نظریه پلولاریسم دینی همین مغالطه باید و هست را مرتکب میشود. اینکه وقتی به جهان و جوامع انسانی و کشورها نگاه میکنیم، درمییابیم که تنوع ادیان داریم؛ هم ادیان ابراهیمی و هم ادیان غیرابراهیمی. از فِرَق و نحلههایی که هستند استفاده میکند که پس تکثرگرایی دینی را باید به رسمیت شناخت.
چه ربطی دارد! اینکه در مقام واقع مثلا ادیان مختلف داریم، دلیل میشود که همه اینها حق باشند؟ آن جنبهی بیرونی و توصیفی دارد که تکثر ادیان داریم، ولی این جنبه فکری و معرفتی دارد که به لحاظ مباحث معرفت شناسانه آیا همه اینها حق هستند؟ نمیتوان از آنجا به اینجا پل زد.
شبهه ششم : مخاطرات اخلاقی دین از منظر ملحدان علمی
در شبهه ششم، ملحدان جدید مثل داوکینز، سام هریس دین را عامل اصلی فساد اخلاقی و خشونت معرفی میکنند. آنها در کتابهایشان خدا را موجودی خشن و بیرحم تصویر کرده و پیامبران را الگوهای نامناسب اخلاقی میدانند. همچنین دین را مسئول جنگها، تروریسم و نابودی نظم اجتماعی معرفی میکنند.
نقدهای جدی شبهه ششم
تصویر وارونه از خدا و دین : در متون دینی، خداوند با صفاتی چون رحمت، مغفرت و مهربانی معرفی شده است. نسبت دادن خشونت به خدا و پیامبران، ناشی از تحریف یا برداشت ناقص از متون مقدس است.
آمار و واقعیتهای اجتماعی : جوامع سکولار با وجود بیدینی، آمار بالای جنایت و خشونت دارند. در مقابل، آموزههای دینی بر عدالت، مهربانی و پرهیز از ظلم تأکید دارند.
جنگها و خشونتها: بسیاری از جنگهای بزرگ تاریخ (مثل جنگهای جهانی) ریشه در ایدئولوژیهای غیر دینی داشتهاند، نه در دین. البته سوءبرداشت از دین گاهی به خشونت منجر شده، اما این موارد محدودتر از جنگهای غیر دینی است.
تروریسم و گروهها: قرار دادن گروههایی مثل حزبالله یا حماس در کنار داعش و القاعده مغالطه است؛ زیرا بسیاری از این گروهها در حال دفاع از سرزمین و مردم خود هستند، نه تروریسم کور.
انگیزههای سیاسی: بخشی از این هجمهها علیه دین، در راستای منافع نظام سلطه و قدرتهای سیاسی است که میخواهند دین را بیاعتبار کنند.
قرآن و مسأله کافران : قرآن تنها دستور مقابله با کفار جنگطلب (حربی) را داده است، نه همه غیرمسلمانان. حتی تأکید دارد که با کسانی که دشمنی نمیکنند باید با نیکی رفتار شود. موضوع ارتداد نیز شرایط خاصی دارد و صرف تغییر دین، مجازات ندارد؛ بلکه زمانی مطرح میشود که فرد عمداً جامعه را دچار آشوب و تضعیف کند.
خبرنگار: بابک شکورزاده
انتهای پیام/